530

ما چون ز دری پای کشیدیم، کشیدیم

امید ز هر کس که بریدیم ، بریدیم

دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند

از گوشه‌ی بامی که پریدیم ، پریدیم

رم دادن صید خود از آغاز غلط بود

حالا که رماندی و رمیدیم ، رمیدیم

کوی تو که باغ ارم روضه‌ی خلد است

انگار که دیدیم ندیدیم، ندیدیم

صد باغ بهار است و صلای گل و گلشن

گر میوه‌ی یک باغ نچیدیم ، نچیدیم

سرتا به قدم تیغ دعاییم و تو غافل

هان واقف دم باش رسیدیم، رسیدیم

"وحشی" سبب دوری و این قسم سخنها

آن نیست که ما هم نشنیدیم ، شنیدیم

وحشی بافقی

529

وه که دامن می‌کشد آن سرو ناز از من هنوز

ریخت خونم را و دارد احتراز از من هنوز

ناز بر من کن که نازت می‌کشم تا زنده‌ام

نیم جانی هست و می‌آید نیاز ازمن هنوز

آنچنان جانبازیی کردم به راه او که خلق

سالها بگذشت و می‌گویند باز از من هنوز

سوختم صد بار پیش او سراپا همچو شمع

پرسد اکنون باعث سوز و گداز از من هنوز

همچو "وحشی" گه به تیغم می‌نوازد گه به تیر

مرحمت نگرفته باز آن دلنواز از من هنوز

وحشی بافقی

528

ماه بالای سر آبادی است ،

اهل آبادی در خواب.

روی این مهتابی ، خشت غربت را می بویم.

باغ همسایه چراغش روشن،

من چراغم خاموش ،

ماه تابیده به بشقاب خیار ، به لب کوزه آب.

غوک ها می خوانند.

مرغ حق هم گاهی.

کوه نزدیک من است : پشت افراها ، سنجدها.

و بیابان پیداست.

سنگ ها پیدا نیست، گلچه ها پیدا نیست.

سایه هایی از دور ، مثل تنهایی آب ، مثل آواز خدا پیداست.

نیمه شب با ید باشد.

دب آکبر آن است : دو وجب بالاتر از بام.

آسمان آبی نیست ، روز آبی بود.

یاد من باشد فردا ، بروم باغ حسن گوجه و قیسی بخرم.

یاد من باشد فردا لب سلخ ، طرحی از بزها بردارم،

طرحی از جاروها ، سایه هاشان در آب.

یاد من باشد ، هر چه پروانه که می افتد در آب ، زود از آب در آرم.

یاد من باشد کاری نکنم ، که به قانون زمین بر بخورد.

یاد من باشد فردا لب جوی ، حوله ام را هم با چوبه بشویم.

یاد من باشد تنها هستم.

ماه بالای سر تنهایی است.

527

مرا وصلی نمی‌باید من و هجر و ملال خود

صلا زن هر که را خواهی تو دانی و وصال خود

نخواهد بود حال هیچ عاشق همچو حال من

تو گر خود را گذاری با تقاضای جمال خود

ز من شرمنده‌ای از بسکه کردی جور می‌دانم

ز پرکاری زمن پنهان نمایی انفعال خود

زبان خوبست اما بی‌زبانی چون زبان من

که گردد لال هر گه شرح باید کرد حال خود

کدام از من بهند این پاک دامان عاشقان تو

قراری داده خواهی بود ما را در خیال خود

چه یاری خوب پیدا کرد نزدیکست کز غصه

به دست خود کنم این چشم و سازم پایمال خود

نمی‌گفتم مشو پروانه‌ی شمع رخش "وحشی"

چو نشنیدی نصیحت این زمان می‌سوز بال خود

وحشی بافقی

526

ملول از زهد خویشم ساکن میخانه خواهم شد

حریف ساغر و هم مشرب پیمانه خواهم شد

اگر بیند مرا طفلی به این آشفتگی داند

که از عشق پری رخساره‌ای دیوانه خواهم شد

شدم چون رشته‌ی‌ای از ضعف و دارم شادمانیها

که روزی یار، با آن گوهر یکدانه خواهم شد

به هر جا می‌رسم افسانه‌ی عشق تو می‌گویم

به این افسانه گفتن عاقبت افسانه خواهم شد

مگو "وحشی" کجا می‌باشد و منزل کجا دارد

کجا باشم مقیم گوشه‌ی ویرانه خواهم شد

وحشی بافقی

525

کفش‌هایم کو،

چه کسی بود صدا زد: سهراب؟

آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.

مادرم در خواب است.

و منوچهر و پروانه، و شاید همه مردم شهر.

شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه‌ها می‌گذرد

و نسیمی خنک از حاشیه سبز پتو خواب مرا می‌روبد.

بوی هجرت می‌آید:

بالش من پر آواز پر چلچله‌هاست.

صبح خواهد شد

و به این کاسه آب

آسمان هجرت خواهد کرد.

باید امشب بروم.

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم.

هیچ چشمی، عاشقانه به زمین خیره نبود.

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.

هیچ کسی زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت.

من به اندازه یک ابر دلم می‌گیرد

وقتی از پنجره می‌بینم حوری

- دختر بالغ همسایه -

پای کمیاب‌‌ترین نارون روی زمین

فقه می‌خواند.

چیزهایی هم هست، لحظه‌هایی پر اوج

مثلا شاعره ای را دیدم
آن‌چنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش

آسمان تخم گذاشت.

و شبی از شب‌ها

مردی از من پرسید

تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟

باید امشب بروم.

باید امشب چمدانی را

که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد، بردارم

و به سمتی بروم

که درختان حماسی پیداست،

رو به آن وسعت بی‌واژه که همواره مرا می‌خواند.

یک نفر باز صدا زد: سهراب

کفش‌هایم کو؟

524

کجا در بزم او جای چو من دیوانه‌ای باشد؟

مقام همچو من دیوانه ای ، ویرانه‌ای باشد

چو مجنون تازه سازم داستان عشق و رسوایی

که اینهم در میان مردمان افسانه‌ای باشد

من و شمعی که باشد قدر عاشق آنقدر پیشش

که چون خود را بسوزد کمتر از پروانه‌ای باشد

میان آشنایان هر چه می‌خواهی بکن با من

ولی خوارم مکن چندین اگر بیگانه‌ای باشد

مگو "وحشی" کجا می‌باشد ای سلطان مهرویان

کجا باشد مقامش؟ گوشه‌ی میخانه‌ای باشد

وحشی بافقی

523

خانه دوست کجاست؟ در فلق بود که پرسید سوار.

آسمان مکثی کرد.

رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن‌ها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

نرسیده به درخت،

کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است

و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است

می‌روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر به در می‌آرد،

پس به سمت گل تنهایی می‌پیچی،

دو قدم مانده به گل،

پای فواره جاوید اساطیر زمین می‌مانی

و تو را ترسی شفاف فرا می‌گیرد.

در صمیمیت سیال فضا، خش‌خشی می‌شنوی:

کودکی می‌بینی

رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور

و از او می‌پرسی

خانه دوست کجاست.

522

قدر اهل درد صاحب درد می‌داند که چیست

مرد صاحب درد، درد مرد، می‌داند که چیست

هر زمان در مجمعی گردی چه دانی حال ما

حال تنها گرد، تنها گرد، می‌داند که چیست

رنج آنهایی که تخم آرزویی کشته‌اند

آنکه نخل حسرتی پرورد می‌داند که چیست

آتش سردی که بگدازد درون سنگ را

هرکرا بودست آه سرد، می‌داندکه چیست

بازی عشقست کاینجا عاقلان در شش درند

عقل کی منصوبه‌ی این نرد می‌داند که چیست

قطره‌ای از باده‌ی عشقست صد دریای زهر

هر که یک پیمانه‌ی زین می‌خورد، می‌داند که چیست

"وحشی" آنکس را که خونی چند رفت از راه چشم

علت آثار روی زرد می‌داند که چیست

وحشی بافقی

521

ای دیده ، دشتبان نگاهت به راه کیست؟

در خاطرت سواری طرز نگاه کیست؟

خوش پر فرح زمینی و خرم گذرگهیست

آنجا که جلوه می‌کند و جلوه گاه کیست؟

سر کرد ناز و فتنه و عالم فرو گرفت

شاه کدام عرصه گذشت این سپاه کیست؟

خوش کشوری که او علم داد می‌زند

ای من گدای کشور او پادشاه کیست؟

"وحشی" نهفته نیست که آن گرم رو که بود

این آتش نهفته که زد شعله آه کیست؟

وحشی بافقی

520

دگر مباد نصیبم که نام عشق برم

بس است هرچه کشیدم من از محبت تو

خضری قزوینی

519

گوش کن ، دورترین مرغ جهان می خواند.

شب سلیس است، و یکدست ، و باز.

شمعدانی ها

و صدا دارترین شاخه فصل ، ماه را می شنوند.

پلکان جلو ساختمان ،

در فانوس به دست

و در اسراف نسیم ،

گوش کن ، جاده صدا می زند از دور قدم های ترا.

چشم تو زینت تاریکی نیست.

پلک ها را بتکان ، کفش به پا کن ، و بیا.

و بیا تا جایی ، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان روی کلوخی بنشیند با تو

و مزامیر شب اندام ترا، مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند.

پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت :

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است.

518

یارب مه مسافر من همزبان کیست ؟

با او که شد حریف و کنون همعنان کیست ؟

ماهی که چرخ ساخت به دستان ز من جدا

تا با که ، دوست گشته و همداستان کیست ؟

تا همچو ماه خیمه به سر منزل که زد

وز مهر با که دم زند و مهربان کیست ؟

آن مه کزو رسید فغانم به گوش چرخ

یارب نهاده گوش به سوی دهان کیست ؟

"وحشی" همین نه جان تو فرسوده شد ز غم

آنک از غم فراق نفرسود جان کیست ؟

وحشی بافقی

517

آسمان، آبی‌تر،

آب آبی‌تر.

من در ایوانم، رعنا سر حوض.

رخت می‌شوید رعنا.

برگ‌ها می‌ریزد.

مادرم صبحی می‌گفت: موسم دلگیری است.

من به او گفتم: زندگانی سیبی است، گاز باید زد با پوست.

زن همسایه در پنجره‌اش، تور می‌بافد، می‌خواند.

من دعا می‌خوانم، گاهی نیز

طرح می‌ریزم سنگی، مرغی، ابری.

آفتابی یکدست.

سارها آمده‌اند.

تازه لادن‌ها پیدا شده‌اند.

من اناری را، می‌کنم دانه، به دل می‌گویم:

خوب بود این مردم، دانه‌های دلشان پیدا بود.

می‌پرد در چشمم آب انار: اشک می‌ریزم.

مادرم می‌خندد.

رعنا هم.

516

بهر دلم که درد کش و داغدار تست

داروی صبر باید و آن در دیار تست

یک بار نام من به غلط بر زبان نراند

ما را شکایت از قلم مشکبار تست

بر پاره کاغذی دو سه مدی توان کشید

دشنام و هر چه هست غرض یادگار تست

تو بی‌وفا چه باز فراموش پیشه‌ای

بیچاره آن اسیر که امیدوار تست

هان این پیام وصل که اینک روانه است

جانم به لب رسیده که در انتظار تست

مجنون هزار نامه‌ی ز لیلی زیاده داشت

"وحشی" که همچو یار فراموشکار تست

وحشی بافقی

515

نماز عشق مرا آبرو از آن باشد

که قبله میکنم آغوش مهربان تورا

مهدی سهیلی

514

ابری نیست .

بادی نیست.

می نشینم لب حوض:

گردش ماهی ها ، روشنی ، من ، گل ، آب.

پاکی خوشه زیست.

مادرم ریحان می چیند

نان و ریحان و پنیر ، آسمانی بی ابر ، اطلسی هایی تر.

رستگاری نزدیک : لای گل های حیاط.

نور در کاسه مس ، چه نوازش ها می ریزد!

نردبان از سر دیوار بلند ، صبح را روی زمین می آرد.

پشت لبخندی پنهان هر چیز.

روزنی دارد دیوار زمان ، که از آن ، چهره من پیداست.

چیزهایی هست ، که نمی دانم.

می دانم ، سبزه ای را بکنم خواهم مرد.

می روم بالا تا اوج ، من پر از بال و پرم.

راه می بینم در ظلمت ، من پر از فانوسم.

من پر از نورم و شن

و پر از دار و درخت.

پرم از راه ، از پل ، از رود ، از موج.

پرم از سایه برگی در آب:

چه درونم تنهاست.

513

تا مقصد عشاق رهی دور و دراز است

یک منزل از آن بادیه‌ی عشق مجاز است

در عشق اگر بادیه‌ای چند کنی طی

بینی که در این ره چه نشیب و چه فراز است

صد بلعجبی هست همه لازمه عشق

از جمله یکی قصه‌ی محمود و ایاز است

عشق است که سر در قدم ناز نهاده

حسن است که می‌گردد و جویای نیاز است

این زاغ عجب چیست که کبک دریش را

رنگینی منقار ز خون دل باز است

این مهره‌ی مومی که دل ماست چه تابد

با برق جنون کاتش یاقوت گداز است

"وحشی" تو برون مانده‌ای از سعی کم خویش

ورنه در مقصود به روی همه باز است

وحشی بافقی

512

بزرگ بود

و از اهالی امروز بود

و با تمام افق های باز نسبت داشت

و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید.

صداش

به شکل حزن پریشان واقعیت بود.

و پلک هاش

مسیر نبض عناصر را

به ما نشان داد.

و دست هاش

هوای صاف سخاوت را

ورق زد

و مهربانی را

به سمت ما کوچاند.

به شکل خلوت خود بود

و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را

برای آینه تفسیر کرد.

و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود.

و او به سبک درخت

میان عافیت نور منتشر می شد.

همیشه کودکی باد را صدا می کرد.

همیشه رشته صحبت را

به چفت آب گره می زد.

برای ما، یک شب

سجود سبز محبت را

چنان صریح ادا کرد

که ما به عاطفه سطح خاک دست کشیدیم

و مثل لهجه یک سطل آب تازه شدیم.

و ابرها دیدیم

که با چقدر سبد

برای چیدن یک خوشه بشارت رفت.

ولی نشد

که روبروی وضوح کبوتران بنشیند

و رفت تا لب هیچ

و پشت حوصله نورها دراز کشید

و هیچ فکر نکرد

که ما میان پریشانی تلفظ درها

برای خوردن یک سیب

چقدر تنها ماندیم.

511

در ره پر خطر عشق بتان بیم سر است

بر حذر باش در این راه که سر در خطر است

پیش از آنروز که میرم جگرم را بشکاف

تا ببینی که چه خونها ز توام در جگر است

چه کنم با دل خودکام بلا دوست که او

میرود بیشتر آنجا که بلا بی‌سپر است

شمع سرگرم به تاج سرخویش است چرا

با چنین زندگیی کز سر شب تا سحر است

چند گویند به "وحشی" که نهان کن غم خویش

از که پوشد غم خود چون همه کس را خبر است

وحشی بافقی

510

دوئی به مذهب فرمانبران عشق خطاست

خدا یکی و محبت یکی و یار یکی

نثاری تبریزی

509

پشت کاجستان ، برف.

برف، یک دسته کلاغ.

جاده یعنی غربت.

باد، آواز، مسافر، و کمی میل به خواب.

شاخ پیچک و رسیدن، و حیاط.

من ، و دلتنگ، و این شیشه خیس.

می نویسم، و فضا.

می نویسم ، و دو دیوار ، و چندین گنجشک.

یک نفر دلتنگ است.

یک نفر می بافد.

یک نفر می شمرد.

یک نفر می خواند.

زندگی یعنی : یک سار پرید.

از چه دلتنگ شدی ؟

دلخوشی ها کم نیست : مثلا این خورشید،

کودک پس فردا،

کفتر آن هفته.

یک نفر دیشب مرد

و هنوز ، نان گندم خوب است.

و هنوز ، آب می ریزد پایین ، اسب ها می نوشند.

قطره ها در جریان،

برف بر دوش سکوت

و زمان روی ستون فقرات گل یاس.

508

لطف پنهانی او در حق من بسیار است

گر به ظاهر سخنش نیست، سخن بسیار است

فرصت دیدن گل آه که بسیار کمست

و آرزوی دل مرغان چمن بسیار است

دل من در هوس سرو و سمن رخساریست

ورنه برطرف چمن سرو و سمن بسیار است

یار ساقی شد و صد توبه به یک حیله شکست

حیله انگیزی آن عهد شکن بسیار است

"وحشی" از من مطلب صبر بسی در غم دوست

اندکی گر بودم صبر ز من بسیار است

وحشی بافقی

507

تازه گردید از نسیم صبحگاهی، جان من

شب، مگر بودش گذر بر منزل جانان من

بس که شد گل گل تنم از داغهای آتشین

می‌کند کار سمندر، بلبل بستان من

طفل ابجد خوان عشقم، با وجود آنکه هست

صد چو فرهاد و چو مجنون، طفل ابجد خوان من

گفتمش: از کاو کاو سینه‌ام، مقصود چیست؟

گفت: می‌ترسم که بگذارد در آن پیکان من

بس که بردم آبروی خود به سالوسی و زرق

ننگ می‌دارند اهل کفر، از ایمان من

با خیالت دوش، بزمی داشتم، راحت فزا

از برای مصلحت بود اینهمه افغان من

رفتم و پیش سگ کویت، سپردم جان و دل

ای خوش آن روزی که پیشت، جان سپارد جان من

از دل خود، دارم این محنت، نه از ابنای دهر

کاش بودی این دل سرگشته در فرمان من

چون "بهائی"، صدهزاران درد دارم جانگداز

صدهزاران، درد دیگر هست سرگردان من

506

ز شبهای دگر دارم تب غم بیشتر امشب

وصیت می‌کنم باشید از من با خبر امشب

مباشید ای رفیقان امشبِ دیگر ز من غافل

که از بزم شما خواهیم بردن درد سر امشب

مگر در من نشان مرگ ظاهر شد؟ که می‌بینم

رفیقان را نهانی آستین بر چشم تر امشب

مکن دوری خدا را از سر بالینم ای همدم

که من خود را نمی‌بینم چو شبهای دگر امشب

شرر در جان "وحشی" زد غم آن یار سیمین تن

ز وی غافل مباشید ای رفیقان تا سحر امشب

وحشی بافقی

505

در مجلس خود راه مده همچو منی را

کافسرده دل افسرده کند انجمنی را

مخلص هندوستانی

504

دشت‌هایی چه فراخ!

کوه‌هایی چه بلند

در گلستانه چه بوی علفی می‌آمد!

من در این آبادی، پی چیزی می‌گشتم:

پی خوابی شاید،

پی نوری، ریگی، لبخندی.

پشت تبریزی‌ها

غفلت پاکی بود، که صدایم می‌زد.

پای نی‌زاری ماندم، باد می‌آمد، گوش دادم:

چه کسی با من، حرف می‌زند؟

سوسماری لغزید.

راه افتادم.

یونجه‌زاری سر راه.

بعد جالیز خیار، بوته‌های گل رنگ

و فراموشی خاک.

لب آبی

گیوه‌ها را کندم، و نشستم، پاها در آب:

من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هوشیار است!

نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه.

چه کسی پشت درختان است؟

هیچ، می‌چرخد گاوی در کرت

ظهر تابستان است.

سایه‌ها می‌دانند، که چه تابستانی است.

سایه‌هایی بی‌لک،

گوشهٔی روشن و پاک،

کودکان احساس! جای بازی این‌جاست.

زندگی خالی نیست:

مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست

آری

تا شقایق هست، زندگی باید کرد.

در دل من چیزی است، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح

و چنان بی‌تابم، که دلم می‌خواهد

بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه.

دورها آوایی است، که مرا می‌خواند.

503

پاک ساز از غیر دل ، وز خود تهی شو چون حباب

گر سبک روحی توانی خیمه زد بر روی آب

خودنمایی کی کند آن کس که واصل شد به دوست؟

چون نماید مه؟ چو گردد متصل با آفتاب

کی دهد در جلوه گاه دوست عاشق راه غیر

دم مزن از عشق اگر ره می‌دهی بر دیده خواب

نیست بر ذرات یکسان پرتو خورشید فیض

لیک باید جوهر قابل که گردد لعل ناب

وحشی از دریای رحمت گر دهندت رشحه‌ای

گام بر روی هوا آسان زنی همچون سحاب 

وحشی بافقی

502

تا سرو قباپوش تو را دیده‌ام امروز

در پیرهن از ذوق نگنجیده‌ام امروز

من دانم و دل، غیر چه داند که در این بزم

از طرز نگاه تو چه فهمیده‌ام امروز

تا باد صبا پیچ سر زلف تو وا کرد

بر خود، چو سر زلف تو پیچیده‌ام امروز

هشیاریم افتاد به فردای قیامت

زان باده که از دست تو نوشیده‌ام امروز

صد خنده زند بر حلل قیصر و دارا

این ژنده ی پر بخیه که پوشیده‌ام امروز

افسوس که برهم زده خواهد شد از آن روی

شیخانه بساطی که فرو چیده‌ام امروز

بر باد دهد توبه ی صد همچو بهائی

آن طره ی طرار که من دیده‌ام امروز

501

دندانم شكست برای شن ریزه ای كه درغذایم بود

درد کشیدم و گریستم

نه برای دندانم،

برای كم سو شدن چشمان مادرم!


500

اگر روزی خدا خواهد که هستی را بیاراید

تو را گوید تجلی کن که هستی را بیارایی

گنه کن هرچه میخواهی و از محشر مکن پروا

که با این چهره در دوزخ، در فردوس بگشایی

قاآنی شیرازی

499

رفتی ولی کجا؟ که به دل جا گرفته ای

دل جای تست گرچه دل از ما گرفته  ای

ترسم به عهد خویش نپایی و بشکنی

آن دل که از منش به تمنا گرفته ای

ای نخل من که برگ و برت شد ز دیگران

دانی کز آب دیده ی من پا گرفته ای

بگذار تا ببینمش اکنون که میرود

ای اشک از چه راه تماشا گرفته ای؟

خارم به دل فرو مکن ای گل به نیشخند

اکنون که روی سینه ی او جا گرفته ای

گفتی: صبور باش به هجرانم "اطهری"

آخر تو صبر از این دل شیدا گرفته ای

498

دلم را از جفا ای بیوفا خون ساختی رفتی

چو اشکم در میان خاک و خون انداختی رفتی

ز عشقم بر لب آمد جان نگفتم درد دل با کس

تو قدر دردمندی همچو من نشناختی رفتی

مرا ناکرده شاد از بزم وصل خویش چون " نیکی "

به صد غم مبتلای کنج هجران ساختی رفتی

نیکی اصفهانی

497

غمخوار من ! به خانه ی غم ها خوش آمدی

بامن به جمع مردم تنها خوش آمـدی

بین جماعتی که مرا سنگ می زنند

می بینمت ، برای تماشا خوش آمدی

راه نجات از شب گیسوی دوست نیست

ای من ! به آخرین شب دنیا خوش آمدی

پایان ماجرای دل و عشق روشن است

ای قایق شکسته به دریا خوش آمدی

با برف پیری ام سخنی بیش از این نبود

منت گذاشتی به سر ما خوش آمدی

ای عشق ، ای عزیز ترین میهمان عمـر

دیر آمدی به دیدنم اما خوش آمدی 

496

شبی از پشت یک تنهایی غمناک و بارانی

تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام روییده بودند با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:

دلم حیران وسرگردان چشمانیست رویایی

ومن برای دیدن زیبایی آن چشم،

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت جدا کردم

همین بود آخرین حرفت ومن بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشمهایم را

به روی اشکی از جنس غروب ساکت ونارنجی خورشید وا کردم

نمی دانم چرا رفتی؟

نمی دانم چرا؟

شاید خطا کردم

وتو بی آنکه فکر غروب چشمان من باشی

نمیدانم کجا ؟ تا کی؟ برای چه؟

ولی رفتی...

وبعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

وبعد از رفتنت یک قلب رویایی ترک برداشت

وبعداز رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری  گم شد

وگنجشکی که هر روز از  کنار پنجره با مهربانی دانه برمی داشت

تمام بالهایش غرق در اندوه و غربت شد

وبعد از رفتنت آسمان چشمانم از جنس باران بود

وبعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو

تمام هستی ام را از دست خواهم داد

کسی حس کرد بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد

کسی حس کرد تو نام مرا از یاد خواهی برد

هنوز آشفته چشمان زیبای توام برگرد

برگرد...

برگرد و ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد؟

و بعد ازاین همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو

در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی مابین اشک و حسرت وتردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است

ومن در اوج پاییزی ویرانه یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا؟

شاید به رسم عادت پروانگیمان

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

495

از ترکتازعشق کسی جان نمیبرد

این سیل بر خرابه و آباد میزند

صائب تبریزی

494

ساقیا! بده جامی، زان شراب روحانی

تا دمی برآسایم زین حجاب جسمانی

بهر امتحان ای دوست، گر طلب کنی جان را

آنچنان برافشانم، کز طلب خجل مانی

بی‌وفا نگار من، می‌کند به کار من

خنده‌های زیر لب، عشوه‌های پنهانی

دین و دل به یک دیدن، باختیم و خرسندیم

در قمار عشق ای دل، کی بود پشیمانی؟

ما ز دوست غیر از دوست، مقصدی نمی‌خواهیم

حور و جنت ای زاهد! بر تو باد ارزانی

رسم و عادت رندیست، از رسوم بگذشتن

آستین این ژنده، می‌کند گریبانی

زاهدی به میخانه، سرخ روز می‌دیدم

گفتمش: مبارک باد بر تو این مسلمانی

زلف و کاکل او را چون به یاد می‌آرم

می‌نهم پریشانی بر سر پریشانی

خانه ی دل ما را از کرم، عمارت کن!

پیش از آنکه این خانه رو نهد به ویرانی

ما سیه گلیمان را جز بلا نمی‌شاید

بر دل "بهائی" نه هر بلا که بتوانی

493

من آینه ی طلعت معشوق وجودم

از عکس رخش مظهر انوار شهودم

ابلیس نشد ساجد و مردود ابد شد

آن دم که ملائک همه کردند سجودم

تا کس نبرد ره به شناسایی ذاتم

گه مؤمن و گه کافر و گه گبر و یهودم

492

دلم را بود از آن پیمان گسل امید یاریها

به نومیدی کشید آخر همه امیدواریها

رقیبان را ز وصل خویش تا کی معتبر سازی

مکن جانا که هست این موجب بی اعتباریها

به اغیار از تو این گرم اختلاطیها که من دیدم

عجب نبود اگر چون شمع دارم اشکباریها

به سد خواری مرا کشتی وفا داری همین باشد

نکردی هیچ تقصیر، از تو دارم شرمساریها

شب غم کشت ما را یاد باد آن روز خوش "وحشی"

که می‌کرد از طریق مهر ما را غمگساریها

وحشی بافقی

491

من در این تاریکی

فکر یک بره روشن هستم

که بیاید علف خستگی‌ام را بچرد.

من در این تاریکی

امتداد تر بازوهایم را

زیر بارانی می‌بینم

که دعاهای نخستین بشر را تر کرد.

من در این تاریکی

درگشودم به چمن‌های قدیم،

به طلایی‌ هایی، که به دیوار اساطیر تماشا کردیم

من در این تاریکی

ریشه‌ها را دیدم

و برای بته نورس مرگ، آب را معنی کردم.

490

خموش و گوشه نشینم، مگر نگاه توام؟

لطیف و زودگریزی، مگر خیال منی؟

سیمین بهبهانی

489

از کاه ، کهربا بگریزد به بخت ما

خنجر به جای برگ برآرد درخت ما

الماس ریزه شد نمک سوده‌ی حکیم

در زخم بستن جگر لخت لخت ما

با اینهمه خجالت و ذلت که می‌کشم

از هم فرو نریخت زهی روی سخت ما

زورق گران و لجه خطرناک موجه صعب

ای ناخدا نخست بینداز رخت ما

"وحشی" تو بودی و من و دل، شاه وقت خویش

آتش فکند شعله‌ی گلخن به تخت ما

وحشی بافقی

488

بگذر ز علم رسمی، که تمام قیل و قال است

من و درس عشق ای دل! که تمام وجد و حال است

ز مراحم الهی، نتوان برید امید

مشنو حدیث زاهد، که شنیدنش وبال است

طمع وصال گفتی که به کیش ما حرام است

تو بگو که خون عاشق، به کدام دین حلال است؟

به جواب دردمندان، بگشا لب ای شکرخا!

به کرشمه کن حواله، که جواب صد سوال است

غم هجر را "بهائی" ، به تو ای بت ستمگر

به زبان حال گوید که زبان قال لال است

487

آنانکه شمع آرزو در بزم عشق افروختند

از تلخی جان کندنم، از عاشقی واسوختند

دی مفتیان شهر را تعلیم کردم مسئله

و امروز اهل میکده، رندی ز من آموختند

چون رشتهٔ ایمان من، بگسسته دیدند اهل کفر

یک رشته از زنار خود، بر خرقهٔ من دوختند

یارب! چه فرخ طالعند، آنانکه در بازار عشق

دردی خریدند و غم دنیای دون بفروختند

در گوش اهل مدرسه، یارب! "بهائی" شب چه گفت؟

کامروز، آن بیچارگان اوراق خود را سوختند

486

چیست قصد خون من آن ترک کافر کیش را؟

ای مسلمانان نمی‌دانم گناه خویش را

ای که پرسی موجب این ناله‌های دلخراش

سینه‌ام بشکاف تا بینی درون خویش را

گر به بدنامی کشد کارم در آخر دور نیست

من که نشنیدم در اول پند نیک اندیش را

لطف خوبان گرچه دارد ذوق بیش از بیش، لیک

حالتی دیگر بود بیداد بیش از بیش را

حد "وحشی" نیست لاف عشق آن سلطان حسن

حرف باید زد به حد خویشتن درویش را

وحشی بافقی

485

هیچ از این خوبان گندم گون نصیب ما نشد

ما سیه بختان مگر فرزند آدم نیستیم؟

ادهم ترکمان

484

آه ، تاکی ز سفر باز نیایی؟ بازآ

اشتیاق تو مرا سوخت کجایی؟ بازآ

شده نزدیک که هجران تو، مارا بکشد

گرهمان بر سرخونریزی مایی ، بازآ

کرده‌ای عهد که بازآیی و ما را بکشی

وقت آنست که لطفی بنمایی، بازآ

رفتی و باز نمی‌آیی و من بی تو به جان

جان من اینهمه بی رحم چرایی؟ بازآ

"وحشی" از جرم همین کز سر آن کو رفتی

گرچه مستوجب صد گونه جفایی، بازآ

وحشی بافقی

483

صدا کن مرا.

صدای تو خوب است.

صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید.

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم.

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.

و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش‌بینی نمی‌کرد.

و خاصیت عشق این است.

کسی نیست،

بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم.

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.

بیا زودتر چیزها را ببینیم.

ببین، عقربک‌های فواره در صفحه ساعت حوض

زمان را به گردی بدل می‌کنند.

بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی‌ام.

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.

مرا گرم کن

و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد

و باران تندی گرفت

و سردم شد، آن وقت در پشت یک سنگ،

اجاق شقایق مرا گرم کرد.

در این کوچه‌هایی که تاریک هستند

من از حاصل ضرب تردید و کبریت می‌ترسم.

من از سطح سیمانی قرن می‌ترسم.

بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است.

مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد.

مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات.

اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا.

و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت‌های تو، بیدار خواهم شد.

و آن وقت

حکایت کن از بمب‌هایی که من خواب بودم، و افتاد.

حکایت کن از گونه‌هایی که من خواب بودم، و تر شد.

بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند.

در آن گیروداری که چرخ زره‌پوش از روی رویای کودک گذر داشت

قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست.

بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد.

چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد.

چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید.

و آن وقت من، مثل ایمانی از تابش استوا گرم،

تو را در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید.

482

دگر از درد تنهایی، به جانم یار می‌باید

دگر تلخ است کامم، شربت دیدار می‌باید

ز جام عشق او مستم، دگر پندم مده ناصح

نصیحت گوش کردن را دل هشیار می‌باید

مرا امید بهبودی نماندست، ای خوش آن روزی

که می‌گفتم: علاج این دل بیمار می‌باید

بهائی بارها ورزید عشق، اما جنونش را

نمی‌بایست زنجیری، ولی این بار می‌باید

481

به یک پرواز بی هنگام کردم مبتلا خود را

نه دستی داشتم بر سر، نه پایی داشتم در گل

به دست خویش کردم اینچنین بی دست و پا خود را

چنان از طرح وضع ناپسند خود گریزانم

که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را

گر این وضع است می‌ترسم که با چندین وفاداری

شود لازم که پیشت وانمایم بیوفا خود را

چو از اظهار عشقم خویش را بیگانه می‌داری

نمی‌بایست کرد اول به این حرف آشنا خود را

ببین "وحشی" که در خوناب حسرت ماند پا در گل

کسی کو بگذراندی تشنه از آب بقا خود را

وحشی بافقی

480

نه سیم نه دل نه یار داریم

پس ما به جهان چکار داریم؟

حکیم سنایی

479

آب را گل نکنیم:

در فرودست انگار، کفتری می‌خورد آب.

یا که در بیشه دور، سیرهٔی پر می‌شوید.

یا در آبادی، کوزه ای پر می‌گردد.

آب را گل نکنیم:

شاید این آب روان، می‌رود پای سپیداری، تا فرو شوید اندوه دلی.

دست درویشی شاید، نان خشکیده فرو برده در آب.

زن زیبایی آمد لب رود،

آب را گل نکنیم:

روی زیبا دو برابر شده است.

چه گوارا این آب!

چه زلال این رود!

مردم بالادست، چه صفایی دارند!

چشمه‌هاشان جوشان، گاوهاشان شیرافشان باد!

من ندیدم دهشان،

بی‌گمان پای چپرهاشان جا پای خداست.

ماهتاب آن‌جا، می‌کند روشن پهنای کلام.

بی‌گمان در ده بالادست، چینه‌ها کوتاه است.

مردمش می‌دانند، که شقاق چه گلی است.

بی‌گمان آن‌جا آبی، آبی است.

غنچه ای می‌شکفد، اهل ده باخبرند.

چه دهی باید باشد!

کوچه باغش پر موسیقی باد!

مردمان سر رود، آب را می‌فهمند.

گل نکردندش، ما نیز

آب را گل نکنیم.

478

امشب

در یک خواب عجیب

رو به سمت کلمات

باز خواهد شد.

باد چیزی خواهد گفت.

سیب خواهد افتاد،

روی اوصاف زمین خواهد غلتید،

تا حضور وطن غایب شب خواهد رفت.

سقف یک وهم فرو خواهد ریخت.

چشم

هوش محزون نباتی را خواهد دید.

پیچکی دور تماشای خدا خواهد پیچید

راز ، سر خواهد رفت.

ریشه زهد زمان خواهد پوسید.

سر راه ظلمات

لبه صحبت آب

برق خواهد زد ،

باطن آینه خواهد فهمید.

امشب

ساقه معنی را

وزش دوست تکان خواهد داد،

بهت پرپر خواهد شد.

ته شب ، یک حشره

قسمت خرم تنهایی را

تجربه خواهد کرد.

داخل واژه صبح

صبح خواهد شد.

477

شب سردی است ، و من افسرده.

راه دوری است ، و پایی خسته.

تیرگی هست و چراغی مرده.

می کنم ، تنها، از جاده عبور:

دور ماندند ز من آدم ها.

سایه ای از سر دیوار گذشت ،

غمی افزود مرا بر غم ها.

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهانی.

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر ، سحر نزدیک است:

هردم این بانگ برآرم از دل :

وای ، این شب چقدر تاریک است!

خنده ای کو که به دل انگیزم؟

قطره ای کو که به دریا ریزم؟

صخره ای کو که بدان آویزم؟

مثل این است که شب نمناک است.

دیگران را هم غم هست به دل،

غم من ، لیک، غمی غمناک است.

476

دیرگاهی است که در این تنهایی

رنگ خاموشی در طرح لب است

بانگی از دور مرا می‌خواند

لیک پاهایم در قیر شب است

رخنه‌ای نیست در این تاریکی

در و دیوار به هم پیوسته

سایه‌ای لغزد اگر روی زمین

نقش وهمی است ز بندی رسته

نفس آدم‌ها

سر بسر افسرده است

روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا

هر نشاطی مرده است

دست جادویی شب

در به روی من و غم می‌بندد

می‌کنم هر چه تلاش،

او به من می خندد

نقش‌هایی که کشیدم در روز،

شب ز راه آمد و با دود اندود

طرح‌هایی که فکندم در شب،

روز پیدا شد و با پنبه زدود

دیرگاهی است که چون من همه را

رنگ خاموشی در طرح لب است .

جنبشی نیست در این خاموشی

دست‌ها پاها در قیر شب است

475

شب که به بزم خویشتن دید من خراب را

رفت برون ز مجلس و کرد بهانه خواب را

میلی ترک

474

مرا به صبر و شکیب آن صنم اشارت کرد

خبر نداشت که خود هرچه غارت کرد

مینوی شیرازی

473

ای همچو پری از من دیوانه رمیده

صد بار مرا دیده و گویی که ندیده

دریاب که ماتم زده ی روز فراقت

هم چهره خراشیده و هم جامه دریده

ای وای بر آن عاشق محروم که هرگز

نه با تو سخن گفته و نه از تو شنیده

آن دل که نه غم خوردی و نه آه کشیدی

از دست غمت آه چه گویم چه کشیده؟

بر روی تو این قطره ی خون چیست "هلالی" ؟

گویا که دل از غصه به روی تو دویده

هلالی جغتایی

472

مکانی برایت به از دل ندارم

اگر عیب این خانه تنگی نباشد

اکسیر قمی

471

نمیدهم غم دل را به شادی همه عالم

گیاه هرزه، به از لاله ای که داغ ندارد

مهدی سهیلی

470

غمگین منشین ز تنگدستی

چون دست تهی گشاده رو باش

فصیح استر آبادی

468

نه گل شناسم نه باغ و بوستان بی تو

که دیده در نگشاید بر این وآن بی تو

گمان برند که من نیز با تو همسفرم

چنین که میروم از خویش هر زمان بی تو

به جام و ساغر ما قطره ای نمی افتد

اگر نشاط ببارد ز آسمان بی تو

469

به عالمی ندهم مویی از پریشانی

که باشد از سر زلف تو یادگار مرا

میربرهان

467

گر ز بی مهری مرا از شهر بیرون میکنی

دل که در کوی تو میماند به او چون میکنی؟

همایی نسایی

466

بر امید آنکه یکدم او طبیب من شود

هرکجا دردیست میخواهم نصیب من شود

سحابی استر آبادی

465

از آن چشمی که میداند زبان بی زبانی را

نکویان یاد میگیرند طرز نکته دانی را

کنون کز رعشه ی پیری به جامم می نمیماند

چه حاصل گر دهد دوران شراب کامرانی را؟

کلیم کاشانی

464

بیگانگی نگر که من و یار چون دو چشم

همسایه ایم و خانه ی هم را نیدده ایم

میر صیدی

463

گهی بر دامن گل گاه در پای گیا افتم

نسیم ناتوانم تا کجا خیزم کجا افتم

به هر بانگ و سرودی خاطرم آشفته میگردد

گلم گویی که از آمد شد باد صبا افتم

اگر صدبار سوزی باز بر گرد سرت گردم

نیم پروانه کز یک سوختن در دست و پا افتم

نظیری نیشابوری

462

چه آشنا نگهی داری ای رمیده غزال

خدا نگاه تورا با کس آشنا نکند

دارای قاجار

461

روی در روی و نگه بر نگه و چشم به چشم

حرف ما و تو چه محتاج زبانست امروز؟

وحشی بافقی

460

هر نگهت ز روشنی کار ستاره میکند

هرکه دوباره بیندت عمر دوباره میکند

مهدی سهیلی

459

با صبح بگویید که بی وقت مزن دم

امشب شب وصلست نگهدار نفس را

کمال خجندی

458

بر زلف تو من بار دگر عهد شکستم

بس عهد که چون زلف تو بشکستم و بستم

دریاب که زد کار جهانی همه بر هم

چشم تو و عذرش همه اینست که مستم

در نامه چو من شرح فراق تو نویسم؟

خون گرید و فریاد کند خامه ز دستم

خورشید بلندی تو و من سایه ی خاکی

آنجا که تو باشی نتوان گفت که هستم

چشم تو به دل گفت که مست منی ای دل

دل گفت بلی مست تو از روز الستم

457

مجنون نشد ارام پذیر از رخ لیلی

دردیست جدایی که به درمان نرسیده ست

نظیری نیشابوری

456

کدامین آتشین سیما به این ویراهنه می آید؟

که از دیوار و در بوی پر پروانه می آید

صائب تبریزی

455

پیر ما میگفت دریاها فزون از خاک ماست

پس نگو دیگر که نقش زندگی بر آب نیست

مهدی سهیلی

453

نفس در سینه می لرزد ز دست دل تپیدنها

نگه در دیده میرقصد ز شور و شوق دیدنها

دلی دارم گریزان زآشنایی ها و خرسندم

که رامش کرد آن اهوی وحشی با رمیدنها

چو کوهی از گرانباری زمینگیرم در این وادی

خوش آن در کوه و در صحرا بسر مستی دویدنها

مبادا منتی یارب نصیب جان محرومم

که می لرزد تنم زاندیشه ی منت کشیدنها

به گلشنها پریدم از سبکبالی وزین غافل

که میریزد پر و بالم ز بیحاصل دویدنها

454

میکنند اهل هنر نام بزرگان را بلند

بیستون آوازه ای گر داشت، از فرهاد بود

صائب تبریزی

452

عادت به ناله کرده دل دردمند من

ترسم گمان برند که درمانم آرزوست

صافی اصفهانی

451

مرا چو مست ببینی مگو که بی خبر است این

که مست عالم عشقیم و عالم دگر است این

میرزایی ساوجی

450

تمام، دردم و پیش تو شکوه سر نکنم

تمام، آتشم و در دلت اثر نکنم

محبتم که فراموش کرده ای ما را

وفا شدم که بگرد دلت گذر نکننم

غازی قلندر اصفهانی

449

دم آخر است بنشین که رخ تو سیر بینم

که امید صد تماشا به همین نگاه دارم

عهدی ساوجی

448

دگر آن شبست امشب که ز پی سحر ندارد

من و باز آن دعاها که یکی اثر ندارد

من و زخم تیز دستی که زد آنچنان به تیغم

که سرم فتاده برخاک و تنم خبر ندارد

همه زهر خورده پیکان خورم و رطب شمارم

چه کنم که نخل حرمان به از این ثمر ندارد

ز لبی چنان که بارد شکرش ز شکرستان

همه زهر دارد اما چه کند شکر ندارد

به هوای باغ مرغان همه بالها گشاده

به شکنج دام مرغی چه کند که پر ندارد

بکش و بسوز و بگذر منگر به این که عاشق

بجز این که مهر ورزد گنهی دگر ندارد

می وصل نیست "وحشی" به خمار هجر خو کن

که شراب ناامیدی غم درد سر ندارد

وحشی بافقی

447

شادند عالمی که مرا هر زمان غمی ست

دارم غمی که باعث شادی عالمی ست

علائی آشتیانی

446

ز بس به هجر تو خو کرده ام قسم به وصالت

که یک دقیقه غمت را بعالمی نفروشم

عندلیب کاشانی

445

از بس که چشم یاریم از روزگار نیست

هرگز  بمطلبی دلم امیدوار نیست

نه صبر و نه قرار و نه امید وصل یار

چون من کسی به کام دل روزگار نیست

عزتی شیرازی

444

پدر از مهر ترا هیچ به استاد نداد؟

یا معلم بتو حرفی ز وفا یاد نداد؟

خبر ما که رساند به چمن؟ چون صیاد

بال ما بست و به ما رخصت فریاد نداد

عاشق اصفهانی

443

فدای یار کنم جان که یار یار منست

براه عشق بمیرم که کار کار منست

روانه میشوم از کوی یار و میدانم

اجل نشسته بر این ره در انتظار منست

کند نصیحت من عاشق از غم خوبان

گمانش آنکه دل من به اختیار منست

442

نیارم بر زبان نامش ولی چون درد دل گویم

همه دانند کز بیداد آن پیمان گسل گویم

قاضی مسیح ساوجی

441

از پیش من آن دلبر جانی بگذشت

آن مایه ی عیش و شادمانی بگذشت

گفتی که: چسان گذشت یار از بر تو؟

بگذشت چنانکه زندگانی بگذشت

غزالی مشهدی

440

منشور عاشقی را بر نام ما نوشتند

کاین مایه استقامت هفت آسمان ندارد

مهدی سهیلی

439

نازم به چشم یار که از مستی اش شراب

مستی طبع خویش فراموش میکند

جامی

438

گر راحت گیتی طلبی عدل در اینست

کز مال جهان از دگران بیش نباشی

در کار معیشت به خرد کوش و چنان باش

کز وسوسه ی فقر به تشویش نباشی

خوش زیستنت بسته به آنست که مردم

گنجور ندانندت و درویش نباشی

مهدی سهیلی

436

زلف یر روی تو گویی که بر آتش دود است

ای بسا دیده کز آن دود سرشک آلود است

شادی بزم تویی، دیرتر از جا برخیز

پاسی از شب نگذشته ست، قیامت زود است

شهاب ترشیزی

437

غم خود را ز دشمن میکنم پنهان که میدانم

ز اندوهم بسی شادی کند اینهم غم دیگر

مهدی سهیلی

435

کو همنفسی تا کنم اظهار غم دل؟

زآن پیش که گیرد غم دل راه نفس را

روزی که دهم جان و فغانی نکند کس

معلوم شود بیکسی من همه کس را

شریف ابریزی

434

ازیک نگاه بو الهوس از راه میروی

هرگز ندیده ام ز تو عاشق ندیده تر

حجابی گلپایگانی

433

ز بس زخم زبان خوردم دهان از گفتگو بستم

در دل را ز نومیدی به روی آرزو بستم

صراحی وار از چشمم  دمادم اشک خون ریزد

چو راه گریه ی خونین خود را در گلو بستم

به عهد سست او از دست دادم زندگانی را

سزای خویشتن دیدم که پیوندی به مو بستم

نهان کردم به خلوتگاه دل گنج غم او را

بر این ویرانه ی خاموش راه جستجو بستم

ز بس با نامرادی خو گرفتم من به روی دل

در امید را با دست خویش از چارسو بستم

به امیدی که اندازد نظر بر جان بیمارم           

نگاه دردمند خویش را در چشم او بستم

چو پایم را برید از کوی خود دست از جهان شستم

چو نامم را به خواری برد چشم از آبرو بستم

وفاداری همینم بس که با نومیدی از عشقش

وفا را صرف او کردم امیدم را به او بستم


ابولحسن وزیری


432

بیمار دلی دارم و بهبود ندارد

چندانکه دوا میکنمش سود ندارد

دل سوخت تمام از غم و آهی نکشیدیم

آتش چو بر افروخته شد دود ندارد

فرید کاتب