974
میروی خرّم و خندان و نگه می نکنی
که نگه میکند از هر طرفت غمخواری
سعدی
میروی خرّم و خندان و نگه می نکنی
که نگه میکند از هر طرفت غمخواری
سعدی
رفت از بر من آنکه مرا مونس جان بود
دیگر به چه امید در این شهر توان بود؟
سعدی
من بیمایه که باشم که خریدار تو باشم؟
حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم
تو مگر سایه ی لطفی به سر وقت من آری
که من آن مایه ندارم که به مقدار تو باشم
خویشتن از تو نبندم که من از خود نپسندم
که تو هرگز گل من باشی و من خار تو باشم
گذر از دست رقیبان نتوان کرد به کویت
مگر آنوقت که در سایه ی زنهار تو باشم
مردمان عاشق گفتار من ای قبله ی خوبان
چون نباشند؟ که من عاشق دیدار تو باشم
شب فراغ کسی نداند که تا سحر چند است
مگر کسی که به زندان عشق دربند است
پیام من که رساند به یار مهر گسل؟
که بر شکستی و مارا هنوز پیوند است
قسم به جان تو خوردن طریق عزت نیست
به خاک پای تو کانهم عظیم سوگند است
که با شکستن پیمان و بر گرفتن دل
هنوز دیده به دیدارت آرزومندست
ز دست رفته نه تنها منم در این سودا
چه دست ها که ز دست تو بر خداوندست
ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق
گمان برند که سعدی ز دوست خرسند است
دل نخوانند که صیدش نکند دلداری
جان بدیدار تو یکروز فدا خواهم کرد
تا دگر بر نکنم دیده بهر دیداری
غم عشق آمد و غمهای دگر پاک ببرد
سوزنی باید کز پای برآرد خاری
می، حرامست ولیکن تو بدین نرگس مست
نگذاری که ز پیشت برود هشیاری
میروی خرم و خندان و نگه می نکنی
که نگه میکند از هر طرفت غمخواری
سرو آزاد ببالای تو میماند راست
لیکنش با تو میسر نشود رفتاری
می نماید که سر عربده دارد چشمت
مست خوابش نبرد تا نکند آزاری
سعدیا دوست نه بینی و وصالش نرسی
مگر آنوقت که خود را ننهی مقداری