927
خود را خراب ساز و مکن خانه ای خراب
یعنی که تا غبار توان شد صبا مباش
جلال اسیر
خود را خراب ساز و مکن خانه ای خراب
یعنی که تا غبار توان شد صبا مباش
جلال اسیر
من نه پیر سال و ماهم گر سپیدم موی بینی
حسرت زلف سیاهی در جوانی کرده پیرم
فرصت الدوله شیرازی
نامی از خویش در جهان بگذار
زندگانی برای مردن نیست
ناظم هروی
عشقبازان سخن حق بملاء میگویند
از که ترسند؟ سر دار سلامت باشد
واله ی داغستانی
گرچه پیریم از جوانان جهان دلخوشتریم
خنده ها بر صبح دارد موی چون کافور ما
صائب تبریزی
کسی لاف وفا داری زند با بیوفای خود
که خود را بهر او خواهد نه اورا از برای خود
هجری قمی
داغ فرزندی کند فرزند دیگر را عزیز
تنگ تر گیرد ز مجنون در بغل صحرا مرا
توسنی تبریزی
بس حلقه زدم بر در و حرفی نشنیدم
من هیچکسم یا که درین خانه کسی نیست؟
بیدل شیرازی
لایق وصل ارنباشم با غم هجران خوشم
زین گلستان گر نصیبم گل نباشد خار هست
فرقتی انجدانی
به مجنون زین چه ناخوشتر؟ که دور آسمان اورا
گذارد اینقدر کز مرگ لیلی با خبر گردد؟
طایر شیرازی
کس ندیدیم که با ما بسرآرد نفسی
نفسی همدم ما شو که نداریم کسی
یغمای جندقی
آسمانها مگر از گردش خود سیر شوند
ورنه عشاق محال است قراری گیرند
صائب تبریزی
همت مردانه میخواهد گذشتن از جهان
یوسفی باید که بازار زلیخا بشکند
صائب تبریزی
شیوه ی مردان نباشد عشق پنهان باختن
کمتر از پروانه نتوان بود در جان باختن
همام تبریزی
سالها وصل تورا ما از خدا میخواستیم
دیگران را شد میسر آنچه ما میخواستیم
نجفی
دم آخر است بنشین که رخ تو سیر بینم
که امید صد تماشا به همین نگاه دارم
عهدی ساوه ای
نقاش چون شمایل آن ماه میکشد
نوبت بزلف او چو رسد آه میکشد
خالص
تو کاری کن که مردم آفت جانها نخوانندت
وگرنه سهل باشد کار این یک جان که من دارم
مقصدی ساوجی
جنون را کارها باقیست با مشت غبار من
که بازیگاه طفلان میشود خاک مزار من
حزین لاهیجی
گفتا : که دهم کام دلت روزی وبسیار
ماه آمد و سال آمد و آن روز نیامد
واله ی اصفهانی
نعمت آسودگی بر دیده ی عاشق خطاست
خانه ای کز خود بر آرد آب جای خواب نیست
صائب تبریزی
تو شرط یاری و رسم وفاداری نمیدانی
همین دل میتوانی برد دلداری نمیدانی
حزین اصفهانی
مرا ز شعر خود آسایشی نبود هرگز
که هیچکس نکند خواب از فسانه ی خویش
سنجر کاشانی
گر ز بی مهری مرا از شهر بیرون میکنی
دل که میماند به کوی تو به او چون میکنی؟
همایی نسایی
چه آشنا نگهی داری ای رمیده غزال
خدا نگاه تورا با کس آشنا نکند
دارای قاجار
مستیم و نداریم خبر ازهمه عالم
اینست خبر هرکه بپرسد خبر ما
شاه نعمت الله ولی
از برای امتحان چندی مرا دیوانه کن
گر به از مجنون نباشم باز عاقل کن مرا
صائب تبریزی
از بسکه تندخویی، با آنکه بی گناهم
پیشت در اضطرابم، بیش از گناهکاران
مقبول قمی
گر جمال یار نبود با خیالش هم خوشم
خانه ی درویش را شمعی به از مهتاب نیست
ناشناس
ز هشیاران عالم هرکه را دیدم غمی دارد
دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد
آقا بیگم
تا توانی به خرابی من ای عشق بکوش
من نه آنم که ازین پس دگر آباد شوم
نشاط اصفهانی
تا گوشه ی چشمی به من آن سیمتن انداخت
خوبان جهان را همه از چشم من انداخت
اهلی شیرازی
گویند: مردمان غم دیوانه میخورند
دیوانه هم شدیم و غم ما کسی نخورد
میکنی تا ساز و برگ عیش، وقت رفتن است
میرود تا وا شود گل وقت چیدن میرسد
واعظ قزوینی
تبسمی ز لب دلفریب او دیدم
که هرچه با دل من کرد آن تبسم کرد
وحشی بافقی
از مکافات بیندیش که در شرع وفا
گردن شمع به خونواهی پروانه زدند
وصال شیرازی
یاد آن گلشن که گل هرچند میچیدم از آن
وقت بیرون آمدن حسرت به دامن داشتم
فضلی گلپایگانی
طفلی تو حال دل به تو گفتن چه فایده؟
تو درد دل شنیده ای اما ندیده ای
مهجور قمی
گفتی که رفته رفته چو عمر آیمت به سر
عمرم ز دیر آمدنت رفته رفته رفت
محشم کاشانی
هیچ دردی بتر از عافیت دائم نیست
تلخی تازه به از قند مکرر باشد
صائب تبریزی
هرگز از یاد نبردم من مدهوش تورا
من نه آنم که توان کرد فراموش تورا
مسیح کاشانی
ای گل شکفته شو که به یاد تو کرده ایم
آن گریه ها که ابر بهاری نکرده است
من نمیگویم که منع نرگس غماز کن
بنده ی چشمت شوم تا میتوانی ناز کن
قصاب کاشانی
یکروزه وصل موجب ص اله هجر شد
هرگز باین خمار شرابی ندیده ام
ولی دشت بیاضی
بغیر از مه ندارد کس خبر از ناله و آهم
که او در وادی هجر تو شبها بود همراهم
بابا فغانی
تو ایستاده و من خفته؟ نیست رسم ادب
به روز مرگ مبادا به من نماز کنی
حسن بیک انسی
این شکایت نامه ی نامهربانی های توست
آنچه دیدیم از جداییها خواهم نوشت
میروالهی قمی
برو با هرکه میخواهد دلت میل چمن میکن
اگر خاری بگیرد دامنت را یاد من میکن
مقصدی ساوه ای
میدانم چه گرمی کرده ای با دل نهان از من؟
که تا غافل شوم از وی دوان سوی تو می آید
حکیم شفایی
بغیر سینه ی دریا دلان نگنجد عشق
برای بحر، خدا آفریده طوفان را
فرج الله شبستری
گر بداند لذت جان باختن در راه عشق
هیچ عاقل زنده نگذارد بعالم خویش را
قاآنی شیرازی
هرچه گویی آخری دارد بغیر از حرف عشق
کاینهمه گفتند و آخر نیست این افسانه را
وحشی بافقی
کی میرسد خیال طبیبان به درد من؟
دردم بدان رسید که نتوان خیال کرد
هلالی جغتایی
من از طبیب و پرستار هر دو آزادم
دوای درد من این درد بی دوای منست
وصال شیرازی
دل خوش مشرب ما داشت جوان عالم را
شد جهان پیر همان روز که ما پیر شدیم
صائب تبریزی
خمیده پشت از ان گشتند پیران جهاندیده
که اندر خاک میجویند ایام جوانی را
نظامی گنجوی
سوزد و گرید و افروزد و خاموش شود
هرکه چون شمع بخندد به شب تار کسی
منعم شیرازی
دگر مباد نصیبم که نام عشق برم
بس است هرچه کشیدم من از محبت تو
خضری قزوینی
نماز عشق مرا آبرو از آن باشد
که قبله میکنم آغوش مهربان تورا
مهدی سهیلی
دوئی به مذهب فرمانبران عشق خطاست
خدا یکی و محبت یکی و یار یکی
نثاری تبریزی
در مجلس خود راه مده همچو منی را
کافسرده دل افسرده کند انجمنی را
مخلص هندوستانی
از ترکتازعشق کسی جان نمیبرد
این سیل بر خرابه و آباد میزند
صائب تبریزی
خموش و گوشه نشینم، مگر نگاه توام؟
لطیف و زودگریزی، مگر خیال منی؟
سیمین بهبهانی
هیچ از این خوبان گندم گون نصیب ما نشد
ما سیه بختان مگر فرزند آدم نیستیم؟
ادهم ترکمان
نه سیم نه دل نه یار داریم
پس ما به جهان چکار داریم؟
حکیم سنایی
شب که به بزم خویشتن دید من خراب را
رفت برون ز مجلس و کرد بهانه خواب را
میلی ترک
مرا به صبر و شکیب آن صنم اشارت کرد
خبر نداشت که خود هرچه غارت کرد
مینوی شیرازی
مکانی برایت به از دل ندارم
اگر عیب این خانه تنگی نباشد
اکسیر قمی
نمیدهم غم دل را به شادی همه عالم
گیاه هرزه، به از لاله ای که داغ ندارد
مهدی سهیلی
غمگین منشین ز تنگدستی
چون دست تهی گشاده رو باش
فصیح استر آبادی
به عالمی ندهم مویی از پریشانی
که باشد از سر زلف تو یادگار مرا
میربرهان
گر ز بی مهری مرا از شهر بیرون میکنی
دل که در کوی تو میماند به او چون میکنی؟
همایی نسایی
بر امید آنکه یکدم او طبیب من شود
هرکجا دردیست میخواهم نصیب من شود
سحابی استر آبادی
بیگانگی نگر که من و یار چون دو چشم
همسایه ایم و خانه ی هم را نیدده ایم
میر صیدی
چه آشنا نگهی داری ای رمیده غزال
خدا نگاه تورا با کس آشنا نکند
دارای قاجار
روی در روی و نگه بر نگه و چشم به چشم
حرف ما و تو چه محتاج زبانست امروز؟
وحشی بافقی
هر نگهت ز روشنی کار ستاره میکند
هرکه دوباره بیندت عمر دوباره میکند
با صبح بگویید که بی وقت مزن دم
امشب شب وصلست نگهدار نفس را
کمال خجندی
کدامین آتشین سیما به این ویراهنه می آید؟
که از دیوار و در بوی پر پروانه می آید
صائب تبریزی
پیر ما میگفت دریاها فزون از خاک ماست
پس نگو دیگر که نقش زندگی بر آب نیست
مهدی سهیلی
میکنند اهل هنر نام بزرگان را بلند
بیستون آوازه ای گر داشت، از فرهاد بود
صائب تبریزی
عادت به ناله کرده دل دردمند من
ترسم گمان برند که درمانم آرزوست
صافی اصفهانی
مرا چو مست ببینی مگو که بی خبر است این
که مست عالم عشقیم و عالم دگر است این
میرزایی ساوجی
دم آخر است بنشین که رخ تو سیر بینم
که امید صد تماشا به همین نگاه دارم
عهدی ساوجی
شادند عالمی که مرا هر زمان غمی ست
دارم غمی که باعث شادی عالمی ست
علائی آشتیانی
ز بس به هجر تو خو کرده ام قسم به وصالت
که یک دقیقه غمت را بعالمی نفروشم
عندلیب کاشانی
نیارم بر زبان نامش ولی چون درد دل گویم
همه دانند کز بیداد آن پیمان گسل گویم
قاضی مسیح ساوجی
منشور عاشقی را بر نام ما نوشتند
کاین مایه استقامت هفت آسمان ندارد
مهدی سهیلی
نازم به چشم یار که از مستی اش شراب
مستی طبع خویش فراموش میکند
جامی
غم خود را ز دشمن میکنم پنهان که میدانم
ز اندوهم بسی شادی کند اینهم غم دیگر
مهدی سهیلی
ازیک نگاه بو الهوس از راه میروی
هرگز ندیده ام ز تو عاشق ندیده تر
حجابی گلپایگانی
ما که در کنج قفس با حسرت گل ساختیم
گر خزانی امد امد گر بهاری رفت رفت
مصور خمسه ای
شده ای عاشو معشوق ز تو زار تر است
تو گرفتاری و او از تو گرفتار تر است
وفایی ترک
نومیدم از وفای تو اکنون بغایتی
کز بیوفایی تو ندارم شکایتی
طوفی تبریزی
هیچکس جانا نمیسوزد چراغش تا به صبح
پر مخند ای صبح صادق بر شب تار کسی
قصاب کاشانی
نقاش چون شمایل آن ماه میکشد
نوبت به زلف او چو رسد آه میکشد
خالص