927

خود را خراب ساز و مکن خانه ای خراب

یعنی که تا غبار توان شد صبا مباش

جلال اسیر

926

من نه پیر سال و ماهم گر سپیدم موی بینی

حسرت زلف سیاهی در جوانی کرده پیرم

فرصت الدوله شیرازی

924

نامی از خویش در جهان بگذار

زندگانی برای مردن نیست

ناظم هروی

922

عشقبازان سخن حق بملاء میگویند

از که ترسند؟ سر دار سلامت باشد


واله ی داغستانی

921


گرچه پیریم از جوانان جهان دلخوشتریم

خنده ها بر صبح دارد موی چون کافور ما

صائب تبریزی

920

کسی لاف وفا داری زند با بیوفای خود

که خود را بهر او خواهد نه اورا از برای خود

هجری قمی

918

داغ فرزندی کند فرزند دیگر را عزیز

تنگ تر گیرد ز مجنون در بغل صحرا مرا

توسنی تبریزی

915

بس حلقه زدم بر در و حرفی نشنیدم

من هیچکسم یا که درین خانه کسی نیست؟

بیدل شیرازی

912

لایق وصل ارنباشم با غم هجران خوشم

زین گلستان گر نصیبم گل نباشد خار هست

فرقتی انجدانی

911

به مجنون زین چه ناخوشتر؟ که دور آسمان اورا

گذارد اینقدر کز مرگ لیلی با خبر گردد؟

طایر شیرازی

909

کس ندیدیم که با ما بسرآرد نفسی

نفسی همدم ما شو که نداریم کسی

یغمای جندقی

908

آسمانها مگر از گردش خود سیر شوند

ورنه عشاق محال است قراری گیرند

صائب تبریزی

907

همت مردانه میخواهد گذشتن از جهان

یوسفی باید که بازار زلیخا بشکند

صائب تبریزی

905


شیوه ی مردان نباشد عشق پنهان باختن

کمتر از پروانه نتوان بود در جان باختن

همام تبریزی

903

سالها وصل تورا ما از خدا میخواستیم

دیگران را شد میسر آنچه ما میخواستیم

نجفی

902

دم آخر است بنشین که رخ تو سیر بینم

که امید صد تماشا به همین نگاه دارم

عهدی ساوه ای

899

نقاش چون شمایل آن ماه میکشد

نوبت بزلف او چو رسد آه میکشد

خالص

897

تو کاری کن که مردم آفت جانها نخوانندت

وگرنه سهل باشد کار این یک جان که من دارم

مقصدی ساوجی


896

جنون را کارها باقیست با مشت غبار من

که بازیگاه طفلان میشود خاک مزار من

حزین لاهیجی

893

گفتا : که دهم کام دلت روزی وبسیار

ماه آمد و سال آمد و آن روز نیامد

واله ی اصفهانی

892


نعمت آسودگی بر دیده ی عاشق خطاست

خانه ای کز خود بر آرد آب جای خواب نیست

صائب تبریزی

889

تو شرط یاری و رسم وفاداری نمیدانی

همین دل میتوانی برد دلداری نمیدانی

حزین اصفهانی

887


مرا ز شعر خود آسایشی نبود هرگز

که هیچکس نکند خواب از فسانه ی خویش

سنجر کاشانی

880

گر ز بی مهری مرا از شهر بیرون میکنی

دل که میماند به کوی تو به او چون میکنی؟

همایی نسایی

872

چه آشنا نگهی داری ای رمیده غزال

خدا نگاه تورا با کس آشنا نکند

دارای قاجار

867

مستیم و نداریم خبر ازهمه عالم

اینست خبر هرکه بپرسد خبر ما

شاه نعمت الله ولی

858

از برای امتحان چندی مرا دیوانه کن

گر به از مجنون نباشم باز عاقل کن مرا

صائب تبریزی

855

از بسکه تندخویی، با آنکه بی گناهم

پیشت در اضطرابم، بیش از گناهکاران

مقبول قمی

851


گر جمال یار نبود با خیالش هم خوشم

خانه ی درویش را شمعی به از مهتاب نیست

ناشناس

850

ز هشیاران عالم هرکه را دیدم غمی دارد

دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد

آقا بیگم

845

تا توانی به خرابی من ای عشق بکوش

من نه آنم که ازین پس دگر آباد شوم

نشاط اصفهانی

835

تا گوشه ی چشمی به من آن سیمتن انداخت

خوبان جهان را همه از چشم من انداخت

اهلی شیرازی

820

گویند: مردمان غم دیوانه میخورند

دیوانه هم شدیم و غم ما کسی نخورد

ناشناس

813

میکنی تا ساز و برگ عیش، وقت رفتن است

میرود تا وا شود گل وقت چیدن میرسد

واعظ قزوینی

795

تبسمی ز لب دلفریب او دیدم

که هرچه با دل من کرد آن تبسم کرد

وحشی بافقی

791

از مکافات بیندیش که در شرع وفا

گردن شمع به خونواهی پروانه زدند

وصال شیرازی

789

یاد آن گلشن که گل هرچند میچیدم از آن

وقت بیرون آمدن حسرت به دامن داشتم

فضلی گلپایگانی

788

طفلی تو حال دل به تو گفتن چه فایده؟

تو درد دل شنیده ای اما ندیده ای

مهجور قمی

784

گفتی که رفته رفته چو عمر آیمت به سر

عمرم ز دیر آمدنت رفته رفته رفت

محشم کاشانی

783

هیچ دردی بتر از عافیت دائم نیست

تلخی تازه به از قند مکرر باشد

صائب تبریزی

782

هرگز از یاد نبردم من مدهوش تورا

من نه آنم که توان کرد فراموش تورا

مسیح کاشانی

781

ای گل شکفته شو که به یاد تو کرده ایم

آن گریه ها که ابر بهاری نکرده است

مقیم شیراز

779

من نمیگویم که منع نرگس غماز کن

بنده ی چشمت شوم تا میتوانی ناز کن

قصاب کاشانی

778

یکروزه وصل موجب ص اله هجر شد

هرگز باین خمار شرابی ندیده ام

ولی دشت بیاضی

776

بغیر از مه ندارد کس خبر از ناله و آهم

که او در وادی هجر تو شبها بود همراهم

بابا فغانی

774

تو ایستاده و من خفته؟ نیست رسم ادب

به روز مرگ مبادا به من نماز کنی

حسن بیک انسی

773

این شکایت نامه ی نامهربانی های توست

آنچه دیدیم از جداییها خواهم نوشت

میروالهی قمی

772

برو با هرکه میخواهد دلت میل چمن میکن

اگر خاری بگیرد دامنت را یاد من میکن

مقصدی ساوه ای

769

میدانم چه گرمی کرده ای با دل نهان از من؟

که تا غافل شوم از وی دوان سوی تو می آید

حکیم شفایی

767

بغیر سینه ی دریا دلان نگنجد عشق

برای بحر، خدا آفریده طوفان را

فرج الله شبستری

760

گر بداند لذت جان باختن در راه عشق

هیچ عاقل زنده نگذارد بعالم خویش را

قاآنی شیرازی

755

هرچه گویی آخری دارد بغیر از حرف عشق

کاینهمه گفتند و آخر نیست این افسانه را

وحشی بافقی

745


کی میرسد خیال طبیبان به درد من؟

دردم بدان رسید که نتوان خیال کرد

هلالی جغتایی

592

من از طبیب و پرستار هر دو آزادم

دوای درد من این درد بی دوای منست

وصال شیرازی

 

589

دل خوش مشرب ما داشت جوان عالم را

شد جهان پیر همان روز که ما پیر شدیم

صائب تبریزی

586

خمیده پشت از ان گشتند پیران جهاندیده

که اندر خاک میجویند ایام جوانی را

نظامی گنجوی

583

سوزد و گرید و افروزد و خاموش شود

هرکه چون شمع بخندد به شب تار کسی

منعم شیرازی

520

دگر مباد نصیبم که نام عشق برم

بس است هرچه کشیدم من از محبت تو

خضری قزوینی

515

نماز عشق مرا آبرو از آن باشد

که قبله میکنم آغوش مهربان تورا

مهدی سهیلی

510

دوئی به مذهب فرمانبران عشق خطاست

خدا یکی و محبت یکی و یار یکی

نثاری تبریزی

505

در مجلس خود راه مده همچو منی را

کافسرده دل افسرده کند انجمنی را

مخلص هندوستانی

495

از ترکتازعشق کسی جان نمیبرد

این سیل بر خرابه و آباد میزند

صائب تبریزی

490

خموش و گوشه نشینم، مگر نگاه توام؟

لطیف و زودگریزی، مگر خیال منی؟

سیمین بهبهانی

485

هیچ از این خوبان گندم گون نصیب ما نشد

ما سیه بختان مگر فرزند آدم نیستیم؟

ادهم ترکمان

480

نه سیم نه دل نه یار داریم

پس ما به جهان چکار داریم؟

حکیم سنایی

475

شب که به بزم خویشتن دید من خراب را

رفت برون ز مجلس و کرد بهانه خواب را

میلی ترک

474

مرا به صبر و شکیب آن صنم اشارت کرد

خبر نداشت که خود هرچه غارت کرد

مینوی شیرازی

472

مکانی برایت به از دل ندارم

اگر عیب این خانه تنگی نباشد

اکسیر قمی

471

نمیدهم غم دل را به شادی همه عالم

گیاه هرزه، به از لاله ای که داغ ندارد

مهدی سهیلی

470

غمگین منشین ز تنگدستی

چون دست تهی گشاده رو باش

فصیح استر آبادی

469

به عالمی ندهم مویی از پریشانی

که باشد از سر زلف تو یادگار مرا

میربرهان

467

گر ز بی مهری مرا از شهر بیرون میکنی

دل که در کوی تو میماند به او چون میکنی؟

همایی نسایی

466

بر امید آنکه یکدم او طبیب من شود

هرکجا دردیست میخواهم نصیب من شود

سحابی استر آبادی

464

بیگانگی نگر که من و یار چون دو چشم

همسایه ایم و خانه ی هم را نیدده ایم

میر صیدی

462

چه آشنا نگهی داری ای رمیده غزال

خدا نگاه تورا با کس آشنا نکند

دارای قاجار

461

روی در روی و نگه بر نگه و چشم به چشم

حرف ما و تو چه محتاج زبانست امروز؟

وحشی بافقی

460

هر نگهت ز روشنی کار ستاره میکند

هرکه دوباره بیندت عمر دوباره میکند

مهدی سهیلی

459

با صبح بگویید که بی وقت مزن دم

امشب شب وصلست نگهدار نفس را

کمال خجندی

456

کدامین آتشین سیما به این ویراهنه می آید؟

که از دیوار و در بوی پر پروانه می آید

صائب تبریزی

455

پیر ما میگفت دریاها فزون از خاک ماست

پس نگو دیگر که نقش زندگی بر آب نیست

مهدی سهیلی

454

میکنند اهل هنر نام بزرگان را بلند

بیستون آوازه ای گر داشت، از فرهاد بود

صائب تبریزی

452

عادت به ناله کرده دل دردمند من

ترسم گمان برند که درمانم آرزوست

صافی اصفهانی

451

مرا چو مست ببینی مگو که بی خبر است این

که مست عالم عشقیم و عالم دگر است این

میرزایی ساوجی

449

دم آخر است بنشین که رخ تو سیر بینم

که امید صد تماشا به همین نگاه دارم

عهدی ساوجی

447

شادند عالمی که مرا هر زمان غمی ست

دارم غمی که باعث شادی عالمی ست

علائی آشتیانی

446

ز بس به هجر تو خو کرده ام قسم به وصالت

که یک دقیقه غمت را بعالمی نفروشم

عندلیب کاشانی

442

نیارم بر زبان نامش ولی چون درد دل گویم

همه دانند کز بیداد آن پیمان گسل گویم

قاضی مسیح ساوجی

440

منشور عاشقی را بر نام ما نوشتند

کاین مایه استقامت هفت آسمان ندارد

مهدی سهیلی

439

نازم به چشم یار که از مستی اش شراب

مستی طبع خویش فراموش میکند

جامی

437

غم خود را ز دشمن میکنم پنهان که میدانم

ز اندوهم بسی شادی کند اینهم غم دیگر

مهدی سهیلی

434

ازیک نگاه بو الهوس از راه میروی

هرگز ندیده ام ز تو عاشق ندیده تر

حجابی گلپایگانی

429

ما که در کنج قفس با حسرت گل ساختیم

گر خزانی امد امد گر بهاری رفت رفت

مصور خمسه ای

426

شده ای عاشو معشوق ز تو زار تر است

تو گرفتاری و او از تو گرفتار تر است

وفایی ترک

424

نومیدم از وفای تو اکنون بغایتی

کز بیوفایی تو ندارم شکایتی

طوفی تبریزی

422

هیچکس جانا نمیسوزد چراغش تا به صبح

پر مخند ای صبح صادق بر شب تار کسی

قصاب کاشانی

410

نقاش چون شمایل آن ماه میکشد

نوبت به زلف او چو رسد آه میکشد

خالص

405

 عیش خوش و ایام جوانی همه گویی

چون بوی گلی بود که همراه صبا بود

وفای اصفهانی

400

روز مرگ و شام هجران را ز هم فرقی که بود

این به آسانی سر آمد آن به دشواری گذشت

دولتشاه قاجار