810

عجب صبری خدا دارد،

اگرمن جای اوبودم، همان یک لحظه اول که اول ظلم رامی دیدم ازمخلوق بی وجدان،

جهان راباهمه زیبایی وزشتی،به روی یکدگر ویرانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد،

اگرمن جای اوبودم،که درهمسایۀ صدهاگرسنه،چند بزمی گرم عیش ونوش می دیدم،

نخستین نعره مستانه راخاموش آن دم برلب پیمانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد،

اگرمن جای اوبودم،که می دیدم یکی عریان ولرزان،دیگری پوشیده ازصد جامه رنگین،

زمین وآسمان را واژگون مستانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد،

اگرمن جای اوبودم،نه طاعت می پذیرفتم،نه گوش ازبهراستغفاراین بیدادگرها تیزکرده،

پاره پاره درکف زاهد نمایان تسبیح را صد دانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد،

اگرمن جای اوبودم،برای خاطرتنها یکی مجنون صحراگرد بی سامان،

هزاران لیلی نازآفرین راکو به کوآواره ودیوانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد،

اگرمن جای اوبودم،به گردشمع سوزان دل عشاق سرگردان،

سراپای وجود بی وفای معشوق راپروانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد،

اگرمن جای اوبودم،به عرش کبریایی باهمه صبرخدایی تاکه می دیدم عزیزنابجایی،

بریکی ناروا کرده، خواری می فروشد،

گردش این چرخ راوارونه بی صبرانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد،

اگرمن جای اوبودم،که می دیدم مشوش عارف وعامی،زبرق فتنه ی این علم عالم سوزمردم کش،

بجزاندیشه عشق و وفا،معدوم هرفکری دراین دنیای پرافسانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!

چرامن جای اوباشم؟!

همین بهترکه اودرجای خودبنشسته وتاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق رادارد!

وگرنه من به جای اوبودم،یک نفس کی عادلانه سازشی باجاهل وفرزانه می کردم؟!

عجب صبری خدا دارد!

عجب صبری خدا دارد! 

692

در زمان همیشه شب، ای اشک

آفتابی به سینه ی ما بود

روزگارا ، تو باش وخورشیدت

مهر شب تاب من ، غزلها بود

رحیم معینی کرمانشاهی

685

چون، اوج كمال بشري مي بينم

چون، جمع صفان آدمي مي بينم

در دورنماي عالم انساني

كوتاه سخن، فقط علي مي بينم

رحیم معینی کرمانشاهی

637

چند گوش دل فرا دادن که این آوای اوست

یا نفس در سینه کشتن ، کاین صدای پای اوست

چند با فکر پریشان ، خویشتن دادن فریب

کآنچه آید در نظر ، تصویری از سیمای اوست

چند با می گرم بگرفتن که با آشفتگی

چون ز حد بگذشت مستی ، گویم این رویای اوست

چند این فکر عبث باید تسلی بخش دل

کان سخنهای پریشان همدم شبهای اوست

چند بایستی که در بازار ناکامی نهاد

گوهر دل در کفش ، کاین آخرین سودای اوست

چند باید خویشتن داری در این لذت که باز

یادگار عشق من در سینه شیدای اوست

چند با شوریده بختی در دل میخانه ها

گویم این دنیای مستان ، بهترین دنیای اوست

636

ای دل ز من بریده ز یادم نمی روی

وی پا ز من کشیده ز یادم نمی روی

ای رفته از برابر چشمم به کوی غیر

اشکم به دیده دیده ز یادم نمی روی

ان چشم را به روی چه کس باز می کنی؟

ای آهوی رمیده ز یادم نمی روی

در سایه ی کدام نهالی روم به خواب

ای نخل بر رسیده ز یادم نمی روی

دانم که امشبم به سحرگه نمی رود

ای جلوه ی سپیده ز یادم نمی روی

تا خواند این غزل ز من آن سرو ناز گفت

ای بید قد خمیده ز یادم نمی روی

634

تو زیبا نیستی من کلک زیبا آفرین دارم

تو شیدا نیستی من شور شیدا آفرین دارم

تو در بزم من این آوازه ی مستی به خود بستی

تو رسوا نیستی من جام رسوا آفرین دارم

جنون گل کرد و مجنونی چو من از نو هویدا شد

تو لیلا نیستی من عشق لیلا آفرین دارم

تو مشغول خود و من با تو در بیداری و خوابم

تو رویا نیستی من فکر رویا آفرین دارم

در این گلزار از هر سو خرامد سرو آزادی

تو رعنا نیستی من چشم رعنا آفرین دارم

تو سرگرمی که در جمعی منم تنهای سرگردان

تو تنها نیستی من بخت تنها آفرین دارم

تو سود اشک من هستی که جوشان تر ز دریایی

تو دریا نیستی من اشک دریاآفرین دارم

تو با شیرینی شعر من اینسان مجلس آرایی

تو گویا نیستی من طبع گویاآفرین دارم

تو را چون طور و خود را همچو موسی در سخن دیدم

تو سینا نیستی من برق سینا آفرین دارم

633

آمد و آتش به جانم کرد و رفت

با محبت امتحانم کرد و رفت

آمد و بنشست و آشوبی به پا

در میان دودمانم کرد و رفت

آمد ورویی گشود و شد نهان

نام خود ورد زبانم کرد و رفت

آمد و او دود شد من شعله ای

در وجود خود نهانم کرد و رفت

آمد و برقی شد و جانم بسوخت

آتشین تر این بیانم کرد و رفت

آمد و آئینه گردانم بشد

طوطی بی همزبانم کرد و رفت

آمد و قفل از دهانم بر گشود

چشمه آب روانم کرد و رفت

آمد و تیزی زد و شد ناپدید

همچنان صیدی نشانم کرد و رفت

آمد و چون آفتی در من فتاد

سر به سوی آسمانم کرد و رفت

632

با زبان دل به نومیدی صدایت می کنم

رو به من آور که با عشق آشنایت می کنم

چون ز عشق آگه شدی با خاطر آسوده ای

در میان جمله ی رندان رهایت می کنم

شرمم از دست تهی ناید اگر فرصت دهی

جان شیرین ای عزیز دل فدایت می کنم

روی در رویت سخن گفتن فراموشم شود

زیر لب اما شکایت با خدایت می کنم

سر درون سینه با دل گویم اسرار غمت

گفتگو با عاشق بی دست و پایت می کنم

لطف ها کردی که با من از محبت دم زدی

زین سبب از جمله ی خوبان جدایت می کنم

گر جدایی هم کنی هر گز مشو غافل ز من

تا ابد صبر ای جدا از من به پایت می کنم

دل ز من آسوده دار و سر به راه خود گذار

خوی کم کم با غم بی انتهایت می کنم

ناامیدم گر کنی می میرم اما باز هم

در همان حالت که می میرم دعایت می کنم

631

در دل جمعم و عمری دل من تنها سوخت

ای خوش آن لاله که چندی به دل صحرا سوخت

به عبث در پی روشنگری خویش نشست

هر چراغی که در این دوره ی وانفسا سوخت

رونق محفل نادان به جهان دانی چیست؟

شمع چشمی که به عزلتکده ی دانا سوخت

سر به سر گشته مه آلوده اگر گشت جنون

دود قلبی است که در قافله ی لیلا سوخت

خوشه چینان وفا را ز من امروز بگوی

خرمن عشقی اگر بود در این دنیا سوخت

آنکه این حسن ابد دارد و نور ازلی

چه دلش سوخت اگر در غم او دلها سوخت

شمع را گوی تامل چه کنی در سوزش؟

بخت پروانه بلند است که بی پروا سوخت

غرق اشکیم و دل از برق محبت روشن

عجب از آتش ما بود که در دریا سوخت

برقی از عرش درخشید و کلیمی برخاست

خلق پنداشت که این طور از آن سینا سوخت

629

مرا بی یار و غمخوار آفریدند

مرا بیمار بیمار آفریدند

مرا با درد عشق سینه سوزی

از اول بی پرستار آفریند

مرا دائم قرین رنج کردند

چو گل در سایه ی خار آفریدند

مرا چون مرغ خوشخوانی در این باغ

گرفتار گرفتار آفریدند

مرا لبریز محنت خلق کردند

مرا از غصه سرشار آفریدند

مرا در بزم گیتی مات و مبهوت

نه سرمست و نه هشیار آفریدند

مرا ز آمیزش امید و یاسی

پی یک لحظه دیدار آفریدند

628

دردا که درد عشق تو از گفت و گو گذشت

وز عمر من مپرس که آبی ز جو گذشت

افسانه ی امید محال من ای دریغ

آنقدر شکوه داشت که از های و هو گذشت

هر کس نشان من ز تو پرسد همین بگوی

دیوانه ای که عاقبت از آبرو گذشت

اکنون حریف مستی من در زمانه نیست

ساقی به هوش باش که کار از سبو گذشت

تطهیر شرط اول ذکر است در نماز

عشق آن عبادتی است که از هر وضو گذشت

دامان من ز قید تو ای عمر پر فریب

رنگین چنان شده است که از شست و شو گذشت

من کیستم به دام تو ای چرخ واژگون

دریا دلی که از سر هر آرزو گذشت

627

می روی تا در پیت شور و شری ماند بجا؟

عاشقی دیوانه با چشم تری ماند بجا؟

کاش سر تا پا تو بودی آتش و من خرمنی

تا ز تو دود و ز من خاکستری ماند بجا

از من سرگشته هر گز شرح عشقم را مپرس

این چه حاصل قصه ی رنج آوری ماند بجا

این قدر هم بی نشان در این گلستان نیستم

در قفس شاید ز من مشت پَری ماند بجا

در دلم بعد از تو ای عشق آفرین همزبان

آتشی شوری فغانی محشری ماند بجا

باز گردی آن زمان کز این همه آشفتگی

جای من تنها پریشان دفتری ماند بجا

626

آسوده دلان را غم شوریده سران نیست

این طایفه را غصه ی رنج دگران نیست

راز دل ما پیش کسی باز مگوئید

هر بی بصری با خبر از بی خبران نیست

غافل منشینید ز تیمار دل ریش

این شیوه پسندیده صاحب نظران نیست

ای همسفران باری اگر هست ببندید

این خانه اقامتگه ما رهگذران نیست

ما خسته دلان از بر احباب چو رفتیم

چشمی ز پی قافله ی ما نگران نیست

ای بی ثمران سروشما سبز بماند

مقبول بجز سرکشی بی هنران نیست

در بزم هنر اهل سیاست چه نشینند

میخانه دگر جایگه فتنه گران نیست

624

کردی آهنگ سفر اما پشیمان می شوی

چون به یاد آری پریشانم پریشان می شوی

گر به خاطر آوری این اشک جانسوز مرا

آنچه من هستم کنون در عاشقی آن می شوی

سر به زانو گریه هایم را اگر بینی به خواب

چون سپند از بهر دیدارم شتابان می شوی

عزم هجران کرده ای شاید فراموشم کنی

من که می دانم تو هم چون شمع گریان می شوی

گر خزان عمر ما را بنگری با رفتنت

همچو ابر نوبهاران اشکریزان می شوی

بشکند پیمانه ی صبرم ولی در چشم خلق

چون دگر خوبان تو هم بشکسته پیمان می شوی

بینم آن روزی که چون پروانه بهر سوختن

پای تا سر آتش و سر تا به پا جان می شوی

مرغ باغ عشقی و دور از تو جان خواهم سپرد

آن زمان بی همزبان در این گلستان می شوی

623

می گریزم زین دغلکاران دنیا می گریزم

تا نیابندم دگر گم کرده جا پا می گریزم

تاب سنگ هرزه چشمان را در این گلشن ندارم

چون تذرو از لابه لای شاخ گلها می گریزم

این دل زود آشنا را می کشم در بند عزلت

دورتر هر جا ز مردم دیدم آنجا می گریزم

چشم تا کی بر در و در انتظار بی وفایان

تا نریزم دیگر این اشک تمنا می گریزم

یک شب آخر باغبان خوابش برد با ناله ی من

زین قفس آهسته چون مرغ شکیبا می گریزم

چند روز زندگی این قدر بد نامی نخواهد

تا نگشتم در جهان زین بیش رسوا می گریزم

در کنار دوستان از بس که دیدم نامرادی

دیگر از هر سایه چون آهوی صحرا می گریزم

جز بلا زآمیزش این ناسپاسان بر نخیزد

یا شوم پنهان به کنج خلوتی یا می گریزم

بس که ترسیده است چشمم از فسون تنگ چشمان

هر کجا بینم نگاهی گرم و گیرا می گریزم

در قیامت همچو روی آشنایان را ببینم

در پناه سایه ی دیوار حاشا می گریزم

سخت پنهان گشته ام در موج طوفانزای هستی

همچو گوهر روزی از آغوش دریا می گریزم

چشم هم گر خواست بگریزد ز ترس خلق دیدن

گویمش همره نخواهم برد تنها می گریزم

می گریزم با امید بر نگشتن سوی مردم

هر چه زشتی دیدم از این خلق ، زیبا میگریزم

622

بیان نامرادی هاست اینهایی که من گویم

همان بهتر به هر جمعی رسم کمتر سخن گویم

شب و روزم به سوز و ساز عمر بی امان طی شد

گهی از ساختن نالم گهی از سوختن گویم

خدا را مهلتی ای باغبان تا زین قفس گاهی

برون آرم سر و حالی به مرغان چمن گویم

مرا در بیستون بر خاک بسپارید تا شب ها

غم بی همزبانی را برای کوهکن گویم

بگویم عاشقم بی همدمم دیوانه ام مستم

نمی دانم کدامین حال و درد خویشتن گویم

از آن گمگشته من هم نشانی آور ای قاصد

که چون یعقوب نابینا سخن با پیرهن گویم

تو می آیی به بالینم ولی آندم که در خاکم

خوش آمد گویمت اما در آغوش کفن گویم

621

ترک آزارم نکردی ترک دیدارت کنم

آتش اندازم به جانت بس که آزارت کنم

قلب بیمار مرا بازیچه می پنداشتی؟؟؟

آنقدر قلبت بیازارم که بیمارت کنم

من گلی بودم در این گلشن تو خوارم کرده ای

همچو خاری در میان گلرخان خوارت کنم

همچنان دیوانگان در کوی و بازارت کشم

کهنه کالایت بخوانم ، بی خریدارت کنم

بعد از این لاف و صفا و مهر با مردم مزن

خلق را آگاه از طبع ریا کارت کنم

ای سبکسر، دوست می داری سبکسر تر ز خویش

با خبر شهری از آن گفتار و کردارت کنم

هر کجا گویم که هستی وین زبان بازی ز چیست

تا ابد در بند تنهایی گرفتارت کنم

619

ناز کمتر کن، که من اهل تمنّا نيستم

زنده با عشقم، اسير سود و سودا نيستم

عاشق ديوانه ای بودم که بر دريا زدم

رهرو گمگشته ای هستم که بينا نيستم

اشک گرم و خلوت سرد مرا ناديده ای

تا بدانی اينقدر ها هم شکيبا نيستم

بسکه مشغولی بعيش و نوش هستی غافلی

از چو من بيدل، که هستم در جهان، يا نيستم

دوست ميداری زبان بازان باطل گوی را

در برت لب بسته از آنم، کز آنها نيستم

دل بدست آور شوی با مهربانيهای خويش

ليکن آنروزی، که من ديگر بدنيا نيستم

پای بند آز خويشم، مهلتی ای شمع عشق

من برای سوختن اکنون، مهيا نيست

هيچکس جای مرا ديگر نميداند کجاست

آنقدر در عشق او غرقم، که پيدا نيستم

618

گر تو را یار و گر که بار توام

چه توان کرد،بی قرار توام

گر کشی ور به لطف بنوازی

دست بسته،در اختیار توام

تو به هر شکلی خواهیم،آنم

تاری از موی تابدار توام

در سخن های من نموداری

آئینه دار روزگار توام

آفتم را نمی توان دید

کشت سر سبز نوبهار توام

از تو من شهره ی جهان شده ام

بهترین شعر و شاهکار توام

زیر پا مفکنم به بیزاری

دفتر عشق و یادگار توام

وعده دادی ببینمت ای دوست

پای تا سر در انتظار توام

617

اشکی به چشم و در دلم آهی نمانده است

دیگر مرا ز عشق،گواهی نمانده است

در چشم بی فروغ من از رنج انتظار

غیر از نگاه مانده به راهی نمانده است

در سینه سر چرا نکشم،چون که بر سرم

جز سایه های بخت سیاهی نمانده است

در دوره ای که عشق گناهست،بر دلم

جز جای داغ مهر گناهی نمانده است

نوری ز مهر نیست به دل های دوستان

لطفی دگر به جلوه ماهی نمانده است

در باغ خشک دوستی ای باغبان عشق

از گل گذشته،برگ گیاهی نمانده است

شور و حلاوتی ز کلامی ندیده ایم

شوقی و جذبه ای به نگاهی نمانده است

حسرت کشی ببین که دگر از وجود من

جز ناله های گاه به گاهی نمانده است

616

مدار چرخ،به کجداریش نمی ارزد

دو روز عمر،به این خواریش نمی ارزد

سیاحت چمن عشق،بهر طایر دل

به خستگی و گرفتاریش نمی ارزد

ز بامداد وصالم مگو،که شام فراق

به آه و اشک و به بیداریش نمی ارزد

دلی ز خویش مرنجان که گر شوی سلمان

جهان به طاعت و دینداریش نمی ارزد

نوازش دل رنجیده ام مکن ای عشق

که خشم یار به دلداریش نمی ارزد

کنار بستر بیمار عشق،منشینید

که محتضر به پرستاریش نمی ارزد

به نقش ظاهر این زندگی،چه می کوشید

بنا شکسته،به گلکاریش نمی ارزد

بگو به یوسف کنعان،عزیز مصر شدن

به کوری پدر و زاریش نمی ارزد

در این زمانه مجویید از کسی یاری

که خود به منت آن یاریش نمی ارزد

614

اي بخيلان نام ما ارزاني دوش شما

باده لذت فزاي بزم ما نوش شما

اين ونوساني كه پنداريد ما را همدمند

سينه هاي گرمشان تقديم آغوش شما

اينهمه نعمت كه از شهرت بدست ما رسيد

يك به يك از ما نثار فكر مغشوش شما

وينهمه عزت كه بر انديشه ما مي نهند

گوهران افتخار مغز خاموش شما

از خداوند خواهم چنان مشغول دنيا حالتان

تا نشان و نام ما گردد فراموش شما

از بهيمي كينه بر خيزد از انسان لطف و انس

پند آدم ساز من آويزه گوش شما

جرعه اي نوشيدن و از هوش رفتن حال نيست

اي خوشا گر ساقي ميخانه مدهوش شما

شورتان از هر تعلق چون حبابي روي موج

خم ز جوش افتد چو بيند مايه جوش شما

عيب پوشي را نگويم ، حسن پوشي كم كنيد

سايه هاي ابر رحمت تا كه سر پوش شما

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA

613

من آن ساكن شهر رسواييم

كه از شور بختي ، تماشاييم

فقير سر كوي آشفتگي

اسير دل و عشق و شيداييم

ز كم سوييم خلق باور كنند

كه فانوس شبهاي تنهاييم

چه نيرنگها ديدم از رنگها

همين بود محصول بيناييم

نه دلبسته راحت ، نه وارسته شاد

بحيرت از اين چرخ ميناييم

چه سودي مرا ز اشك حسرت چو شمع ؟

كه محكوم اين محفل آراييم

الهي به محبوب خويشم رسان

ز كف رفته ديگر تواناييم

612

اي خدا ديگر بطفلان ديده گريان مده

دور طفلي آنچه من ديدم به اينان آن مده

اي خدا در نو نهالان تاب رنج عمر نيست

من يكي بودم ، به ايشان جز لب خندان مده

اي خدا قلب جوانان را بجاي شور عشق

در شباب عمر چون من خون سرگردان مده

اي خدا اكنون كه از چل عمر و آب از سر گذشت

زورقم را بشكن اما در كف طوفان مده

اي خدا مردان لذت كشته را چون من دگر

دست وپا بسته بدست ظلمت دوران مده

اي خدا من گرچه خود فولاد آتش ديده ام

دست هر طفلي براي جان من سوهان مده

اي خدا با صبر ايوبي رسيدم تا كنون

يا بكش ، يا در سر پيري دل نالان مده

اي خدا از ما گذشت ،اما عنان خلق را

اينقدر ها هم بدست هر چه بي ايمان مده

اي خدا من رو سپيدم ز امتحانهايت ، ولي

اختيارم را بدست هر سيه دامان مده

اي خدا آيينه قلبي در زمين باقي نماند

چوب و سنگ اندازها را ، اينقدر ميدان مده

اي خدا شرمنده ام شرمنده از چون و چرا

شكوه گويم كردي اما ، فرصت عصيان مده

هر چه ديدي اي روان آشفته چون من، در سخن

دامن صبر و متانت را زكف آسان مده

611

جوهر از چيست ، كه در آينه ها رنگ انداخت

وين چه بازي ، كه بر آيينه دلان سنگ انداخت

تو بهر نغمه دلم را زدي آتش اي عشق

غم ندانم بصداي تو ، چه آهنگ انداخت

اين چه مي بود كه ساقي چو بمجلس آورد

بين جام و لب خوش نشيه ما ، جنگ انداخت

مرغ اين شب چه نوا داشت خدايا كه سحر

رنگ محنت برخ غنچه دلتنگ انداخت

بگماني كه بجا درد شرابي است هنوز

زهد ما بر سر هر ميكده اي چنگ انداخت

رهرو صدق شدم ، رهزن خونريز زمان

سنگها بود كه بر پاي من لنگ انداخت

هر كسي از تو گماني بتخيل افكند

نقشها ماني ايام ، بر ارژنگ انداخت

آنكه در ما طلب وصل ، بصد شوق انگيخت

من ندانم ره ما را بچه فرسنگ انداخت

ما تهي ساغر بزميم ، حرامش بادا

هر كسي خوشه انگور بر آونگ انداخت

بيكي جرعه مرا صيقل ذوقي بزنيد

كه ز بس گشته زمان تيره ، دلم زنگ انداخت

610

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند...

وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است...

وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است...

وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است...

وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است...

دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم...

609

سايه بي ادبي خيمه چو زد بر سر ما

خارها رست ز گلزار ادب پرور ما

دلقكان تكيه چو بر مسند ساقي بزدند

پر شد از باده آلوده به سم ساغر ما

بسكه با صورت حق سيرت باطل ديديم

جلوه نور خدا هم نشود باور ما

فضل خاموش و مريدان فضيحت بخروش

عجب از حوصله آنكه دهد كيفر ما

هر چه دانشور اگر جمله بميرند چه غم

كم نگردد يكي از اينهمه رامشگر ما

حاجتي نيست ز تشويش قيامت لرزيم

حشر و نشر غرض الوده ما محشر ما

كو دكانيم كه هر دم بجدالي سر گرم

فكر پوسيده بازيچه ما خنجر ما

شاد از آنيم كه گه شمع عروسي بشويم

اشك ما زينت ما ، ناله ما زيور ما

بر خود اي روز و شب تلخ مده نام حيات

دل ما سوختي اما نشدي دلبر ما

طبع ما جوهر برنده تري خواهد يافت

ابلهي گر بزند سنگ بر اين گوهر ما

ما زبان سوختگان از چه ز غم پر باريم

وين چه تدبير كه در راي جهان داور ما

فالي از طالع سر گشته زدم { حافظ } گفت

بخت بد تا بكجا مي برد آبشخور ما

608

ما وقار كوه را گاهي بكاهي ديده ايم

ماورا آنچه مي بينيد ، گاهي ديده ايم

سالك روشن دليم ، از گم شدن تشويش نيست

جاي پاي دوست را ، در كوره راهي ديده ايم

عاشق بي پا و سر شو ، چونانكه بسيار از فلك

كجرويها در بساط كج كلاهي ديده ايم

اي كواكب خيره چشمي بس ، كه در گردان سپهر

چون شما ما هم ، گذشت ماه و سالي ديده ايم

رنگ و رو اي گل دليل لطف باطن نيست نيست

اين كرامت را گهي هم در گياهي ، ديده ايم

اي بدست آورده قدرت ، كار خلق آسان مگير

عالمي در خون كشيدن ، ز اشتباهي ديده ايم

از نواي بينوايان ، اينقدر غافل مباش

بارها تاثير صد آتش ، به آهي ديده ايم

607

من چه گويم ، كه راز دل من پي ببريد

ره بسر منزل شوريده دلان ، كي ببريد

ساز آن سوز ندارد بنالد با ما

بهر تسكين دل سوختگان ، ني ببريد

هر كجا محفل گرمي است كه رنگي خواهد

قدحي خون دل ما ، عوض مي ببريد

در چمن غنچه پر پر شده اي ، گر ديديد

پي به بي برگي ما ، از ستم دي ببريد

بهر تنبيه كريمان زمان ، به كه همان

پيش سلطان يمن ، هديه سر طي ببريد

خون بدل هر كه چو من رفت و ، دگر باز نگشت

شاخه اي لاله به آرامگه وي ببريد

سوز من سوز دل و ، رنج شما رنج جهان

من چه گويم ، كه به راز دل من پي ببريد ؟

606

ذهنم هنوز محفظه ی دود یاد هاست

فکرم هنوز پنجره رو بباد هاست

ذوقم هنوز وسمه کش چشم نقش هاست

مغزم هنوز صومعه اعتقاد هاست

دستم هنوز شانه کش موی معرفت

پایم هنوز راهی شهر و دادهاست

رنگم هنوز رنگ شراب امید هاست

خونم هنوز خون رگ اعتماد هاست

گوشم هنوز بر نفس پاک طینتان

چشمم هنوز بر کرم خوش نهاد هاست

شعرم هنوز زیر خم لفظها اسیر

هوشم هنوز در قفس انجماد هاست

عشقم هنوز بندی قانون سنگها

عقلم هنوز پشت در اجتهاد هاست

قلبم هنوز ضربه زن لحظه های عمر

نبظم هنوز منتظر رویدادهاست

با اینهمه چگونه گریزم به شهر نور

زین زندگی که سوخته اعتیاد هاست

مهرم بخویش و غیر و خصومت بمن بسی است

دل پاکی است و حاصل پاکی عناد هاست

604

قلم در دست من ميلرزد از تاب سخن امشب

سر انديشه پردازي نمي آيد زمن امشب

مرا ديوانه بايد گفت ،با اين گريه سنگين

بحالم شمع ميخندد ،بحال سوختن امشب

ردايم عشق وكفشم صبر و راهم بي سرانجامي

ندانم چون بيارامم درون پيرهن امشب

چنان بريان شدم ، بر آتش آشفته بختيها

كه هردم همچو ني دارم ، نوايي دلشكن امشب

غم از من گريه از من، ناله آوارگي از من

تو هم اي مرغ شب بيدار شو ، بانگي بزن امشب

هوا تاريكتر از شب ز آه بينوايان شد

افق رنگين كمان بندد ز اشك مرد وزن امشب

603

مي كشم آخر به صحرا ، خانقاه خويش را

تا به ابر و باد بخشم ،اشك و آه خويش را

با كدامين سر اميد سايبان بايد مرا

پيش خود گاهي كنم، قاضي كلاه خويش را

خورده ام از بسكه چوب ساده لوحيهاي خويش

ميگزم هر لحظه دست اشتباه خويش را

قسمتم بين در قيامت هم عذابم اندك است

با چه رويي رو كنم نقش گناه خويش را

بس برويم بسته شد درها ، ز بام ديگران

روز وشب بينم طلوع مهر و ماه خويش را

پاي تا سر شوقم اكنون ساقي مستي كجاست؟

گسترانم تا بساط دلبخواه خويش را

قصد من با هر غزل ، از خود گريزي بيش نيست

خوش نوشتم نامه عمر تباه خويش را

مجلس ديوانگان ، ديوانسراي ظلم نيست

من ز هر ديوار كردم باز راه خويش را

بر سر بازار عالم ، بوي احساني نبود

تا به كشكول افكنم برگ گياه خويش را

بيژن عشقم ولي ، آن رستمي ها مرده اند

خود مگر بر دارم از ره سنگ چاه خويش را

602

اي جهان زشت خو اينقدر زيبايي چرا؟

با همه نادان نوازي هات دانايي چرا؟

سنگدل تر مي شوي با مردم آشفته بخت

مست دل بشكسته را بشكسته مينايي چرا؟

حال كاين دمسردي از تو نامرادان را نصيب

كامرانيها چو بيني گرم وگيرايي چرا؟

چون غمي را پروري با صد غرور آيي برقص

چون نشاطي آوري با نقش رويايي چرا؟

با توام ای اشك تسكين بخش خاطر شوي من

گاه نور و گه نقاب چشم بينايي چرا؟

من ندانستم چه طرح ورنگ ونقشي داشتي

يك شب اي شادي بخواب من نمي آيي چرا؟

حافظ اكنون پيش رويم يك سخن دارد بدل

كاي زمان ، صياد مرغان خوش آوايي چرا؟

سينه مالا مال دردش را كسي مرهم نبود

اي كس ما بي كسان غافل ز غمهايي چرا؟

در غبار خدعه ها چشمي چو آيد نقش بين

اي سكوت صبر ها خار نظر خايي چرا؟

كلبه خاموشم بتاب اي قرص ماه خوش خرام

پا بپاي اخترم پوشيده سيمايي چرا؟

جرعه اي ما را علاج اي ساقي آشفته مو

فارغ از لب تشنگان نوشيده صهبايي چرا؟

شمع بزم گرم ياران سالها بودم ولي

از من اكنون كس نمي پرسد كه تنهايي چرا؟

اي كه بر من از تو رفت اين رنجهاي بي لگام

اين زمان در سايه ديوار حاشايي چرا؟

اي رفيق روز شادي ، حال غمگينان بپرس

گشته ام ويران ويران ، غافل از مايي چرا؟

600

خانمانسوز بود آتش آهي ، گاهي

ناله اي ميشكند پشت سپاهي ، گاهي

گرمقدر بشود ملك سلاطين پويد

سالك بي خبر خفته به راهي گاهي

قصه يوسف و آن قوم چه خوش پندي بود

به عزيزي رسد افتاده به چاهي گاهي

هستيم سوختي از يك نظر اي اختر عشق

آتش افروز شود برق نگاهي ، گاهي

روشني بخش از آنم كه بسوزم چون شمع

او سپيدي بود از بخت سياهي ، گاهي

عجبي نيست اگر مونس يار است رقيب

بنشيند برگل هرزه گياهي ، گاهي

اشك در چشم فريبنده ترت مي بينم

در دل موج ببين صورت ماهي ، گاهي

زرد رويي نبود عيب مرانم از كوي

جلوه بر قريه دهد خرمن كاهي ، گاهي

دارم اميد كه با گريه دلت نرم كنم

بهر طوفان زده سنگيست پنهاهي گاهی

599

من كه مشغولم بكاردل ، چه تدبيري مرا

منكه بيزارم ز كارگل ، چه تزويري مرا

منكه سيرابم چنين از چشمه ي جوشان عشق

خلق اگر با من نمي جوشد ، چه تاثيري مرا

منكه با چشم حقارت عالمي را بنگرم

سنگ اگر بر سر بكوبندم ، چه تاثيري مرا

خامه ي قدرت بنامم برگ آزادي نوشت

اي اسيران زين گرامي تر، چه تقديري مرا

نام من در زمره ي اين نامداران گو مباش

بر سر امواج سرگردان ، چه تصويري مرا

نشعيه جاويد من از باده ي شوريدگيست

بهتر از اين مست خواهي ، با چه تخديري مرا

من بدين ويراني دل بسته ام اميد ها

عشق آباد ابد بادا ، چه تعميري مرا

597

نفرين ابد بر تو ، كه آن ساقي چشمت
دردي كش خمخانه ي تزوير ريا بود
پرورده مريم هم اگر چشم تو مي ديد
عيساي دگر مي شد و غافل ز خدا بود


نفرين ابد بر تو ، كه از پيكر عمرم
نيمي كه روان داشت جدا كردي و رفتي
نفرين ابد بر تو ، كه اين شمع سحر را
در رهگذر باد رها كردي و رفتي


نفرين به ستايشگرت از روز ازل باد
كاينگونه ترا غره به زيبايي خود كرد
پوشيده ز خاك ، آينه حسن تو گردد
كاينگونه ترا مست ز شيدايي خود كرد


اين بود وفا داري و ، اين بود محبت؟
اي كاش نخستين سخنت رنگ هوس داشت
اي كاش ، كه آن محفل دلساده فريبت
بر سر در خود ، مهر و نشاني ز قفس داشت


ديوانه برو ، ورنه چنان سخت ببوسم
لبهاي تو مي ريخته را ، كز سخن افتي
ديوانه برو ، ورنه چنان سخت خروشم
تا گريه كنان آيي و ، در پاي من افتي


ديوانه برو ، ورنه چنان سخت ببندم
صورتگر تو ، زحمت بسيار كشيده
تا نقش ترا با همه نيرنگ ، بصد رنگ
چون صورت بي روح ، بديوار كشيده


تنها بگذارم ، كه در اين سينه دل من
يكچند ، لب از شكوه ي بيهوده ببندد
بگذار ، كه اين شاعر دلخسته هم از رنج
يك لحظه بياسايد و ، يك بار بخندد


ساكت بنشين ، تا بگشايم گره از روي
در چهره من ، خستگي از دور هويداست
آسوده گذارم ، كه در اين موج سرشكم
گيسوي بهم ريخته بر دوش تو ، پيداست


من عاشق احساس پر از آتش خويشم
خاكستر سردي چو تو ، با من ننشيند
بايد تو زمن دور شوي ، تا كه جهاني
اين آتش پنهان شده را ، باز ببيند

596

چه گويم ، چها ديده ام سالها

اسيرانه ناليده ام سالها

كلامي پسند دلم اي دريغ

نه گفتم نه بشنيدهام سالها

من آن شمع خود سوز زندانيم

كه دزدانه تابيده ام سالها

چو ابر پريشان در كوهسار

چه بيهوده باريده ام سالها

در اين بو ستان در خور آتش است

گياهي كه من چيده ام سالها

ز بي مقصدي چون يكي گردباد

به هر سوي گرديده ام سالها

زلبها ي من خنده هرگز مجوي

من اين سفره بر چيده ام سالها

568

بيان نامراديهاست اينهايي كه من گويم

همان بهتر به هر جمعي رسم كمتر سخن گويم

شب وروزم بسوز وسازهای بي امان طي شد

گهي از ساختن نالم گهي از سوختن گويم

خدا را مهلتي اي باغبان تا زين قفس گاهي

برون آرم سر وحالي به مرغان چمن گويم

مرا در بيستون بر خاك بسپاريد تا شبها

غم بي همزباني را براي كوهكن گويم

بگويم عاشقم ، بي همدمم ، ديوانه ام ، مستم

نمي دانم كدامين حال و درد خويشتن گويم

از آن گمگشته ي من هم ، نشاني آور اي قاصد

كه چون يعقوب نابينا سخن با پيرهن گويم

تو مي آيي به بالينم ، ولي آندم كه در خاكم

خوش آمد گويمت اما ، در آغوش كفن گويم

559

ميگريم و مي خندم ، ديوانه چنين بايد

ميسوزم وميسازم ، پروانه چنين بايد

مي كوبم ومي رقصم ، مي نالم وميخوانم

در بزم جهان شور، مستانه چنين بايد

من اين همه شيدايي ، دارم ز لب جامي

در دست تو اي ساقي ، پيمانه چنين بايد

خلقم زپي افتادند ، تا مست بگيرندم

در صحبت بي عقلان ، فرزانه چنين بايد

يكسو بردم عارف ، يكسو كشدم عامي

بازيچه ي هر دستي ، طفلانه چنين بايد

موي تو و تسبيح شيخم ، بدر از ره برد

يا دام چنان بايد ، يا دانه چنين بايد

بر تربت من جانا ، مستي كن ودست افشان

خنديدن بر دنيا ، رندانه چنين بايد 

557

من در آن كوشش كه چون بندم دهان خويش را

دل در اين جوشش كه بفزايد فغان خويش را

شكوه ها هم مرهمي بر سينه ي مجروح نيست

در دهان بايد بسوزانم زبان خويش را

رنجها با نقش نو هر لحظه بر حيرت فزود

از كدامين رنگ بشناسم زمان خويش را

هر چه غم رنجم دهد در سينه جايش گرمتر

واي من كازرده سازم ميهمان خويش را

هر گلي افتد ز شاخي من بخاك افتم ز رنج

با نسيمي ميدهم از كف توان خويش را

چون شدم بي بال و پر خورشيد سوزانتر دميد

با پر خود هم نبستم سايبان خويش را

داغم از دشمن بدل افزون ولي ماندم تهي

روز سختي كازمودم دوستان خويش را

هر كه دامان پاكتر آتش بدامانتر بعمر

امتحانها كرده ام اين امتحان خويش را

ناله سوي عرش دارم از عذاب فرشيان

تا چه تيري در ميان بندم كمان خويش را

هيچ سيمايي بچشمم راستين نقشي نداشت

پوچ ديدم چون حبابي آرمان خويش را

چونكه سوزاندي خدايا شعله آنسانم ببخش

تا زنم آتش زمين وآسمان خويش را

جز غباري زين بيابان هيچ سو چشمم نديد

زآنكه گم كردم از اول كاروان خويش را

548

گر بخون دل ميسر آب وناني شد مرا

در مقام صبر اين هم امتحاني شد مرا

عمر از پنجه گذشت و پنجه غم بر گلو

صبر را نازم شه صاحبقراني شد مرا

طوطي و آينه ديدي ، شاعر وعزلت ببين

سايه ديوار حيرت همزباني شد مرا

هر زمان ثابت شدم در سير اين صحراي كور

ريگ غلطاني دراي كارواني شد مرا

تا گلي از روزن طاق قفس بويم ز باغ

پله پله رنج ومحنت نردباني شد مرا

در صف اين گله بودم از تواضع بره اي

هر كه در دست آمدش چوبي شباني شد مرا

ايكه مي جويي مكان وحال و روزم را بناز

كوچه هر خانه بر دوشي نشاني شد مرا

روزگارا من حريفم هرچه پا پيچم شوي

غيرتی از قيد وارستن تواني شد مرا

من به آب آبرو سبزم، بباران گو مبار

هر سراي دوستانم ، بوستاني شد مرا

ايكه خود غرق سلاح جوري و ما بي سلاح

هر دعاي نيمه شب تير وكماني شد مرا

در من از خورشيد سوزان قيامت باك نيست

بال عنقاي كرامت سايباني شد مرا

547

  ندارد چشم من، تاب نگاه صحنه سازيها

من يكرنگ بيزارم، از اين نيرنگ بازيها

زرنگي، نارفيقا! نيست اين، چون باز شد دستت

رفيقان را زپا افكندن و گردن فرازيها

تو چون كركس، به مشتي استخوان دلبستگي داري

بنازم همت والاي باز و، بي نيازيها

به ميداني كه مي بندد پاي شهسواران را

تو طفل هرزه پو، بايد كني اين تركتازيها

تو ظاهرساز و من حقگو، ندارد غير از اين حاصل

من و از كس بريدنها، تو و ناكس نوازیها

539

قلم در دست من ميلرزد از تاب سخن امشب

سر انديشه پردازي نمي آيد زمن امشب

مرا ديوانه بايد گفت ،با اين گريه ی سنگين

بحالم شمع ميخندد ،بحال سوختن امشب

ردايم عشق وكفشم صبر و راهم بي سرانجامي

ندانم چون بيارامم درون پيرهن امشب

چنان بريان شدم ، بر آتش آشفته بختيها

كه هردم همچو ني دارم ، نوايي دلشكن امشب

غم از من گريه از من، ناله ی آوارگي از من

تو هم اي مرغ شب بيدار شو ، بانگي بزن امشب

هوا تاريكتر از شب ز آه بينوايان شد

افق رنگين كمان بندد ز اشك مرد وزن امشب

538

خورشيد دگر نور دلاويز ندارد

مه پرتو مات هوس انگيز ندارد

در باد بهاري ز بس آشوب خزان است

گل وحشتي از غارت پاييز ندارد

آنكس كه ندارد هنر عشق و محبت

زو رحم مجوييد كه اين نيز ندارد

آلوده ام اما همه شب غرق مناجات

با دوست سخن اينهمه پرهيز ندارد

گيتي همه اويست و هم او هيچ بجز لطف

از وسع نظر با من ناچيز ندارد

عاشق ز سر مستي اگر كرد خطايي

معشوق كه بحث گله آميز ندارد

سر گرمي بازار جهان داد و ستد هاست 

آن وام خداييست كه واريز ندارد

537

من نگويم ، كه بدرد دل من گوش كنيد

بهتر آنست كه اين قصه فراموش كنيد

عاشقانرا بگذاريد بنالند همه

مصلحت نيست ، كه اين زمزمه خاموش كنيد

خون دل بود نصيبم ، بسر تربت من

لاله افشان بطرب آمده مي نوش كنيد

بعد من سوگ مگيريد ، نيرزد به خدا

بهر هر زرد رخي ، خويش سيه پوش كنيد

غير غم دار و ندارم بجهان چيست مگر؟

رشك كمتر بمن ، هستي بر دوش كنيد

خط بطلان بسر نامه هستي بكشيد

پاره اين لوح سبك پايه ی مخدوش كنيد

سخن سوختگان طرح جنون مي ريزد

عاقلان ، گفته عشاق فراموش كنيد