1096
معشوق اگر میل وفا داشته باشد
عاشق چه غم از جور و جفا داشته باشد
ما همنفس آینه ی زانوی خویشیم
یک سینه ندیدیم صفا داشته باشد
حزین لاهیجی
معشوق اگر میل وفا داشته باشد
عاشق چه غم از جور و جفا داشته باشد
ما همنفس آینه ی زانوی خویشیم
یک سینه ندیدیم صفا داشته باشد
حزین لاهیجی
روزگاری به خویش میگفتم
آدم خوب و مهربان کم نیست
بعد پنجاه سال دانستم
که درین روزگار آدم نیست
نواب صفا
بسکه من با درد هجرانت مدارا کرده ام
خویش را در حلقه ی عشاق رسوا کرده ام
درد را بی گفتگو باید به اهل درد گفت
در غمت با شمع زین رو گفتگو ها کرده ام
اشک را گفتم چرا میریزی ای دیوانه گفت:
روزن امّیدی از این گوشه پیدا کرده ام
منّت از خوبان کشیدن شیوه ی آزادگیست
زین سبب قامت خم از بار تمنا کرده ام
با "صفا" گفتم که غوغا میکنی در شعر گفت:
دیده ام غوغای چشمی را و غوغا کرده ام
نواب صفا
روزی که نگاهم به تو نسرین بدن افتد
گلهای گلستان همه از چشم من افتد
گر باد کند زلف به روی تو پریشان
صد دسته ی سنبل به سر نسترن افتد
اندر شکن زلف تو نالد دل زارم
چون مرغ غریبی که به یاد وطن افتد
ترسم نگرد دیده ی نرگس به رخ یار
از رشک نخواهم گذرش در چمن افتد
از ماه رخت آنکه مرا کرد چو شب روز
دارم ز خدا چشم که بر روز من افتد
آشفته شود هرکه به آن زلف زند دست
دلتنگ شود هرکه جدا زآن دهن افتد
هستند در این شهر بسی نکته سرایان
"دهقان" نه کسی همچو تو شیرین سخن افتد
دهقان سامانی
در کوی بتان نیست کسی زار تر از من
در پیش عزیزان جهان خوارتر از من
گفتی که مرا یار وفادار بسی هست
هستند ولی نیست وفادار تر از من
گر طالب آنی که به یاری بنشینی
بنشین که تورا نیست کسی یارتر از من
چون غنچه اگر سینه ی تنگم بشکافی
دانی که نبوده ست دل افگار تر از من
خلق دو جهانست گرفتار تو لیکن
در هردو جهان نیست گرفتار تر از من
امروز اگر عشق گناهست " هلالی"
فردا نتوان یافت گنهکار تر از من
هلالی جغتایی
ای پری بی گریه ی شب ها در آغوشم بیا
صیدگر را در پی آهو دویدن میکشد
مهدی سهیلی
چشمی دارم چو لعل شیرین همه آب
بختی دارم چو چشم خسرو همه خواب
جسمی دارم چو جان مجنون همه درد
جانی دارم چو زلف لیلی همه تاب
اشراق اصفهانی
نکردی رحم و رفتی، صبر و تابم را کجا بردی؟
ز دل آسایش و از دیده خوابم را کجا بردی؟
تو رو گرداندی و در چشم من تاریک شد دنیا
چه کردی بی مروت آفتابم را کجا بردی؟
لاهوتی
نازنینان که چو گل چهره بر افروخته اند
غافل از حال دل عاشق دلسوخته اند
گر گنهکار بود آنکه نورزد جز عشق
من نه تنها که بسی این گنه اندوخته اند
شیوه ی چشم سیاهان همه تاراج دل است
یارب این شیوه نکویان ز که آموخته اند؟
چه کنم گر بودم بخت، چو موی تو سیاه؟
این لباسی ست که بر قامت ما دوخته اند
این چه شهریست "پزشکی" که دل از سیم تنان
بوسه با قیمت جان خواست و نفروخته اند؟؟؟
کاظم پزشکی