457

مجنون نشد ارام پذیر از رخ لیلی

دردیست جدایی که به درمان نرسیده ست

نظیری نیشابوری

395

باغ را از رخنه ی دیوار میبینم مباد

باغبان تا در گشاید موسم گل بگذرد

دانش مشهدی

390

نمیگویم به وصل خویش شادم گاه گاهی کن

بلاگردان چشمت کن مرا گاهی نگاهی کن

امیر خسرو دهلوی

385

هرکسی را سر چیزی و تمنای کسیست

ما بغیر از تو نداریم تمنای دگر

سعدی

380

خوش آمدی ز کجا میرسی؟ بیا بنشین

بیا که میدهمت بر دو دیده جا، بنشین

سلمان ساوجی

365

ز بزمِ دوش نه اورا خیال رفتن بود

بهانه جویی او بهر رفتن من بود

واقفی مشهدی

360

یا منِ ناصبور را نزد خود از وفا طلب

یا تو که پاکدامنی، مرگ من از خدا طلب

اهلی شیرازی

345

غم نا امیدی من مگر آن نفس بدانی

که برون روی ز باغی و گلی نچیده باشی

بابا فغانی شیرازی

340

التفاتش هست امشب گه به غیر و گه به من

ساعتی صد بار باید مرد و بااید زنده شد

واله اصفهانی

335

دهانت غنچه چشمت نرگ و رخ لاله حیرانم

که در یک شاخ چون پیدا شد این گلهای گوناگون؟

امیر همایون اسفراینی

325

یاد آن گلشن که گل هرچند میچیدم از آن

وقت بیرون آمدن ، حسرت به دامن داشتم

فضلی گلپایگانی

315

کسی از دفتر من درس اقبالی نمیگیرد

مصیبت نامه ام، از من کسی فالی نمیگیرد

شاپور تهرانی

307

نگاهی را به صد جان میفروشند

بخر ای دل که ارزان میفروشند

سنجر کاشی

303

گر بی تو یک دو روز صبورم عجب مدار

چون شاخ نو بریده، ندارم خبر هنوز

مسیح کاشانی

301

زبان تیشه ندانم چه گفت با فرهاد؟

که تا بصبح قیامت به خواب شیرین است

ناشناس

294

از فریب باغبان ایمن مباش ای عندلیب

پیش از این من هم در این باغ آشیانی داشتم

طاهر مشهدی

287

پری دانی چرا از دیده ی مردم نهان باشد؟

که از شرمِ تو نتواند میان مردمان باشد

مع الدین صفوی

283

هزار شکر که گر غایبی ز دیده ی ما

غم فراق تو با اشک من همآغوشست

مهدی سهیلی

275

هر دو عالم قیمت خود گفته ای

نرخ بالا کن، که ارزانی هنوز

امیر خسرو دهلوی

272

به صورتی که تویی کمتر آفریده خدا

تورا کشیده و دست از قلم کشیده خدا

سلیم

269

گردبادی را که میبینی در این دامان دشت

روح مجنون است می آید به استقبال ما

صائب تبریزی

266

اگر خواهی که گل بینی رخ خود را تماشا کن

وگر میل خزان داری نگاهی جانب ما کن

موالی تویی

263

الهی باشی و بسیار باشی

به شرط آنکه با ما یار باشی

درویش دهکی

260

یارب نگاه کس به کسی آشنا مکن

گر میکنی کرم کن و از هم جدا مکن

عالی شیرازی

254

وداع جان و تنم استماع رفتن توست

مرو که گر بروی خون من بگردن توست

وحشی بافقی

248

ای بسا فرعون و قارون آمدو در خاک شد

قصر قیصر، جام جم کو؟ تخت اسکندر کجاست؟

مهدی سهیلی

245

مرگ عاشق تلخ تر از کام زهر آلود اوست

از هلاک کوهکن یارب چه بر شیرین گذشت؟

صائب تبریزی

240

دست طمع چو پیش کسان میکنی دراز

پل بسته ای که بگذری از آبروی خویش

نظیری نیشابوری

237

نقش شیرین رود از سنگ ولی ممکن نیست

که خیال رخش از خاطر فرهاد رود

جامی

234

ما ز هر روشندلی یک رشته فن آموختیم

عقل از مجنون و عشق از کوهکن اموختیم

اسدلله صابر همدانی

231

نمیخواهم کسی جز من به یار من سخن گوید

اگرچه قاصد من باشد و پیغام من گوید

ابوالحسن فراهانی

228

رحم کن بر دل بی طاقت ما ای قاصد

ناامیدی خبری نیست، که یکبار آری

صائب تبریزی

224

تهمت سرمه به آن چشم سیه عین خطاست

سرمه گردیست، که خیزد ز صف مژگانش

صائب تبریزی

223

مگو با محرمان خویش هم راز دل خود را

که دارد محرم راز من و تو محرم دیگر

مهدی سهیلی

221

آن مکن با من که گر از لطف یار من شوی

چون بخاطر آیدت آن،شرمسار من شوی

نشاطی گرجی اصفهانی

218

من رشته ی محبت تو پاره میکنم

شاید گره خورد، به تو نزدیکتر شوم

ذوقی اردستانی

219

طوافی کرده ام گرد یتیمی گریه آلوده

که این خود کعبه ی دیگر بود با زمزم دیگر

مهدی سهیلی

217

لب نهادم به لب یار و سپردم جان را

تا به امروز بدین مرگ، نمرده ست کسی

صائب تبریزی

216

چنان ضعیف شدم از غمش من درویش

که سایه را نتوانم کشید از پی خویش

خواجه درویش

213

ما ز هر صاحب دلی یک شمّه کار آموختیم

ناله از نی،گریه از ابر بهار آموختیم

قاضی علایی

212

هرگز دمی ز حال تو غافل نبوده ایم

یا گفته ایم نام تو را، یا شنیده ایم

رفیق اصفهانی

211

تو زودتر ز من ای نامه، روی دوست بینی

چرا حسد نبرم بر سعادتی که تو داری؟

مهدی سهیلی

207

با سایه تو را نمی پسندم

عشق است و هزار بد گمانی

غنی کشمیری

206

سراپایم چمن شد بس گل حسرت دمید از من

چه رنگارنگ گلهایی توان هر روز چید از من

قصاب کاشانی

203

شد خانه ی من بر سر من همچو حبابی

مشکل بتوان یافت چو من خانه خرابی

ناشناس

200

تغافل عاشق بی تاب را بیتاب تر سازد

بفریاد آورد خاوشی یوسف، زلیخا را

راهب نایینی

197

پشت و روی نامه ی ما هر دو یک مضمون بود

روز مارا دیدی از شبهای تار ما مپرس

صائب نبریزی

196.از طرف سمیه عزیز

آزمودم آشنایان را فغان از آشنایی
آرزو دارم که با هر آشنا بیگانه باشم
مهدی سهیلی

193.از طرف سمیه عزیز

اگر میداد لیلی کامِ مجنون

کجا افسانه می شد نامِ مجنون؟

مهدی سهیلی

192

داری هوس که غیر برای تو جان دهد؟

آه...! این چه آرزوست؟ مگر مرده ایم ما؟

ناشناس

191

برو با هرکه میخواهی دمی میل چمن میکن

اگر خاری بگیرد دامنت را، یاد من میکن

مقصدی ساوجی

187

ز ما در عشق شیرین کار تر نیست

چرا فرهاد را افسانه کردند؟

مهدی سهیلی

186

بسی ممنونم از دشمن که پیش دوست هر ساعت

بدم میگوید و می آردم هر لحظه در یادش

هدایت طبرستانی

182

برو با هرکه میخواهی، دمی میل چمن میکن

اگر خاری بگیرد دامنت را، یاد من میکن

مقصدی ساوجی

181

این که هرسو میکشم با خود مپنداری تنست

گور گردانست و در او آرزوهای منست

سیمین بهبهانی

177

به غیر دل، که عزیز و نگاهداشتنیست

جهان و هرچه در آن است واگذاشتنیست

صائب تبریزی

176

در بروی همه بستیم ولی نتوان بست

به خیال تو در خانه ی تنهایی را

غضنفر قمی

174

هلاک شیوه ی لطف توام ولی صد حیف

که التفات تو چون رحمت خدا، عامست

نصیر همدانی

172

پروانه سوخت، شمع فرو مرد، شب گذشت

ای وای من، که قصه ی دل ناتمام ماند

مهدی سهیلی

171

ذوق یک لحظه وصال تو به آن می ارزد

که کسی تا بقیامت نگران بنشیند

حسن بیک

167

هیچکس جانا نمیسوزد چراغش تا به صبح

پر مخند ای صبح صادق بر شب تار کسی

قصاب کاشانی

165

بشکن دلم که رایحه ی درد بشنوی

کس از درون شیشه، نبوید گلاب را

اسرار سبزواری

160

باغبان، غنچه نچیدم ز من آزرده مشو

پاره های جگر است این که به دامن دارم

الفت کاشانی

158

یوسف مصر را بگو سکه به نام خود مزن

هر پسری عزیز شد، یاد پدر نمیکند

مهدی سهیلی

156

منم آن درخت بی بر که شکست بار و برگم

به امید سایه هرکس، که نشست در پناهم

واله اصفهانی

154

گویند دل به آن بت نامهربان مده

دل آنزمان ربود، که نامهربان نبود

میر اصلی قمی

152

به غیر از بوسه کز تکرار، رغبت را کند افزون

کدامین قند را دیگر مکرر میتوان خوردن؟

صائب تبریزی

115

از سوز محبت چه خبر اهل هوس را؟

این آتش عشق است نسوزد همه کس را

فصیحی تبریزی

113

گوشه گیران زود در دلها تصرف میکنند

بیشتر دل میبرد، خالی که بر کنج لب است

صائب تبریزی

111

از برای امتحان چندی مرا یوانه کن

گر به از مجنون نبودم، باز عاقل کن مرا

صائب تبریزی

109

شب مهتاب همان به که ز اندوه بمیری

تو که با ماهرخی وعده ی دیدار نداری

سیمین بهبهانی

107

همه جا به بی وفایی مثلند خوبرویان

تو میان خوبرویان مثلی به بی وفایی

هاتف اصفهانی

103

اشکم نیافت بوی وفا تا دلم نسوخت

هر شبنمی که میچکد از گل،گلاب نیست

اهلی شیرازی

101

درس ادیب اگر بود زمزمه ی محبّتی

جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را

نظیری نیشابوری

99

عیبم مکن از عشق که در مکتب ایام

آموخته بودم بِه از این گر هنری بود

عبرت نائینی

94

یادها رفتند و ما هم میرویم از یادها

کی پر کاهی بماند در میان بادها؟

ناشناس

55

نیازعاشقان معشوق را بر ناز میدارد

تو سر تا پا وفا بودی ترا من بیوفا کردم

ملک قمی

54

گر عمر ابد خواهم از آن است که خواهم

آنقدر نمیرم که به جای تو بمیرم

امیری فیروزکوهی

51

من نمیگویم سمندر باش یا پروانه باش

چون به فکر سوختن افتاده ای مردانه باش

مرتضی قلیخان سلطان

49

به پیری خاک بازیگاه طفلان میکنم بر سر

که شاید بشنوم زان خاک بوی خردسالی را

میرزا حسن راهب


48

خمیده پشت از آن دارند پیران جهاندیده

که اندر خاک میجویند ایام جوانی را

مکتبی شیرازی

47

نه هر خامی ز پایان شب عاشق خبر دارد

که فصل آخر این قصه را پروانه میداند

باستانی پاریزی

46

ای شمع بزم، دوش چرا میگریستی؟

پروانه عاشق است، تو سرگرم کیستی؟

ابدال اصفهانی

45

نه همین شمع، بسر کرد کف خاکستر

شب هم از ماتم پروانه سیه پوش گذشت

فایض ابهری

44

من از دلبستگیهای تو با آیینه دانستم

که بر دیدار خود ای تازه گل عاشق تر از مایی

رهی معیری

42

هیچ میدانی چها ای سرو قامت میکنی؟

میکشی و زنده میسازی، قیامت میکنی

میرزا محمد باقر نطنزی

40

ز عالم گرچه با صد داغ حسرت رفته ام،شادم

که چون طاووس کردم زآشیان پرواز رنگینی

شکیب شیرازی

38

نخواهم بگذرد سوی چمن باد از سر کویش

مبادا بوی او گیرد گل و غیری کند بویش

شرف الدین علی بافقی

37

نالیدن بلبل ز نو آموزیِ عشق است

هرگز نشنیدیم ز پروانه صدایی

حزین لاهیجی

36

حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است

کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد

حافظ

35


ز چشم خویشتن آموختم رسم رفاقت را

که هر عضوی به درد آید به جایش دیده میگرید

هادی رنجی

34

هرکس که با خیال تو یکدم به سر برد

بوی بهشت از نفسش میتوان شنید

ناسخ

33

اظهار عشق به زبان احتیاج نیست

چندان که شد نگه به نگه آشنا، بس است

صائب