457
مجنون نشد ارام پذیر از رخ لیلی
دردیست جدایی که به درمان نرسیده ست
نظیری نیشابوری
مجنون نشد ارام پذیر از رخ لیلی
دردیست جدایی که به درمان نرسیده ست
نظیری نیشابوری
باغ را از رخنه ی دیوار میبینم مباد
باغبان تا در گشاید موسم گل بگذرد
دانش مشهدی
نمیگویم به وصل خویش شادم گاه گاهی کن
بلاگردان چشمت کن مرا گاهی نگاهی کن
امیر خسرو دهلوی
هرکسی را سر چیزی و تمنای کسیست
ما بغیر از تو نداریم تمنای دگر
سعدی
خوش آمدی ز کجا میرسی؟ بیا بنشین
بیا که میدهمت بر دو دیده جا، بنشین
سلمان ساوجی
ز بزمِ دوش نه اورا خیال رفتن بود
بهانه جویی او بهر رفتن من بود
واقفی مشهدی
یا منِ ناصبور را نزد خود از وفا طلب
یا تو که پاکدامنی، مرگ من از خدا طلب
اهلی شیرازی
غم نا امیدی من مگر آن نفس بدانی
که برون روی ز باغی و گلی نچیده باشی
بابا فغانی شیرازی
التفاتش هست امشب گه به غیر و گه به من
ساعتی صد بار باید مرد و بااید زنده شد
واله اصفهانی
دهانت غنچه چشمت نرگ و رخ لاله حیرانم
که در یک شاخ چون پیدا شد این گلهای گوناگون؟
امیر همایون اسفراینی
یاد آن گلشن که گل هرچند میچیدم از آن
وقت بیرون آمدن ، حسرت به دامن داشتم
فضلی گلپایگانی
کسی از دفتر من درس اقبالی نمیگیرد
مصیبت نامه ام، از من کسی فالی نمیگیرد
شاپور تهرانی
نگاهی را به صد جان میفروشند
بخر ای دل که ارزان میفروشند
سنجر کاشی
گر بی تو یک دو روز صبورم عجب مدار
چون شاخ نو بریده، ندارم خبر هنوز
مسیح کاشانی
زبان تیشه ندانم چه گفت با فرهاد؟
که تا بصبح قیامت به خواب شیرین است
ناشناس
از فریب باغبان ایمن مباش ای عندلیب
پیش از این من هم در این باغ آشیانی داشتم
طاهر مشهدی
پری دانی چرا از دیده ی مردم نهان باشد؟
که از شرمِ تو نتواند میان مردمان باشد
مع الدین صفوی
هزار شکر که گر غایبی ز دیده ی ما
غم فراق تو با اشک من همآغوشست
مهدی سهیلی
هر دو عالم قیمت خود گفته ای
نرخ بالا کن، که ارزانی هنوز
امیر خسرو دهلوی
به صورتی که تویی کمتر آفریده خدا
تورا کشیده و دست از قلم کشیده خدا
سلیم
گردبادی را که میبینی در این دامان دشت
روح مجنون است می آید به استقبال ما
صائب تبریزی
اگر خواهی که گل بینی رخ خود را تماشا کن
وگر میل خزان داری نگاهی جانب ما کن
موالی تویی
الهی باشی و بسیار باشی
به شرط آنکه با ما یار باشی
درویش دهکی
یارب نگاه کس به کسی آشنا مکن
گر میکنی کرم کن و از هم جدا مکن
عالی شیرازی
وداع جان و تنم استماع رفتن توست
مرو که گر بروی خون من بگردن توست
وحشی بافقی
ای بسا فرعون و قارون آمدو در خاک شد
قصر قیصر، جام جم کو؟ تخت اسکندر کجاست؟
مهدی سهیلی
مرگ عاشق تلخ تر از کام زهر آلود اوست
از هلاک کوهکن یارب چه بر شیرین گذشت؟
صائب تبریزی
دست طمع چو پیش کسان میکنی دراز
پل بسته ای که بگذری از آبروی خویش
نظیری نیشابوری
نقش شیرین رود از سنگ ولی ممکن نیست
که خیال رخش از خاطر فرهاد رود
جامی
ما ز هر روشندلی یک رشته فن آموختیم
عقل از مجنون و عشق از کوهکن اموختیم
اسدلله صابر همدانی
نمیخواهم کسی جز من به یار من سخن گوید
اگرچه قاصد من باشد و پیغام من گوید
ابوالحسن فراهانی
رحم کن بر دل بی طاقت ما ای قاصد
ناامیدی خبری نیست، که یکبار آری
صائب تبریزی
تهمت سرمه به آن چشم سیه عین خطاست
سرمه گردیست، که خیزد ز صف مژگانش
صائب تبریزی
مگو با محرمان خویش هم راز دل خود را
که دارد محرم راز من و تو محرم دیگر
مهدی سهیلی
آن مکن با من که گر از لطف یار من شوی
چون بخاطر آیدت آن،شرمسار من شوی
نشاطی گرجی اصفهانی
من رشته ی محبت تو پاره میکنم
شاید گره خورد، به تو نزدیکتر شوم
ذوقی اردستانی
طوافی کرده ام گرد یتیمی گریه آلوده
که این خود کعبه ی دیگر بود با زمزم دیگر
مهدی سهیلی
لب نهادم به لب یار و سپردم جان را
تا به امروز بدین مرگ، نمرده ست کسی
صائب تبریزی
چنان ضعیف شدم از غمش من درویش
که سایه را نتوانم کشید از پی خویش
خواجه درویش
ما ز هر صاحب دلی یک شمّه کار آموختیم
ناله از نی،گریه از ابر بهار آموختیم
قاضی علایی
هرگز دمی ز حال تو غافل نبوده ایم
یا گفته ایم نام تو را، یا شنیده ایم
رفیق اصفهانی
تو زودتر ز من ای نامه، روی دوست بینی
چرا حسد نبرم بر سعادتی که تو داری؟
مهدی سهیلی
با سایه تو را نمی پسندم
عشق است و هزار بد گمانی
غنی کشمیری
سراپایم چمن شد بس گل حسرت دمید از من
چه رنگارنگ گلهایی توان هر روز چید از من
قصاب کاشانی
شد خانه ی من بر سر من همچو حبابی
مشکل بتوان یافت چو من خانه خرابی
ناشناس
تغافل عاشق بی تاب را بیتاب تر سازد
بفریاد آورد خاوشی یوسف، زلیخا را
راهب نایینی
پشت و روی نامه ی ما هر دو یک مضمون بود
روز مارا دیدی از شبهای تار ما مپرس
صائب نبریزی
آزمودم آشنایان را فغان از آشنایی
آرزو
دارم که با هر آشنا بیگانه باشم
مهدی
سهیلی
کجا افسانه می شد نامِ مجنون؟
مهدی سهیلی
داری هوس که غیر برای تو جان دهد؟
آه...! این چه آرزوست؟ مگر مرده ایم ما؟
ناشناس
برو با هرکه میخواهی دمی میل چمن میکن
اگر خاری بگیرد دامنت را، یاد من میکن
مقصدی ساوجی
ز ما در عشق شیرین کار تر نیست
چرا فرهاد را افسانه کردند؟
مهدی سهیلی
بسی ممنونم از دشمن که پیش دوست هر ساعت
بدم میگوید و می آردم هر لحظه در یادش
هدایت طبرستانی
برو با هرکه میخواهی، دمی میل چمن میکن
اگر خاری بگیرد دامنت را، یاد من میکن
مقصدی ساوجی
این که هرسو میکشم با خود مپنداری تنست
گور گردانست و در او آرزوهای منست
سیمین بهبهانی
به غیر دل، که عزیز و نگاهداشتنیست
جهان و هرچه در آن است واگذاشتنیست
صائب تبریزی
در بروی همه بستیم ولی نتوان بست
به خیال تو در خانه ی تنهایی را
غضنفر قمی
هلاک شیوه ی لطف توام ولی صد حیف
که التفات تو چون رحمت خدا، عامست
نصیر همدانی
پروانه سوخت، شمع فرو مرد، شب گذشت
ای وای من، که قصه ی دل ناتمام ماند
مهدی سهیلی
ذوق یک لحظه وصال تو به آن می ارزد
که کسی تا بقیامت نگران بنشیند
حسن بیک
هیچکس جانا نمیسوزد چراغش تا به صبح
پر مخند ای صبح صادق بر شب تار کسی
قصاب کاشانی
بشکن دلم که رایحه ی درد بشنوی
کس از درون شیشه، نبوید گلاب را
باغبان، غنچه نچیدم ز من آزرده مشو
پاره های جگر است این که به دامن دارم
الفت کاشانی
یوسف مصر را بگو سکه به نام خود مزن
هر پسری عزیز شد، یاد پدر نمیکند
مهدی سهیلی
منم آن درخت بی بر که شکست بار و برگم
به امید سایه هرکس، که نشست در پناهم
واله اصفهانی
گویند دل به آن بت نامهربان مده
دل آنزمان ربود، که نامهربان نبود
میر اصلی قمی
به غیر از بوسه کز تکرار، رغبت را کند افزون
کدامین قند را دیگر مکرر میتوان خوردن؟
صائب تبریزی
از سوز محبت چه خبر اهل هوس را؟
این آتش عشق است نسوزد همه کس را
فصیحی تبریزی
گوشه گیران زود در دلها تصرف میکنند
بیشتر دل میبرد، خالی که بر کنج لب است
صائب تبریزی
از برای امتحان چندی مرا یوانه کن
گر به از مجنون نبودم، باز عاقل کن مرا
صائب تبریزی
شب مهتاب همان به که ز اندوه بمیری
تو که با ماهرخی وعده ی دیدار نداری
سیمین بهبهانی
همه جا به بی وفایی مثلند خوبرویان
تو میان خوبرویان مثلی به بی وفایی
هاتف اصفهانی
اشکم نیافت بوی وفا تا دلم نسوخت
هر شبنمی که میچکد از گل،گلاب نیست
اهلی شیرازی
درس ادیب اگر بود زمزمه ی محبّتی
جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را
نظیری نیشابوری
عیبم مکن از عشق که در مکتب ایام
آموخته بودم بِه از این گر هنری بود
عبرت نائینی
یادها رفتند و ما هم میرویم از یادها
کی پر کاهی بماند در میان بادها؟
ناشناس
نیازعاشقان معشوق را بر ناز میدارد
تو سر تا پا وفا بودی ترا من بیوفا کردم
ملک قمی
گر عمر ابد خواهم از آن است که خواهم
آنقدر نمیرم که به جای تو بمیرم
امیری فیروزکوهی
من نمیگویم سمندر باش یا پروانه باش
چون به فکر سوختن افتاده ای مردانه باش
مرتضی قلیخان سلطان
که شاید بشنوم زان خاک بوی خردسالی را
میرزا حسن راهب
خمیده پشت از آن دارند پیران جهاندیده
که اندر خاک میجویند ایام جوانی را
مکتبی شیرازی
نه هر خامی ز پایان شب عاشق خبر دارد
که فصل آخر این قصه را پروانه میداند
باستانی پاریزی
ای شمع بزم، دوش چرا میگریستی؟
پروانه عاشق است، تو سرگرم کیستی؟
ابدال اصفهانی
نه همین شمع، بسر کرد کف خاکستر
شب هم از ماتم پروانه سیه پوش گذشت
فایض ابهری
من از دلبستگیهای تو با آیینه دانستم
که بر دیدار خود ای تازه گل عاشق تر از مایی
رهی معیری
هیچ میدانی چها ای سرو قامت میکنی؟
میکشی و زنده میسازی، قیامت میکنی
میرزا محمد باقر نطنزی
ز عالم گرچه با صد داغ حسرت رفته ام،شادم
که چون طاووس کردم زآشیان پرواز رنگینی
شکیب شیرازی
نخواهم بگذرد سوی چمن باد از سر کویش
مبادا بوی او گیرد گل و غیری کند بویش
شرف الدین علی بافقی
هرگز نشنیدیم ز پروانه صدایی
حزین لاهیجی
حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است
کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد
حافظ
ز چشم خویشتن آموختم رسم رفاقت را
که هر عضوی به درد آید به جایش دیده میگرید
هادی رنجی