959

ای آنکه شب از سپیده نشناخته ای

وز کثرت جهل خود به حق تاخته ای

گر منکر آفریدگاری بر گوی:

از پیکر خود چه چیز را ساخته ای؟

مهدی سهیلی

958

آنچه در مکتوب من ظاهر نشد نام منست

وآنچه قاصد را به خاطر نیست پیغام منسست

غیر بر من میبرد حسرت که هم بزم توام

کاش نوشد قطره ای زین می که در جام منست

میتوانم از تغافل بر سر رحم آرمت

دشمن من این دل بی صبر و آرام منست

در خیال جستن از دام من آن وحشی غزال

من به این خوش کرده ام خاطر که در دام منست

"آذر" آن ظالم که بی موجب مرا بدنام کرد

هیچ میگوید که این بیچاره بدنام منست؟

آذر بیگدلی

957

بر رهگذرت نهاده ام چشم

پیوسته چو کاسه ی گدایی

عشقی که نظر بوصل دارد

باشد چو عبادت  ریایی

میروالهی قمی

955

در گفتن عیب دگران بسته دهان باش

از خوبی خود عیب نمای دگران باش

واعظ قزوینی

956

از هجری و از درد نهانیش مپرس

زآزرده دلی و خسته جانیش مپرس

پرسی اگر از زندگیش دور از تو

زنده ست ولی ز زندگانیش مپرس

هجری تفرشی

954

دیده گریان دل غمین جان سوخته ست

عشق ما سرمایه ها اندوخته ست

اندر این دنیای ناکامی مرا

تیره بختی نکته ها آموخته ست

بر لبم مگذار جام وصل خویش

فارغ از آبست آنکو سوخته ست

پژمان بختیاری

953

باز آمدم که باز پریشان کنی مرا

بار دگر ز کرده پشیمان کنی مرا

باز آمدم که در ره آبادی رقیب

ای سیل فتنه خیزی و ویران کنی مرا

با سرکشی ز پیش تو رفتم ولی به عجز

باز آمدم که سر به گریبان کنی مرا

رفتم که بر تو خندم و غافل که بیدریغ

بر روی غیر خندی و گریان کنی مرا

اکنون به درگه تو سرافکنده آمدم

تا آنچه خواهش دل تست آن کنی مرا

پژمان بختیاری

952


ملامت میکند دشمن مرا در عشق ورزیدن

به چشم عاقلان باید جمال شاهدان دیدن

دهان غنچه خوش باشد سحرگه چون شود خندان

ولی ذوقی دگر دارد لبت هنگام خندیدن

همام تبریزی

951

به جای گریه به کار زمانه میخندم

ز سوز اتش دل چون زبانه میخندم

به نامرادی من خنده زد زمانه و من

بدانکه خواست مرا از زمانه میخندم

چو غنچه خون جگر میخورد اگرچه دلم

چو گل به روی تو ای نازدانه میخندم

بدین فسانه که نامش بود دو روزه ی عمر

کنون که پیر شدم کودکانه میخندم

تو از خرابی این آشیانه نالی و من

به بی ثباتی هر آشیانه میخندم

نشان روشنی جان "پارسایانست"

که چون سپیده من از این نشانه میخندم

پارسای تویسرکانی

950

مسیح صبح به عطر نفس ز راه رسید

به مژده گفت که مرگ شب سیاه رسید

صفیر مرغ برآمد ملک ندا در داد

که لحظه لحظه ی آمرزش گناه رسید

مهدی سهیلی


949

خوش آنروزی که شرح حال خود با یار میکردم

نمیداد او بحرفم گوش و من تکرار میکردم

حکایت گاه با دیوار میکردم گهی با در

بدینسان مطلب خود را به او اظهار میکردم

مشهور اصفهانی

948

شبها گذشت و چشم من یک لحظه آرامی ندید

بی گریه صبحی دم نزد بی خون دل شامی ندید

یکشب سر شوریده ام سامان بالینی نیافت

روزی دل سرگشته ام روی دلارامی ندید

نگذشت روزی یا شبی کاین جان خرمن سوخته

پروانه ی شمعی نشد داغ گلندامی ندید

میخواست عشق جانستان قتل یکی از عاشقان

از من زبون تر در جهان رسوا و بدنامی ندید

عمریست کاین دلبستگی دارد "فغانی" با بتان

هرگز گشاد کار خود از حلقه ی دامی ندید

بابافغانی شیرازی

947

با من همه خلق را تو دشمن کردی

در گوشه ی عزلتم نشیمن کردی

آیا بود آن شبی که من باشم و تو؟

تا با تو بگویم که چه با من کردی

مشهور اصفهانی

946

تو و ناز و عتاب و از کفم دامن کشیدنها

من و عجز و نیاز و بی تو پیراهن دریدنها

نهان چشمش بمن به غیر سرگرم سخن گفتن

کفایت میکند مارا همین دزدیده دیدنها

محمود قاجار

945

به همواری توان خاموش کردن خشم سرکش را

که آب از بس کند نرمی،  کند خاموش آتش را

عالی شیرازی

944

 تنها اگر به خلوت رویا نشسته ام

شادم که با خیال تو تنها نشسته ام

سیمرغ وار بر قلل قاف آرزو

پنهان ز چشم مردم دنیا نشسته ام

چون باغبان بپای تو ای غنچه ی مراد

در بوستان عمر شکیبا نشسته ام

شاهین آسمان وفایم ولی چه سود؟

دانم که روی بام تو بیجا نشسته ام

زین داغ سینه سوز به دامان زندگی

مانند لاله در دل صحرا نشسته ام

ای آسمان مخند به بخت سیاه من

خالم که روی چهره ی زیبا نشسته ام

دارم دلی شکسته و موجی ز اشک خون

با قایق شکسته به دریا نشسته ام

پا بر سرم گذار و مرا دستگیر باش

جانا ز دست رفتم و از پا نشسته ام

عمرم گذشت و سختی جان را نگر که باز

در انتظار طلعت فردا نشسته ام

گفتم به غم که: خانه ی ویرانه ات کجاست؟

گفتا ببین که: در دل "شیدا" نشسته ام

بیریای گیلانی

943

پیام عشق را آغاز کردی

نیازم را چو دیدی ناز کردی

تو بودی کفتر خوشبختی من

ولی زود از برم پرواز کردی


مهدی سهیلی

941

یوسف به جمال یار من نیست

یعقوب به حال زار من نیست

گفتی مکن اختیار دردم

دردا که به اختیار من نیست

گفتی: سر و کار بگسل از من

قربان سر تو، کار من نیست

توفان مازندرانی

942

دل جدا دیده جدا سوی تو پرواز کند

گرچه من در قفسم بال و پرم بسیار است

عیسای یزدی

940

همین که ببزم تو داد راهم بس

نوازشی ز نگاه تو گاهگاهم بس

هوای صید من ناتوان اگر داری

کمان ز دست بیفکن که یک نگاهم بس

نخوانده جانب آن بزم میروم "عاشق"

که قصّه ی دل بیتاب عذرخواهم بس

عاشق اصفهانی

939

مرا هرگز نباشد بیمی از مشت

برادر جان مرا نامردمی کشت

فتوت پیشه خنددروی در روی

زند نامرد ناکس خنجر از پشت

مهدی سهیلی

938

نه چون پروانه زو بال و پرم سوخت

که چون شمع از غمش پا تا سرم سوخت

چنان افروخت جسمم از تب عشق

که هم بالین از آن هم بسترم سوخت

غمش از هستیم نگذاشت چیزی

که بعد از پیکرم خاکسترم سوخت

نیاز جوشقانی

937

هیچگه آن شوخ گلرخسار بی اغیار نیست

راست بوده ست آنکه در عالم گل بی خار نیست

گلرخ بیگم هندوستانی

936

با این دو روز وصل چها میکند رقیب

جام مراد بر کف نو دولتان مباد

صبری اصفهانی

935

سوگند به موی تو که از کوی تو رفتیم

از کوی تو آشفته تر از موی تو رفتیم

بگذار بمانند حریفان همه چون ریگ

ما آب روانیم که از جوی تو رفتیم

وصل تو به آن منت جانکاه نیرزد

تا دوزخ هجر تو ز مینوی تو رفتیم

چون آن سخن تلخ که ناگاه شبی رفت

از آن لب شیرین سخنگوی تو رفتیم

ای عود شبی ما و تورا سوخت به بزمی

هنگام سحر حیف که چون بوی تو رفتیم

زین پیش نماندیم که آزرده نگردی

چون عاشقی و دوستی از خوی تو رفتیم


سیمین بهبهانی

934

پس از ما تبره روزان روزگاری میشود پیدا

قفای هر خزان آخر بهاری میشود پیدا

مکش ای طور با افسرده حالان گردن دعوی

که در خاکستر ما هم شراری میشود پیدا

پس از فرهاد باید قدر این جانسخت دانستن

که بعد از روزگاری مرد کاری میشود پیدا

من خونین جگر از بسکه با خود داغ او بردم

کنی هرجا بخاکم لاله زاری میشود پیدا

به استغنا چنین مگذر ز من ای برق سنگین دل

مرا در آشیان هم مشت خاری میشود پیدا

فراموشم نخواهد کرد آن سرو روان اما

بهار رفته بعد از انتظاری میشود پیدا

"حزین" ار خویشتن را از میان گمگشته انگاری

درین دریای بی پایان کناری میشود پیدا

حزین لاهیجی

933

دل از درد جدایی میکشد آهی و میگوید:

که تنهایی عجب دردیست داد از دست تنهایی

ناشناس

932

وعده ی قتلم به فردا آن پری پیکر دهد

باز میترسم که فردا وعده ی دیگر دهد

در وفای وعده چون کوشد چو میداند که من

میشوم راضی که بازم وعده ی دیگر دهد

چون کنم بی طاقتی سویم کم اندازد نگاه

هرکه بد مستی کند ساقی میش کمتر دهد

ناشناس

931

رفتم اما دل من مانده  بر دوست هنوز

میبرم جسمی و دل در گرو اوست هنوز

بگذارید بآغوش غم خویش روم

بهتر از غم بجهان نیست مرا دوست هنوز

گرچه با دوری او زندگیم نیست ولی

یاد او میدمدم جان به رگ و پوست هنوز

همچو گل یکنفسم جا بسرسینه گرفت

سینه ی غمزده زآن خاطره خوشبوست هنوز

رشته ی مهر و وفا شکر که از دست نرفت

برسر شانه ی من تاری از آن موست هنوز

بعد یکعمر که با او بوفا سر کردم

با که این دردبگویم؟ که جفاجوست هنوز

تادل ناله ی جانسوز بر آرم همه عمر

همچو چنگم سر غم بر سر زانوست هنوز

با همه زخم که "سیمین" بدل از اودارد

میکشد نعره که آرام دلم اوست هنوز

سیمین بهبهانی

930

دوست آنست کو معایب دوست

همچو آیینه روبرو گوید

نه که چون شانه با هزار زبان

پشت سر رفته مو به مو گوید

نشانی دهلوی

929

ای "غزالی" گریزم از یاری

که اگر بد کنم نکو گوید

من و آن ساده دل که عیب مرا

همچو آیینه روبرو گوید

غزالی مشهدی

928

گفتمش: کشتی مرا بر گردنت خون منست

گفت: از جان بگذرد آن کس که مفتون منست

گفتمش: با بوسه ای کردی ز خود بیخود مرا

گفت: این خاصیت لبهای میگون منست

گفتمش: عشق تو عالمگیر کرد افسانه ام

گفت: این افسانه سازیها ز افسون منست

گفتمش: من واله و شیدا و مجنون توام

گفت: شهری واله و شیدا و مجنون منست

گفتم: ای گل رسم و قانون نکویان چیست؟ گفت:

بیوفایی رسم من بیداد قانون منست

گفتمش: چون طبع من قد تو موزون است گفت:

طبع موزون تو هم از قد موزون منست

محمد سیاسی

927

خود را خراب ساز و مکن خانه ای خراب

یعنی که تا غبار توان شد صبا مباش

جلال اسیر

926

من نه پیر سال و ماهم گر سپیدم موی بینی

حسرت زلف سیاهی در جوانی کرده پیرم

فرصت الدوله شیرازی

925

دل گفت مرا علم لدنّی هوس است

تعلیمم کن اگر ترا دسترس است

گفتم که "الف" گفت: دگر؟ گفتم هیچ

درخانه اگر کس است یک حرف بس است

عزیز الدّین محمود کاشانی

924

نامی از خویش در جهان بگذار

زندگانی برای مردن نیست

ناظم هروی

923

ازسر کوی تو گیرم که روم جای دگر

کو دلی تا بسپارم به دلارای دگر؟

عاقبت از سر کوی تو برون باید رفت

گیرم امروز دگر ماندم و فردای دگر

مگر آزاد کنی ورنه چو من بنده ی پیر

گر فروشی نستاند ز تو مولای دگر

بهر مجنون تو این کوه و بیابان تنگ است

بهر ما کوه دگر باید و صحرای دگر

گر به بتخانه ی چین نقش رخت بنگارند

هرکه بیند نکند میل تماشای دگر

دل "فرهنگ" ز مهای جهان خون شده بود

غم عشق آمد و افزود به غمهای دگر

فرهنگ شیرازی

922

عشقبازان سخن حق بملاء میگویند

از که ترسند؟ سر دار سلامت باشد


واله ی داغستانی

921


گرچه پیریم از جوانان جهان دلخوشتریم

خنده ها بر صبح دارد موی چون کافور ما

صائب تبریزی