1099

دردمندان بیشتر واقف ز احوال همند

از من درد آشنا پرس آنچه بر مجنون گذشت

پارسای تویسرکانی

1098

جز غم که یکدم از دل من دست برنداشت

دیگر کسی ز حال دل من خبر نداشت

پارسای تویسرکانی

1097

بسوی ما گذار مردم دنیا نمی افتد

کسی غیر از غم دیرین به یاد ما نمی افتد

ز بس چون غنچه از پاس حیا سر در گریبانم

نگاه من به چشم آن سهی بالا نمیافتد

بپای گلبنی جان داده ام اما نمیدانم

که می افتد به خاکم سایه ی گل یا نمی افتد

رود هر ذره ی خاکم بدنبال پریرویی

غبار من بصحرای طلب از پا نمی افتد؟

نصیب ساغر می شد لب جانانه بوسیدن

" رهی " دامان این دولت بدست ما نمی افتد

رهی معیری