1099
دردمندان بیشتر واقف ز احوال همند
از من درد آشنا پرس آنچه بر مجنون گذشت
پارسای تویسرکانی
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۴ ساعت 12:10 توسط سهیل ساسان
|
دردمندان بیشتر واقف ز احوال همند
از من درد آشنا پرس آنچه بر مجنون گذشت
پارسای تویسرکانی
جز غم که یکدم از دل من دست برنداشت
دیگر کسی ز حال دل من خبر نداشت
پارسای تویسرکانی
بسوی ما گذار مردم دنیا نمی افتد
کسی غیر از غم دیرین به یاد ما نمی افتد
ز بس چون غنچه از پاس حیا سر در گریبانم
نگاه من به چشم آن سهی بالا نمیافتد
بپای گلبنی جان داده ام اما نمیدانم
که می افتد به خاکم سایه ی گل یا نمی افتد
رود هر ذره ی خاکم بدنبال پریرویی
غبار من بصحرای طلب از پا نمی افتد؟
نصیب ساغر می شد لب جانانه بوسیدن
" رهی " دامان این دولت بدست ما نمی افتد
رهی معیری