1038

دیدم از دور بر افروخته سیمای تو را

خواندم از  نرگس بیمار تو غمهای تو را

منکه هرگز نگشودم به کسی چشم نیاز

دارم امروز به جان تو تمنای تو را

بخدا میکشدم حسرت این غم که چو شمع

نکنم گرم چرا خلوت شبهای تو را

گردش چشم سیه مست تو سرمستم کرد

به جهانی ندهم مستی صهبای تو را

در دلم مهر کسی خانه نکرده ست بیا

خانه خالیست نگه داشته ام جای تو را

سر ببالین نگذارم من شوریده مگر

تکیه گاه سر شورریده کنم پای تو را

همه سرگرم تماشای بهارند "کمال"

نفروشد به گل و لاله تماشای تو را

کمال خجندی

190

مگیر ترک جفا و بکن جفای دگر

که باشد از تو جفای دگر وفای دگر

بلام فرستی و من باز بسته دل به امید

که از تو رسد بر سرم بلای دگر

سری که داشتم انداختم بپای تو حیف

که نیستم سر دیگر برای پای دگر

دعای مردن من میکنی چه حاجت آن

بقای هجر تو باشد مکن دعای دگر

اگرچه نسبت رویت به آفتاب کنند

تو جای دیگری و آفتاب جای دگر

"کمال" حسن طبیعت همین که مرا

برون ز دیدن روی تو نیست رای دگر

کمال خجندی