987

آن غنچه که نشکفت به گلشن شب ماست

کامی که روا نمیشود مطلب ماست

در عشق دو چیز است که پایانش نیست

اول سر زلف یار و اخر شب ماست

حزین لاهیجی

934

پس از ما تبره روزان روزگاری میشود پیدا

قفای هر خزان آخر بهاری میشود پیدا

مکش ای طور با افسرده حالان گردن دعوی

که در خاکستر ما هم شراری میشود پیدا

پس از فرهاد باید قدر این جانسخت دانستن

که بعد از روزگاری مرد کاری میشود پیدا

من خونین جگر از بسکه با خود داغ او بردم

کنی هرجا بخاکم لاله زاری میشود پیدا

به استغنا چنین مگذر ز من ای برق سنگین دل

مرا در آشیان هم مشت خاری میشود پیدا

فراموشم نخواهد کرد آن سرو روان اما

بهار رفته بعد از انتظاری میشود پیدا

"حزین" ار خویشتن را از میان گمگشته انگاری

درین دریای بی پایان کناری میشود پیدا

حزین لاهیجی

757

کرده ام خاک در میکده را بستر خویش

میگذارم چو سبو دست به زیر سر خویش

دست فارغ نشد از چاک گریبان مارا

آستینی نکشیدیم به چشم تر خویش

سرکشان را فکند تیغ مکافات از پای

شعله را زود نشانند به خاکستر خویش

بیخود از نشئه ی دیدار خودی میدانم

مست من! آینه را ساخته ای ساغر خویش

بلبل ای گل همه دم همنفسانند "حزین"

بینوا من که جدا مانده ام از دلبر خویش

حزین لاهیجی

4

ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد

در دام مانده باشد صیاد رفته باشد

از آه  دردناکم سازم خبر دلت را

روزی که کوه صبرم بر باد رفته باشد

آواز تیشه امشب از بیستون نیامد

گویا به خواب شیرین فرهاد رفته باشد

شادم که از رقیان دامن کشان گذشتی

گو مشت خاک ما هم بر باد رفته باشد

پر شور از " حزین" است امروز کوه و صحرا

مجنون گذشته باشد بیداد رفته باشد

حزین لاهیجی