987
آن غنچه که نشکفت به گلشن شب ماست
کامی که روا نمیشود مطلب ماست
در عشق دو چیز است که پایانش نیست
اول سر زلف یار و اخر شب ماست
حزین لاهیجی
آن غنچه که نشکفت به گلشن شب ماست
کامی که روا نمیشود مطلب ماست
در عشق دو چیز است که پایانش نیست
اول سر زلف یار و اخر شب ماست
حزین لاهیجی
پس از ما تبره روزان روزگاری میشود پیدا
قفای هر خزان آخر بهاری میشود پیدا
مکش ای طور با افسرده حالان گردن دعوی
که در خاکستر ما هم شراری میشود پیدا
پس از فرهاد باید قدر این جانسخت دانستن
که بعد از روزگاری مرد کاری میشود پیدا
من خونین جگر از بسکه با خود داغ او بردم
کنی هرجا بخاکم لاله زاری میشود پیدا
به استغنا چنین مگذر ز من ای برق سنگین دل
مرا در آشیان هم مشت خاری میشود پیدا
فراموشم نخواهد کرد آن سرو روان اما
بهار رفته بعد از انتظاری میشود پیدا
"حزین" ار خویشتن را از میان گمگشته انگاری
درین دریای بی پایان کناری میشود پیدا
حزین لاهیجی
کرده ام خاک در میکده را بستر خویش
میگذارم چو سبو دست به زیر سر خویش
دست فارغ نشد از چاک گریبان مارا
آستینی نکشیدیم به چشم تر خویش
سرکشان را فکند تیغ مکافات از پای
شعله را زود نشانند به خاکستر خویش
بیخود از نشئه ی دیدار خودی میدانم
مست من! آینه را ساخته ای ساغر خویش
بلبل ای گل همه دم همنفسانند "حزین"
بینوا من که جدا مانده ام از دلبر خویش
حزین لاهیجی
ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد
در دام مانده باشد صیاد رفته باشد
از آه دردناکم سازم خبر دلت را
روزی که کوه صبرم بر باد رفته باشد
آواز تیشه امشب از بیستون نیامد
گویا به خواب شیرین فرهاد رفته باشد
شادم که از رقیان دامن کشان گذشتی
گو مشت خاک ما هم بر باد رفته باشد
پر شور از " حزین" است امروز کوه و صحرا
مجنون گذشته باشد بیداد رفته باشد
حزین لاهیجی