876

باز امشب از خیال تو غوغاست در دلم

آشوب عشق آن قد و بالاست در دلم

خوابم شکست و مردم چشمم به خون نشست

تا فتنه ی خیال تو برخاست در دلم

خاموشی لبم نه ز بیداری و رضاست

از چشم من ببین که چه غوغاست در دلم

من نای خوش نوایم و خاموش ای دریغ

لب بر لبم بنه که نواهاست در دلم

دستی به سینه ی من شوریده سر گذار

بنگر چه آتشی ز تو برپاست در دلم

زین موج اشک تفته و توفان آه سرد

ای دیده هوش دار که دریاست در دلم

باری امید خویش بدلداریم فرست

دانی که آرزوی تو تنهاست در دلم

گم شد ز چشم "سایه" نشان تو و هنوز

صد گونه داغ عشق تو پیداست در دلم

هوشنگ ابتهاج

8

امشب به قصه ی دل من گوش میکنی

فردا مرا چو قصه فراموش میکنی

دستم نمیرسد که در آغوش گیرمت

ای ماه با که دست در آغوش میکنی؟

در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست

هشیار و مست را همه مدهوش میکنی

گر گوش میکنی سخنی خوش بگویمت

بهتر ز گوهری که تو در گوش میکنی

جام جهان ز خون دل عاشقان پر است

حرمت نگاهدار اگر نوش میکنی

سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمع

زین داستان که با لب خاموش میکنی

هوشنگ ابتهاج