983

قطره قطره اگر چه آب شدیم
ابر بودیم و آفتاب شدیم
ساخت ما را همو که می پنداشت
به یکی جرعه اش خراب شدیم
هی مترسک کلاه را بردار
ما کلاغان دگر عقاب شدیم
ما از آن سودن و نیاسودن
سنگ زیرین آسیاب شدیم
گوش کن ما خروش و خشم تو را
همچنان کوه بازتاب شدیم
اینک این تو که چهره می پوشی
اینک این ما که بی نقاب شدیم
ما که ای زندگی به خاموشی
هر سوال تو را جواب شدیم
دیگر از جان ما چه می خواهی ؟
ما که با مرگ بی حساب شدیم

محمد علی بهمنی

296

تنهایی ام را با تو قسمت می كنم سهم كمی نیست

گسترده تر از عالم تنهایی من، عالمی نیست

غم آنقدر دارم كه می خواهم تمام فصلها را 

بر سفره ی رنگین خود بنشانمت، بنشین غمی نیست 

حوّای من بر من مگیر این خودستانی را كه بی شك

تنهاتر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست

آیینه ام را بر دهان تك تك یاران گرفتم

 تا روشنم شد : در میان مردگانم همدمی نیست

همواره چون من، نه،  فقط یك لحظه خوب من بیندیش

لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست

شاید به زخم من كه می پوشم ز چشم شهر آن را

 دردستهای بی نهایت مهربانش مرهمی نیست

شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر اگرچه

 اینك به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست

محمدعلی بهمنی

295

تو را گم می كنم هر روز و پیدا می كنم هر شب 

بدینسان خوابها را با تو زیبا می كنم هر شب

تبی این کاه را، چون كوه سنگین می كند آنگاه

چه آتشها كه در این كوه برپا می كنم هر شب

تماشایی است پیچ و تاب آتش ها ،خوشا بر من 

كه پیچ و تاب آتش را تماشا می كنم هر شب

مرا یك شب تحمل كن كه تا باور كنی ای دوست

 چگونه با جنون خود مدارا می كنم هر شب

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو

 كه این یخ كرده را از بیكسی " ها " می كنم هرشب

تمام سایه ها را می كشم بر روزن مهتاب

 حضورم را ز چشم شهر حاشا می كنم هر شب

دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش

 چه بی آزار با دیوار نجوا می كنم هر شب

كجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟

كه من این واژه را تا صبح معنا می كنم هر شب

محمدعلی بهمنی

293

در دیگران می جویی ام اما بدان ای دوست

 اینسان نمی یابی ز من حتی نشان ای دوست

من در تو گم گشتم مرا در خود صدا می زن 

تا پاسخم را بشنوی پژواك سان ای دوست

در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من

سردی مكن با این چنین " آتش به جان " ای دوست

گفتی بخوان خواندم اگر چه گوش نسپردی

حالا که لالم خواستی پس خود بخوان ای دوست

من قانعم، آن بخت جاویدان نمی خواهم

گر می توانی یك نفس با من بمان ای دوست

یا نه تو هم با هر بهانه شانه خالی كن

از من من این برشانه ها بار گران ای دوست

نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت

بیهوده می كوشی بمانی مهربان ای دوست

آنسان كه می خواهد دلت با من بگو آری

 من دوست دارم حرف دل را بر زبان ای دوست

محمدعلی بهمنی

292

اینجا برای از تو نوشتن هوا كم است  

دنیا برای از تو نوشتن مرا كم است

اكسیر من، نه اینكه مرا شعر تازه نیست 

من از تو می نویسم و این كیمیا كم است

دریا و من چه قدر شبیهیم گرچه باز

من سخت بیقرارم و او بیقرار نیست

با او چه خوب می شود از حال خویش گفت  

دریا كه از اهالی این روزگارنیست

امشب ولی هوای جنون موج میزند

دریا سرش به هیچ سری سازگار نیست

ای كاش از تو هیچ نمی گفتمش ببین

دریا هم اینچنین كه منم بردبار نیست

محمدعلی بهمنی

290

گفتم : بدوم تا تو همه فاصله ها را

تا زودتر از واقعه گویم گله ها را

چون آینه پیش تو نشستم که ببینی

در من، اثر سخت ترین زلزله ها را

پر نقش تر از فرش دلم بافته ای نیست

از بس که گره زد به گره حوصله ها را

ما تلخی نه گفتنمان را که چشیدیم

وقت است بنوشیم از این پس بله ها را

بگذار ببینیم بر این جغد نشسته

یک بار دگر پر زدن چلچله ها را

یک بار هم ای عشق من از عقل میندیش

بگذار که دل حل بکند مسئله ها را

محمدعلی بهمنی

289

در این زمانه ی بی های و هوی لال پرست

خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست

چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خود را

برای این همه ناباورخیال پرست  ؟

به شب نشینی خرچنگ های مردابی

چگونه رقص کند ماهی زلال پرست؟

رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند

به پای هرزه علف های باغِ کال پرست

رسیده ام به کمالی که جز انا لحق نیست

کمال دار برای من کمال پرست

هنوزم زنده ام و زنده بودنم خاری ست

به چشم تنگیِ نا مردمِ زوال پرست

محمدعلی بهمنی

288

دل من یه روز به دزیا زد و رفت

پشت پا به رسم دنیا زد و رفت

پاشنه ی کفش فرار و  ور کشید

آستین همت و بالا زد و رفت

یه دفه بچه شد و تنگ غروب

سنگ توی شیشه ی فردا زد و رفت

حیوونی تازگی آدم شده بود

به سرش هوای حوّا زد و رفت

زنده ها خیلی براش کهنه بودن

خودشو تو مرده ها جا زد و رفت

هوای تازه دلش می خواست ولی

آخرش توی غبارا زد و رفت

دنبال کلید خوشبختی می گشت

خودشم قفلی رو قفلا زد و رفت

محمدعلی بهمنی

286

اززندگی از این همه تکرارخسته ام

از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

تن خسته سوی خانه، دلِ خسته میکشم

وایا! از این حصار دل آزار خسته ام

دلگیرم از خموشی تقویم روی میز

از دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام

ازاو که گفت یار تو هستم ولی نبود

از خود که زخم خورده ام از یار خسته ام

با خویش در ستیزم و از دوست در گریز

از حال من مپرس که بسیار خسته ام

محمدعلی بهمنی

285

پنهان که پشت صورتک پیرسالی ام

آیینه نیز فهم نیارد چه حالی ام

گل کرده باز شیطنتم بعد از سال ها

باید بیایی و بدهی گوشمالی ام

آنقدر پرسه می زنم این کوچه را که تا

باور کنی که گمشده ی این حوالی ام

من که به رستخیز زبان وا نمی کنم

فریاد می شوم که : بدون تو خالی ام

حالا تو خیره ای به من و شرم جاری ام

می آورد به یاد تو شاید زلالی ام

در این محله باز به دنبال چیستی ؟

در این محله ؟ در به در خوش خیالی ام

باز آمدم که از تو بگیرم سراغ خویش

دارم که لال می شوم از بی سوالی ام

با خویش ِ خویش : رنگ پریده ، چه گونه ای ؟

با خویش ِ خویش : عالی ام ای خویش عالی ام

زنجره ای ست عشق و تفاوت نم کند

پیرانه نیز حلقه ای از این توالی ام

آن قالی ام که ارزشم افزوده می شود

وقتی که در تهاجمی از پایمالی ام

خاکم که موزه های جهان غبطه می خورند

بر شوکت ِ همیشه ی ِ روح ِ سفالی ام

محمدعلی بهمنی

284

تو آسماني و من ريشه در زمين دارم

هميشه فاصله اي هست داد از اين دارم

قبول کن که گذشته ست کار من از اشک

که سال هاست به تنهايي ام يقين دارم

تو نيز دغدغه ات از دقايقت پيداست

مرا ببخش اگر چشم نکته بين دارم

بخوان و پاک کن و اسم خويش را بنويس

به دفتر غزلم هرچه نقطه چين دارم

کسي هنوز عيار ترا نفهميده ست

منم که از تو به اشعار خود نگين دارم

محمدعلی بهمنی

282

با همه ی بی سر و سامانی ام 

باز به دنبال پریشانی ام

طاقت فرسودگی ام هیچ نیست  

در پی ویران شدنی آنی ام

دلخوش گرمای كسی نیستم

 آماده ام تا تو بسوزانی ام

آمده ام با عطش سالها

تا تو كمی عشق بنوشانی ام

ماهی برگشته ز دریا شدم

تا كه بگیری و بمیرانی ام

خوبترین حادثه می دانمت

خوبترین حادثه می دانی ام؟

حرف بزن ابر مرا باز كن  

دیرزمانی است كه بارانی ام

حرف بزن حرف بزن سالهاست

 تشنه ی یك صحبت طولانی ام

محمدعلی بهمنی

274

اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم

كسی كه حرف دلش را نگفت، من بودم

دلم برای خودم تنگ می شود آری

همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم

نشد جواب بگیرم سلام هایم را 

هر آنچه شیفته تر از پیِ شدن بودم

چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را ؟

اشاره ای كنم انگار كوهكن بودم

محمدعلی بهمنی

273

از خانه بیرون می زنم اما كجا امشب؟

شاید تو می خواهی مرا در كوچه ها امشب

پشت ستون سایه ها روی درخت شب 

می جویم اما نسیتی در هیچ جا امشب

می دانم آری نیستی اما نمی دانم 

بیهوده می گردم به دنبالت چرا امشب ؟

هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما

 نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب

ها ... سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف 

ایكاش می دیدم به چشمانم خطا امشب

هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز

حتی ز برگی هم نمی آید صدا امشب

امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه

بشكن قرق را ماه من بیرون بیا امشب

گشتم تمام كوچه ها را یك نفس هم نیست

شاید كه بخشیدند دنیا را به ما امشب

طاقت نمی آرم تو كه می دانی از دیشب

باید چه رنجی برده باشم بی تو تا امشب

ای ماجرای شعر و شبهای جنون من

 آخر چگونه سركنم بی ماجرا امشب

محمدعلی بهمنی

271

پیش از آنی كه به یك شعله بسوزانمشان 

باز هم گوش سپردم به صدای غمشان

هر غزل گر چه خود از دردی و داغی می سوخت  

دیدنی داشت ولی سوختنِ با همشان

گفتی از خسته ترین حنجره ها می آمد

بغضشان، شیونشان، ضجه ی زیر و بمشان

نه شنیدی و مباد آنكه ببینی روزی

ماتمی را كه به جان داشتم از ماتمشان

زخم ها خیره تر از چشم تو را می جستند

تو نبودی كه به حرفی بزنی مرهمشان

این غزلها همه جانپاره های دنیای منند

لیك با این همه از بهر تو می خواهمشان

گر ندارند زبانی كه تو را شاد كنند

 بی صدا باد دگر زمزمه ی مبهمشان

شكر، نفرین به تو در ذهن غزل هایم بود

كه دگر تاب نیاوردم و سوزاندمشان

محمدعلی بهمنی

270

تا گل غربت نرویاند بهار از خاك جانم

با خزانت نیز خواهم ساخت خاك بی خزانم

گرچه خشتی از تو را حتی به رویا هم ندارم

زیر سقف آشنایی هات می خواهم بمانم

بی گمان زیباست آزادی ولی من چون قناری

دوست دارم در قفس باشم كه زیباتر بخوانم

در همین ویرانه خواهم ماند و از خاك سیاهش

شعرهایم را به آبی های دنیا می رسانم

گر تو مجذوب كجا آباد دنیایی من اما 

جذبه ای دارم كه دنیا را بدینجا می كشانم

نیستی شاعر كه تا معنای حافظ را بدانی

ورنه بیهوده نمی خواندی به سوی عاقلانم

عقل یا احساس حق با چیست ؟ پیش از رفتن ای خوب

كاش می شد این حقیقت را بدانی یا بدانم

محمدعلی بهمنی

268

من زنده بودم اما انگار مرده بودم

از بس كه روزها را با شب شرمده بودم

یك عمر دور و تنها تنها به جرم این كه

او سرسپرده می خواست من دل سپرده بودم

یك عمر می شد آری در ذره ای بگنجم

از بس كه خویشتن را در خود فشرده بودم

در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد  

گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم

وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد

كاش آن غروب ها را از یاد برده بودم

محمدعلی بهمنی

267

گاهی چنان بدم كه مبادا ببینیم

حتی اگر به دیده رویا ببینیم

من صورتم كه به شعرم شبیه نیست

بر این گمان مباش كه زیبا ببینم

شاعر شنیدنی ست ولی میل، میل توست 

آماده ای كه بشنوی ام یا ببینیم

این واژه ها صراحت تنهایی من اند 

با این همه مخواه كه تنها ببینیم

مبهوت می شوی اگر از روزن ات شبی

بی خویش در سماع غزل ها ببینیم

یك قطره ام و گاه چنان موج می زنم

در خود، كه ناگزیری دریا ببینیم

شب های شعر خوانی من بی فروغ نیست 

اما تو با چراغ بیا تا ببینیم

محمدعلی بهمنی

265

من با غزلی قانعم و با غزلی شاد

 تا باد ز دنیای شما قسمتم این باد

ویرانه نشینم من و بیت غزلم را

هرگز نفروشم به دو صد خانه ی آباد

من حسرت پرواز ندارم به دل آری 

 در من قفسی هست كه می خواهدم آزاد

ای بال تخیل ببر آنجا غزلم را 

 كش مردم آزاده بگویند مریزاد

من شاعرم و روز و شبم فرق ندارد

آرام چه می جویی از این زاده ی اضداد ؟

می خواهم از این پس همه از عشق بگویم

یك عمر عبث داد زدم بر سر بیداد

مگذار كه دندان زده ی غم شود ای دوست

 این سیب كه ناچیده به دامان تو افتاد

محمدعلی بهمنی

264

با پای دل قدم زدن آن هم كنار تو

باشد كه خستگی بشود شرمسار تو

در دفتر همیشه ی من ثبت می شود

 این لحظه ها عزیزترین یادگار تو

تا دست هیچ كس نرسد تا ابد به من

 می خواستم كه گم بشوم در حسار تو

احساس می كنم كه جدایم نموده اند

همچون شهاب سوخته ای از مدار تو

آن كوپه ی تهی منم آری كه مانده ام

خالی تر از همیشه و در انتظار تو

این سوت آخر است و غریبانه می رود

 تنهاترین مسافر تو از دیار تو

هر چند مثل آینه هر لحظه فاش تو

هشدار می دهد به خزانم بهار تو

اما در این زمانه عسرت مس مرا

ترسم كه اشتباه بسنجد عیار تو

محمدعلی بهمنی

262

در گوشه ای از آسمان ابری شبیه سایه ی من بود 

ابری كه شاید مثل من آماده ی فریاد كردن بود

من رهسپار قله و او راهی دره تلاقی مان

پای اجاقی كه هنوزش آتشی از پیش بر تن بود

خسته مباشی پاسخی پژواك سان از سنگ ها آمد

این ابتدای آشنایی مان در آن تاریك و روشن بود

بنشین !‌ نشستم گپ زدیم ام نه از حرفی كه با ما بود

او نیز مثل من زبانش در بیان درد الكن بود

او منتظر تا من بگویم گفتنی های مگویم را

من منتظر تا او بگوید وقت اما وقت رفتن بود

گفتم كه لب وا می كنم با خویشتن گفتم ولی بعضی 

با دستهای آشنا در من بكار قفل بستن بود

و خیره بر من من به او خیره اجاق نیمه جان دیگر

گرمایش از تن رفته و خاكسترش در حال مردن بود

گفتم : خداحافظ كسی پاسخ نداد و آسمان یكسر  

پوشیده از ابری شبیه آرزوهای سترون بود

تا قله شاید یك نفس باقی نبود اما غرور من 

با چوبدست شرمگینی در مسیر بازگشتن بود

چون ریگی از قله به قعر دره افتادم هزاران بار

اما من آن مورم كه همواره به دنبال رسیدن بود

محمدعلی بهمنی

261

تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست

 محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست

از تو تا ما سخن عشق همان است كه رفت

كه در این وصف زبان دگری گویا نیست

بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما

غزل توست كه در قولی از آنِ ما نیست

تو چه رازی كه به هر شیوه تو را می جویم

تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست

شب كه آرام تر از پلك تو را می بندم

در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست

این كه پیوست به هر رود كه دریا باشد

  از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست

من نه آنم كه به توصیف خطا بنشینم

این تو هستی كه سزاوار تو باز اینها نیست

محمدعلی بهمنی