982

سرم دادی و سامانم ندادی

به جز بخت پریشانم ندادی

خدایا هرچه اشک اندر جهان بود

به من دادی و دامانم ندادی

چو شمع کاروان آواره ماندم

شبم دادی شبستانم ندادی

دلی خونین به من دادی چو غنچه

ولی لبهای خندانم ندادی

خدایا هرکجا درد دلی بود

به من دادی و درمانم ندادی

زدی صد چاک غم بر سینه ی من

ولی چاک گریبانم ندادی

به من بخشیده ای گنج سخن را

ولی یار سخندانم ندادی

من از این جان درد آلوده سیرم

که جان دادی و جانانم ندادی

بهادر یگانه

975

چون زلف را طراز بناگوش میکنی

مهتاب را ز رشک سیه پوش میکنی

گیرم که نام من ز لبت محو گشت و مرد

یاد مرا چگونه فراموش میکنی؟

آغوش من به روی اجل باز مانده است

ای مه تو با که دست در آغوش میکنی؟

طوفان خون و دود و دل و موج اشکها

این است سرگذشتم اگر گوش میکنی

ساقی، حدیث باده بغیر از فسانه نیست

افسون چشم توست که مدهوش میکنی

سرمایه ی وجود به تاراج میدهی

یغمای جان و دین و دل و هوش میکنی

در تنگنای خون به غزلهای آتشین

ای دل حدیث آن لب خاموش میکنی

بهادر یگانه

847

چشم او دست به تاراج دل و دین زد و رفت

آنچنانی که خزان بر گل و نسرین زد و رفت

در کمینگاه نظر نرگس غارتگر او

همچو دزدان ره این عاشق مسکین زد و رفت

آتشین روی تو نازم که به یک جلوه ی حسن

شعله از رشک به جان مه و پروین زد ورفت

شرح این خون جگر از دهن غنچه شنو

که به باغ آمد و یک خنده ی خونین زد و رفت

عشق فرهاد چه تلخ است که با کندن جان

تیشه بر سنگ برای دل شیرین زد و رفت

84

بسکه از حیرت فرو ماندم به کار خویشتن

کار خود کردم رها با کردگار خویشتن

همچو گیسو، خانه بر دوشی سزاوار منست

کز پریشانی گره بستم بکار خویشتن

گردباد بی سر انجامم که از دیوانگی

بر سر خود ریزم از حسرت غبار خوبشتن

شمع بی پروانه را مانم که از بی همدمی

هرچه دارم اشک میسازم نثار خوبشتن

با چه امّیدی به رویای خزان دل خوش کنم؟

من که از کنج قفس دیدم بهار خویشتن

مستی من مستی می نیست شور عاشقیست

سر نگیرم سر چو چشمت از خمار خویشتن

هیچکس بر آتشم آبی نزد جز اشک من

هم غم خویشم من و هم غمگسار خویشتن

سینه ی من گور عشق و آرزوها بود و من

روزگاری زنده بودم در مزار خویشتن