815

تاج از فرق فلک برداشتن

تا ابد آن تاج بر سر داشتن

در بهشت آرزو ره یافتن

هر نفس شهدی به ساغر داشتن

روز در انواع نعمت ها و ناز

شب بتی چون ماه در بر داشتن

جاودان در اوج قدرت زیستن

ملک عالم را مسخّر داشتن

بر تو ارزانی که مارا خوشتر است

لذت یک لحظه مادر داشتن

802.از طرف مریم عزیز

از گل فروشی لاله رخی لاله میخرید

میگفت " بی تبسم گل ‘ خانه بی صفاست

گفتم : صفای خانه کفایت نمیکند

باید صفای روح بیابی که کیمیاست

خوب است ای کسی که به گلزار زندگی

روی تو همچو لاله صفابخش و دلرباست

روح تو نیز چون رخ تو باصفا بود

تا بنگری که خانه ی تو خانه ی خداست

800.از طرف مریم  عزیز

در پهنه ی دشت رهنوردی پیداست

وندر پی آن غافله ، گردی پیداست

فریاد زدم - "دوباره دیداری هست ؟ "

در چشم ستاره اشک سردی پیداست

فریدون مشیری

796

یک شب،به پاس صحبت دیرین،خدای را

با او بگو جکایت شب زنده داری ام

با او بگو چه می کشم از درد اشتیاق

شاید وفا کند،بشتابد به یاری ام

 

ای دل چنان بنال که آن ماه نازنین

آگه شود ز رنج من و عشق پاک من

با او بگو که مهر تو از دل نمی رود

هر چند بسته،مرگ،کمر بر هلاک من

 

ای شعر من،بگو که جدایی چه می کند

کاری بکن که در دل سنگش اثر کنی

ای چنگ غم،که از تو بجز ناله برنخاست!

راهی بزن که ناله از این بیشتر کنی

 

ای آسمان،به سوز دل من گواه باش

کز دست غم به کوه بیابان گریختم

داری خبر که شب همه شب دور از آن نگاه

مانند شمه،سوختم و اشک ریختم؟

 

ای روشنان عالم بالا،ستاره ها

رحمی به حال عاشق خونین جگر کنید

یا جان من ز من بستانید بی درنگ

یا پا فرا نهاده  خدا را خبر کنید!


آری،مگر خدا به دل اندازدش،که من

زین آه و ناله راه به جایی نمی برم

جز ناله های تلخ نریزد به ساز من 

از حال دل اگر سخنی بر لب آورم


آخر اگر پرستش او شد گناه من؛

عذر گناه من،همه،چشمان مست اوست

تنها نه عشق و زندگی و آرزوی من

او هستی من است که آینده دست اوست

 

عمری مرا به مهر و وفا آزموده است

داند که من آن نی ام که کنم رو به هر دری

او نیز مایل است به عهدی کند وفا

اما - اگر خدا بدهد - عمر دیگری

792.از طرف مریم عزیز

دور یا نزدیک

راهش می توانی خواند

هر چه را آغاز و پایانی ست

-حتی هر چه را آغاز و پایان نیست-

 

زندگی راهی ست

از به دنیا آمدن تا مرگ

شاید مرگ هم راهی ست.

 

راه ها را کوه ها دره هایی ست ،

اما هیچ نزهتگاه دشتی نیست!

هیچ رهرو را مجال سیر و دشتی نیست!

هیچ راه بازگشتی نیست!

 

بی کران تا بی کران، امواج خاموش زمان جاری ست!

آه ، ای که تن فرسودی و هرگز نیاسودی

هیچ آیا یک قدم ، دیگر توانی راند؟

هیچ آیا یک نفس دیگر توانی ماند؟

 

نیمه راهی طی شد اما نیمه جانی هست

باز باید رفت تا در تن توانی هست

 

باز باید رفت ...

راه باریک و افق تاریک ،

دور یا نزدیک ... 

787.از طرف حنان عزیز

شب،آن چنان زلال،كه مي شد ستاره چيد!

دستم به هرستاره كه مي خواست میرسيد!

نه ازفرازبام،

كه ازپاي بوته ها

مي شد تورادرآينه هرستاره ديد!

دربي كران دشت

درنيمه هاي شب

جزمن كه باخيال تومي گشتم

جزمن كه دركنارتو،مي سوختم غريب!

تنهاستاره بودكه مي سوخت.

تنهانسيم بودكه مي گشت.

300.از طرف رهای عزیز

اگر ماه بودم به هرجا که بودم

سراغ تو را از خدا می گرفتم

وگر سنگ بودم به هر جا که بودی

سر رهگذار تو جا می گرفتم


اگر ماه بودی به صد ناز شاید

شبی بر لب بام من می نشستی

وگر سنگ بودی به هرجا که بودم

مرا می شکستی، مرا می شکستی

297.از طرف رهای عزیز

تو نیستی که ببینی

چگونه عطر تو در عمق لحظه ها پیداست

چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست

چگونه جای تو در زندگی سبز است



هنوز پنجره باز است

تو از بلندی ایوان به باغ می نگری

درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها

به آن تبسم شیرین

به آن تبسم مهر

به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند



تمام گنجشکان

که در نبودن تو

مرا به باد ملامت گرفته اند

ترا به نام صدا می کنند



هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج

کنار باغچه

زیر درخت ها

لب حوض

درون آینه پاک آب می نگرند



تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است

طنین شعر تو در ترانه من

تو نیستی که ببینی چگونه میگردد

نسیم روح تو در باغ بی جوانه من




چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید

به روی لوح سپهر

ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام

چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر

هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر

به چشم همزدنی

میان آن همه صورت ترا شناخته ام



به خواب می ماند

تنها به خواب می ماند

چراغ، آینه، دیوار، بی تو غمگینند

تو نیستی که ببینی چگونه با دیوار

به مهربانی یک دوست از تو می گویم

تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار

جواب می شنوم



تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو

به روی هرچه در این خانه است

غبار سربی اندوه بال گسترده است



تو نیستی که ببینی دل رمیده من

بجز یاد تو همه چیز را رها کرده است



غروب های غریب

در این رواق نیاز

پرنده ساکت و غمگین

ستاره بیمارست



دو چشم خسته من

در این امید عبث

دو شمع سوخته جان همیشه بیدارست

تو نیستی که ببینی

281.از طرف رهای عزیز

کاروان رفته بود و دیده من

همچنان خیره مانده بود به راه

خنده میزد به درد و رنجم , اشک

شعله میزد به تار و پودم , آه



رفته بودی و رفته بود از دست

عشق و امید زندگانی من

رفته بودی و مانده بود به جا ,

شمع افسرده جوانی من !



شعله ی سینه سوز تنهایی

باز چنگال جانخراش گشود

دل من در لهیب این آتش

تا رمق داشت دست و پا زده بود !



چه وداعی , چه درد جانکاهی !

چه سفر کردن غم انگیزی

نه نگاهی چنان که دل می خواست

نه کلام محبت آمیزی !



گر در آنجا نمیشدم مدهوش

دامنت را رها نمیکردم

وه چه خوش بود , کاندر آن حالت

تا ابد چشم وا نمیکردم



چون به هوش آمدم نبود کسی

هستی ام سوخت اندر آن تب و تاب

هر طرف جلوه کرد در نظرم

برگ ریزان باغ عشق و شباب



وای بر من , نداد گریه مجال

که زنم بوسه ای به رخسارت

چه بگویم , فشار غم نگذاشت

که بگویم : (( خدا نگهدارت((



کاروان رفته بود و پیکر من

در سکوتی سیاه میلرزید

روح من تازیانه ها میخورد

به گناهی که : عشق می ورزید



او سفر کرد و کس نمیداند

من درین خاکدان چرا ماندم

آتشی بعد کاروان ماند

من همان آتشم که جا ماندم

259.از طرف رهای عزیز

زرد و نیلی و بنفش

سبز و آبی و کبود

با بنفشه ها نشسته ام ،

سالهای سال،

صیحهای زود .


در کنار چشمه ی سحر

سر نهاده روی شانه های یکدگر،

گیسوان خیس شان به دست باد ،

چهره ها نهفته در پناه سایه های شرم ،

رنگ ها شکفته در زلال عطرهای گرم

می ترواد از سکوت دلپذیرشان ،

بهترین ترانه ،

بهترین سرود !



مخمل نگاه این بنفشه ها ،

می برد مرا سبک تر از نسیم ،

از بنفشه زار باغچه ،

تا بنفشه زار چشم تو که رسته در کنار هم،

زرد و نیلی و بنفش،

سبز و آبی و کبود ،

با همان سکوت شرمگین ،

با همان ترانه ها و عطرها ،

بهترین ِ هر چه بود و هست ،

بهترین ِ هر چه هست و بود !


در بنفشه زار چشم تو

من ز بهترین بهشت ها گذشته ام

من به بهترین بهار ها رسیده ام .

ای غم تو همزبان بهترین ِ دقایق ِ حیات ِ من !

لحظه های هستی من از تو پر شده ست

آه !

در تمام روز ،

در تمام شب ،

در تمام هفته ،

در تمام ماه ،

در فضای خانه، کوچه ،راه

در هوا زمین ،درخت ، سبزه ، آب ،

در خطوط درهم کتاب ،

در دیار نیلگون خواب !



ای جدایی تو بهترین بهانه گریستن

بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام


ای نوازش تو بهترین امید زیستن !

در کنار تو

من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام


در بنفشه زار چشم تو

برگهای زرد و نیلی و بنفش ،

عطرهای سبز و آبی و کبود،

نغمه های ناشنیده ساز می کنند ،

بهتر از تمام نغمه ها و سازها !




روی مخمل لطیف گونه هات ،

غنچه های رنگ رنگ ناز ،

برگهای تازه تازه باز می کنند ،

بهتر از تمام رنگ ها و رازها !



خوب ِ خوب ِ نازنین من !

نام تو مرا همیشه مست می کند ،

بهتر از شراب ،

بهتر از تمام شعرهای ناب !



نام تو ، اگر چه بهترین سرود زندگی است

من تو را


به خلوت خدایی خیال خود :

بهترین ِ بهترین ِ من خطاب میکنم

ــ بهترین بهترین من ــ !

116.از طرف مریم عزیز

همه میرسند:
چیست در زمزمه ی مبهم آب ؟
چیست در همهمه ی دلکش برگ ؟
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
که تو را میبرد اینگونه به ژرفای خیال ؟
چیست در خلوت خاموش کبوترها ؟
چیست در کوشش بی حاصل موج ؟
چیست در خنده ی جام ؟
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن مینگری ؟!

-
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوترها
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم


من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
نبض پاینده ی هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل
همه را میشنوم
میبینم
من به این جمله نمی اندیشم !

به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان !
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان !


جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گل ها تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتادم باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند !


تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو !
قصه ی ابر هوا را تو بخوان !
تو بمان با من تنها تو بمان

در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقیست
آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش

90.از طرف رهای عزیز

بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم !

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید

یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید : تو بمن گفتی :
ازین عشق حذر کن !
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ، آئینة عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ، که دلت با دگران است
تا فراموش کنی ، چندی ازین شهر سفر کن !

با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پیش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پَر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم
باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !

اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت !
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم

رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم !
بی تو ، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم....

77

به پیش روی من تا چشم یاری میکند دریاست...

در این ساحل که من افتاده ام خاموش...

غمم دریا...

دلم تنهاست...

75.از طرف مریم عزیز

گر چه با یادش همه شب تا سحرگاهان نیلی فام بیدارم
گاهگاهی نیز
وقتی چشم بر هم میگذارم
خواب های روشنی دارم
عین هوشیاری !
آنچنان روشن که من در خواب
دم به دم با خویش میگویم که :
بیداری ست بیداری ست بیداری !

اینک اما در سحرگاهی چنین از روشنی سرشار
پیش چشم این همه بیدار
آیا خواب میبینم ؟
این منم همراه او؟
بازو به بازو
مست مست از عشق از امید؟
روی راهی تار و پودش نور
از این سوی دریا رفته تا دروازه ی خورشید؟

ای زمان ای آسمان ای کوه ای دریا
خواب یا بیدار
جاودانی باد این رویای رنگینم! "

 

17

در عالم عشق، اولین دیدار

در خاطره چون "بهار" میماند

"تابستان" گرمی تمناهاست

"پاییز" به انتظار میماند

آن سوز که سردی "زمستان" است

مارا به فراق یار میماند

وز ما چو زمان عاشقی بگذشت

افسانه به یادگار میماند

16

اگر ماه بودم به هرجا که بودم

سراغ تورا از خدا میگرفتم

وگر سنگ بودم به هرجا که بودی

سر رهگذار تو جا میگرفتم

اگر ماه بودی به صد ناز شاید

شبی بر لب بام من مینشستی

وگر سنگ بودی به هرجا که بودی

مرا میشکستی مرا میشکستی