1052

گاهی که خویش را ز غمت شاد میکنم

افسانه ی خیال تورا یاد میکنم

دادی نوید بوسه و رفتم ز خاطرت

ممن هم به وعده ای دل خود شاد میکنم

رشکی به بزم خسر و شیرین نمیبرم

یادی ز تلخکامی فرهاد میکنم

طبعی اصفهانی

1037

تا بدام عشق افتادیم آزادیم ما

شرمسار لطف بی پایان صیادیم ما

نیست شیرینی که تا ماند ز ما افسانه ای

ورنه در عشق و جنون استاد فرهادیم ما

دردمندیم و کسی از ما نمیگیرد سراغ

همچو اشک از چشم اهل درد افتادم ما

رفت بی حاصل ز کف سرمایه ی عمر عزیز

نقد جان را در قمار زندگی دادیم ما

هستی ما هست "آگاهی" قرین نیستی

شعله ی شمعیم و لرزان در ره بادیم ما

محمد آگاهی خراسانی

1035

به شبهای جدایی بسکه با یاد تو خو کردم

دل از غم سوخت لیک ازدیده کسب آبرو کردم

ز مهر ومه از آن گفتم بود روی تو روشن تر

که با مهر و مهت یک روزو یک شب روبرو کردم

مگر سر زد نسیم صبحدم از سنبل مویت

که از بویش مشام جان و دل را مشکبو کردم

بیان حال خود میکردم و توصیف جانان را

بهر مجلس که از مجنون و لیلی گفتگو کردم

دم پیر مغان کرد آگهم از رمز هشیاری

س از عمری که خون اندر دل و جام و سبو کردم

اگر اهل دلی دیدی سلام من رسان بر وی

که کمتر یافتم هرجا فزون تر جستجو کردم

مرا در نوجوانی آرزوها بود چون "صابر"

به پیری چون رسیدم ترک آز و آرزو کردم

صابر همدانی

1027

مرا چوت قطره ی اشکی ز چشم انداختی رفتی

تو هم ای نازنین قدر مرا نشناختی رفتی

بچندین آرزو چون سایه در پای تو افتادم

ولی دامن فشاندی قد به ناز افراختی رفتی

مرا عشق تو فارغ کرده بود از دیگران اما

تو سنگین دل ز من با دیگران پرداختی رفتی

تمنّای نگاهی داشت دل از چشم مست تو

تغاقل کردی و کار دلم را ساختی رفتی

ز چشمم رفت بی او روشنایی وز پیش ای اشک

تو هم زین خانه ی تاریک بیرون تاختی رفتی

اگر آرام ننشینی بخاکت افکنم ایدل

همان گیرم که در پایی و سر جان باختی رفتی

محمد قهرمان

1009

گرچه رفتی از برم اما فراموشم مکن

با غمت ای آشنا هرشب همآغوشم مکن

همچو موج اشک از دریای چشمم پا مکش

در پی خو چون حبابی خانه بر دوشم مکن

در دلم نقش هزاران عشق داغ مرده است

بیش از این در سوگ عشق خود سیه پوشم مکن

ساغر چشم تو سرشار است از مستی و ناز

با خیال نرگست هرشب قدح نوشم مکن

من ز سوز اشتیاق تو سراپا آتشم

باز با طوفان بی مهریت خاموشم مکن

جوشد امشب جلوه ی  جادوی چشمانت ز جام

با شراب نرگست ای فتنه مدهوشم مکن

فریدون صلاحی

1001

شب وصلست و با دلبر مرا لب بر لب است امشب

شبی کز روز خوشتر باشد آن شب امشب است امشب

به چشمی روی آن مه بینم از شوق و به صد حسرت

ز بیم صبح چشم دیگرم بر کوکب است امشب

دلا بردار از لب مهر خاموش و با دلبر

سخن آغاز کن هنگام عرض مطلب است امشب

هاتف اصفهانی

996

تو آن جامی که میرقصی بدست مست میخواری

من آن شمعم که میگریم سر بالین بیماری

دل من در خموشی با من امشب راز میگوید

چو مهتابی که نجوا میکند با کهنه دیواری

سزشک نمیشب آرام میبخشد به سوز دل

چو بارانی که میبارد به روی دشت تبداری

امید دل بمرد و آرزوها گوشه بگرفتند

تو گویی لشکری پاشیده شد از مرگ سرداری

در این صحرا فغانها کردم از گردون صید افکن

چو در هر گام دیدم قطره خونی بر سر خاری

جوانی را تبه میسازد این اندوه ناکامی

بسان باد زهرآگین که می افتد بگلزاری

گذرگاه محبت در طریق عمر ما "مفتون"

پل بشکسته  را ماند میان راه همواری

مفتون امینی

992

چه میپرسی ز فریادی که پنهان در گلو دارم

که مهر خامشی بر لب ز بیم آبرو دارم

وفای اشک نازم کو به رغم چرخ دون پرور

گشاید عقده هایی را که پنهان در گلو دارم

من آن پرورده ی دردم که در گهواره ی هستی

به خون خوردن ز پستان غم ایام خو دارم

من آن داغ جوانی دیده ام دیگر چه میپرسی؟

ز شیون ها که شب ها بر مزار آرزو دارم

میان گریه میخندم میان خنده میگریم

خدا را با خیال خویش اینسان گفتگو دارم

من آن مرغ پریشانم که در کنج قفس از دل

هزاران ناله ی شبگیر دور از های و هو دارم

گر از سنگ جفا بال و پرم بشکست غم نبود

که با بشکسته بالی باز پای جستجو دارم

علیرضا تبریزی

988

زیور به خود مبند که زیبا ببینمت

با دیگران مباش که تنها ببینمت

در این بهار تازه که گلها شکفته اند

لبخند عشق زن که شکوفا ببینمت

منشین گران و جامه سبک ساز و رقص کن

رقصی چنان که آفت دلها بببینمت

ای ایستاده در پس این پرده ی غبار

نزدیکتر بیا که هویدا ببینمت

نازم به بینیازیت ای شوخ سنگدل

هرگز نشد اسیر تمنّا ببینمت

منت پذیر قهر و عتاب توام ولی

میخواستم که بهتر از اینها ببینمت

مفتون امینی

976

از سر کوی تو با دیده ی گریان رفتم

غم به دل خون به جگر اشک به دامان رفتم

داشتم خاطر مجموع ز دیدار تو لیک

عاقبت چون سر زلف تو پریشان رفتم

شیشه ی صبر دل از سنگ جفای تو شکست

لاجرم خسته و بیچاره و پژمان رفتم

پیش از اینم سر و سامان و دل و دینی بود

باختم دین و دل و بی سر و سامان رفتم

آمدم سوی تو سرسبز و جوان خرّم و شاد

پیر وآزرده دل و خسته و نالان رفتم

شوقم آورد به سرعت سوی تو همچو "شهاب"

لیک از آمدن خویش پشیمان رفتم

طاهری شهاب

965

پس از چندی کند یک لحظه با من یار دورانش

که داغ تازه ای بگذاردم بر دل ز هجرانش

پس از عمری که میگردد به کامم یک نفس گردون

نمیدانم که میسازد همان ساعت پشیمانش؟

چو از هم آشیان افتاد مرغی دور و تنها شد

بود کنج قفس خوشتر ز پرواز گلستانش

دلش سخت است و پیمان سست از آن بی مهر سنگین دل

نبودم شکوه ای گر چون دلش میبود پیمانش

به من گفتی که جور من نهان میدار از مردم

تو هم نوعی جفا میکن که بتوان داشت پنهانش

تن "هاتف" نزار  از درد دوری دیدی و دردا

ندانستی که هجرانت چها کرده ست با جانش

هاتف اصفهانی

960

روز و شبم سرآمد و با یاد او گذشت

یعنی که عمر من همه در آرزو گذشت

مارا نبود اگر خبر از رنج روزگار

آن روزگار بود که با یاد او گذشت

فرخنده روز آنکه درآیی تو از درش

وآنکو شبش به صحبت آن ماهرو گذشت

سنگ جفا مزن به سبوی دل کسی

دانی تو خود ز سنگ، چها بر سبو گذشت؟

از جویبار عمر مرا آب زندگی

چون اشکی از دو دیده و آبی ز جو گذشت

از ماجرای روز جوانی ز ما مپرس

روز شباب طی شد و بد یا نکو گذشت

ما گوهر مراد "پزشکی" نیافتیم

هرچند عمر ما همه در جستجو گذشت

کاظم پزشکی

958

آنچه در مکتوب من ظاهر نشد نام منست

وآنچه قاصد را به خاطر نیست پیغام منسست

غیر بر من میبرد حسرت که هم بزم توام

کاش نوشد قطره ای زین می که در جام منست

میتوانم از تغافل بر سر رحم آرمت

دشمن من این دل بی صبر و آرام منست

در خیال جستن از دام من آن وحشی غزال

من به این خوش کرده ام خاطر که در دام منست

"آذر" آن ظالم که بی موجب مرا بدنام کرد

هیچ میگوید که این بیچاره بدنام منست؟

آذر بیگدلی

951

به جای گریه به کار زمانه میخندم

ز سوز اتش دل چون زبانه میخندم

به نامرادی من خنده زد زمانه و من

بدانکه خواست مرا از زمانه میخندم

چو غنچه خون جگر میخورد اگرچه دلم

چو گل به روی تو ای نازدانه میخندم

بدین فسانه که نامش بود دو روزه ی عمر

کنون که پیر شدم کودکانه میخندم

تو از خرابی این آشیانه نالی و من

به بی ثباتی هر آشیانه میخندم

نشان روشنی جان "پارسایانست"

که چون سپیده من از این نشانه میخندم

پارسای تویسرکانی

944

 تنها اگر به خلوت رویا نشسته ام

شادم که با خیال تو تنها نشسته ام

سیمرغ وار بر قلل قاف آرزو

پنهان ز چشم مردم دنیا نشسته ام

چون باغبان بپای تو ای غنچه ی مراد

در بوستان عمر شکیبا نشسته ام

شاهین آسمان وفایم ولی چه سود؟

دانم که روی بام تو بیجا نشسته ام

زین داغ سینه سوز به دامان زندگی

مانند لاله در دل صحرا نشسته ام

ای آسمان مخند به بخت سیاه من

خالم که روی چهره ی زیبا نشسته ام

دارم دلی شکسته و موجی ز اشک خون

با قایق شکسته به دریا نشسته ام

پا بر سرم گذار و مرا دستگیر باش

جانا ز دست رفتم و از پا نشسته ام

عمرم گذشت و سختی جان را نگر که باز

در انتظار طلعت فردا نشسته ام

گفتم به غم که: خانه ی ویرانه ات کجاست؟

گفتا ببین که: در دل "شیدا" نشسته ام

بیریای گیلانی

941

یوسف به جمال یار من نیست

یعقوب به حال زار من نیست

گفتی مکن اختیار دردم

دردا که به اختیار من نیست

گفتی: سر و کار بگسل از من

قربان سر تو، کار من نیست

توفان مازندرانی

938

نه چون پروانه زو بال و پرم سوخت

که چون شمع از غمش پا تا سرم سوخت

چنان افروخت جسمم از تب عشق

که هم بالین از آن هم بسترم سوخت

غمش از هستیم نگذاشت چیزی

که بعد از پیکرم خاکسترم سوخت

نیاز جوشقانی

923

ازسر کوی تو گیرم که روم جای دگر

کو دلی تا بسپارم به دلارای دگر؟

عاقبت از سر کوی تو برون باید رفت

گیرم امروز دگر ماندم و فردای دگر

مگر آزاد کنی ورنه چو من بنده ی پیر

گر فروشی نستاند ز تو مولای دگر

بهر مجنون تو این کوه و بیابان تنگ است

بهر ما کوه دگر باید و صحرای دگر

گر به بتخانه ی چین نقش رخت بنگارند

هرکه بیند نکند میل تماشای دگر

دل "فرهنگ" ز مهای جهان خون شده بود

غم عشق آمد و افزود به غمهای دگر

فرهنگ شیرازی

919

کس آگه نیست از سوز درون و اشک خونینم

جز آن شمعی که میسوزد شب هجران به بالینم

همینم مرهم زخمست کز تیغ تو نالانم

همانم عشرت جانست کزجورتو غمگینم

بهردل ناوکی بنشیند از دست تو میدانم

به هرجا فتنه ای  برخیزد از چشم تو میبینم

من و محراب ابروی تو جز آن نیست مسجودم

من و کفر سر زلف تو جز این نیست آیینم

دل افسرده نگشاید جز آن ساعت که برخیزم

ببندم در بروی غیر و با یاد تو بنشینم

ناهید همدانی

917

بیا تا شمع هم پروانه ی هم یار هم باشیم

درین صحرا بهار هم گل هم خار هم باشیم

شبان تیره را روشن کنیم از مهر یکدیگر

درین تاریک محفل شمع گلرخسار هم باشیم

ز یکرنگی بهم آیینه وار اوصاف هم گوییم

بگلزار وفا همناله های زار هم باشیم

الهی دشمنان دادند دست دوستی با هم

چرا ما دوستان پیوسته در پیکار هم باشیم؟

مهدی الهی قمشه ای

914

از غم عشق حکایت به صبا نتوان کرد

گله از دوست به هربی سر و پا نتوان کرد

گر بدلجویی عشاق ز جا برخیزی

چه قیامت که ز هر سوی بپا نتوان کرد

گفت ناصح که دوای غم "الفت" صبر است

راست فرمود ولیکن بخدا نتوان کرد

محمد باقر الفت

906

بکنج بیکسی شبها ز هجرت داد میکردم

نخفتی مرغ و ماهی بسکه من فریاد میکردم

شکر خواب سحر میکرد خسرو دوش با شیرین

من اینجا ناله از محرومی فرهاد میکردم

خلاف گنجها گنج من از ویرانه بگریزد

من این ویرانه ی دل کاشکی آباد میکردم

الا ای مرغ دل چند از گرفتاری فغان داری؟

من ار صیاد میبودم تورا آزاد میکردم

شبی در نجد وجدی داشتم از عشق با مجنون

گهی او میزدی بر سر گهی من داد میکردم

شدم در باغ تا یک لحظه باشم شاد با یادت

حدیث سرو بالای تو با شمشاد میکردم

بجان دادن وصالش گر به "مظهر" دست میدادی

دل غمدیده را اکنون ز وصلش شاد میکردم

مظهر

888

با لب میگون او من می پرستی میکنم

با نگاه مست او بی باده مستی میکنم

تندرستی را همه عالم بجان جویند و من

پیش درد او وداع تندرستی میکنم

بت پرستم خلق میدانند و حق داند که من

تا تو بت را میپرستم حق پرستی میکنم

شمیم شیرازی

886

دیدن آن سرو نازم آرزوست

دیده ام صد بار و بازم آرزوست

پیش شمع روی او پروانه وار

مرها سوز و گدازم آرزوست

قد او را گفته ام عمر دراز

از خدا عمر درازم آرزوست

رفیق اصفهانی

878

اثر از بهر آن گرد دعای من نمیگردد

که دوران جز بعکس مدعای من نمیگردد

تمام عمر اگر اوقات صرف عاشقی سازم

یکی زین بیوفایان آشنای من نمیگردد

بنوعی بیکسم "شرمی" که در هنگام جان دادن

اجل پیرامن ماتمسرای من نمیگردد

شرمی قزوینی

871

هر دل که به درد تو گرفتار نباشد

از چاشنی عشق خبردار نباشد

از جور میندیش اگر طالب یاری

در عشق چه لذّت؟ اگر آزار نباشد

خو کرده ی هجران تو فارغ ز وصال است

ماتم زده را حسرت گلزار نباشد

میر اصلی قمی

853

نالم و شب تا سحر، هیچکسم یار نیست

خسته ی درد تو را رنج پرستار نیست

خون شد و از دیده ام ریخت ز جورت ولی

حیف که دیگر تو را با دل من کار نیست

هریک از این همرهان رهبر یکدیگرند

قافله ی عشق را قافله سالار نیست

ساخته ام بهر او از دل خود خانه ای

لیک چه سود اینکه یار خانه نگهدار نیست

مجمر اصفهانی

844

کاش بودم لاله تا جویند در صحرا مرا

کاش داغ دل هویدا بود از سیما مرا

کاش بودم چون کتاب افتاده در کنجی خموش

تا نگردد روبرو جز مردم دانا مرا

کاش بودم همچو گوهر تا زند دریا دلی

دل بدریا تا بیابد در دل دریا مرا

کاش بودم همچو عنقا بی نشان در روزگار

تا نبیند چشم تنگ مردم دنیا مرا

کاش بودم شمع تا بهر رفاه دیگران

در میان جمع سوزانند سر تا پا مرا

کاش بودم همچو شبنم تا میان بوستان

بود هر شب تا سحر در دامن گل جا مرا

کاش "قدسی" از هوا پر میشدم همچون حباب

تا به هرجا جای میدادند در بالا مرا

قدسی


837

رنج عشق ار برده ای از روزگار ما مپرس

روز هجر ار دیده ای از شام تار ما مپرس

میرود عمری که در غمخانه ی عجز و نیاز

چشم بر در مانده ایم از انتظار ما مپرس

تا نشان زآن بی نشان جوییم چون پیک صبا

خانه بر دوشیم از شهر و دیار ما مپرس

تا مگر روزی نشیند گرد ما بر دامنش

خاک ره کردیم خود را از غبار ما مپرس

چشم بی نوریم فرق روز وشب از ما مخواه

شاخ خشکیم از خزان و از بهار ما مپرس

هرکجا شاخ گلی همرنگ خون روید ز خاک

کشته ی عشقی است مفتون از مزار ما مپرس

پرتو بیضایی

836

پرواز کرد و از او آشیانه ماند

مشت پری ز نعمت هستی نشانه ماند

از سوز و ساز دل اثری آشکار نیست

جز دود آه ما که به دیوار خانه ماند

عمری فسانه ها دل ما در فسسون گرفت

افسانه جو به خواب شد و زو فسانه ماند

گر شعر سوزناک سرودم عجب مدار

شمع نشاط مرد و از او این زبانه ماند

در ملک عشق لایق تاج نوازش است

این سر که جاودانه بر این آستانه ماند

رشید یاسمی

832

منم مرغ اسیری مضطرب از بیم جان خود

نه ذوق دانه دارم نه امید آشیان خود

دل از امّید وصل و بیم هجران کرده ام فارغ 

نشسته گوشه ای وارسته از سود و زیان خود

به باغ روزگار آن خودستا مرغ کهنسالم

که خود میبینم و خود میسرایم داستان خود

نظیری نیشابوری

785

پرواز بلبلان تو مشق رمیدنست

سیر مسافران تو در خوت تپیدن است

کافیست خرقه ای ز لباس جهان مرا

آنهم برای سر بگریبان کشیدنست

"ناظم" زیان نکرد اگر بنده ی تو شد

خود را فروختن به تو یوسف خریدن است

ناظم هروی

780

یکدم که با توام بسوی من نظر نکن

سیرت ندیده ام ز خودم بی خبر مکن

امشب به وصل او خوشم ای صبح دم مزن

ای آسمان تو نیز شبم را سحر مکن

میبینمت ز دور و دلم میرود ز جای

خواهی که زنده مانم از این سو گذر مکن

همایون اسفراینی

775

ای گل چه کشی پا ز من زار شکسته؟

خوش باش که در پا نرود خار شکسته

بر دوش من خسته مکن دست حمایل

عاقل نکند تکیه به دیوار شکسته

بر بستن پیمان محبت دو گواهند

آشفتگی خاطر و رخسار شکسته

غم کرده چنانم که چو از پای در آیم

برخاستنم نیست چو دیوار شکسته

ملهمی اردبیلی

763

دلا تا مهر مهرویی نداری

هوای سرو دلجویی نداری

ز باغ زندگانی بهره ات چیست؟

که با سروی لب جویی نداری

عجب آسوده ای گویا بدنبال

فریب چشم جادویی نداری

بدشنامی دل مارا بدست آر

که همچون ما دعا گویی نداری

نثاری تبریزی

758

به رخ سیاه چشمان نظر ار بود گناهی

بگذار تا گناهی بکنیم گاه گاهی

همه شب ستاره ریزد ز دو چشم بر کنارم

به هوای چشم مستی به خیال روی ماهی

تو ز اشتباه روزی قدمی به خانه ام نه

که رسد دلی به کامی چو کنی تو اشتباهی

دل عاشقان مسکین مشکن بترس از آندم

که شبی نیازمندی بکشد ز سینه آهی

شب و روز در فراقت ز تو دور بس که نالم

شده دل ز غصه کوهی، شده تن ز رنج آهی

به خلاف پیش از این پس نگهی به سوی من کن

چه شود که خسته ای را بنوازی از نگاهی؟

کاظم پزشکی

756

من از آن سوی تو آیم که به جز تو کس ندارم

تو از آن ز من گریزی که چو من هزار داری

من اگر وفا نمایم همه عمر کارم اینست

تو جفا و جور میکن به وفا چکار داری؟

اگر از جفا بسوزد دلت اخنیار داری

دل از آن اوست "اهلی" تو چه اختیار داری؟

اهلی شیرازی

753

کدام عشوه که در چشم پر خمار تو نیست؟

کدام فتنه که در زلف تابدار تو نیست؟

درون سینه ز داغ کهن نشان جستم

به هیچ گوشه ندیدم که یادگار تو نیست

هوای عشق چو کردی دلا به روز نخست

هزار بار بگفتم: مگن که کار تو نیست

دلا عنان ارادت به دست یار سپرد

درین مقام چو کاری به اختیار تو نیست

اگرچه در ره عشق تو خاک شد "شاهی"

هنوز بر دل آزرده اش غبار تو نیست

شاهی سبزواری

751

با من سخن از فرقت بسیار مگویید

از مرگ سخن در بر بیمار مگویید

از شادی بسیار مبادا که بمیرم

با من خبر وصل به یکبار مگویید

ای همنفسان آمده جان بر لبم از شوق

امروز بغیر از سخن یار مگویید

شرف قزوینی

749

گر توانی ای باد صبا بگذر شبی بر کوی او

ور دلت خواهد ببر از ما پیامی سوی او

این دل گمگشته ی من بازجو اززلف او

ور نیابی رو بیفشان دامن گیسوی او

گر دلم را بینی آنجا گو: حرامت باد وصل

من چنین محروم و تو پیوسته همزانوی او

نرم نرم آن برقع رنگین برانداز از رخش

ور گمان بد نداری بوسه زن بر روی او

نی خطا گفتم من این طاقت ندارم زینهار

گر رسول خاص مایی نیز منگر سوی او

شرف اصفهانی

748

حدیث درد من گر کس نگفت افسانه ای کمتر

اگر من هم نباشم در جهان دیوانه ای کمتر

از آن سیمرغ را در قاف قربت آشیان دادند

که شد زین دامگه مشغول آب و دانه ای کمتر

نگو بزمیست عالم لیک ساقی جام غم دارد

خوش آن مهمان که خورد از دست او پیمانه ای کمتر

کسی عاشق بود کز آتش سوزان نپرهیزد

به راه عشق نتوان بود از پروانه ای کمتر

مکن "مانی" عمارت وز سرای دهر بیرون شو

برای این دوروز عمر محنت خانه ای کمتر

مانی شیرازی

746

جند در دل آرزو را خاک غم بر سر کنم؟

آتشی را تا به کی در زیر خاکستر کنم؟

چند بینم خواری و در سینه بینم تیر آه؟

شعله را تا کی نگهبانی به بال و پر کنم؟

زاریم گویا اثر دارد که امشب بر درش

ناله ای ناکرده خواهم ناله ی دیگر کنم

با وجود ناامیدی بسکه مشتاق توام

مدعی گر مژده ی وصلم دهد باور کنم

گر جز از خاک سر کوی تو خیزد روز حشر

خاک صحرای قیامت را همه بر سر کنم

عالمی امروز بر حالم "نظیری" خون گریست

وای اگر فردا چنین جا در صف محشر کنم

نظیری نیشابوری

742

رفتی ز پیش دیده و گربان نشسته ام

زلفت ز دست داده پریشان نشسته ام

در گوشه ای شکسته دل از پا فتاده ام

ناکام پا کشیده به دامان نشسته ام

تزدیک شد که جان ز جدایی به لب رسد

دور از تو برگرفته دل از جان نشسته ام

تا کس نیابد از دل پر خونم اگهی

مانند غنچه سر به گریبان نشسته ام

"نیکی" خوشم به چاشنی درد اشقی

برکنده دل ز لذت درمان نشسته ام

نیکی اصفهانی

719

وقتي که حالت از غم دنيا گرفته است

حال من و تمام غزلها گرفته است

دلشوره هاي خود بخود چند روز پيش

حالا چقدر يکشبه معنا گرفته است

بعد از تو جاي آنهمه تاب و تب مرا

مشتي چرا و بايد و اما گرفته است

اين سرنوشت غمزده تاوان عشق را

روزي هزار مرتبه از ما گرفته است

حتي خدا نخواست ببيند در اين جهان

کار دو عاشق اينهمه بالا گرفته است

يک لحظه چشم بستم و ديدم کسي برام

تصميم گريه آور کبري گرفته است

حالا منم و ميز و دو فنجان قهوه و...

مردي که روي صندلي ات جا گرفته است

حرفي نمي زنم نکند برملا شود

بغضي که توي حنجره ام پا گرفته است

دارد به عمق فاجعه پي ميبرد دلم

نفرين نکن که آه تو من را گرفته است!

 

زهرا شعبانی

718

آبي بپوش وقت عزا هم براي من

خندان بيا به بدرقه ام، پا به پاي من

هرچند تو، تو كه كوه دماوند نيستي

تا نشكني درون خودت در هواي من

روزي كه مي برند مرا روي دست ها

دنبال دست توست فقط چشم هاي من

حتي نخوان ز دفتر شعرم حكايتي

تا در دل تو هيچ نيفتد بلاي من

نذري بكن كه آتش دوزخ نسوزدم

يك آسمان پرنده رها كن به جاي من!!

 

شيدا شيرزاد

717


دنبال من میگردی و حاصل ندارد

این موج عاشق کاربا ساحل ندارد

باید  ببندم  کوله  بار رفتنم را

مرغ مهاجر هیچ جا منزل ندارد

من خام بودم،داغ دوری! پخته ام کرد

عمری که پایت سوختم قابل ندارد

من عاشقی کردم تواما سرد، گفتی :

از برف اگر آدم بسازی دل ندارد

باشد ولم کن باخودم تنها بمانم

دیوانه با دیوانه ها مشکل ندارد

شاید به سرگردانی ام دنیا بخندد

موجی که عاشق میشود ساحل ندارد

مهدی فرجی

716

گمان نمی‌کنم اين دستـــــها بهم برسند

دو دل شکسته در انزوا بهم برسند

ضريح و نـذر رها کن بعيـــــد می‌دانم

دو دســت دور به زور دعا بهم برسند

کـــدام دست رسيده به دست دلــخواهش

که دستهای پر از زخم ما بهم برسند

شکـــــوه عشق به زير سوال خواهــد رفت

وگرنه می‌شود آسان دو تا بهم برسند

فلــــك نجيب نشسته و موذيــانه به فکــــر

که پيش چشم من اين دو چرا بهم برسند

نشانی ده بالا به يـــــادمان باشد

مگــر دو دور در آن دورها بهم برسند



محمدرضارستم پور

498

دلم را از جفا ای بیوفا خون ساختی رفتی

چو اشکم در میان خاک و خون انداختی رفتی

ز عشقم بر لب آمد جان نگفتم درد دل با کس

تو قدر دردمندی همچو من نشناختی رفتی

مرا ناکرده شاد از بزم وصل خویش چون " نیکی "

به صد غم مبتلای کنج هجران ساختی رفتی

نیکی اصفهانی

463

گهی بر دامن گل گاه در پای گیا افتم

نسیم ناتوانم تا کجا خیزم کجا افتم

به هر بانگ و سرودی خاطرم آشفته میگردد

گلم گویی که از آمد شد باد صبا افتم

اگر صدبار سوزی باز بر گرد سرت گردم

نیم پروانه کز یک سوختن در دست و پا افتم

نظیری نیشابوری

418

تا بدامان تو ما دست تولا زده ایم

به تولای تو بر هر دو جهان پا زده ایم

تا نهادیم به کوی تو صنم روی نیاز

پشت پا بر حرم و دیر و کلیسا زده ایم

درخور مستی ما رطل و خم و ساغر نیست

ما از ان باده کشانیم که دریا زده ایم

همه شب از طرب گریه ی مینا من و جام

خنده بر گردش این گنبد مینا زده ایم

نشوی غافل از اندیشه ی شیدایی ما

گرچه زنجیر به پای دل شیدا زده ایم

جای دیوانه چو در شهر ندادند "هما"

من و دل چند گهی خیمه به صحرا زده ایم

همای شیرازی

417

گه ز دنبال دل و گه ز پی جان باشم

چند آواره گه از این و گه از آن باشم؟

جان خلقی به لب از رنج پرستاری ماست

آه اگر یک دو سه روزی دگر اینسان باشم

پی ویرانی ما میرود این سیل کجاست؟

آنکه عمری نگران بود که ویران باشم

گاه از وعده ی دیدار گه از مژده ی وصل

چند شرمنده ندانم ز دل و جان باشم؟

بر تو گر جان بفشانیم و فشانی دامن

این مپندار که از کرده پشیمان باشم

زخم زن زخم که تا از پی مرهم آیم

درد ده درد که تا از پی درمان باشم

ما نه آنیم که از جور تو نالیم مگر

هم تو خواهی که ز دست تو در افغان باشم

مجمر اصفهانی

151

دیشب شبم به ناله و آه و فغان گذشت

یعنی چنانکه میل تو بود آنچنان گذشت

القصه در فراق رخت سخت حالتی

بر جان مستمند و تن ناتوان گذشت

گر زنده در فراق تو ماندم عجب مدار

جان منی تو و نتوان ز جان گذشت

راضی مشو که در قفس تنگ جان دهد

مرغی که در هوای تو از آشیان گذشت

روزی به پرسش دلم آیی که بشنوی

کان داغدیده از سر این خاکدان گذشت

جانا برو که بر تو شبی بگذرد به هجر

 چونانکه شام هجر تو بر "قهرمان" گذشت

 

یزدانبخش قهرمان

106

همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی

چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی؟

به کسی جمال خود را ننموده ای و بینم

همه جا به هر زبانی بود از تو گفتگویی

همه خوشدل اینکه مطرب بزند به تار، چنگی

من ازآن خوشم که چنگی بزنم به تار مویی

چه شود که راه یابد، سوی آب تشنه کامی؟

چه شود که کام جوید ز لب تو کامجویی؟

شود اینکه از ترحم دمی ای سحاب رحمت

من خشک لب هم آخر ز تو تر کنم گلویی؟

بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت

سر خمّ می سلامت شکند اگر سبویی

همه، موسم تفرج به چمن روند و صحرا

تو قدم بچشم من نِه، بنشین کنار جویی

نه به باغ ره دهندم که گلی بکام پویم

نه دماغ اینکه از گل شنوم بکام، بویی

بنموده تیره روزم ستم سیاه چشمی

بنموده مو سپیدم ستم سپید رویی

نظری بسوی "رضوانی" دردمند مسکین

که بجز درت ندارد نظری به هیچ سویی

 

محمد رضوانی

87

گرچه عمریست غریبانه فراموش تو ام

باز مشتاق تو و گرمی آغوش تو ام

باورم نیست که بیگانه شدی با من و من

همچو یک خاطره ی کهنه فراموش تو ام

شانه بر زلف سیاهت چو زنی یاد من آر

که چنان زلف تو آویخته بر دوش تو ام

نیستی تا که بگویم به تو ای مایه ی ناز

تشنه ی بوسه ای از آن دو لب نوش تو ام

حسرتی گر به دلم هست همان دیدن توست

من پرستوی خزان دیده و خاموش تو ام

 

محمد نوعی