1052
گاهی که خویش را ز غمت شاد میکنم
افسانه ی خیال تورا یاد میکنم
دادی نوید بوسه و رفتم ز خاطرت
ممن هم به وعده ای دل خود شاد میکنم
رشکی به بزم خسر و شیرین نمیبرم
یادی ز تلخکامی فرهاد میکنم
طبعی اصفهانی
گاهی که خویش را ز غمت شاد میکنم
افسانه ی خیال تورا یاد میکنم
دادی نوید بوسه و رفتم ز خاطرت
ممن هم به وعده ای دل خود شاد میکنم
رشکی به بزم خسر و شیرین نمیبرم
یادی ز تلخکامی فرهاد میکنم
طبعی اصفهانی
تا بدام عشق افتادیم آزادیم ما
شرمسار لطف بی پایان صیادیم ما
نیست شیرینی که تا ماند ز ما افسانه ای
ورنه در عشق و جنون استاد فرهادیم ما
دردمندیم و کسی از ما نمیگیرد سراغ
همچو اشک از چشم اهل درد افتادم ما
رفت بی حاصل ز کف سرمایه ی عمر عزیز
نقد جان را در قمار زندگی دادیم ما
هستی ما هست "آگاهی" قرین نیستی
شعله ی شمعیم و لرزان در ره بادیم ما
محمد آگاهی خراسانی
به شبهای جدایی بسکه با یاد تو خو کردم
دل از غم سوخت لیک ازدیده کسب آبرو کردم
ز مهر ومه از آن گفتم بود روی تو روشن تر
که با مهر و مهت یک روزو یک شب روبرو کردم
مگر سر زد نسیم صبحدم از سنبل مویت
که از بویش مشام جان و دل را مشکبو کردم
بیان حال خود میکردم و توصیف جانان را
بهر مجلس که از مجنون و لیلی گفتگو کردم
دم پیر مغان کرد آگهم از رمز هشیاری
س از عمری که خون اندر دل و جام و سبو کردم
اگر اهل دلی دیدی سلام من رسان بر وی
که کمتر یافتم هرجا فزون تر جستجو کردم
مرا در نوجوانی آرزوها بود چون "صابر"
به پیری چون رسیدم ترک آز و آرزو کردم
صابر همدانی
مرا چوت قطره ی اشکی ز چشم انداختی رفتی
تو هم ای نازنین قدر مرا نشناختی رفتی
بچندین آرزو چون سایه در پای تو افتادم
ولی دامن فشاندی قد به ناز افراختی رفتی
مرا عشق تو فارغ کرده بود از دیگران اما
تو سنگین دل ز من با دیگران پرداختی رفتی
تمنّای نگاهی داشت دل از چشم مست تو
تغاقل کردی و کار دلم را ساختی رفتی
ز چشمم رفت بی او روشنایی وز پیش ای اشک
تو هم زین خانه ی تاریک بیرون تاختی رفتی
اگر آرام ننشینی بخاکت افکنم ایدل
همان گیرم که در پایی و سر جان باختی رفتی
محمد قهرمان
گرچه رفتی از برم اما فراموشم مکن
با غمت ای آشنا هرشب همآغوشم مکن
همچو موج اشک از دریای چشمم پا مکش
در پی خو چون حبابی خانه بر دوشم مکن
در دلم نقش هزاران عشق داغ مرده است
بیش از این در سوگ عشق خود سیه پوشم مکن
ساغر چشم تو سرشار است از مستی و ناز
با خیال نرگست هرشب قدح نوشم مکن
من ز سوز اشتیاق تو سراپا آتشم
باز با طوفان بی مهریت خاموشم مکن
جوشد امشب جلوه ی جادوی چشمانت ز جام
با شراب نرگست ای فتنه مدهوشم مکن
فریدون صلاحی
شب وصلست و با دلبر مرا لب بر لب است امشب
شبی کز روز خوشتر باشد آن شب امشب است امشب
به چشمی روی آن مه بینم از شوق و به صد حسرت
ز بیم صبح چشم دیگرم بر کوکب است امشب
دلا بردار از لب مهر خاموش و با دلبر
سخن آغاز کن هنگام عرض مطلب است امشب
هاتف اصفهانی
تو آن جامی که میرقصی بدست مست میخواری
من آن شمعم که میگریم سر بالین بیماری
دل من در خموشی با من امشب راز میگوید
چو مهتابی که نجوا میکند با کهنه دیواری
سزشک نمیشب آرام میبخشد به سوز دل
چو بارانی که میبارد به روی دشت تبداری
امید دل بمرد و آرزوها گوشه بگرفتند
تو گویی لشکری پاشیده شد از مرگ سرداری
در این صحرا فغانها کردم از گردون صید افکن
چو در هر گام دیدم قطره خونی بر سر خاری
جوانی را تبه میسازد این اندوه ناکامی
بسان باد زهرآگین که می افتد بگلزاری
گذرگاه محبت در طریق عمر ما "مفتون"
پل بشکسته را ماند میان راه همواری
مفتون امینی
چه میپرسی ز فریادی که پنهان در گلو دارم
که مهر خامشی بر لب ز بیم آبرو دارم
وفای اشک نازم کو به رغم چرخ دون پرور
گشاید عقده هایی را که پنهان در گلو دارم
من آن پرورده ی دردم که در گهواره ی هستی
به خون خوردن ز پستان غم ایام خو دارم
من آن داغ جوانی دیده ام دیگر چه میپرسی؟
ز شیون ها که شب ها بر مزار آرزو دارم
میان گریه میخندم میان خنده میگریم
خدا را با خیال خویش اینسان گفتگو دارم
من آن مرغ پریشانم که در کنج قفس از دل
هزاران ناله ی شبگیر دور از های و هو دارم
گر از سنگ جفا بال و پرم بشکست غم نبود
که با بشکسته بالی باز پای جستجو دارم
علیرضا تبریزی
زیور به خود مبند که زیبا ببینمت
با دیگران مباش که تنها ببینمت
در این بهار تازه که گلها شکفته اند
لبخند عشق زن که شکوفا ببینمت
منشین گران و جامه سبک ساز و رقص کن
رقصی چنان که آفت دلها بببینمت
ای ایستاده در پس این پرده ی غبار
نزدیکتر بیا که هویدا ببینمت
نازم به بینیازیت ای شوخ سنگدل
هرگز نشد اسیر تمنّا ببینمت
منت پذیر قهر و عتاب توام ولی
میخواستم که بهتر از اینها ببینمت
مفتون امینی
از سر کوی تو با دیده ی گریان رفتم
غم به دل خون به جگر اشک به دامان رفتم
داشتم خاطر مجموع ز دیدار تو لیک
عاقبت چون سر زلف تو پریشان رفتم
شیشه ی صبر دل از سنگ جفای تو شکست
لاجرم خسته و بیچاره و پژمان رفتم
پیش از اینم سر و سامان و دل و دینی بود
باختم دین و دل و بی سر و سامان رفتم
آمدم سوی تو سرسبز و جوان خرّم و شاد
پیر وآزرده دل و خسته و نالان رفتم
شوقم آورد به سرعت سوی تو همچو "شهاب"
لیک از آمدن خویش پشیمان رفتم
طاهری شهاب
پس از چندی کند یک لحظه با من یار دورانش
که داغ تازه ای بگذاردم بر دل ز هجرانش
پس از عمری که میگردد به کامم یک نفس گردون
نمیدانم که میسازد همان ساعت پشیمانش؟
چو از هم آشیان افتاد مرغی دور و تنها شد
بود کنج قفس خوشتر ز پرواز گلستانش
دلش سخت است و پیمان سست از آن بی مهر سنگین دل
نبودم شکوه ای گر چون دلش میبود پیمانش
به من گفتی که جور من نهان میدار از مردم
تو هم نوعی جفا میکن که بتوان داشت پنهانش
تن "هاتف" نزار از درد دوری دیدی و دردا
ندانستی که هجرانت چها کرده ست با جانش
هاتف اصفهانی
روز و شبم سرآمد و با یاد او گذشت
یعنی که عمر من همه در آرزو گذشت
مارا نبود اگر خبر از رنج روزگار
آن روزگار بود که با یاد او گذشت
فرخنده روز آنکه درآیی تو از درش
وآنکو شبش به صحبت آن ماهرو گذشت
سنگ جفا مزن به سبوی دل کسی
دانی تو خود ز سنگ، چها بر سبو گذشت؟
از جویبار عمر مرا آب زندگی
چون اشکی از دو دیده و آبی ز جو گذشت
از ماجرای روز جوانی ز ما مپرس
روز شباب طی شد و بد یا نکو گذشت
ما گوهر مراد "پزشکی" نیافتیم
هرچند عمر ما همه در جستجو گذشت
کاظم پزشکی
آنچه در مکتوب من ظاهر نشد نام منست
وآنچه قاصد را به خاطر نیست پیغام منسست
غیر بر من میبرد حسرت که هم بزم توام
کاش نوشد قطره ای زین می که در جام منست
میتوانم از تغافل بر سر رحم آرمت
دشمن من این دل بی صبر و آرام منست
در خیال جستن از دام من آن وحشی غزال
من به این خوش کرده ام خاطر که در دام منست
"آذر" آن ظالم که بی موجب مرا بدنام کرد
هیچ میگوید که این بیچاره بدنام منست؟
آذر بیگدلی
به جای گریه به کار زمانه میخندم
ز سوز اتش دل چون زبانه میخندم
به نامرادی من خنده زد زمانه و من
بدانکه خواست مرا از زمانه میخندم
چو غنچه خون جگر میخورد اگرچه دلم
چو گل به روی تو ای نازدانه میخندم
بدین فسانه که نامش بود دو روزه ی عمر
کنون که پیر شدم کودکانه میخندم
تو از خرابی این آشیانه نالی و من
به بی ثباتی هر آشیانه میخندم
نشان روشنی جان "پارسایانست"
که چون سپیده من از این نشانه میخندم
پارسای تویسرکانی
تنها اگر به خلوت رویا نشسته ام
شادم که با خیال تو تنها نشسته ام
سیمرغ وار بر قلل قاف آرزو
پنهان ز چشم مردم دنیا نشسته ام
چون باغبان بپای تو ای غنچه ی مراد
در بوستان عمر شکیبا نشسته ام
شاهین آسمان وفایم ولی چه سود؟
دانم که روی بام تو بیجا نشسته ام
زین داغ سینه سوز به دامان زندگی
مانند لاله در دل صحرا نشسته ام
ای آسمان مخند به بخت سیاه من
خالم که روی چهره ی زیبا نشسته ام
دارم دلی شکسته و موجی ز اشک خون
با قایق شکسته به دریا نشسته ام
پا بر سرم گذار و مرا دستگیر باش
جانا ز دست رفتم و از پا نشسته ام
عمرم گذشت و سختی جان را نگر که باز
در انتظار طلعت فردا نشسته ام
گفتم به غم که: خانه ی ویرانه ات کجاست؟
گفتا ببین که: در دل "شیدا" نشسته ام
بیریای گیلانی
یوسف به جمال یار من نیست
یعقوب به حال زار من نیست
گفتی مکن اختیار دردم
دردا که به اختیار من نیست
گفتی: سر و کار بگسل از من
قربان سر تو، کار من نیست
توفان مازندرانی
نه چون پروانه زو بال و پرم سوخت
که چون شمع از غمش پا تا سرم سوخت
چنان افروخت جسمم از تب عشق
که هم بالین از آن هم بسترم سوخت
غمش از هستیم نگذاشت چیزی
که بعد از پیکرم خاکسترم سوخت
نیاز جوشقانی
ازسر کوی تو گیرم که روم جای دگر
کو دلی تا بسپارم به دلارای دگر؟
عاقبت از سر کوی تو برون باید رفت
گیرم امروز دگر ماندم و فردای دگر
مگر آزاد کنی ورنه چو من بنده ی پیر
گر فروشی نستاند ز تو مولای دگر
بهر مجنون تو این کوه و بیابان تنگ است
بهر ما کوه دگر باید و صحرای دگر
گر به بتخانه ی چین نقش رخت بنگارند
هرکه بیند نکند میل تماشای دگر
دل "فرهنگ" ز مهای جهان خون شده بود
غم عشق آمد و افزود به غمهای دگر
فرهنگ شیرازی
کس آگه نیست از سوز درون و اشک خونینم
جز آن شمعی که میسوزد شب هجران به بالینم
همینم مرهم زخمست کز تیغ تو نالانم
همانم عشرت جانست کزجورتو غمگینم
بهردل ناوکی بنشیند از دست تو میدانم
به هرجا فتنه ای برخیزد از چشم تو میبینم
من و محراب ابروی تو جز آن نیست مسجودم
من و کفر سر زلف تو جز این نیست آیینم
دل افسرده نگشاید جز آن ساعت که برخیزم
ببندم در بروی غیر و با یاد تو بنشینم
ناهید همدانی
بیا تا شمع هم پروانه ی هم یار هم باشیم
درین صحرا بهار هم گل هم خار هم باشیم
شبان تیره را روشن کنیم از مهر یکدیگر
درین تاریک محفل شمع گلرخسار هم باشیم
ز یکرنگی بهم آیینه وار اوصاف هم گوییم
بگلزار وفا همناله های زار هم باشیم
الهی دشمنان دادند دست دوستی با هم
چرا ما دوستان پیوسته در پیکار هم باشیم؟
مهدی الهی قمشه ای
از غم عشق حکایت به صبا نتوان کرد
گله از دوست به هربی سر و پا نتوان کرد
گر بدلجویی عشاق ز جا برخیزی
چه قیامت که ز هر سوی بپا نتوان کرد
گفت ناصح که دوای غم "الفت" صبر است
راست فرمود ولیکن بخدا نتوان کرد
محمد باقر الفت
بکنج بیکسی شبها ز هجرت داد میکردم
نخفتی مرغ و ماهی بسکه من فریاد میکردم
شکر خواب سحر میکرد خسرو دوش با شیرین
من اینجا ناله از محرومی فرهاد میکردم
خلاف گنجها گنج من از ویرانه بگریزد
من این ویرانه ی دل کاشکی آباد میکردم
الا ای مرغ دل چند از گرفتاری فغان داری؟
من ار صیاد میبودم تورا آزاد میکردم
شبی در نجد وجدی داشتم از عشق با مجنون
گهی او میزدی بر سر گهی من داد میکردم
شدم در باغ تا یک لحظه باشم شاد با یادت
حدیث سرو بالای تو با شمشاد میکردم
بجان دادن وصالش گر به "مظهر" دست میدادی
دل غمدیده را اکنون ز وصلش شاد میکردم
مظهر
با لب میگون او من می پرستی میکنم
با نگاه مست او بی باده مستی میکنم
تندرستی را همه عالم بجان جویند و من
پیش درد او وداع تندرستی میکنم
بت پرستم خلق میدانند و حق داند که من
تا تو بت را میپرستم حق پرستی میکنم
شمیم شیرازی
دیدن آن سرو نازم آرزوست
دیده ام صد بار و بازم آرزوست
پیش شمع روی او پروانه وار
مرها سوز و گدازم آرزوست
قد او را گفته ام عمر دراز
از خدا عمر درازم آرزوست
رفیق اصفهانی
اثر از بهر آن گرد دعای من نمیگردد
که دوران جز بعکس مدعای من نمیگردد
تمام عمر اگر اوقات صرف عاشقی سازم
یکی زین بیوفایان آشنای من نمیگردد
بنوعی بیکسم "شرمی" که در هنگام جان دادن
اجل پیرامن ماتمسرای من نمیگردد
شرمی قزوینی
هر دل که به درد تو گرفتار نباشد
از چاشنی عشق خبردار نباشد
از جور میندیش اگر طالب یاری
در عشق چه لذّت؟ اگر آزار نباشد
خو کرده ی هجران تو فارغ ز وصال است
ماتم زده را حسرت گلزار نباشد
میر اصلی قمی
نالم و شب تا سحر، هیچکسم یار نیست
خسته ی درد تو را رنج پرستار نیست
خون شد و از دیده ام ریخت ز جورت ولی
حیف که دیگر تو را با دل من کار نیست
هریک از این همرهان رهبر یکدیگرند
قافله ی عشق را قافله سالار نیست
ساخته ام بهر او از دل خود خانه ای
لیک چه سود اینکه یار خانه نگهدار نیست
مجمر اصفهانی
کاش بودم لاله تا جویند در صحرا مرا
کاش داغ دل هویدا بود از سیما مرا
کاش بودم چون کتاب افتاده در کنجی خموش
تا نگردد روبرو جز مردم دانا مرا
کاش بودم همچو گوهر تا زند دریا دلی
دل بدریا تا بیابد در دل دریا مرا
کاش بودم همچو عنقا بی نشان در روزگار
تا نبیند چشم تنگ مردم دنیا مرا
کاش بودم شمع تا بهر رفاه دیگران
در میان جمع سوزانند سر تا پا مرا
کاش بودم همچو شبنم تا میان بوستان
بود هر شب تا سحر در دامن گل جا مرا
کاش "قدسی" از هوا پر میشدم همچون حباب
تا به هرجا جای میدادند در بالا مرا
قدسی
رنج عشق ار برده ای از روزگار ما مپرس
روز هجر ار دیده ای از شام تار ما مپرس
میرود عمری که در غمخانه ی عجز و نیاز
چشم بر در مانده ایم از انتظار ما مپرس
تا نشان زآن بی نشان جوییم چون پیک صبا
خانه بر دوشیم از شهر و دیار ما مپرس
تا مگر روزی نشیند گرد ما بر دامنش
خاک ره کردیم خود را از غبار ما مپرس
چشم بی نوریم فرق روز وشب از ما مخواه
شاخ خشکیم از خزان و از بهار ما مپرس
هرکجا شاخ گلی همرنگ خون روید ز خاک
کشته ی عشقی است مفتون از مزار ما مپرس
پرتو بیضایی
پرواز کرد و از او آشیانه ماند
مشت پری ز نعمت هستی نشانه ماند
از سوز و ساز دل اثری آشکار نیست
جز دود آه ما که به دیوار خانه ماند
عمری فسانه ها دل ما در فسسون گرفت
افسانه جو به خواب شد و زو فسانه ماند
گر شعر سوزناک سرودم عجب مدار
شمع نشاط مرد و از او این زبانه ماند
در ملک عشق لایق تاج نوازش است
این سر که جاودانه بر این آستانه ماند
رشید یاسمی
منم مرغ اسیری مضطرب از بیم جان خود
نه ذوق دانه دارم نه امید آشیان خود
دل از امّید وصل و بیم هجران کرده ام فارغ
نشسته گوشه ای وارسته از سود و زیان خود
به باغ روزگار آن خودستا مرغ کهنسالم
که خود میبینم و خود میسرایم داستان خود
نظیری نیشابوری
پرواز بلبلان تو مشق رمیدنست
سیر مسافران تو در خوت تپیدن است
کافیست خرقه ای ز لباس جهان مرا
آنهم برای سر بگریبان کشیدنست
"ناظم" زیان نکرد اگر بنده ی تو شد
خود را فروختن به تو یوسف خریدن است
ناظم هروی
یکدم که با توام بسوی من نظر نکن
سیرت ندیده ام ز خودم بی خبر مکن
امشب به وصل او خوشم ای صبح دم مزن
ای آسمان تو نیز شبم را سحر مکن
میبینمت ز دور و دلم میرود ز جای
خواهی که زنده مانم از این سو گذر مکن
همایون اسفراینی
ای گل چه کشی پا ز من زار شکسته؟
خوش باش که در پا نرود خار شکسته
بر دوش من خسته مکن دست حمایل
عاقل نکند تکیه به دیوار شکسته
بر بستن پیمان محبت دو گواهند
آشفتگی خاطر و رخسار شکسته
غم کرده چنانم که چو از پای در آیم
برخاستنم نیست چو دیوار شکسته
ملهمی اردبیلی
دلا تا مهر مهرویی نداری
هوای سرو دلجویی نداری
ز باغ زندگانی بهره ات چیست؟
که با سروی لب جویی نداری
عجب آسوده ای گویا بدنبال
فریب چشم جادویی نداری
بدشنامی دل مارا بدست آر
که همچون ما دعا گویی نداری
نثاری تبریزی
به رخ سیاه چشمان نظر ار بود گناهی
بگذار تا گناهی بکنیم گاه گاهی
همه شب ستاره ریزد ز دو چشم بر کنارم
به هوای چشم مستی به خیال روی ماهی
تو ز اشتباه روزی قدمی به خانه ام نه
که رسد دلی به کامی چو کنی تو اشتباهی
دل عاشقان مسکین مشکن بترس از آندم
که شبی نیازمندی بکشد ز سینه آهی
شب و روز در فراقت ز تو دور بس که نالم
شده دل ز غصه کوهی، شده تن ز رنج آهی
به خلاف پیش از این پس نگهی به سوی من کن
چه شود که خسته ای را بنوازی از نگاهی؟
کاظم پزشکی
من از آن سوی تو آیم که به جز تو کس ندارم
تو از آن ز من گریزی که چو من هزار داری
من اگر وفا نمایم همه عمر کارم اینست
تو جفا و جور میکن به وفا چکار داری؟
اگر از جفا بسوزد دلت اخنیار داری
دل از آن اوست "اهلی" تو چه اختیار داری؟
اهلی شیرازی
کدام عشوه که در چشم پر خمار تو نیست؟
کدام فتنه که در زلف تابدار تو نیست؟
درون سینه ز داغ کهن نشان جستم
به هیچ گوشه ندیدم که یادگار تو نیست
هوای عشق چو کردی دلا به روز نخست
هزار بار بگفتم: مگن که کار تو نیست
دلا عنان ارادت به دست یار سپرد
درین مقام چو کاری به اختیار تو نیست
اگرچه در ره عشق تو خاک شد "شاهی"
هنوز بر دل آزرده اش غبار تو نیست
شاهی سبزواری
با من سخن از فرقت بسیار مگویید
از مرگ سخن در بر بیمار مگویید
از شادی بسیار مبادا که بمیرم
با من خبر وصل به یکبار مگویید
ای همنفسان آمده جان بر لبم از شوق
امروز بغیر از سخن یار مگویید
شرف قزوینی
گر توانی ای باد صبا بگذر شبی بر کوی او
ور دلت خواهد ببر از ما پیامی سوی او
این دل گمگشته ی من بازجو اززلف او
ور نیابی رو بیفشان دامن گیسوی او
گر دلم را بینی آنجا گو: حرامت باد وصل
من چنین محروم و تو پیوسته همزانوی او
نرم نرم آن برقع رنگین برانداز از رخش
ور گمان بد نداری بوسه زن بر روی او
نی خطا گفتم من این طاقت ندارم زینهار
گر رسول خاص مایی نیز منگر سوی او
شرف اصفهانی
حدیث درد من گر کس نگفت افسانه ای کمتر
اگر من هم نباشم در جهان دیوانه ای کمتر
از آن سیمرغ را در قاف قربت آشیان دادند
که شد زین دامگه مشغول آب و دانه ای کمتر
نگو بزمیست عالم لیک ساقی جام غم دارد
خوش آن مهمان که خورد از دست او پیمانه ای کمتر
کسی عاشق بود کز آتش سوزان نپرهیزد
به راه عشق نتوان بود از پروانه ای کمتر
مکن "مانی" عمارت وز سرای دهر بیرون شو
برای این دوروز عمر محنت خانه ای کمتر
مانی شیرازی
جند در دل آرزو را خاک غم بر سر کنم؟
آتشی را تا به کی در زیر خاکستر کنم؟
چند بینم خواری و در سینه بینم تیر آه؟
شعله را تا کی نگهبانی به بال و پر کنم؟
زاریم گویا اثر دارد که امشب بر درش
ناله ای ناکرده خواهم ناله ی دیگر کنم
با وجود ناامیدی بسکه مشتاق توام
مدعی گر مژده ی وصلم دهد باور کنم
گر جز از خاک سر کوی تو خیزد روز حشر
خاک صحرای قیامت را همه بر سر کنم
عالمی امروز بر حالم "نظیری" خون گریست
وای اگر فردا چنین جا در صف محشر کنم
نظیری نیشابوری
رفتی ز پیش دیده و گربان نشسته ام
زلفت ز دست داده پریشان نشسته ام
در گوشه ای شکسته دل از پا فتاده ام
ناکام پا کشیده به دامان نشسته ام
تزدیک شد که جان ز جدایی به لب رسد
دور از تو برگرفته دل از جان نشسته ام
تا کس نیابد از دل پر خونم اگهی
مانند غنچه سر به گریبان نشسته ام
"نیکی" خوشم به چاشنی درد اشقی
برکنده دل ز لذت درمان نشسته ام
نیکی اصفهانی
وقتي که حالت از غم دنيا گرفته است
حال من و تمام غزلها گرفته است
دلشوره هاي خود بخود چند روز پيش
حالا چقدر يکشبه معنا گرفته است
بعد از تو جاي آنهمه تاب و تب مرا
مشتي چرا و بايد و اما گرفته است
اين سرنوشت غمزده تاوان عشق را
روزي هزار مرتبه از ما گرفته است
حتي خدا نخواست ببيند در اين جهان
کار دو عاشق اينهمه بالا گرفته است
يک لحظه چشم بستم و ديدم کسي برام
تصميم گريه آور کبري گرفته است
حالا منم و ميز و دو فنجان قهوه و...
مردي که روي صندلي ات جا گرفته است
حرفي نمي زنم نکند برملا شود
بغضي که توي حنجره ام پا گرفته است
دارد به عمق فاجعه پي ميبرد دلم
نفرين نکن که آه تو من را گرفته است!
زهرا شعبانی
آبي بپوش وقت عزا هم براي من
خندان بيا به بدرقه ام، پا به پاي من
هرچند تو، تو كه كوه دماوند نيستي
تا نشكني درون خودت در هواي من
روزي كه مي برند مرا روي دست ها
دنبال دست توست فقط چشم هاي من
حتي نخوان ز دفتر شعرم حكايتي
تا در دل تو هيچ نيفتد بلاي من
نذري بكن كه آتش دوزخ نسوزدم
يك آسمان پرنده رها كن به جاي من!!
شيدا شيرزاد
دنبال من میگردی و حاصل ندارد
این موج عاشق کاربا ساحل ندارد
باید ببندم کوله بار رفتنم را
مرغ مهاجر هیچ جا منزل ندارد
من خام بودم،داغ دوری! پخته ام کرد
عمری که پایت سوختم قابل ندارد
من عاشقی کردم تواما سرد، گفتی :
از برف اگر آدم بسازی دل ندارد
باشد ولم کن باخودم تنها بمانم
دیوانه با دیوانه ها مشکل ندارد
شاید به سرگردانی ام دنیا بخندد
موجی که عاشق میشود ساحل ندارد
مهدی فرجی
گمان نمیکنم اين دستـــــها بهم برسند
دو دل شکسته در انزوا بهم برسند
ضريح و نـذر رها کن بعيـــــد میدانم
دو دســت دور به زور دعا بهم برسند
کـــدام دست رسيده به دست دلــخواهش
که دستهای پر از زخم ما بهم برسند
شکـــــوه عشق به زير سوال خواهــد رفت
وگرنه میشود آسان دو تا بهم برسند
فلــــك نجيب نشسته و موذيــانه به فکــــر
که پيش چشم من اين دو چرا بهم برسند
نشانی ده بالا به يـــــادمان باشد
مگــر دو دور در آن دورها بهم برسند
محمدرضارستم پور
دلم را از جفا ای بیوفا خون ساختی رفتی
چو اشکم در میان خاک و خون انداختی رفتی
ز عشقم بر لب آمد جان نگفتم درد دل با کس
تو قدر دردمندی همچو من نشناختی رفتی
مرا ناکرده شاد از بزم وصل خویش چون " نیکی "
به صد غم مبتلای کنج هجران ساختی رفتی
نیکی اصفهانی
گهی بر دامن گل گاه در پای گیا افتم
نسیم ناتوانم تا کجا خیزم کجا افتم
به هر بانگ و سرودی خاطرم آشفته میگردد
گلم گویی که از آمد شد باد صبا افتم
اگر صدبار سوزی باز بر گرد سرت گردم
نیم پروانه کز یک سوختن در دست و پا افتم
نظیری نیشابوری
تا بدامان تو ما دست تولا زده ایم
به تولای تو بر هر دو جهان پا زده ایم
تا نهادیم به کوی تو صنم روی نیاز
پشت پا بر حرم و دیر و کلیسا زده ایم
درخور مستی ما رطل و خم و ساغر نیست
ما از ان باده کشانیم که دریا زده ایم
همه شب از طرب گریه ی مینا من و جام
خنده بر گردش این گنبد مینا زده ایم
نشوی غافل از اندیشه ی شیدایی ما
گرچه زنجیر به پای دل شیدا زده ایم
جای دیوانه چو در شهر ندادند "هما"
من و دل چند گهی خیمه به صحرا زده ایم
همای شیرازی
گه ز دنبال دل و گه ز پی جان باشم
چند آواره گه از این و گه از آن باشم؟
جان خلقی به لب از رنج پرستاری ماست
آه اگر یک دو سه روزی دگر اینسان باشم
پی ویرانی ما میرود این سیل کجاست؟
آنکه عمری نگران بود که ویران باشم
گاه از وعده ی دیدار گه از مژده ی وصل
چند شرمنده ندانم ز دل و جان باشم؟
بر تو گر جان بفشانیم و فشانی دامن
این مپندار که از کرده پشیمان باشم
زخم زن زخم که تا از پی مرهم آیم
درد ده درد که تا از پی درمان باشم
ما نه آنیم که از جور تو نالیم مگر
هم تو خواهی که ز دست تو در افغان باشم
مجمر اصفهانی
دیشب شبم به ناله و آه و فغان گذشت
یعنی چنانکه میل تو بود آنچنان گذشت
القصه در فراق رخت سخت حالتی
بر جان مستمند و تن ناتوان گذشت
گر زنده در فراق تو ماندم عجب مدار
جان منی تو و نتوان ز جان گذشت
راضی مشو که در قفس تنگ جان دهد
مرغی که در هوای تو از آشیان گذشت
روزی به پرسش دلم آیی که بشنوی
کان داغدیده از سر این خاکدان گذشت
جانا برو که بر تو شبی بگذرد به هجر
چونانکه شام هجر تو بر "قهرمان" گذشت
یزدانبخش قهرمان
همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی
چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی؟
به کسی جمال خود را ننموده ای و بینم
همه جا به هر زبانی بود از تو گفتگویی
همه خوشدل اینکه مطرب بزند به تار، چنگی
من ازآن خوشم که چنگی بزنم به تار مویی
چه شود که راه یابد، سوی آب تشنه کامی؟
چه شود که کام جوید ز لب تو کامجویی؟
شود اینکه از ترحم دمی ای سحاب رحمت
من خشک لب هم آخر ز تو تر کنم گلویی؟
بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت
سر خمّ می سلامت شکند اگر سبویی
همه، موسم تفرج به چمن روند و صحرا
تو قدم بچشم من نِه، بنشین کنار جویی
نه به باغ ره دهندم که گلی بکام پویم
نه دماغ اینکه از گل شنوم بکام، بویی
بنموده تیره روزم ستم سیاه چشمی
بنموده مو سپیدم ستم سپید رویی
نظری بسوی "رضوانی" دردمند مسکین
که بجز درت ندارد نظری به هیچ سویی
محمد رضوانی
گرچه عمریست غریبانه فراموش تو ام
باز مشتاق تو و گرمی آغوش تو ام
باورم نیست که بیگانه شدی با من و من
همچو یک خاطره ی کهنه فراموش تو ام
شانه بر زلف سیاهت چو زنی یاد من آر
که چنان زلف تو آویخته بر دوش تو ام
نیستی تا که بگویم به تو ای مایه ی ناز
تشنه ی بوسه ای از آن دو لب نوش تو ام
حسرتی گر به دلم هست همان دیدن توست
من پرستوی خزان دیده و خاموش تو ام
محمد نوعی