920

کسی لاف وفا داری زند با بیوفای خود

که خود را بهر او خواهد نه اورا از برای خود

هجری قمی

919

کس آگه نیست از سوز درون و اشک خونینم

جز آن شمعی که میسوزد شب هجران به بالینم

همینم مرهم زخمست کز تیغ تو نالانم

همانم عشرت جانست کزجورتو غمگینم

بهردل ناوکی بنشیند از دست تو میدانم

به هرجا فتنه ای  برخیزد از چشم تو میبینم

من و محراب ابروی تو جز آن نیست مسجودم

من و کفر سر زلف تو جز این نیست آیینم

دل افسرده نگشاید جز آن ساعت که برخیزم

ببندم در بروی غیر و با یاد تو بنشینم

ناهید همدانی

918

داغ فرزندی کند فرزند دیگر را عزیز

تنگ تر گیرد ز مجنون در بغل صحرا مرا

توسنی تبریزی

917

بیا تا شمع هم پروانه ی هم یار هم باشیم

درین صحرا بهار هم گل هم خار هم باشیم

شبان تیره را روشن کنیم از مهر یکدیگر

درین تاریک محفل شمع گلرخسار هم باشیم

ز یکرنگی بهم آیینه وار اوصاف هم گوییم

بگلزار وفا همناله های زار هم باشیم

الهی دشمنان دادند دست دوستی با هم

چرا ما دوستان پیوسته در پیکار هم باشیم؟

مهدی الهی قمشه ای

916

چرازاین چمن ای آهوی ختن رفتی؟

مگرچه دیده ای از ما کزین  چمن رفتی؟

چو حسرت از دل تنگم برون نخواهی رفت

اگر چو روشنی از چشمهای من رفتی

بجز حدیث وفا از زبان لال "امیر"

خدایرا چه شنیدی که بی سخن رفتی؟

915

بس حلقه زدم بر در و حرفی نشنیدم

من هیچکسم یا که درین خانه کسی نیست؟

بیدل شیرازی

914

از غم عشق حکایت به صبا نتوان کرد

گله از دوست به هربی سر و پا نتوان کرد

گر بدلجویی عشاق ز جا برخیزی

چه قیامت که ز هر سوی بپا نتوان کرد

گفت ناصح که دوای غم "الفت" صبر است

راست فرمود ولیکن بخدا نتوان کرد

محمد باقر الفت

913

دی ازبرمن میگذشت آن یوسف کنعانیم

گفتم قدم درخانه نه گفتا مگر زندانیم؟

میگویی از کویم برو چون میروم میخوانیم

ای بی وفای سنگدل تا چند سرگردانیم؟

کردی رها چون از قفس در خون مکش بال و پرم

ترسم که نشناسد کسی از طایر بستانیم

در سینه پنهان کرده ام گنجینه ای از داغ غم

تا میتوانی سعی کن ای عشق در ویرانیم

خوش آنکه ای باد خزان چون بگذری بر بوستان

این مشت خار آشیان با گل بخاک افشانیم

گفتی که "عاشق" چون تویی من در وفا کم دیده ام

خاطر به این خوش میکنی یا این چنین میدانیم؟؟

912

لایق وصل ارنباشم با غم هجران خوشم

زین گلستان گر نصیبم گل نباشد خار هست

فرقتی انجدانی

911

به مجنون زین چه ناخوشتر؟ که دور آسمان اورا

گذارد اینقدر کز مرگ لیلی با خبر گردد؟

طایر شیرازی

910

گل خود روی مرا بوی بنی آدم نیست

آنچه من میطلبم در چمن عالم نیست

عیبم اینست که دستم ز زر و سیم تهیست

ورنه از تحفه ی دردم سر موئی کم نیست

از فلک نیست "فغانی" طمع خاطر شاد

در چنین منزل ویران که دلی خرم نیست


بابافغانی شیرازی

909

کس ندیدیم که با ما بسرآرد نفسی

نفسی همدم ما شو که نداریم کسی

یغمای جندقی

908

آسمانها مگر از گردش خود سیر شوند

ورنه عشاق محال است قراری گیرند

صائب تبریزی

907

همت مردانه میخواهد گذشتن از جهان

یوسفی باید که بازار زلیخا بشکند

صائب تبریزی

906

بکنج بیکسی شبها ز هجرت داد میکردم

نخفتی مرغ و ماهی بسکه من فریاد میکردم

شکر خواب سحر میکرد خسرو دوش با شیرین

من اینجا ناله از محرومی فرهاد میکردم

خلاف گنجها گنج من از ویرانه بگریزد

من این ویرانه ی دل کاشکی آباد میکردم

الا ای مرغ دل چند از گرفتاری فغان داری؟

من ار صیاد میبودم تورا آزاد میکردم

شبی در نجد وجدی داشتم از عشق با مجنون

گهی او میزدی بر سر گهی من داد میکردم

شدم در باغ تا یک لحظه باشم شاد با یادت

حدیث سرو بالای تو با شمشاد میکردم

بجان دادن وصالش گر به "مظهر" دست میدادی

دل غمدیده را اکنون ز وصلش شاد میکردم

مظهر