920
کسی لاف وفا داری زند با بیوفای خود
که خود را بهر او خواهد نه اورا از برای خود
هجری قمی
کسی لاف وفا داری زند با بیوفای خود
که خود را بهر او خواهد نه اورا از برای خود
هجری قمی
کس آگه نیست از سوز درون و اشک خونینم
جز آن شمعی که میسوزد شب هجران به بالینم
همینم مرهم زخمست کز تیغ تو نالانم
همانم عشرت جانست کزجورتو غمگینم
بهردل ناوکی بنشیند از دست تو میدانم
به هرجا فتنه ای برخیزد از چشم تو میبینم
من و محراب ابروی تو جز آن نیست مسجودم
من و کفر سر زلف تو جز این نیست آیینم
دل افسرده نگشاید جز آن ساعت که برخیزم
ببندم در بروی غیر و با یاد تو بنشینم
ناهید همدانی
داغ فرزندی کند فرزند دیگر را عزیز
تنگ تر گیرد ز مجنون در بغل صحرا مرا
توسنی تبریزی
بیا تا شمع هم پروانه ی هم یار هم باشیم
درین صحرا بهار هم گل هم خار هم باشیم
شبان تیره را روشن کنیم از مهر یکدیگر
درین تاریک محفل شمع گلرخسار هم باشیم
ز یکرنگی بهم آیینه وار اوصاف هم گوییم
بگلزار وفا همناله های زار هم باشیم
الهی دشمنان دادند دست دوستی با هم
چرا ما دوستان پیوسته در پیکار هم باشیم؟
مهدی الهی قمشه ای
چرازاین چمن ای آهوی ختن رفتی؟
مگرچه دیده ای از ما کزین چمن رفتی؟
چو حسرت از دل تنگم برون نخواهی رفت
اگر چو روشنی از چشمهای من رفتی
بجز حدیث وفا از زبان لال "امیر"
خدایرا چه شنیدی که بی سخن رفتی؟
بس حلقه زدم بر در و حرفی نشنیدم
من هیچکسم یا که درین خانه کسی نیست؟
بیدل شیرازی
از غم عشق حکایت به صبا نتوان کرد
گله از دوست به هربی سر و پا نتوان کرد
گر بدلجویی عشاق ز جا برخیزی
چه قیامت که ز هر سوی بپا نتوان کرد
گفت ناصح که دوای غم "الفت" صبر است
راست فرمود ولیکن بخدا نتوان کرد
محمد باقر الفت
دی ازبرمن میگذشت آن یوسف کنعانیم
گفتم قدم درخانه نه گفتا مگر زندانیم؟
میگویی از کویم برو چون میروم میخوانیم
ای بی وفای سنگدل تا چند سرگردانیم؟
کردی رها چون از قفس در خون مکش بال و پرم
ترسم که نشناسد کسی از طایر بستانیم
در سینه پنهان کرده ام گنجینه ای از داغ غم
تا میتوانی سعی کن ای عشق در ویرانیم
خوش آنکه ای باد خزان چون بگذری بر بوستان
این مشت خار آشیان با گل بخاک افشانیم
گفتی که "عاشق" چون تویی من در وفا کم دیده ام
خاطر به این خوش میکنی یا این چنین میدانیم؟؟
لایق وصل ارنباشم با غم هجران خوشم
زین گلستان گر نصیبم گل نباشد خار هست
فرقتی انجدانی
به مجنون زین چه ناخوشتر؟ که دور آسمان اورا
گذارد اینقدر کز مرگ لیلی با خبر گردد؟
طایر شیرازی
گل خود روی مرا بوی بنی آدم نیست
آنچه من میطلبم در چمن عالم نیست
عیبم اینست که دستم ز زر و سیم تهیست
ورنه از تحفه ی دردم سر موئی کم نیست
از فلک نیست "فغانی" طمع خاطر شاد
در چنین منزل ویران که دلی خرم نیست
بابافغانی شیرازی
کس ندیدیم که با ما بسرآرد نفسی
نفسی همدم ما شو که نداریم کسی
یغمای جندقی
آسمانها مگر از گردش خود سیر شوند
ورنه عشاق محال است قراری گیرند
صائب تبریزی
همت مردانه میخواهد گذشتن از جهان
یوسفی باید که بازار زلیخا بشکند
صائب تبریزی
بکنج بیکسی شبها ز هجرت داد میکردم
نخفتی مرغ و ماهی بسکه من فریاد میکردم
شکر خواب سحر میکرد خسرو دوش با شیرین
من اینجا ناله از محرومی فرهاد میکردم
خلاف گنجها گنج من از ویرانه بگریزد
من این ویرانه ی دل کاشکی آباد میکردم
الا ای مرغ دل چند از گرفتاری فغان داری؟
من ار صیاد میبودم تورا آزاد میکردم
شبی در نجد وجدی داشتم از عشق با مجنون
گهی او میزدی بر سر گهی من داد میکردم
شدم در باغ تا یک لحظه باشم شاد با یادت
حدیث سرو بالای تو با شمشاد میکردم
بجان دادن وصالش گر به "مظهر" دست میدادی
دل غمدیده را اکنون ز وصلش شاد میکردم
مظهر