879

کو همنفسی تا کنم اظهار غم دل

زآن پیش که گیرد غم دل راه نفس را

روزی که دهم جان و فغانی نکند کس

معلوم شود بیکسی من همه کس را

شریف تبریزی

880

گر ز بی مهری مرا از شهر بیرون میکنی

دل که میماند به کوی تو به او چون میکنی؟

همایی نسایی

878

اثر از بهر آن گرد دعای من نمیگردد

که دوران جز بعکس مدعای من نمیگردد

تمام عمر اگر اوقات صرف عاشقی سازم

یکی زین بیوفایان آشنای من نمیگردد

بنوعی بیکسم "شرمی" که در هنگام جان دادن

اجل پیرامن ماتمسرای من نمیگردد

شرمی قزوینی

877

ناودانها شرشر باران بی صبری است

آسمان بی حوصله حجم هوا ابری است

کفشهایی منتظر در چارچوب در

کوله باری مختصر لبریز بی صبری است

پشت شیشه می تپد پیشانی یک مرد

در تب دردی که مثل زندگی جبری است

وسرانگشتی به روی شیشه های مات

بار دیگر می نویسد:(خانه ام ابری است)

876

باز امشب از خیال تو غوغاست در دلم

آشوب عشق آن قد و بالاست در دلم

خوابم شکست و مردم چشمم به خون نشست

تا فتنه ی خیال تو برخاست در دلم

خاموشی لبم نه ز بیداری و رضاست

از چشم من ببین که چه غوغاست در دلم

من نای خوش نوایم و خاموش ای دریغ

لب بر لبم بنه که نواهاست در دلم

دستی به سینه ی من شوریده سر گذار

بنگر چه آتشی ز تو برپاست در دلم

زین موج اشک تفته و توفان آه سرد

ای دیده هوش دار که دریاست در دلم

باری امید خویش بدلداریم فرست

دانی که آرزوی تو تنهاست در دلم

گم شد ز چشم "سایه" نشان تو و هنوز

صد گونه داغ عشق تو پیداست در دلم

هوشنگ ابتهاج

875

خاری به جهان اگر به پای پسرست

آن خار چو ناوکی به چشم پدر است

در رنج پسر پدر به جان آید لیک

از درد پدر روح پسر بیخبر است

مهدی سهیلی

874

چشمها پرسش بی پاسخ حیرانی ها

دستها تشنه ی تقسیم فراوانی ها

با گل زخم سر راه تو آذین بستیم

داغهای دل ما جای چراغانیها

حالیا دست کریم تو برای دل ما

سر پناهی است در این بی سروسامانی ها

وقت آن شد که به گل حکم شکفتن بدهی

ای سر انگشت تو آغاز گل افشانیها

فصل تقسیم گل و گندم و لبخند رسید

فصل تقسیم غزلها و غزلخوانیها

سایه ی امن کشای تو مرا بر سر بس

تا پناهم دهد از وحشت عریانیها

چشم تو لایحه ی روشن آغاز بهار

طرح لبخند تو پایان پریشانی ها

873

کودک

با گربه هایش در حیاط خانه بازی می کند

مادر، کنار چرخ خیاطی

آرام رفته در نخ سوزن

عطر بخار چای تازه

در خانه می پیچد

صدای در!

ـ "شاید پدر!"

872

چه آشنا نگهی داری ای رمیده غزال

خدا نگاه تورا با کس آشنا نکند

دارای قاجار

871

هر دل که به درد تو گرفتار نباشد

از چاشنی عشق خبردار نباشد

از جور میندیش اگر طالب یاری

در عشق چه لذّت؟ اگر آزار نباشد

خو کرده ی هجران تو فارغ ز وصال است

ماتم زده را حسرت گلزار نباشد

میر اصلی قمی

870

نه از مهر و نه از کین می نویسم

نه از کفر و نه از دین می نویسم

دلم خون است ، می دانی برادر؟

دلم خون است ، از این می نویسم

قیصر امین پور

869

چه باشد عاشقی؟خود را به غمها مبتلا کردن

به صد خون جگر بیگانه ای را آشنا کردن

چه حاصل زینهمه افسانه ی مهر و وفا یارب

چو نتوان در دل سنگین او یک ذره جا کردن

اگر صد سال افتم چون گدایان بر سر راهش

هم او دشنام خواهد داد و من خواهم دعا کردن

من و دردی بروی درد و داغی بر سر راهی

که بی دردی بود در عشق تدبیر دوا کردن

به جای قطره گوهر در کنارم ریختی دیده

اگر ممکن شدی از گریه تغییر قضا کردن

"فغانی" کمترین بازیست در عشق نکو رویان

جفا از بیوفایان دیدن و نامش وفا کردن


بابافغانی شیرازی

868

موجیم و وصل ما از خود بریدن است

ساحل بهانه ای است رفتن رسیدن است

تا شعله در سریم پروانه اخگریم

شمعیم و اشک ما در خود چکیدن است

ما مرغ بی پریم از فوج دیگریم

پرواز بال ما در خون تپیدن است

پر می کشیم و بال بر پرده ی خیال

اعجاز ذوق ما در پر کشیدن است

ما هیچ نیستیم جز سایه ای ز خویش

آیین آینه خود را ندیدن است

گفتی مرا بخوان خواندیم و خامشی

پاسخ همین تو را تنها شنیدن است

بی درد و بی غم است چیدن رسیده را

خامیم و درد ما از کال چیدن است

867

مستیم و نداریم خبر ازهمه عالم

اینست خبر هرکه بپرسد خبر ما

شاه نعمت الله ولی

866

زلف پر پیچ و خمت کو تا ز هم بازش کنم؟

بوسه بر چینش زنم با گونه ها نازش کنم

غنچه ی صبرم شکوفا میشود اما چه دیر

کو سر انگشت شتابی تا ز هم بازش کنم؟

قصّه ی رسواییم چون صبح عالمگیر شد

کی توانم همچو شب آبستن رازش کنم؟

پرده ی شرمی برخسار سکوت افکنده ام

برفکن این پرده را تا قصّه پردازش کنم

خفته دارد دل بهر تاری نوایی ناشناس

زخمه ی غم گر زنی سازی نوا سازش کنم

چون غباری نرم دل دارد غمی غمخوار کو؟

کاشنای این سبکخیز سبکتازش کنم

من سر انگشت طلایی رنگ خورشیدم تو شب

زلف پر پیچ و خمت کو تا ز هم بازش کنم؟

865

من از عهد آدم تو را دوست دارم

از آغاز عالم تو را دوست دارم

چه شبها من و آسمان تا دم صبح

سرودیم نم نم؛ تو را دوست دارم

نه خطی! نه خالی! نه خواب و خیالی!

من ای حس مبهم تورا دوست دارم

سلامی صمیمی تر از غم ندیدم

به اندازۀ غم تو را دوست دارم

بیا تا صدا از دل سنگ خیزد

بگوییم با هم تو را دوست دارم

جهان یک دهان شد هم آواز با ما:

تو را دوست دارم؛ تو را دوست دارم

864

غم دل گفتم و رفتم چو بپرسند بگوی

بود مجنونی و میگفت پریشانی چند

آتش عشق به این وز نبودست نخست

هرکه پیدا شده بر آن زده دامانی چند

ملهمی اردبیلی

863

حوادث انسان های بزرگ را متعالی...

و آدم های کوچک را متلاشی می کند...

862

الفبای درد ازلبم میتراود

نه شبنم ، که خون از شبم میتراود

سه حرف است مضمون سیپاره دل

الف . لام . میم . از لبم میتراود

چنان گرم هذیان عشقم که آتش

به جای عرق از تبم میتراود

ز دل بر لبم تا دعایی برآید

اجابت زهر یاربم میتراود

ز دین ریا بی نیازم ، بنازم

به کفری که از مذهبم میتراود

861

مرا فراق تو بی ناله ی سحر نگذاشت

ولی دریغ که در ناله ام اثر نگذاشت

بغیر وصل توام حسرتی نبود و فلک

بغیر آن به دلم حسرتی دگر نگذاشت

ز ناله های دلم نیست غم از آنکه تورا

دمی ز حال من خسته بیخبر نگذاشت

به جور هم نکند یاد من غمم زآنست

که بخت بد به من از دوست اینقدر نگذاشت

کدام پاره ی نان خواستم ز خوان فلک؟

که در کناره مرا پاره ی جگر نگذاشت؟

چنان اسیر به زندان تن شدم "گلچین"

که بر من این قفس تنگ بال و پر نگذاشت

احمد گلچین معانی

860

ما را به حال خود بگذارید و بگذرید

از خیل رفتگان بشمارید و بگذرید

اکنون که پا به روی دل ما گذاشتید

پس دست بر دلم مگذارید و بگذرید

تا داغ ما کویردلان تازه تر شود

چون ابری از سراب ببارید و بگذرید

پنهان در آستین شما برق خنجر است

دستی از آستین به درآرید و بگذرید

ما دل به دست هرچه که بادا سپرده ایم

ما را به دست دل بسپارید و بگذرید

با آبروی آب چه باک از غبار باد

نانپاره ای مگر به کف آرید و بگذرید

859

کودکی هایم اتاقی ساده بود

قصه ای دور اجاقی ساده بود

شب که میشد نقشها جان میگرفت

روی سقف ما که طاقی ساده بود

میشدم پروانه خوابم می پرید

خوابهایم اتفاقی ساده بود

زندگی دستی پر از پوجی نبود

باری ما جفت و طاقی ساده بود

قهر میکردم به شوق آشتی

عشقهایم اشتیاقی ساده بود

ساده بودن عادتی مشکل نبود

سختی نان بود و باقی ساده بود

858

از برای امتحان چندی مرا دیوانه کن

گر به از مجنون نباشم باز عاقل کن مرا

صائب تبریزی

857

طلوع می کند آن آفتاب پنهانی

ز سمت مشرق جغرافیای عرفانی

دوباره پلک دلم می پرد نشانه ی چیست؟

شنیده ام که می آید کسی به مهمانی

کسی که سبزتر است از هزار بار بهار

کسی شگفت کسی آن چنانکه میدانی

کسی که نقطه ی آغاز هرچه پرواز است

تویی که در سفر عشق خط پایانی

تویی بهانه ی آن ابرها که می گریند

بیا که صاف شود این هوای بارانی

تو از حوالی اقلیم هرکجا آباد

بیا که می رود این شهر رو به ویرانی

کنار نام تو لنگر گرفت کشتی عشق

بیا که یاد تو آرامشی است طوفانی

856

عمری به جز بیهوده بودن سر نکردیم

تقویم ها گفتند و ما باور نکردیم

در خاک شد صد غنچه در فصل شکفتن

ما نیز جز خاکستری بر سر نکردیم

دل در تب لبیک تاول زد ولی ما

لبیک گفتن را لبی هم تر نکردیم

حتی خیال نای اسماعیل خود را

همسایه با تصویری از خنجر نکردیم

بی دست و پاتر از دل خود کس ندیدیم

زان رو که رقصی با تن بی سر نکردیم

855

از بسکه تندخویی، با آنکه بی گناهم

پیشت در اضطرابم، بیش از گناهکاران

مقبول قمی

854

هرگز به گل لاله عذاری نرسیدیم

چون بلبل مستی به بهاری نرسیدیم

آنروز که کار همه میساخت خداوند

ما دیر رسیدیم و به کاری نرسیدیم

مسیح کاشانی

853

نالم و شب تا سحر، هیچکسم یار نیست

خسته ی درد تو را رنج پرستار نیست

خون شد و از دیده ام ریخت ز جورت ولی

حیف که دیگر تو را با دل من کار نیست

هریک از این همرهان رهبر یکدیگرند

قافله ی عشق را قافله سالار نیست

ساخته ام بهر او از دل خود خانه ای

لیک چه سود اینکه یار خانه نگهدار نیست

مجمر اصفهانی

851


گر جمال یار نبود با خیالش هم خوشم

خانه ی درویش را شمعی به از مهتاب نیست

ناشناس

851


تورا شمع و مرا پروانه کردند

به جرم عاشقی دیوانه کردند

ز من در عشق شیرین کارتر نیست

چرا فرهاد را افسانه کردند؟

مهدی سهیلی

850

ز هشیاران عالم هرکه را دیدم غمی دارد

دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد

آقا بیگم

849

برون کردی مرا از دل چو دل با دیگری داری

کجا یاد آوری از من؟ که از من بهتری داری

چه محتاجی به آرایش؟ که پیش نقش روی تو

کس از حیرت نمیداند که بر تن زیوری داری

اوحدی مراغه ای

848

خزان آمد گریبان را به مستی چاک خواهم کرد

به من می ده که پر افشانیی چون تاک خواهم کرد

به چین ابروی ساقی که تا دارم دمی باقی

نظر در چشم مست و غمزه ی بیباک خواهم کرد

چو عکس خط ساقی در شراب افتاد دانستم

که حرف عافیت از صفحه ی دل پاک خواهم کرد


بابافغانی شیرازی

847

چشم او دست به تاراج دل و دین زد و رفت

آنچنانی که خزان بر گل و نسرین زد و رفت

در کمینگاه نظر نرگس غارتگر او

همچو دزدان ره این عاشق مسکین زد و رفت

آتشین روی تو نازم که به یک جلوه ی حسن

شعله از رشک به جان مه و پروین زد ورفت

شرح این خون جگر از دهن غنچه شنو

که به باغ آمد و یک خنده ی خونین زد و رفت

عشق فرهاد چه تلخ است که با کندن جان

تیشه بر سنگ برای دل شیرین زد و رفت

846

قد تورا ز جلوه ی ناز آفریده اند

روی مرا ز خاک نیاز آفریده اند

در خیرگی نگاه مرا نیست کوتهی

روی تورا نظاره گداز آفریده اند

"صائب" ز دلشکستگی خود غمین مباش

کان زلف را شکسته نواز آفریده اند

صائب تبریزی

845

تا توانی به خرابی من ای عشق بکوش

من نه آنم که ازین پس دگر آباد شوم

نشاط اصفهانی

844

کاش بودم لاله تا جویند در صحرا مرا

کاش داغ دل هویدا بود از سیما مرا

کاش بودم چون کتاب افتاده در کنجی خموش

تا نگردد روبرو جز مردم دانا مرا

کاش بودم همچو گوهر تا زند دریا دلی

دل بدریا تا بیابد در دل دریا مرا

کاش بودم همچو عنقا بی نشان در روزگار

تا نبیند چشم تنگ مردم دنیا مرا

کاش بودم شمع تا بهر رفاه دیگران

در میان جمع سوزانند سر تا پا مرا

کاش بودم همچو شبنم تا میان بوستان

بود هر شب تا سحر در دامن گل جا مرا

کاش "قدسی" از هوا پر میشدم همچون حباب

تا به هرجا جای میدادند در بالا مرا

قدسی


843

همرهان رفتند و من از کاروان جا مانده ام

وای من کز کاروان رفته بر جا مانده ام

دوستان با صفا رفتند و من دربین خلق

چون صفا و راستی مهجور و تنها مانده ام

هردم از سرگشتگی چون گرد میپیچم به خویش

همرهان رفتند و من تنها به صحرا مانده ام

چار موج غم ز هرسو در میان دارد مرا

چون خسی حیران و سرگردان به دریا مانده ام

شکوه ی دنیای باطل با کدامین کس کنم

منکه از حق نیز بیکس تر به دنیا مانده ام

کور از ره مانده ام دور از دلیل افتاده ام

دردمند خسته ام دور از مسیحا مانده ام

842

ای ز جان شیرین تر آغاز ترشرویی مکن

با چنان روی نکو بنیاد بدخویی مکن

ما به آب دیده و خون دلت پرورده ایم

سر مکش ای شاخ گل از ما و خودرویی مکن

چون نمیجویی دلم را کز جفا آزرده ای

سرو من جای دگر اظهار دلجویی مکن

یارب از روی نکو هرگز نبیند روی نیک

آنکه میگوید که با عشاق نیکویی مکن

بارها گفتی دلت را از جدایی خون کنم

جان من این را مگو باری چو میگویی مکن

در نمییگیرد "فغانی"  با سیه چشمان فسون

پیش این شوخان سحر انگیز جادویی مکن


بابافغانی شیرازی

841


ای خداوند یکی یار جفا کارش ده

دلبر عشوه گر و سرکش و خونخوارش ده

چند روزی ز پی تجربه بیمارش کن

با طیبان دغا پیشه سر و کارش ده

تا بداند که شب ما به چسان میگذرد

درد عشقش ده و عشقش ده و بسیارش ده

840


جامعه دو طبقه دارد:

۱: طبقه ای که می خورد و کار نمی کند

۲: طبقه ای که کار می کند و نمی خورد

839

گفتی: بگوی عاشق و بیمار کیستی؟

 من عاشق توام تو بگو یار کیستی؟

بستی میان به کینه،کشیدی به غمزه تیغ

جانم فدات در پی آزار کیستی؟

دارم دلی ز هجر تو هردم فگارتر

تا خود تو مرهم دل افگار کیستی؟

هرشب من و خیال تو و کنج محنتی

تو با کئی و مونس و غمخوار کیستی؟

من با غم تو یار به عهد وفای خویش

ای بیوفا تو یار وفادار کیستی؟

تا چند گرد کوی تو گردم؟ گهی بپرس

کاینجا چه میکنی و طلبکار کیستی؟

"جامی" مدار چشم خلاصی ز قید عشق

اندیشه کن ببین که گرفتار کیستی؟

838

کار ما جز نامرادی نیست دور از وصل یار

نامرادانیم ما را با مراد دل چکار؟

گر نمیچینم گل شادی خوشم با خار غم

زانکه من دیوانه ام گل ار نمیدانم ز خار

زار میسوزد دلم منع من از زاری مکن

تا بگریم بر دل پر آتش خود زار زار


بابافغانی شیرازی

837

رنج عشق ار برده ای از روزگار ما مپرس

روز هجر ار دیده ای از شام تار ما مپرس

میرود عمری که در غمخانه ی عجز و نیاز

چشم بر در مانده ایم از انتظار ما مپرس

تا نشان زآن بی نشان جوییم چون پیک صبا

خانه بر دوشیم از شهر و دیار ما مپرس

تا مگر روزی نشیند گرد ما بر دامنش

خاک ره کردیم خود را از غبار ما مپرس

چشم بی نوریم فرق روز وشب از ما مخواه

شاخ خشکیم از خزان و از بهار ما مپرس

هرکجا شاخ گلی همرنگ خون روید ز خاک

کشته ی عشقی است مفتون از مزار ما مپرس

پرتو بیضایی

836

پرواز کرد و از او آشیانه ماند

مشت پری ز نعمت هستی نشانه ماند

از سوز و ساز دل اثری آشکار نیست

جز دود آه ما که به دیوار خانه ماند

عمری فسانه ها دل ما در فسسون گرفت

افسانه جو به خواب شد و زو فسانه ماند

گر شعر سوزناک سرودم عجب مدار

شمع نشاط مرد و از او این زبانه ماند

در ملک عشق لایق تاج نوازش است

این سر که جاودانه بر این آستانه ماند

رشید یاسمی

835

تا گوشه ی چشمی به من آن سیمتن انداخت

خوبان جهان را همه از چشم من انداخت

اهلی شیرازی

834

بیمار غمت را بجز از صبر دوا نست

صبرست دوای من و دردا که مرا نیست

از هیچ طرف راه ندارم که ز زلفت

بر هیچ طرف نیست که دامی ز بلا نیست

عشقست میان دل و جان من وبی عشق

حقا که میان دل و جان هیچ صفا نیست

ای رفته به خشم ار غرضت قصد دل ماست

بازآ که مرا جز سر تسلیم و رضا نیست

از هرکه دوای دل "سلمان" طلبیدم

گفتا: چه کنم چاره؟ چو در دست دوا نیست

833

اشکها آهسته ملغزند بر رخسار زردم

آرزو دارم روم جایی که دیگر بر نگردم

شاه مرغان چمن بودم ولی چون بوم بیدل

ناله ای گر داشتم در گوشه ی ویرانه کردم

روز وشبها رهسپر گشتند و افزودند دائم

شامها داغی به داغم روزها دردی به دردم

عهد کردم این پریشانی دگر با کس نگویم

گفت آخر با تو دردم اشک گرم و آه سردم

میروی و میروم پیمانه گیرم تا ندانم

من که بودم؟ یا چه بودم؟ یا چه هستم؟ یا چه کردم؟

عماد خراسانی

832

منم مرغ اسیری مضطرب از بیم جان خود

نه ذوق دانه دارم نه امید آشیان خود

دل از امّید وصل و بیم هجران کرده ام فارغ 

نشسته گوشه ای وارسته از سود و زیان خود

به باغ روزگار آن خودستا مرغ کهنسالم

که خود میبینم و خود میسرایم داستان خود

نظیری نیشابوری

831

ای دل آن زلف ز کف برده قرار من و تو

شود آشفته از این پس همه کار من و تو

شد قرار اینکه دگر در پی خوبان نرویم

آخر ای دل چه شد آن عهد و قرار من و تو؟

سر کویی که محال است رسد پای خیال

مشکل آنجا فتد ای باد، گذار من و تو

شکوه از خار تو داری و من از جور رقیب

بلبلا نیست عبث ناله ی زار من و تو

ناز کن ناز نگارا که دهم جان به نیاز

زآنکه در عشق جز این نیست شعار من و تو

در خمار از می حسنی تو من از می عشق

کو شرابی که کند دفع خمار من و تو؟

کی رسیم ای دل گمگشته به سر منزل عشق

که فتاده ست در این مرحله بار من و تو

830

کیست؟؟

 که تنها آروزی همیشگی اش در این جهان این باشد...

 که تنها چیزی را که از این جهان آرزو می کند از دست بدهد؟؟

829

در این عالم یکی مسجد یکی میخانه میسازد

بلی در خورد همّت هرکسی کاشانه میسازد

خوشا بر حال مهمانی که با بسیاری نعمت

دلش با نعمت دیدار صاحبخانه میسازد

مگر از هوشیاری چون به بزم می کشان رفتی

که مستت ساقی مجلس به یک پیمانه میسازد

به دست عاشقان اندازدم عشقت اگر گیتی

ز خاک من سبو با سبحه ی صد دانه میسازد

تو چون با چشم از حال کسان عبرت نمیگیری

از آن گوش تو چون اصفال با افسانه میسازد

اگر "رنجی" به هجرش با امید وصل میسازد

نمیدانم به من میسازد آن گل یا نمیسازد

 هادی رنجی

828

درون سینه ام این نیم جان کز بهر ماهی بود

به یک نظّاره بیرون رفت پنداری که آهی بود

کسم در هیچ گلشن ره نداد امشب ز بدبختی

گذشت آنهم که این دیوانه را آرامگاهی بود

به آب چشم من رحمی کن آخر این همان چشم است

که بر خورشید رخسار تواش روزی نگاهی بود

فتادم در تظلم روز جولان بر سر راهش

نگفت آن بیوفا کان آدمی یا برگ کاهی بود

"فغانی" از سموم هجر در دشت فنا افتاد

نشد پیدا نشان و نام او گویا گیاهی بود


بابافغانی شیرازی

827

نمیتوان به تو شرح بلای هجران کرد

فتاده ام به بلایی که شرح نتوان کرد

بلای هجر تو مشکل بود خوش آن بیدل

که مرد پیش تو و کار بر خود آسان کرد

"هلالی" از دل مجروح من چه میپرسی؟

خرابه ای که تو دیدی، فراق ویران کرد

هلالی جغتایی

826

به کدام دل توانم که رخ تو باز بینم؟

که به دست غیر دستت به هزار ناز بینم

لب تلخ جام خوشتر ز دهان نوشخندی

که به کام دیگرانش پی بوسه باز بینم

من و کوی می فروشان که ز التفات ساقی

لب بوسه خواه خود را ز تو بی نیاز بینم

به کدام در نهم سر؟ که بر آستان این در

به صفای دل جهانی همه در نماز بینم

دل پاکباز مارا به پریوشی چه حاجت؟

که به کار دیگرانش دل کارساز بینم