879
کو همنفسی تا کنم اظهار غم دل
زآن پیش که گیرد غم دل راه نفس را
روزی که دهم جان و فغانی نکند کس
معلوم شود بیکسی من همه کس را
شریف تبریزی
کو همنفسی تا کنم اظهار غم دل
زآن پیش که گیرد غم دل راه نفس را
روزی که دهم جان و فغانی نکند کس
معلوم شود بیکسی من همه کس را
شریف تبریزی
گر ز بی مهری مرا از شهر بیرون میکنی
دل که میماند به کوی تو به او چون میکنی؟
همایی نسایی
اثر از بهر آن گرد دعای من نمیگردد
که دوران جز بعکس مدعای من نمیگردد
تمام عمر اگر اوقات صرف عاشقی سازم
یکی زین بیوفایان آشنای من نمیگردد
بنوعی بیکسم "شرمی" که در هنگام جان دادن
اجل پیرامن ماتمسرای من نمیگردد
شرمی قزوینی
ناودانها شرشر باران بی صبری است
آسمان بی حوصله حجم هوا ابری است
کفشهایی منتظر در چارچوب در
کوله باری مختصر لبریز بی صبری است
پشت شیشه می تپد پیشانی یک مرد
در تب دردی که مثل زندگی جبری است
وسرانگشتی به روی شیشه های مات
بار دیگر می نویسد:(خانه ام ابری است)
باز امشب از خیال تو غوغاست در دلم
آشوب عشق آن قد و بالاست در دلم
خوابم شکست و مردم چشمم به خون نشست
تا فتنه ی خیال تو برخاست در دلم
خاموشی لبم نه ز بیداری و رضاست
از چشم من ببین که چه غوغاست در دلم
من نای خوش نوایم و خاموش ای دریغ
لب بر لبم بنه که نواهاست در دلم
دستی به سینه ی من شوریده سر گذار
بنگر چه آتشی ز تو برپاست در دلم
زین موج اشک تفته و توفان آه سرد
ای دیده هوش دار که دریاست در دلم
باری امید خویش بدلداریم فرست
دانی که آرزوی تو تنهاست در دلم
گم شد ز چشم "سایه" نشان تو و هنوز
صد گونه داغ عشق تو پیداست در دلم
هوشنگ ابتهاج
خاری به جهان اگر به پای پسرست
آن خار چو ناوکی به چشم پدر است
در رنج پسر پدر به جان آید لیک
از درد پدر روح پسر بیخبر است
مهدی سهیلی
چشمها پرسش بی پاسخ حیرانی ها
دستها تشنه ی تقسیم فراوانی ها
با گل زخم سر راه تو آذین بستیم
داغهای دل ما جای چراغانیها
حالیا دست کریم تو برای دل ما
سر پناهی است در این بی سروسامانی ها
وقت آن شد که به گل حکم شکفتن بدهی
ای سر انگشت تو آغاز گل افشانیها
فصل تقسیم گل و گندم و لبخند رسید
فصل تقسیم غزلها و غزلخوانیها
سایه ی امن کشای تو مرا بر سر بس
تا پناهم دهد از وحشت عریانیها
چشم تو لایحه ی روشن آغاز بهار
طرح لبخند تو پایان پریشانی ها
کودک
با گربه هایش در حیاط خانه بازی می کند
مادر، کنار چرخ خیاطی
آرام رفته در نخ سوزن
عطر بخار چای تازه
در خانه می پیچد
صدای در!
ـ "شاید پدر!"
چه آشنا نگهی داری ای رمیده غزال
خدا نگاه تورا با کس آشنا نکند
دارای قاجار
هر دل که به درد تو گرفتار نباشد
از چاشنی عشق خبردار نباشد
از جور میندیش اگر طالب یاری
در عشق چه لذّت؟ اگر آزار نباشد
خو کرده ی هجران تو فارغ ز وصال است
ماتم زده را حسرت گلزار نباشد
میر اصلی قمی
نه از مهر و نه از کین می نویسم
نه از کفر و نه از دین می نویسم
دلم خون است ، می دانی برادر؟
دلم خون است ، از این می نویسم
قیصر امین پور
چه باشد عاشقی؟خود را به غمها مبتلا کردن
به صد خون جگر بیگانه ای را آشنا کردن
چه حاصل زینهمه افسانه ی مهر و وفا یارب
چو نتوان در دل سنگین او یک ذره جا کردن
اگر صد سال افتم چون گدایان بر سر راهش
هم او دشنام خواهد داد و من خواهم دعا کردن
من و دردی بروی درد و داغی بر سر راهی
که بی دردی بود در عشق تدبیر دوا کردن
به جای قطره گوهر در کنارم ریختی دیده
اگر ممکن شدی از گریه تغییر قضا کردن
"فغانی" کمترین بازیست در عشق نکو رویان
جفا از بیوفایان دیدن و نامش وفا کردن
بابافغانی شیرازی
موجیم و وصل ما از خود بریدن است
ساحل بهانه ای است رفتن رسیدن است
تا شعله در سریم پروانه اخگریم
شمعیم و اشک ما در خود چکیدن است
ما مرغ بی پریم از فوج دیگریم
پرواز بال ما در خون تپیدن است
پر می کشیم و بال بر پرده ی خیال
اعجاز ذوق ما در پر کشیدن است
ما هیچ نیستیم جز سایه ای ز خویش
آیین آینه خود را ندیدن است
گفتی مرا بخوان خواندیم و خامشی
پاسخ همین تو را تنها شنیدن است
بی درد و بی غم است چیدن رسیده را
خامیم و درد ما از کال چیدن است
مستیم و نداریم خبر ازهمه عالم
اینست خبر هرکه بپرسد خبر ما
شاه نعمت الله ولی
زلف پر پیچ و خمت کو تا ز هم بازش کنم؟
بوسه بر چینش زنم با گونه ها نازش کنم
غنچه ی صبرم شکوفا میشود اما چه دیر
کو سر انگشت شتابی تا ز هم بازش کنم؟
قصّه ی رسواییم چون صبح عالمگیر شد
کی توانم همچو شب آبستن رازش کنم؟
پرده ی شرمی برخسار سکوت افکنده ام
برفکن این پرده را تا قصّه پردازش کنم
خفته دارد دل بهر تاری نوایی ناشناس
زخمه ی غم گر زنی سازی نوا سازش کنم
چون غباری نرم دل دارد غمی غمخوار کو؟
کاشنای این سبکخیز سبکتازش کنم
من سر انگشت طلایی رنگ خورشیدم تو شب
زلف پر پیچ و خمت کو تا ز هم بازش کنم؟
من از عهد آدم تو را دوست دارم
از آغاز عالم تو را دوست دارم
چه شبها من و آسمان تا دم صبح
سرودیم نم نم؛ تو را دوست دارم
نه خطی! نه خالی! نه خواب و خیالی!
من ای حس مبهم تورا دوست دارم
سلامی صمیمی تر از غم ندیدم
به اندازۀ غم تو را دوست دارم
بیا تا صدا از دل سنگ خیزد
بگوییم با هم تو را دوست دارم
جهان یک دهان شد هم آواز با ما:
تو را دوست دارم؛ تو را دوست دارم
غم دل گفتم و رفتم چو بپرسند بگوی
بود مجنونی و میگفت پریشانی چند
آتش عشق به این وز نبودست نخست
هرکه پیدا شده بر آن زده دامانی چند
ملهمی اردبیلی
حوادث انسان های بزرگ را متعالی...
و آدم های کوچک را متلاشی می کند...
الفبای درد ازلبم میتراود
نه شبنم ، که خون از شبم میتراود
سه حرف است مضمون سیپاره دل
الف . لام . میم . از لبم میتراود
چنان گرم هذیان عشقم که آتش
به جای عرق از تبم میتراود
ز دل بر لبم تا دعایی برآید
اجابت زهر یاربم میتراود
ز دین ریا بی نیازم ، بنازم
به کفری که از مذهبم میتراود
مرا فراق تو بی ناله ی سحر نگذاشت
ولی دریغ که در ناله ام اثر نگذاشت
بغیر وصل توام حسرتی نبود و فلک
بغیر آن به دلم حسرتی دگر نگذاشت
ز ناله های دلم نیست غم از آنکه تورا
دمی ز حال من خسته بیخبر نگذاشت
به جور هم نکند یاد من غمم زآنست
که بخت بد به من از دوست اینقدر نگذاشت
کدام پاره ی نان خواستم ز خوان فلک؟
که در کناره مرا پاره ی جگر نگذاشت؟
چنان اسیر به زندان تن شدم "گلچین"
که بر من این قفس تنگ بال و پر نگذاشت
احمد گلچین معانی
ما را به حال خود بگذارید و بگذرید
از خیل رفتگان بشمارید و بگذرید
اکنون که پا به روی دل ما گذاشتید
پس دست بر دلم مگذارید و بگذرید
تا داغ ما کویردلان تازه تر شود
چون ابری از سراب ببارید و بگذرید
پنهان در آستین شما برق خنجر است
دستی از آستین به درآرید و بگذرید
ما دل به دست هرچه که بادا سپرده ایم
ما را به دست دل بسپارید و بگذرید
با آبروی آب چه باک از غبار باد
نانپاره ای مگر به کف آرید و بگذرید
کودکی هایم اتاقی ساده بود
قصه ای دور اجاقی ساده بود
شب که میشد نقشها جان میگرفت
روی سقف ما که طاقی ساده بود
میشدم پروانه خوابم می پرید
خوابهایم اتفاقی ساده بود
زندگی دستی پر از پوجی نبود
باری ما جفت و طاقی ساده بود
قهر میکردم به شوق آشتی
عشقهایم اشتیاقی ساده بود
ساده بودن عادتی مشکل نبود
سختی نان بود و باقی ساده بود
از برای امتحان چندی مرا دیوانه کن
گر به از مجنون نباشم باز عاقل کن مرا
صائب تبریزی
طلوع می کند آن آفتاب پنهانی
ز سمت مشرق جغرافیای عرفانی
دوباره پلک دلم می پرد نشانه ی چیست؟
شنیده ام که می آید کسی به مهمانی
کسی که سبزتر است از هزار بار بهار
کسی شگفت کسی آن چنانکه میدانی
کسی که نقطه ی آغاز هرچه پرواز است
تویی که در سفر عشق خط پایانی
تویی بهانه ی آن ابرها که می گریند
بیا که صاف شود این هوای بارانی
تو از حوالی اقلیم هرکجا آباد
بیا که می رود این شهر رو به ویرانی
کنار نام تو لنگر گرفت کشتی عشق
بیا که یاد تو آرامشی است طوفانی
عمری به جز بیهوده بودن سر نکردیم
تقویم ها گفتند و ما باور نکردیم
در خاک شد صد غنچه در فصل شکفتن
ما نیز جز خاکستری بر سر نکردیم
دل در تب لبیک تاول زد ولی ما
لبیک گفتن را لبی هم تر نکردیم
حتی خیال نای اسماعیل خود را
همسایه با تصویری از خنجر نکردیم
بی دست و پاتر از دل خود کس ندیدیم
زان رو که رقصی با تن بی سر نکردیم
از بسکه تندخویی، با آنکه بی گناهم
پیشت در اضطرابم، بیش از گناهکاران
مقبول قمی
هرگز به گل لاله عذاری نرسیدیم
چون بلبل مستی به بهاری نرسیدیم
آنروز که کار همه میساخت خداوند
ما دیر رسیدیم و به کاری نرسیدیم
مسیح کاشانی
نالم و شب تا سحر، هیچکسم یار نیست
خسته ی درد تو را رنج پرستار نیست
خون شد و از دیده ام ریخت ز جورت ولی
حیف که دیگر تو را با دل من کار نیست
هریک از این همرهان رهبر یکدیگرند
قافله ی عشق را قافله سالار نیست
ساخته ام بهر او از دل خود خانه ای
لیک چه سود اینکه یار خانه نگهدار نیست
مجمر اصفهانی
گر جمال یار نبود با خیالش هم خوشم
خانه ی درویش را شمعی به از مهتاب نیست
ناشناس
تورا شمع و مرا پروانه کردند
به جرم عاشقی دیوانه کردند
ز من در عشق شیرین کارتر نیست
چرا فرهاد را افسانه کردند؟
مهدی سهیلی
ز هشیاران عالم هرکه را دیدم غمی دارد
دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد
آقا بیگم
برون کردی مرا از دل چو دل با دیگری داری
کجا یاد آوری از من؟ که از من بهتری داری
چه محتاجی به آرایش؟ که پیش نقش روی تو
کس از حیرت نمیداند که بر تن زیوری داری
اوحدی مراغه ای
خزان آمد گریبان را به مستی چاک خواهم کرد
به من می ده که پر افشانیی چون تاک خواهم کرد
به چین ابروی ساقی که تا دارم دمی باقی
نظر در چشم مست و غمزه ی بیباک خواهم کرد
چو عکس خط ساقی در شراب افتاد دانستم
که حرف عافیت از صفحه ی دل پاک خواهم کرد
بابافغانی شیرازی
چشم او دست به تاراج دل و دین زد و رفت
آنچنانی که خزان بر گل و نسرین زد و رفت
در کمینگاه نظر نرگس غارتگر او
همچو دزدان ره این عاشق مسکین زد و رفت
آتشین روی تو نازم که به یک جلوه ی حسن
شعله از رشک به جان مه و پروین زد ورفت
شرح این خون جگر از دهن غنچه شنو
که به باغ آمد و یک خنده ی خونین زد و رفت
عشق فرهاد چه تلخ است که با کندن جان
تیشه بر سنگ برای دل شیرین زد و رفت
قد تورا ز جلوه ی ناز آفریده اند
روی مرا ز خاک نیاز آفریده اند
در خیرگی نگاه مرا نیست کوتهی
روی تورا نظاره گداز آفریده اند
"صائب" ز دلشکستگی خود غمین مباش
کان زلف را شکسته نواز آفریده اند
صائب تبریزی
تا توانی به خرابی من ای عشق بکوش
من نه آنم که ازین پس دگر آباد شوم
نشاط اصفهانی
کاش بودم لاله تا جویند در صحرا مرا
کاش داغ دل هویدا بود از سیما مرا
کاش بودم چون کتاب افتاده در کنجی خموش
تا نگردد روبرو جز مردم دانا مرا
کاش بودم همچو گوهر تا زند دریا دلی
دل بدریا تا بیابد در دل دریا مرا
کاش بودم همچو عنقا بی نشان در روزگار
تا نبیند چشم تنگ مردم دنیا مرا
کاش بودم شمع تا بهر رفاه دیگران
در میان جمع سوزانند سر تا پا مرا
کاش بودم همچو شبنم تا میان بوستان
بود هر شب تا سحر در دامن گل جا مرا
کاش "قدسی" از هوا پر میشدم همچون حباب
تا به هرجا جای میدادند در بالا مرا
قدسی
همرهان رفتند و من از کاروان جا مانده ام
وای من کز کاروان رفته بر جا مانده ام
دوستان با صفا رفتند و من دربین خلق
چون صفا و راستی مهجور و تنها مانده ام
هردم از سرگشتگی چون گرد میپیچم به خویش
همرهان رفتند و من تنها به صحرا مانده ام
چار موج غم ز هرسو در میان دارد مرا
چون خسی حیران و سرگردان به دریا مانده ام
شکوه ی دنیای باطل با کدامین کس کنم
منکه از حق نیز بیکس تر به دنیا مانده ام
کور از ره مانده ام دور از دلیل افتاده ام
دردمند خسته ام دور از مسیحا مانده ام
ای ز جان شیرین تر آغاز ترشرویی مکن
با چنان روی نکو بنیاد بدخویی مکن
ما به آب دیده و خون دلت پرورده ایم
سر مکش ای شاخ گل از ما و خودرویی مکن
چون نمیجویی دلم را کز جفا آزرده ای
سرو من جای دگر اظهار دلجویی مکن
یارب از روی نکو هرگز نبیند روی نیک
آنکه میگوید که با عشاق نیکویی مکن
بارها گفتی دلت را از جدایی خون کنم
جان من این را مگو باری چو میگویی مکن
در نمییگیرد "فغانی" با سیه چشمان فسون
پیش این شوخان سحر انگیز جادویی مکن
بابافغانی شیرازی
ای خداوند یکی یار جفا کارش ده
دلبر عشوه گر و سرکش و خونخوارش ده
چند روزی ز پی تجربه بیمارش کن
با طیبان دغا پیشه سر و کارش ده
تا بداند که شب ما به چسان میگذرد
درد عشقش ده و عشقش ده و بسیارش ده
جامعه دو طبقه دارد:
۱: طبقه ای که می خورد و کار نمی کند
۲: طبقه ای که کار می کند و نمی خورد
گفتی: بگوی عاشق و بیمار کیستی؟
من عاشق توام تو بگو یار کیستی؟
بستی میان به کینه،کشیدی به غمزه تیغ
جانم فدات در پی آزار کیستی؟
دارم دلی ز هجر تو هردم فگارتر
تا خود تو مرهم دل افگار کیستی؟
هرشب من و خیال تو و کنج محنتی
تو با کئی و مونس و غمخوار کیستی؟
من با غم تو یار به عهد وفای خویش
ای بیوفا تو یار وفادار کیستی؟
تا چند گرد کوی تو گردم؟ گهی بپرس
کاینجا چه میکنی و طلبکار کیستی؟
"جامی" مدار چشم خلاصی ز قید عشق
اندیشه کن ببین که گرفتار کیستی؟
کار ما جز نامرادی نیست دور از وصل یار
نامرادانیم ما را با مراد دل چکار؟
گر نمیچینم گل شادی خوشم با خار غم
زانکه من دیوانه ام گل ار نمیدانم ز خار
زار میسوزد دلم منع من از زاری مکن
تا بگریم بر دل پر آتش خود زار زار
بابافغانی شیرازی
رنج عشق ار برده ای از روزگار ما مپرس
روز هجر ار دیده ای از شام تار ما مپرس
میرود عمری که در غمخانه ی عجز و نیاز
چشم بر در مانده ایم از انتظار ما مپرس
تا نشان زآن بی نشان جوییم چون پیک صبا
خانه بر دوشیم از شهر و دیار ما مپرس
تا مگر روزی نشیند گرد ما بر دامنش
خاک ره کردیم خود را از غبار ما مپرس
چشم بی نوریم فرق روز وشب از ما مخواه
شاخ خشکیم از خزان و از بهار ما مپرس
هرکجا شاخ گلی همرنگ خون روید ز خاک
کشته ی عشقی است مفتون از مزار ما مپرس
پرتو بیضایی
پرواز کرد و از او آشیانه ماند
مشت پری ز نعمت هستی نشانه ماند
از سوز و ساز دل اثری آشکار نیست
جز دود آه ما که به دیوار خانه ماند
عمری فسانه ها دل ما در فسسون گرفت
افسانه جو به خواب شد و زو فسانه ماند
گر شعر سوزناک سرودم عجب مدار
شمع نشاط مرد و از او این زبانه ماند
در ملک عشق لایق تاج نوازش است
این سر که جاودانه بر این آستانه ماند
رشید یاسمی
تا گوشه ی چشمی به من آن سیمتن انداخت
خوبان جهان را همه از چشم من انداخت
اهلی شیرازی
بیمار غمت را بجز از صبر دوا نست
صبرست دوای من و دردا که مرا نیست
از هیچ طرف راه ندارم که ز زلفت
بر هیچ طرف نیست که دامی ز بلا نیست
عشقست میان دل و جان من وبی عشق
حقا که میان دل و جان هیچ صفا نیست
ای رفته به خشم ار غرضت قصد دل ماست
بازآ که مرا جز سر تسلیم و رضا نیست
از هرکه دوای دل "سلمان" طلبیدم
گفتا: چه کنم چاره؟ چو در دست دوا نیست
اشکها آهسته ملغزند بر رخسار زردم
آرزو دارم روم جایی که دیگر بر نگردم
شاه مرغان چمن بودم ولی چون بوم بیدل
ناله ای گر داشتم در گوشه ی ویرانه کردم
روز وشبها رهسپر گشتند و افزودند دائم
شامها داغی به داغم روزها دردی به دردم
عهد کردم این پریشانی دگر با کس نگویم
گفت آخر با تو دردم اشک گرم و آه سردم
میروی و میروم پیمانه گیرم تا ندانم
من که بودم؟ یا چه بودم؟ یا چه هستم؟ یا چه کردم؟
عماد خراسانی
منم مرغ اسیری مضطرب از بیم جان خود
نه ذوق دانه دارم نه امید آشیان خود
دل از امّید وصل و بیم هجران کرده ام فارغ
نشسته گوشه ای وارسته از سود و زیان خود
به باغ روزگار آن خودستا مرغ کهنسالم
که خود میبینم و خود میسرایم داستان خود
نظیری نیشابوری
ای دل آن زلف ز کف برده قرار من و تو
شود آشفته از این پس همه کار من و تو
شد قرار اینکه دگر در پی خوبان نرویم
آخر ای دل چه شد آن عهد و قرار من و تو؟
سر کویی که محال است رسد پای خیال
مشکل آنجا فتد ای باد، گذار من و تو
شکوه از خار تو داری و من از جور رقیب
بلبلا نیست عبث ناله ی زار من و تو
ناز کن ناز نگارا که دهم جان به نیاز
زآنکه در عشق جز این نیست شعار من و تو
در خمار از می حسنی تو من از می عشق
کو شرابی که کند دفع خمار من و تو؟
کی رسیم ای دل گمگشته به سر منزل عشق
که فتاده ست در این مرحله بار من و تو
کیست؟؟
که تنها آروزی همیشگی اش در این جهان این باشد...
که تنها چیزی را که از این جهان آرزو می کند از دست بدهد؟؟
در این عالم یکی مسجد یکی میخانه میسازد
بلی در خورد همّت هرکسی کاشانه میسازد
خوشا بر حال مهمانی که با بسیاری نعمت
دلش با نعمت دیدار صاحبخانه میسازد
مگر از هوشیاری چون به بزم می کشان رفتی
که مستت ساقی مجلس به یک پیمانه میسازد
به دست عاشقان اندازدم عشقت اگر گیتی
ز خاک من سبو با سبحه ی صد دانه میسازد
تو چون با چشم از حال کسان عبرت نمیگیری
از آن گوش تو چون اصفال با افسانه میسازد
اگر "رنجی" به هجرش با امید وصل میسازد
نمیدانم به من میسازد آن گل یا نمیسازد
هادی رنجی
درون سینه ام این نیم جان کز بهر ماهی بود
به یک نظّاره بیرون رفت پنداری که آهی بود
کسم در هیچ گلشن ره نداد امشب ز بدبختی
گذشت آنهم که این دیوانه را آرامگاهی بود
به آب چشم من رحمی کن آخر این همان چشم است
که بر خورشید رخسار تواش روزی نگاهی بود
فتادم در تظلم روز جولان بر سر راهش
نگفت آن بیوفا کان آدمی یا برگ کاهی بود
"فغانی" از سموم هجر در دشت فنا افتاد
نشد پیدا نشان و نام او گویا گیاهی بود
بابافغانی شیرازی
نمیتوان به تو شرح بلای هجران کرد
فتاده ام به بلایی که شرح نتوان کرد
بلای هجر تو مشکل بود خوش آن بیدل
که مرد پیش تو و کار بر خود آسان کرد
"هلالی" از دل مجروح من چه میپرسی؟
خرابه ای که تو دیدی، فراق ویران کرد
به کدام دل توانم که رخ تو باز بینم؟
که به دست غیر دستت به هزار ناز بینم
لب تلخ جام خوشتر ز دهان نوشخندی
که به کام دیگرانش پی بوسه باز بینم
من و کوی می فروشان که ز التفات ساقی
لب بوسه خواه خود را ز تو بی نیاز بینم
به کدام در نهم سر؟ که بر آستان این در
به صفای دل جهانی همه در نماز بینم
دل پاکباز مارا به پریوشی چه حاجت؟
که به کار دیگرانش دل کارساز بینم