821

گرچه دوری میکنم بی صبر و آرامم هنوز

مینمایم اینچنین وحشی ولی رامم هنوز

باورش می آید از من دعوی وارستگی

خود نمیداند که چون آورده در دامم هنوز

اول عشق و مرا صد نقش و حیرت در ضمیر

این خود آغازست تا خود چیست انجامم هنوز

من به صد لطف از تو ناخرسند و محروم این زمان

از لبت آورده صد دشنام پیغامم هنوز

صبح و شام از پی دوانم روز تا شب منتظر

همرهی با او میسر نیست یک گامم هنوز

من سراپا گوش کاینک میگشاید لب به عذر

او خود اکنون رنجه میدارد به دشنامم هنوز

"وحشی" این پیمانه نستانی که زهر قاتل است

باورت گر نیست دردی هست در جانم هنوز

وحشی بافقی

812

عشق گو بی عزتم کن عشق و خواری گفته اند

عاشقی را مایه ی بی اعتباری گفته اند

کوه محنت بر دلم نه منتت بر جان من

عاشقی را رکن اعظم بردباری گفته اند

زیستن فرع است "وحشی" اصل پاس دوستی است

جان و سر سهل است اول حفظ یاری گفته اند

وحشی بافقی

809

دلی کز عشق گردد گرم آزردن نمیداند

چراغی را که این آتش بود مردن نمیداند

دلی دارم که هرچندش بیازاری نیازارد

نه دل سنگست پنداری که آزردن نمیداند

بخند ای گل کز آب چشم "وحشی" پرورش داری

که هرگل کو ببار آورد پژمردن نمیداند

وحشی بافقی

806

هیچکس چشم به سوی من بیمار نکرد

که به جان دادن من گریه ی بسیار نکرد

که مرا در نظر آورد که از مایه ی ناز

چین بر ابرو نزد و روی بدیوار نکرد؟

هیچ سنگین دل بی رحم بغیر از تو نبود

که سرود غم من در دل او کار نکرد

روز مردم ز تو "وحشی" گله ها داشت ولی

رفت از کار زبان وی و اظهار نکرد

وحشی بافقی

793

از تندی خوی تو گهی یاد نکردم

کز درد ننالیدم و فریاد نکردم

پیش که رسیدم که ز اندوه جدایی

نگریستم و حرف تو بنیاد نکردم

با اینهمه بیداد که دیدم ز تو هرگز

دادی نزدم ناله و فریاد نکردم

گفتی چه کس است این؟ چه کسم؟ آنکه ز جورت

جان دادم و آه از دل ناشاد نکردم

"وحشی" منم آن صید که از پا ننشستم

تا جان هدف ناوک صیاد نکردم

وحشی بافقی

549

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست ترا

خبر از سرزنش خار جفا نیست ترا

رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست ترا

التفاتی به اسیران بلا نیست ترا

ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست ترا

با اسیر غم خود رحم چرا نیست ترا

فارغ از عاشق غمناک نمی‌باید بود

جان من اینهمه بی باک نمی‌یابد بود

همچو گل چند به روی همه خندان باشی

همره غیر به گلگشت گلستان باشی

هر زمان با دگری دست و گریبان باشی

زان بیندیش که از کرده پشیمان باشی

جمع با جمع نباشند و پریشان باشی

یاد حیرانی ما آری و حیران باشی

ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد؟

به جفا سازد و صد جور برای تو کشد

شب به کاشانه‌ی اغیار نمی‌باید بود

غیر را شمع شب تار نمی‌باید بود

همه جا با همه کس یار نمی‌باید بود

یار اغیار دل‌آزار نمی‌باید بود

تشنه‌ی خون من زار نمی‌باید بود

تا به این مرتبه خونخوار نمی‌باید بود

من اگر کشته شوم باعث بدنامی تست

موجب شهرت بی باکی و خودکامی تست

دیگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد

جز تو کس در نظر خلق مرا خوارنکرد

آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد

هیچ سنگین دل بیدادگر این کار نکرد

این ستمها دگری با من بیمار نکرد

هیچکس اینهمه آزار من زار نکرد

گر ز آزردن من هست غرض مردن من

مردم آزار مکش از پی آزردن من

جان من سنگدلی ، دل به تو دادن غلط است

بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است

چشم امید به روی تو گشادن غلط است

روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است

رفتن اولاست ز کوی تو ، ستادن غلط است

جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است

تو نه آنی که غم عاشق زارت باشد

چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشد

مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست

عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست

از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست

خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست

از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست

چه توان کرد پشیمانم و تدبیری نیست

شرح درماندگی خود به که تقریر کنم

عاجزم چاره‌ی من چیست چه تدبیر کنم

نخل نوخیز گلستان جهان بسیار است

گل این باغ بسی ، سرو روان بسیار است

جان من همچو تو غارتگر جان بسیار است

ترک زرین کمر موی میان بسیار است

با لب همچو شکر تنگ دهان بسیار است

نه که غیر از تو جوان نیست، جوان بسیار است

دیگری اینهمه بیداد به عاشق نکند

قصد آزردن یاران موافق نکند

مدتی شد که در آزارم و می‌دانی تو

به کمند تو گرفتارم و می‌دانی تو

از غم عشق تو بیمارم و می‌دانی تو

داغ عشق تو به جان دارم و می‌دانی تو

خون دل از مژه می‌بارم و می‌دانی تو

از برای تو چنین زارم و می‌دانی تو

از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز

از تو شرمنده یک حرف نبودم هرگز

مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت

دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت

گوشه‌ای گیرم و من بعد نیایم سویت

نکنم بار دگر یاد قد دلجویت

دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت

سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت

بشنو پندی و مکن قصد دل‌آزرده‌ی خویش

ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده‌ی خویش

چند صبح آیم و از خاک درت شام روم

از سر کوی تو خودکام به ناکام روم

صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم

از پیت آیم و با من نشوی رام روم

دور دور از تو من تیره سرانجام روم

نبود زهره که همراه تو یک گام روم

کس چرا اینهمه سنگین دل و بدخو باشد؟

جان من این روشی نیست که نیکو باشد

از چه با من نشوی یار چه می‌پرهیزی

یار شو با من بیمار چه می‌پرهیزی

چیست مانع ز من زار چه می‌پرهیزی

بگشا لعل شکر بار چه می‌پرهیزی

حرف زن ای بت خونخوار چه می‌پرهیزی

نه حدیثی کنی اظهار چه می‌پرهیزی

که ترا گفت به ارباب وفا حرف مزن؟

چین بر ابرو زن و یک بار به ما حرف مزن؟

درد من کشته‌ی شمشیر بلا می‌داند

سوز من سوخته داغ جفا می‌داند

مسکنم ساکن صحرای فنا می‌داند

همه کس حال من بی سر و پا می‌داند

پاکبازم همه کس طور مرا می‌داند

عاشقی همچو منت نیست خدا می‌داند

چاره‌ی من کن و مگذار که بیچاره شوم

سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم

از سر کوی تو با دیده تر خواهم رفت

چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت

تا نظر می‌کنی از پیش نظر خواهم رفت

گر نرفتم ز درت شام ، سحر خواهم رفت

نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت

نیست بازآمدنم باز اگر خواهم رفت

از جفای تو من زار چو رفتم ، رفتم

لطف کن لطف که این بار چو رفتم ، رفتم

چند در کوی تو با خاک برابر باشم

چند پا مال جفای تو ستمگر باشم

چند پیش تو ، به قدر از همه کمتر باشم

از تو چند ای بت بدکیش مکدر باشم

می‌روم تا به سجود بت دیگر باشم

باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم

خود بگو کز تو کشم ناز و تغافل تا کی؟

طاقتم نیست از این بیش تحمل تا کی؟

سبزه ی دامن نسرین ترا بنده شوم

ابتدای خط مشکین ترا بنده شوم

چین بر ابرو زدن و کین ترا بنده شوم

گره ابروی پرچین ترا بنده شوم

حرف ناگفتن و تمکین ترا بنده شوم

طرز محبوبی و آیین ترا بنده شوم

الله ، الله ، ز که این قاعده اندوخته‌ای؟

کیست استاد تو اینها ز که آموخته‌ای؟

اینهمه جور که من از پی هم می‌بینم

زود خود را به سر کوی عدم می‌بینم

دیگران راحت و من اینهمه غم می‌بینم

همه کس خرم و من درد و الم می‌بینم

لطف بسیار طمع دارم و کم می‌بینم

هستم آزرده و بسیار ستم می‌بینم

خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر

حرف آزرده درشتانه بود ، خرده مگیر

آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم

از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم

پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم

همه جا قصه‌ی درد تو روایت نکنم

دیگر این قصه بی حد و نهایت نکنم

خویش را شهره‌ی هر شهر و ولایت نکنم

خوش کنی خاطر "وحشی" به نگاهی سهل است

سوی تو گوشه چشمی ز تو گاهی سهل است

وحشی بافقی

535

آخر ای بیگانه خو ناآشنایی اینهمه؟

تا به این غایت مروت بیوفایی اینهمه؟

جسم و جانم را زهم پیوند بگسستی بس است

با ضعیفی همچو من زور آزمایی اینهمه؟

استخوانم سوده شد از روی خویشم شرم باد

بر زمین از آرزو رخساره سایی اینهمه؟

هر که بود از وصل شد دلگیر و هجر ما همان

نیست ما را طاقت و تاب جدایی اینهمه

وحشی" این دریوزه‌ی دیدار دولت تا به کی"

عرض خود بردی چه وضعست این گدایی اینهمه؟

وحشی بافقی

534

خوشا در پای او مردن خدایا بخت آنم ده

نشان اینچنین بختی کجا یابم نشانم ده

نثاری خواهم ای جان آفرین شایسته‌ی پایش

پر از نقد وفا و مهر یک گنجینه‌ جانم ده

سخن بسیار و فرصت کم خدایا وصل چون دادی

نمی‌بخشی اگر طول زمان طی لسانم ده

سگ خواری کش عشقم به گردن طوق خرسندی

اگر خوان امیدی گستری یک استخوانم ده

من و آزردگی از عشق و عشق چون تویی حاشا

گرت باور نمی‌داری به دست امتحانم ده

من آن خمخانه پردازم که بدمستی نمی‌دانم

الا ای ساقی دوران می از رطل گرانم ده

یکی طومار در دست و در او احوال من "وحشی"

اگر فرصت شود گاهی به یار نکته دانم ده

وحشی بافقی

532

ز کویت رخت بربستم نگاهی زاد راهم کن

به تقصیر عنایت یک تبسم عذر خواهم کن

ره آوارگی در پیش و از پی دیده‌ی حسرت

وداعی نام نه این را و چشمی بر نگاهم کن

ز کوی او که کار پاسبان کعبه می‌کردم

خدایا بی ضرورت گر روم سنگ سیاهم کن

بخوان ای عشق افسونی و آن افسون بدم بر من

مرا بال و پری ده مرغ آن پرواز گاهم کن

به کنعانم مبر ای بخت من یوسف نمی‌خواهم

ببرآنجا که کوی اوست در زندان و چاهم کن

ز سد فرسنگ از پشت حریفان جسته پیکانم

مرو نزدیک او "وحشی" حذر از تیر آهم کن

وحشی بافقی

531

کاری مکن که رخصت آه سحر دهم

وین تند باد را به چراغ تو سردهم

آبم ز جوی تیغ تغافل مده ، مباد

نخلی شوم که خنجر الماس بردهم

سیلی ز دیده خواهدم آمد دل شبی

اولی تر آنکه من همه کس را خبر دهم

کشتی نوح چیست چو توفان گریه شد

هرتخته زان سفینه به موجی دگر دهم

لرزد دلم که خانه حسنت کند سیاه

گر اندک اختیار به دود جگر دهم

افسردگی بس است که باد خزان شود

آه ار به بوستان جمال تو سر دهم

بیداد کیش من متنبه نمی‌شود

"وحشی" من این ندای عبث چند دردهم

وحشی بافقی

530

ما چون ز دری پای کشیدیم، کشیدیم

امید ز هر کس که بریدیم ، بریدیم

دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند

از گوشه‌ی بامی که پریدیم ، پریدیم

رم دادن صید خود از آغاز غلط بود

حالا که رماندی و رمیدیم ، رمیدیم

کوی تو که باغ ارم روضه‌ی خلد است

انگار که دیدیم ندیدیم، ندیدیم

صد باغ بهار است و صلای گل و گلشن

گر میوه‌ی یک باغ نچیدیم ، نچیدیم

سرتا به قدم تیغ دعاییم و تو غافل

هان واقف دم باش رسیدیم، رسیدیم

"وحشی" سبب دوری و این قسم سخنها

آن نیست که ما هم نشنیدیم ، شنیدیم

وحشی بافقی

529

وه که دامن می‌کشد آن سرو ناز از من هنوز

ریخت خونم را و دارد احتراز از من هنوز

ناز بر من کن که نازت می‌کشم تا زنده‌ام

نیم جانی هست و می‌آید نیاز ازمن هنوز

آنچنان جانبازیی کردم به راه او که خلق

سالها بگذشت و می‌گویند باز از من هنوز

سوختم صد بار پیش او سراپا همچو شمع

پرسد اکنون باعث سوز و گداز از من هنوز

همچو "وحشی" گه به تیغم می‌نوازد گه به تیر

مرحمت نگرفته باز آن دلنواز از من هنوز

وحشی بافقی

527

مرا وصلی نمی‌باید من و هجر و ملال خود

صلا زن هر که را خواهی تو دانی و وصال خود

نخواهد بود حال هیچ عاشق همچو حال من

تو گر خود را گذاری با تقاضای جمال خود

ز من شرمنده‌ای از بسکه کردی جور می‌دانم

ز پرکاری زمن پنهان نمایی انفعال خود

زبان خوبست اما بی‌زبانی چون زبان من

که گردد لال هر گه شرح باید کرد حال خود

کدام از من بهند این پاک دامان عاشقان تو

قراری داده خواهی بود ما را در خیال خود

چه یاری خوب پیدا کرد نزدیکست کز غصه

به دست خود کنم این چشم و سازم پایمال خود

نمی‌گفتم مشو پروانه‌ی شمع رخش "وحشی"

چو نشنیدی نصیحت این زمان می‌سوز بال خود

وحشی بافقی

526

ملول از زهد خویشم ساکن میخانه خواهم شد

حریف ساغر و هم مشرب پیمانه خواهم شد

اگر بیند مرا طفلی به این آشفتگی داند

که از عشق پری رخساره‌ای دیوانه خواهم شد

شدم چون رشته‌ی‌ای از ضعف و دارم شادمانیها

که روزی یار، با آن گوهر یکدانه خواهم شد

به هر جا می‌رسم افسانه‌ی عشق تو می‌گویم

به این افسانه گفتن عاقبت افسانه خواهم شد

مگو "وحشی" کجا می‌باشد و منزل کجا دارد

کجا باشم مقیم گوشه‌ی ویرانه خواهم شد

وحشی بافقی

524

کجا در بزم او جای چو من دیوانه‌ای باشد؟

مقام همچو من دیوانه ای ، ویرانه‌ای باشد

چو مجنون تازه سازم داستان عشق و رسوایی

که اینهم در میان مردمان افسانه‌ای باشد

من و شمعی که باشد قدر عاشق آنقدر پیشش

که چون خود را بسوزد کمتر از پروانه‌ای باشد

میان آشنایان هر چه می‌خواهی بکن با من

ولی خوارم مکن چندین اگر بیگانه‌ای باشد

مگو "وحشی" کجا می‌باشد ای سلطان مهرویان

کجا باشد مقامش؟ گوشه‌ی میخانه‌ای باشد

وحشی بافقی

522

قدر اهل درد صاحب درد می‌داند که چیست

مرد صاحب درد، درد مرد، می‌داند که چیست

هر زمان در مجمعی گردی چه دانی حال ما

حال تنها گرد، تنها گرد، می‌داند که چیست

رنج آنهایی که تخم آرزویی کشته‌اند

آنکه نخل حسرتی پرورد می‌داند که چیست

آتش سردی که بگدازد درون سنگ را

هرکرا بودست آه سرد، می‌داندکه چیست

بازی عشقست کاینجا عاقلان در شش درند

عقل کی منصوبه‌ی این نرد می‌داند که چیست

قطره‌ای از باده‌ی عشقست صد دریای زهر

هر که یک پیمانه‌ی زین می‌خورد، می‌داند که چیست

"وحشی" آنکس را که خونی چند رفت از راه چشم

علت آثار روی زرد می‌داند که چیست

وحشی بافقی

521

ای دیده ، دشتبان نگاهت به راه کیست؟

در خاطرت سواری طرز نگاه کیست؟

خوش پر فرح زمینی و خرم گذرگهیست

آنجا که جلوه می‌کند و جلوه گاه کیست؟

سر کرد ناز و فتنه و عالم فرو گرفت

شاه کدام عرصه گذشت این سپاه کیست؟

خوش کشوری که او علم داد می‌زند

ای من گدای کشور او پادشاه کیست؟

"وحشی" نهفته نیست که آن گرم رو که بود

این آتش نهفته که زد شعله آه کیست؟

وحشی بافقی

518

یارب مه مسافر من همزبان کیست ؟

با او که شد حریف و کنون همعنان کیست ؟

ماهی که چرخ ساخت به دستان ز من جدا

تا با که ، دوست گشته و همداستان کیست ؟

تا همچو ماه خیمه به سر منزل که زد

وز مهر با که دم زند و مهربان کیست ؟

آن مه کزو رسید فغانم به گوش چرخ

یارب نهاده گوش به سوی دهان کیست ؟

"وحشی" همین نه جان تو فرسوده شد ز غم

آنک از غم فراق نفرسود جان کیست ؟

وحشی بافقی

516

بهر دلم که درد کش و داغدار تست

داروی صبر باید و آن در دیار تست

یک بار نام من به غلط بر زبان نراند

ما را شکایت از قلم مشکبار تست

بر پاره کاغذی دو سه مدی توان کشید

دشنام و هر چه هست غرض یادگار تست

تو بی‌وفا چه باز فراموش پیشه‌ای

بیچاره آن اسیر که امیدوار تست

هان این پیام وصل که اینک روانه است

جانم به لب رسیده که در انتظار تست

مجنون هزار نامه‌ی ز لیلی زیاده داشت

"وحشی" که همچو یار فراموشکار تست

وحشی بافقی

513

تا مقصد عشاق رهی دور و دراز است

یک منزل از آن بادیه‌ی عشق مجاز است

در عشق اگر بادیه‌ای چند کنی طی

بینی که در این ره چه نشیب و چه فراز است

صد بلعجبی هست همه لازمه عشق

از جمله یکی قصه‌ی محمود و ایاز است

عشق است که سر در قدم ناز نهاده

حسن است که می‌گردد و جویای نیاز است

این زاغ عجب چیست که کبک دریش را

رنگینی منقار ز خون دل باز است

این مهره‌ی مومی که دل ماست چه تابد

با برق جنون کاتش یاقوت گداز است

"وحشی" تو برون مانده‌ای از سعی کم خویش

ورنه در مقصود به روی همه باز است

وحشی بافقی

511

در ره پر خطر عشق بتان بیم سر است

بر حذر باش در این راه که سر در خطر است

پیش از آنروز که میرم جگرم را بشکاف

تا ببینی که چه خونها ز توام در جگر است

چه کنم با دل خودکام بلا دوست که او

میرود بیشتر آنجا که بلا بی‌سپر است

شمع سرگرم به تاج سرخویش است چرا

با چنین زندگیی کز سر شب تا سحر است

چند گویند به "وحشی" که نهان کن غم خویش

از که پوشد غم خود چون همه کس را خبر است

وحشی بافقی

508

لطف پنهانی او در حق من بسیار است

گر به ظاهر سخنش نیست، سخن بسیار است

فرصت دیدن گل آه که بسیار کمست

و آرزوی دل مرغان چمن بسیار است

دل من در هوس سرو و سمن رخساریست

ورنه برطرف چمن سرو و سمن بسیار است

یار ساقی شد و صد توبه به یک حیله شکست

حیله انگیزی آن عهد شکن بسیار است

"وحشی" از من مطلب صبر بسی در غم دوست

اندکی گر بودم صبر ز من بسیار است

وحشی بافقی

506

ز شبهای دگر دارم تب غم بیشتر امشب

وصیت می‌کنم باشید از من با خبر امشب

مباشید ای رفیقان امشبِ دیگر ز من غافل

که از بزم شما خواهیم بردن درد سر امشب

مگر در من نشان مرگ ظاهر شد؟ که می‌بینم

رفیقان را نهانی آستین بر چشم تر امشب

مکن دوری خدا را از سر بالینم ای همدم

که من خود را نمی‌بینم چو شبهای دگر امشب

شرر در جان "وحشی" زد غم آن یار سیمین تن

ز وی غافل مباشید ای رفیقان تا سحر امشب

وحشی بافقی

503

پاک ساز از غیر دل ، وز خود تهی شو چون حباب

گر سبک روحی توانی خیمه زد بر روی آب

خودنمایی کی کند آن کس که واصل شد به دوست؟

چون نماید مه؟ چو گردد متصل با آفتاب

کی دهد در جلوه گاه دوست عاشق راه غیر

دم مزن از عشق اگر ره می‌دهی بر دیده خواب

نیست بر ذرات یکسان پرتو خورشید فیض

لیک باید جوهر قابل که گردد لعل ناب

وحشی از دریای رحمت گر دهندت رشحه‌ای

گام بر روی هوا آسان زنی همچون سحاب 

وحشی بافقی

492

دلم را بود از آن پیمان گسل امید یاریها

به نومیدی کشید آخر همه امیدواریها

رقیبان را ز وصل خویش تا کی معتبر سازی

مکن جانا که هست این موجب بی اعتباریها

به اغیار از تو این گرم اختلاطیها که من دیدم

عجب نبود اگر چون شمع دارم اشکباریها

به سد خواری مرا کشتی وفا داری همین باشد

نکردی هیچ تقصیر، از تو دارم شرمساریها

شب غم کشت ما را یاد باد آن روز خوش "وحشی"

که می‌کرد از طریق مهر ما را غمگساریها

وحشی بافقی

489

از کاه ، کهربا بگریزد به بخت ما

خنجر به جای برگ برآرد درخت ما

الماس ریزه شد نمک سوده‌ی حکیم

در زخم بستن جگر لخت لخت ما

با اینهمه خجالت و ذلت که می‌کشم

از هم فرو نریخت زهی روی سخت ما

زورق گران و لجه خطرناک موجه صعب

ای ناخدا نخست بینداز رخت ما

"وحشی" تو بودی و من و دل، شاه وقت خویش

آتش فکند شعله‌ی گلخن به تخت ما

وحشی بافقی

486

چیست قصد خون من آن ترک کافر کیش را؟

ای مسلمانان نمی‌دانم گناه خویش را

ای که پرسی موجب این ناله‌های دلخراش

سینه‌ام بشکاف تا بینی درون خویش را

گر به بدنامی کشد کارم در آخر دور نیست

من که نشنیدم در اول پند نیک اندیش را

لطف خوبان گرچه دارد ذوق بیش از بیش، لیک

حالتی دیگر بود بیداد بیش از بیش را

حد "وحشی" نیست لاف عشق آن سلطان حسن

حرف باید زد به حد خویشتن درویش را

وحشی بافقی

484

آه ، تاکی ز سفر باز نیایی؟ بازآ

اشتیاق تو مرا سوخت کجایی؟ بازآ

شده نزدیک که هجران تو، مارا بکشد

گرهمان بر سرخونریزی مایی ، بازآ

کرده‌ای عهد که بازآیی و ما را بکشی

وقت آنست که لطفی بنمایی، بازآ

رفتی و باز نمی‌آیی و من بی تو به جان

جان من اینهمه بی رحم چرایی؟ بازآ

"وحشی" از جرم همین کز سر آن کو رفتی

گرچه مستوجب صد گونه جفایی، بازآ

وحشی بافقی

481

به یک پرواز بی هنگام کردم مبتلا خود را

نه دستی داشتم بر سر، نه پایی داشتم در گل

به دست خویش کردم اینچنین بی دست و پا خود را

چنان از طرح وضع ناپسند خود گریزانم

که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را

گر این وضع است می‌ترسم که با چندین وفاداری

شود لازم که پیشت وانمایم بیوفا خود را

چو از اظهار عشقم خویش را بیگانه می‌داری

نمی‌بایست کرد اول به این حرف آشنا خود را

ببین "وحشی" که در خوناب حسرت ماند پا در گل

کسی کو بگذراندی تشنه از آب بقا خود را

وحشی بافقی

448

دگر آن شبست امشب که ز پی سحر ندارد

من و باز آن دعاها که یکی اثر ندارد

من و زخم تیز دستی که زد آنچنان به تیغم

که سرم فتاده برخاک و تنم خبر ندارد

همه زهر خورده پیکان خورم و رطب شمارم

چه کنم که نخل حرمان به از این ثمر ندارد

ز لبی چنان که بارد شکرش ز شکرستان

همه زهر دارد اما چه کند شکر ندارد

به هوای باغ مرغان همه بالها گشاده

به شکنج دام مرغی چه کند که پر ندارد

بکش و بسوز و بگذر منگر به این که عاشق

بجز این که مهر ورزد گنهی دگر ندارد

می وصل نیست "وحشی" به خمار هجر خو کن

که شراب ناامیدی غم درد سر ندارد

وحشی بافقی

388

چرا ستمگر من با کسی جفا نکند؟

جفای او همه کس میکشد، چرا نکند؟

فغان ز سنگدل من که خون صد مظلوم

به ظلم ریزد و اندیشه از خدا نکند

چه غصه ها که نخوردم ز آشنایی تو

خدا تو را به کسی یا رب آشنا نکند

کدام سنگدل از درد من خبر دارد؟

که با وجود دل سخت گریه ها نکند؟

کشیده جام و سر بیگنه کشی دارد

عجب که بر نکشد تیغ و قصد ما نکند

بجای خویش نیاید مرا چو "وحشی" دل

اگر ز تیر تو پیکان به سینه جا نکند

وحشی بافقی

210

به مجنون گفت روزی عیب جویی

که پیدا کن به از لیلی نکویی


که لیلی گرچه در چشم تو حوریست

به هر جزئی ز حسن وی قصوریست


ز حرف عیب جو مجنون بر آشفت

در آن آشفتگی خندان شد و گفت


اگر در دیده ی مجنون نشینی

بغیر از خوبی لیلی نبینی


تو کی دانی که لیلی چون نکوییست؟

کزو چشمت همین بر زلف و موییست


تو قد بینی و مجنون جلوه ی ناز

تو چشم و او نگاه ناوک انداز


تو مو بینی و مجنون پیچش مو

تو ابرو او اشارتهای ابرو


دل مجنون ز شکر خنده خون است

تو لب میبینی و دندان که چونست

وحشی بافقی

23

کوهکن بر یاد شیرین و لب جان پرورش

جان شیرین داد و غیر از تیشه نامد بر سرش

آنکه مشت استخوانی بود بگذر سوی او

تا ببینی ز آتش هجران کفن خاکسترش

جمله از خاک درش خیزند روز رستخیز

بسکه بیماران غم مردند بر خاک درش

دست برخنجر خرامان می‌رود آن ترک مست

مانده چشم حسرت خلقی به دست و خنجرش

فکر زلفت از سر وحشی سر مویی نرفت

گر چه مویی گشت از زلف تو جسم لاغرش

وحشی بافقی

22

دوستان شرح پريشانى من گوش كنيد

داستان غم پنهانى من گوش كنيد

قصه ی بی‏ سر و سامانى من گوش كنيد

گفت‏گوى من و حيرانى من گوش كنيد

شرح اين آتش جان‏سوز نگفتن تا كى

سوختم، سوختم اين راز نهفتن تا كى

روزگارى من و دل ساكن كويى بوديم

ساكن كوى بت عربده‏ جويى بوديم

عقل و دين باخته، ديوانه ی ‏رويى بوديم

بسته ی سلسله ی سلسله‏ مويى بوديم

كس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود

يك گرفتار از اين جمله كه هستند نبود

نرگس غمزه‏ زنش، اين‏همه بيمار نداشت

سنبل پرشكنش، هيچ گرفتار نداشت

اين همه مشترى و گرمى بازار نداشت

يوسفى بود ولى هيچ خريدار نداشت

اول آن كس كه خريدار شدش من بودم

باعث گرمى بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبى و رعنايى او

داد رسوايى من، شهرت زيبايى او

بس‏كه دادم همه‏ جا شرح دلارايى او

شهر پرگشت ز غوغاى تماشايى او

اين زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

كى سر برگ من بى‏سر و سامان دارد

چاره اين است و ندارم به از اين راى دگر

كه دهم جاى دگر دل به دل‏ آراى دگر

چشم خود فرش كنم زير كف پاى دگر

بر كف پاى دگر بوسه زنم جاى دگر

بعد از اين راى من اين است و همين خواهد بود

من بر اين هستم و البته چنين خواهد بود

پيش او يار نو و يار كهن هر دو يكى است

حرمت مدعى و حرمت من هر دو يكى است

قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دو يكى است

نغمه ي بلبل و غوغاى زغن هر دو يكى است

اين ندانسته كه قدر همه يكسان نبود

زاغ را مرتبه ي مرغ خوش‏ الحان نبود

چون چنين است پى كار دگر باشم به

چند روزى پى دلدار دگر باشم به

عندليب گل رخسار دگر باشم به

مرغ خوش نغمه ی گلزار دگر باشم به

نوگلى كو كه شوم بلبل دستان سازش

سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

آنكه بر جانم از او دم به‏ دم آزارى هست

میتوان يافت كه بر دل ز منش بارى هست

از من و بندگى من اگرش عارى هست

بفروشد كه به هر گوشه خريدارى هست

به وفادارى من نيست در اين شهر كسى

بنده‏ اى همچو مرا هست خريدار بسى

مدتى در ره عشق تو دويديم بس است

راه صد باديه ی درد بريديم بس است

قدم از راه طلب باز كشيديم بس است

اول و آخر اين مرحله ديديم بس است

بعد از اين ما و سر كوى دل‏ آراى دگر

با غزالى به غزل‏خوانى و غوغاى دگر

تو مپندار كه مهر از دل محزون نرود

آتش عشق به جان افتد و بيرون نرود

وين محبت به صد افسانه و افسون نرود

چه گمان غلط است اين، نرود چون نرود

چند كس از تو و ياران تو آزرده شود

دوزخ از سردى اين طايفه افسرده شود

اى پسر چند به كام دگرانت بينم

سرخوش و مست ز جام دگرانت بينم

مايه ی عيش مدام دگرانت بينم

ساقى مجلس عام دگرانت بينم

تو چه دانى كه شدى يار چه بی باكى چند

چه هوسها كه ندارند هوسناكى چند

يار اين طايفه ی خانه‏ برانداز مباش

از تو حيف است به اين طايفه دمساز مباش

میشوى شهره به اين فرقه هم‏آواز مباش

غافل از لعب حريفان دغا باز مباش

به كه مشغول به اين شغل نسازى خود را

اين نه كارى است مبادا كه ببازى خود را

در كمين تو بسى عيب شماران هستند

سينه پردرد ز تو كينه‏ گذاران هستند

داغ بر سينه ز تو سينه فكاران هستند

غرض اين است كه در قصد تو ياران هستند

باش مردانه كه ناگاه قفايى نخورى

واقف كشتى خود باش كه پايى نخورى

گرچه از خاطر "وحشى" هوس روى تو رفت

وز دلش آرزوى قامت دلجوى تو رفت

شد دل‏ آزرده و آزرده‏ دل از كوى تو رفت

با دل پر گله از ناخوشى خوى تو رفت

حاش للّه كه وفاى تو فراموش كند

سخن مصلحت ‏آميز كسان گوش كند

وحشی بافقی