73

چون غبار ره گرفتم دامن هر رهگذاری

شاید از ره بگذری بر دامنت افتد غباری

گفته بودی صبر کن تا یکشب امّیدت بر آید

وه که در امّید یکشب صبر کردم روزگاری

زهر جانسوز بلا در مشرب امّیدواران

شهد باشد گر به امّیدی رسد امّیدواری

سالها دلخسته از بار غم ایام بودم

ای غمت نازم که از دوش دلم برداشت باری

تا ترا سر سبز و خرم بنگرم ای سرو سرکش

از سرشک دیده در پایت گشودم جویباری

خسته شد بال و پرم بس در بیابانها دویدم

کاش منهم آشیانی داشتم بر شاخساری

ایمن از باد خزان باشد گلستان محبت

تا در آن سر میکشد چون لاله هر سو داغداری

تا بداند سختی حال "جلی" را در فراقش

کاش یکشب مبتلا میشد به درد انتظاری

ابوتراب جلی

72

همیشه مایه ی رنج و بلا برای منی

از اینقرار تو دل نیستی، بلای منی

صفا چگونه پذیرد میان ما ایدل؟

که من اسیر تو هستم تو مبتلای منی

جدا مشو دمی از پیش دیده ام ای اشک

که یادگار من از یار بیوفای منی

غروب کرده مرا آفتاب عمر ای غم

چه شد که باز تو چون سایه در قفای منی؟

چه وصف گویمت ای سرو بوستان کمال؟

که سرفراز تر از فکر نارسای منی

"جلی" چنان بتو بیگانه وار مینگرد

که کس گمان نکند هرگز آشنای منی

ابوتراب جلی