825
با دگری به رغم من عهد وصال بسته ای
ورنه به روی من چرا در همه سال بسته ای؟
از دهن تو بوسه ای داشتم آرزو ولی
چون طلبم؟ که بر لبم جای سوال بسته ای
اوحدی مراغه ای
با دگری به رغم من عهد وصال بسته ای
ورنه به روی من چرا در همه سال بسته ای؟
از دهن تو بوسه ای داشتم آرزو ولی
چون طلبم؟ که بر لبم جای سوال بسته ای
اوحدی مراغه ای
سوی شکار ای بت رعنا چه میروی؟
شهری خراب توست به صحرا چه میروی؟
گر میروی به شهر که صیدی فتد به دام
اینجا مرا گذاشته تنها چه میروی؟
همراه توست لشکر حسن و سپاه ناز
با صد هزار فتنه و غوغا چه میروی؟
آیینه ای بگیر و تماشای خویش کن
سوی چمن به عزم تماشا چه میروی؟
چون یار وعده کرد "هلالی" به قتل تو
او میکشد، تو بهر تقاضا چه میروی؟
واقف نگشته بودم از بیوفایی تو
تا روز رفتن جان یعنی جدایی تو
دستی ز سینه ی من سوی فلک نبردی
ای ناله سوخت جانم از نارسایی تو
در وادی محبت گمگشتگان شوقیم
ای کوکب هدایت کو روشنایی تو
ای دل که در ره عشق حیران کار خویشی
مشکل رسم به جایی از رهنمایی تو
گفتی: چرا به هر سو از دیده خون گشادی؟
طرفی ست اینکه بستم از آشنایی تو
امشب که باده صاف است آن شوخ هست ساقی
"عاشق" مگو کجا شد آن پارسایی تو؟
شبی در عالم تنهایی خویش
در دل را به غم ها باز کردم
در آن خلوتسرای بی کسیها
خدا را دم به دم آواز کردم
به یاد مادرم اشکی فشاندم
غم دیرینه را آغاز کردم
شنیدم مادرم با ناله میگفت
تورا با گریه ها دمساز کردم
چو قدرم را ندانستی ز دستت
به سوی آسمان پرواز کردم
گرچه دوری میکنم بی صبر و آرامم هنوز
مینمایم اینچنین وحشی ولی رامم هنوز
باورش می آید از من دعوی وارستگی
خود نمیداند که چون آورده در دامم هنوز
اول عشق و مرا صد نقش و حیرت در ضمیر
این خود آغازست تا خود چیست انجامم هنوز
من به صد لطف از تو ناخرسند و محروم این زمان
از لبت آورده صد دشنام پیغامم هنوز
صبح و شام از پی دوانم روز تا شب منتظر
همرهی با او میسر نیست یک گامم هنوز
من سراپا گوش کاینک میگشاید لب به عذر
او خود اکنون رنجه میدارد به دشنامم هنوز
"وحشی" این پیمانه نستانی که زهر قاتل است
باورت گر نیست دردی هست در جانم هنوز
وحشی بافقی
گویند: مردمان غم دیوانه میخورند
دیوانه هم شدیم و غم ما کسی نخورد
چو دل در دیگری بستی نگاهش دار من رفتم
چو رفتی از پی دشمن مرا بگذار من رفتم
کشیدم جور و میگفتم ز وصلت برخورم روزی
چو از وصل تو دشمن بود برخوردار من رفتم
چو دل پیش تو میماند گواهی چند برگیرم
کزین پس با دل گمره ندارم کار من رفتم
ترا چندین که با من بود یاری بندگی کردم
چو دانستم که غیر از من گرفتی یار من رفتم
مرا گفتی که غمخوار تو خواهم شد به دلداری
نگارا بعد از اینم گر تویی غمخوار من رفتم
ندارد "اوحدی" با من سر رفتن ز کوی تو
تو اورا یادگار من نگه میدار من رفتم
اوحدی مراغه ای
نیست کاری به شما مردم فرزانه مرا
واگذارید دمی با دل دیوانه مرا
خود پرستی ز شما دوست پرستی از من
غم جان است شما را غم جانانه مرا
کاش در آتش حسرت بگدازد چون شمع
آنکه در آتش غم سوخت چو پروانه مرا
یاد آن شب که به دیوانگیم قهقهه زد
ریخت آن سلسله ی زلف چو بر شانه مرا
گر نگشتی به مراد دلم ای چرخ مگرد
بی نیاز از تو کند گردش پیمانه مرا
"اطهری" نالم از آن چشم فسونگر؟ حاشا
دل من کرد به دیوانگی افسانه مرا
شکسته شد دل و شادست جان خسته ی ما
که یار نیست جدا از دل شکسته ی ما
چو روز حشر بر آریم سر ز خواب اجل
بروی دوست شود باز چشم بسته ی ما
نشست آتش دل چهره برفروز ای شمع
بود که شعله کشد آتش نشسته ی ما
رمید خواب خوش از چشم ما کجاست خیال؟
که آرمیده شود چشم خواب جسته ی ما
گذشت کوکبه ی صبح وصل و منتظریم
که باز جلوه کند طالع خجسته ی ما
هزار دسته ی گل بسته شد به خون جگر
نظر نکرد به گلهای دسته دسته ی ما
بابافغانی شیرازی
من ز درد تو هلاک و تو دوای دگران
گنج حسن دگران را چه کنم بی رخ تو؟
من برای تو خرابم تو برای دگران
خلوت وصل تو جای دگرانست دریغ
کاش بودم من دلخسته به جای دگران
پیش از این بود هوای دگران در سر من
خاک کویت ز سرم برد هوای دگران
گفتی امروز بلای دگران خواهم شد
روزی من شود ایکاش بلای دگران
دل غمگین "هلالی" به جفای تو خوش است
ای جفاهای تو خوشتر ز وفای دگران
تاج از فرق فلک برداشتن
تا ابد آن تاج بر سر داشتن
در بهشت آرزو ره یافتن
هر نفس شهدی به ساغر داشتن
روز در انواع نعمت ها و ناز
شب بتی چون ماه در بر داشتن
جاودان در اوج قدرت زیستن
ملک عالم را مسخّر داشتن
بر تو ارزانی که مارا خوشتر است
لذت یک لحظه مادر داشتن
به بستر افتم و مردن کنم بهانه ی خویش
به این بهانه مگر آرمت به خانه ی خویش
بسی شبست که در انتظار مقدم تو
چراغ دیده نهادم بر آستانه ی خویش
حسود تنگ نظر گو به داغ غصه بسوز
که هست خاتم مقصود بر نشانه ی خویش
کلید گنج سادت به دست شاه وشیست
که بر فقیر نبندد در خزانه ی خویش
نه مرغ زیرکم ای دهر سنگسارم کن
چرا که برده ام از یاد آشیانه ی خویش
مرو که سوز "فغانی" بگیردت دامن
سحر که یاد کند مجلس شبانه ی خویش
بابافغانی شیرازی
میکنی تا ساز و برگ عیش، وقت رفتن است
میرود تا وا شود گل وقت چیدن میرسد
واعظ قزوینی
عشق گو بی عزتم کن عشق و خواری گفته اند
عاشقی را مایه ی بی اعتباری گفته اند
کوه محنت بر دلم نه منتت بر جان من
عاشقی را رکن اعظم بردباری گفته اند
زیستن فرع است "وحشی" اصل پاس دوستی است
جان و سر سهل است اول حفظ یاری گفته اند
وحشی بافقی
ای دل بیا که نوبت هستی گذشته است
وقت نشاط و باده پرستی گذشته است
از آب زندگی چه حکایت کند کسی؟
با دلشکسته ای که ز هستی گذشته است
خواهی بلند ساز مرا خواه پست کن
کار من از بلندی و پستی گذشته است
دارم چنان خیال که بشکسته ای دلم
ورهم شکست چون تو شکستی گذشته است
بنشین دمی و باقی عمرم عدم شمار
کاین یک دو لحظه تا تو نشستی گذشته است
هم در شرابخانه "فغانی" خراب به
کارش چو از خرابی و مستی گذشته است
بابافغانی شیرازی
عجب صبری خدا دارد،
اگرمن جای اوبودم، همان یک لحظه اول که اول ظلم رامی دیدم ازمخلوق بی وجدان،
جهان راباهمه زیبایی وزشتی،به روی یکدگر ویرانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد،
اگرمن جای اوبودم،که درهمسایۀ صدهاگرسنه،چند بزمی گرم عیش ونوش می دیدم،
نخستین نعره مستانه راخاموش آن دم برلب پیمانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد،
اگرمن جای اوبودم،که می دیدم یکی عریان ولرزان،دیگری پوشیده ازصد جامه رنگین،
زمین وآسمان را واژگون مستانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد،
اگرمن جای اوبودم،نه طاعت می پذیرفتم،نه گوش ازبهراستغفاراین بیدادگرها تیزکرده،
پاره پاره درکف زاهد نمایان تسبیح را صد دانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد،
اگرمن جای اوبودم،برای خاطرتنها یکی مجنون صحراگرد بی سامان،
هزاران لیلی نازآفرین راکو به کوآواره ودیوانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد،
اگرمن جای اوبودم،به گردشمع سوزان دل عشاق سرگردان،
سراپای وجود بی وفای معشوق راپروانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد،
اگرمن جای اوبودم،به عرش کبریایی باهمه صبرخدایی تاکه می دیدم عزیزنابجایی،
بریکی ناروا کرده، خواری می فروشد،
گردش این چرخ راوارونه بی صبرانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد،
اگرمن جای اوبودم،که می دیدم مشوش عارف وعامی،زبرق فتنه ی این علم عالم سوزمردم کش،
بجزاندیشه عشق و وفا،معدوم هرفکری دراین دنیای پرافسانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
چرامن جای اوباشم؟!
همین بهترکه اودرجای خودبنشسته وتاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق رادارد!
وگرنه من به جای اوبودم،یک نفس کی عادلانه سازشی باجاهل وفرزانه می کردم؟!
عجب صبری خدا دارد!
عجب صبری خدا دارد!
دلی کز عشق گردد گرم آزردن نمیداند
چراغی را که این آتش بود مردن نمیداند
دلی دارم که هرچندش بیازاری نیازارد
نه دل سنگست پنداری که آزردن نمیداند
بخند ای گل کز آب چشم "وحشی" پرورش داری
که هرگل کو ببار آورد پژمردن نمیداند
وحشی بافقی
دوشینه کجا بودی و مهمان که بودی؟
دل بی تو بجان بود و تو جانان که بودی؟
این غصه مرا کشت که غمخوار که گشتی؟
این درد مرا سوخت که درمان که بودی؟
با خال سیه مردم چشم که شدی باز؟
با روی چو مه شمع شبستان که بودی؟
من با دل آشفته چه دانم که تو امشب
جمعیت احوال پریشان که بودی؟
دور از تو سیه بود شب تار "هلالی"
ای ماه تو خورشید درخشان که بودی؟
یار باید که غم یار خورد یار کجاست؟
غم دل هست فراوان دل غمخوار کجاست؟
ماه من روشنی دیده ی بیدار منست
یارب آن روشنی دیده ی بیدار کجاست؟
نرگس چشم تو مردم کشی آموخت ولی
چشم او را مژه و غمزه ی خونخوار کجاست؟
شد گرفتار "فغانی" به کمند غم عشق
کس نپرسید که آن صید گرفتار کجاست
بابافغانی شیرازی
هیچکس چشم به سوی من بیمار نکرد
که به جان دادن من گریه ی بسیار نکرد
که مرا در نظر آورد که از مایه ی ناز
چین بر ابرو نزد و روی بدیوار نکرد؟
هیچ سنگین دل بی رحم بغیر از تو نبود
که سرود غم من در دل او کار نکرد
روز مردم ز تو "وحشی" گله ها داشت ولی
رفت از کار زبان وی و اظهار نکرد
وحشی بافقی
هرگز به رخت سیر نگاهی نتوان کرد
وز بیم کسان پیش تو آهی نتوان کرد
روزی که به نایددن رویت گذرانم
شرح غم آن روز،به ماهی نتوان کرد
بابافغانی شیرازی
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
سينه ها جاي محبت، همه از كينه پر است .
هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را ـ
گرم، پاسخ گويد
نيست يك تن كه در اين راه غم آلوده عمر ـ
قدمي، راه محبت پويد
***
خط پيشاني هر جمع، خط تنهائيست
همه گلچين گل امروزند ـ
در نگاه من و تو حسرت بي فردائيست .
***
به كه بايد دل بست ؟
به كه شايد دل بست ؟
نقش هر خنده كه بر روي لبي ميشكفد ـ
نقشه يي شيطانيست
در نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد ـ
حيله پنهانيست .
***
زير لب زمزمه شادي مردم برخاست ـ
هر كجا مرد توانائي بر خاك نشست
پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق ـ
هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
***
خنده ها ميشكفد بر لبها ـ
تا كه اشكي شكفد بر سر مژگان كسي
همه بر درد كسان مينگرند ـ
ليك دستي نبرند از پي درمان كسي
***
از وفا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست ؟
ريشه عشق، فسرد
واژه دوست، گريخت
سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست ؟
***
دست گرمي كه زمهر ـ
بفشارد دستت ـ
در همه شهر مجوی
گل اگر در دل باغ ـ
بر تو لبخند زند ـ
بنگرش، ليك مبوي
لب گرمي كه ز عشق ـ
ننشيند بلبت ـ
به همه عمر، مخواه
سخني كز سر راز ـ
زده در جانت چنگ ـ
بلبت نيز، مگو
چاه هم با من و تو بيگانه است
ني صد بند برون آيد از آن، راز تو را فاش كند
درد دل گر بسر چاه كني
خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند
گر شبي از سر غم آه كني .
***
درد اگر سينه شكافد، نفسي بانگ مزن
درد خود را به دل چاه مگو
استخوان تو اگر آب كند آتش غم ـ
آب شو، « آه » مگو .
***
ديده بر دوز بدين بام بلند
مهر و مه را بنگر
سكه زرد و سپيدي كه به سقف فلك است
سكه نيرنگ است
سكه اي بهر فريب من و تست
سكه ای صد رنگ است
***
ما همه كودك خرديم و همين زال فلك
با چنين سكه زرد ـ
و همين سكه سيمين سپيد ـ
ميفريبد ما را
هر زمان ديده ام اين گنبد خضراي بلند ـ
گفته ام با دل خويش:
مزرع سبز فلك ديدم و بس نيرنگش
نتوانم كه گريزم نفسي از چنگش
آسمان با من و ما بيگانه
زن و فرزند و در و بام و هوا بيگانه
« خويش » در راه نفاق ـ
« دوست » در كار فريب ـ
« آشنا » بيگانه
***
شاخه عشق، شكست
آهوي مهر، گريخت
تار پيوند، گسست
به كه بايد دل بست ؟
به كه شايد دل بست ؟
وقتي كه چشات ابره،پلكات چه مهي داره
آفتاب به نگاه تو،كلي بدهي داره
ماه روزامياد مكتب،پيش مژه نازت
بارون شده شاگرد،شب تاسحرسازت
پروانه مياد دورت،تنها واسه مردن
مردن پيش چشم تو،يعني هميشه بردن
دريا شنيدم عصرا،موتوميزنه شونه
راستي ديگه فهميدم، محض چي پريشونه
پيش يه نگاه تو،كوها هميشه مومن
بيچاره گلا پيشت،يك عمره كه محكومن
كوها توزمستوناازدوره كه پربرفن
پيش توميان هيچن،درحد دو تا حرفن
رنگين كمونم سادس،پهلوي توبي رنگه
چشماي توكه باشه،جاي آسمون تنگه
با اسم توسيمرغا،پرميكشن وميرن
بابرق نگاه توميسوزن وميميرن
دربون دوچشماته،هرچي نوروسيارس
دفترچه ابرا از،حرفاي مژت پارس
صحراها زيردستت گرما رومي آموزن
زيبا آتيشا از رو،چشماي توميسوزن
قطبا زيردست توشيش ماه ميبينن دوره
توقلب تودائم شب،دستات هميشه ظهره
جنگل با اون آوازش،توچشماي توگم شد
شمشاداومدوپيشت،خم شد،قدگندم شد
من هرچي بگم ازتو،با اون جذبت دوره
راس گفتي چه كاري بود،شاعرمگه مجبوره؟
من متهمم باشه،توداوري وقاضي
هم ميتوني شاكي شي،هم مهربون وراضي
حرف حالاوفردا،مثل هميشس زيبا
جزتوهمه يعني هيچ،تويعني،خود دنيا
از گل فروشی لاله رخی لاله میخرید
میگفت " بی تبسم گل ‘ خانه بی صفاست
گفتم : صفای خانه کفایت نمیکند
باید صفای روح بیابی که کیمیاست
خوب است ای کسی که به گلزار زندگی
روی تو همچو لاله صفابخش و دلرباست
روح تو نیز چون رخ تو باصفا بود
تا بنگری که خانه ی تو خانه ی خداست
در پهنه ی دشت رهنوردی پیداست
وندر پی آن غافله ، گردی پیداست
فریاد زدم - "دوباره دیداری هست ؟ "
در چشم ستاره اشک سردی پیداست
فریدون مشیری
سلام اي بي وفا،اي بي ترحم
سلام اي خنجرحرفاي مردم
سلام اي آشنابارنگ خونم
سلام اي دشمن زيباي جونم
بازم نامه ميدم باسطرقرمز
آخه اين بارشده من باتوهرگز
نمي خوام حالتوحتي بدونم
تعجب مي كني آره همونم
هموني كه زموني قلبشوباخت
همون كه ازتويك بت،يك خداساخت
هموني كه برات هرلحظه مي مرد
كه ذكرنامتوبي جون نمي برد
تعجب ميكني آره عجيبه
مي خوام دورشم ازت خيلي غريبه
برات كافي نبودحتي جوونيم
تموم شدآره گم شدمهربونيم
دريغ ازيك نگاه عاشقونه
دريغ ازيك سلام بي بهونه
ديگه كوتاه كنم بايك خدافظ
كه عشق مارسيدبه سدهرگز
نه
زنگي،نه حرفي،نه يادگاري
تونكنه رفتي به خواستگاري
خب
ببينم كيه؟موهاش بلنده؟
توي خيابون بي صداميخنده؟
چشاش
چه جوره؟روشنه؟كشيدس؟
يقين دارم كه شبيه سپيدس
دساش
چي؟جنس دستاش ازبلوره؟
توصورتش يه چيزي مثل نوره؟
ابروش
چي؟حتماابروهاش كمونه
اخلاق ورفتارش چي؟مهربونه؟
چه
رنگيه؟گندمي ياسفيده؟
چقددوسش داري تبت شديده؟
كجاديديش،توي
محل كارت؟
اون چي،مث توشده بيقرارت
راستي
مژش چي؟خيلي برميگرده؟
همونه كه توروديوونه كرده؟
راستي
موهاش چه رنگيه؟طلايي؟
يارنگي مثل رنگ بي وفايي؟
قدش
به قدت ميخوره عزيزم؟
بردارم اسفندبراتون بريزم؟
خب عزيزم منوخبرميكرد
باگريه هام گلويي ترميكردي
ترسيدي
من آه بكشم يانفرين؟
ردشه همون لحظه مرغ آمين
من
تورونفرينت كنم؟؟نميشه
هنوزدوست دارم مث هميشه
تازه
اگه دعاهامستجاب بود
قصه ي ماحالاتوي كتاب بود
خلاصه
كه يه جمله مي نويسم
بابارون پلكاي سرخ وخيسم
اگه
دعاهاي منومي خوندن
به جاي اون منوپيشت مي شوندن
تاوقتي
كه كلاغ نره به خونه
اين آرزوتوي دلم مي مونه
تا به سر سودای آن گیسوی دامنگیر دارم
خاطری آزاد و پایی بسته در زنجیر دارم
در نگاه من بیانی خالی از توصیف بینی
در بیان غم زبانی عاجز از تقریر دارم
روح پیران داشتم در جسم زیبای جوانی
این زمان روحی جوان از عشق و جسمی پیر دارم
تشنه کامان را به آب زندگانی رهبری کن
زآنکه من در بحر عشقم غرق و چشمی سیر دارم
منتی ز احسان یاران بر دل و جان نیست اکنون
منتی گر دارم از این آه بی تاثیر دارم
زندگی خوابی پریشان است و من با ساده لوحی
انتظاری بی سبب زین خواب بی تعبیر دارم
دوست دشمن بخت وارون کار مشکل گشته اما
از که نالم؟ بر که نالم؟ من که خود تقصیر دارم
پژمان بختیاری
یک شب،به پاس صحبت دیرین،خدای را
با او بگو جکایت شب زنده داری ام
با او بگو چه می کشم از درد اشتیاق
شاید وفا کند،بشتابد به یاری ام
ای دل چنان بنال که آن ماه نازنین
آگه شود ز رنج من و عشق پاک من
با او بگو که مهر تو از دل نمی رود
هر چند بسته،مرگ،کمر بر هلاک من
ای شعر من،بگو که جدایی چه می کند
کاری بکن که در دل سنگش اثر کنی
ای چنگ غم،که از تو بجز ناله برنخاست!
راهی بزن که ناله از این بیشتر کنی
ای آسمان،به سوز دل من گواه باش
کز دست غم به کوه بیابان گریختم
داری خبر که شب همه شب دور از آن نگاه
مانند شمه،سوختم و اشک ریختم؟
ای روشنان عالم بالا،ستاره ها
رحمی به حال عاشق خونین جگر کنید
یا جان من ز من بستانید بی درنگ
یا پا فرا نهاده خدا را خبر کنید!
آری،مگر خدا به دل اندازدش،که من
زین آه و ناله راه به جایی نمی برم
جز ناله های تلخ نریزد به ساز من
از حال دل اگر سخنی بر لب آورم
آخر اگر پرستش او شد گناه من؛
عذر گناه من،همه،چشمان مست اوست
تنها نه عشق و زندگی و آرزوی من
او هستی من است که آینده دست اوست
عمری مرا به مهر و وفا آزموده است
داند که من آن نی ام که کنم رو به هر دری
او نیز مایل است به عهدی کند وفا
اما - اگر خدا بدهد - عمر دیگری
تبسمی ز لب دلفریب او دیدم
که هرچه با دل من کرد آن تبسم کرد
وحشی بافقی
آه آه از دل من
که ازو نیست به جز خون جگر حاصل من
زانکه هر دم فکند جان مرا در تشویش
چه کنم با دل خویش؟
چه دل مسکینی؟
که غمین می شود اندر غم هر غمگینی
هم غم گرگ دهد رنجش و هم غصه ی میش
چه کنم با دل خویش؟
در دلم هست هوس
که رسد در همه احوال به درد همه کس
چه امیری متمول چه فقیری درویش
چه کنم با دل خویش؟
طفل عریانی دید
چشم گریانی و احوال پریشانی دید
شد چنان سخت پریشان که مرا ساخت پریش
چه کنم با دل خویش؟
دیده گردید فقیر
بهر نان گرسنه آنگونه که از جان شد سیر
چه کنم؟ دل نگذارد که برم حمله بدو
زارم از دست عدو
بس که محتاط به بار آمده و دوراندیش
چه کنم با دل خویش؟
گر در افتم با مار
نیست راضی دل من تا کشد از مار دمار
لیک راضی است که از او بخورم صدها نیش
چه کنم با دل خویش؟
دارد این دل اصرار
که من امروز شوم بهر جهانی غمخوار
همه جا در همه وقت و همه را در همه کیش
چه کنم با دل خویش؟
از برای همه کس
دل بی رحم در این دوره به کار آید و بس
نرود با دل پر عاطفه کاری از پیش
چه کنم با دل خویش؟
از تندی خوی تو گهی یاد نکردم
کز درد ننالیدم و فریاد نکردم
پیش که رسیدم که ز اندوه جدایی
نگریستم و حرف تو بنیاد نکردم
با اینهمه بیداد که دیدم ز تو هرگز
دادی نزدم ناله و فریاد نکردم
گفتی چه کس است این؟ چه کسم؟ آنکه ز جورت
جان دادم و آه از دل ناشاد نکردم
"وحشی" منم آن صید که از پا ننشستم
تا جان هدف ناوک صیاد نکردم
وحشی بافقی
دور یا نزدیک
راهش می توانی خواند
هر چه را آغاز و پایانی ست
-حتی هر چه را آغاز و پایان نیست-
زندگی راهی ست
از به دنیا آمدن تا مرگ
شاید مرگ هم راهی ست.
راه ها را کوه ها دره هایی ست ،
اما هیچ نزهتگاه دشتی نیست!
هیچ رهرو را مجال سیر و دشتی نیست!
هیچ راه بازگشتی نیست!
بی کران تا بی کران، امواج خاموش زمان جاری ست!
آه ، ای که تن فرسودی و هرگز نیاسودی
هیچ آیا یک قدم ، دیگر توانی راند؟
هیچ آیا یک نفس دیگر توانی ماند؟
نیمه راهی طی شد اما نیمه جانی هست
باز باید رفت تا در تن توانی هست
باز باید رفت ...
راه باریک و افق تاریک ،
دور یا نزدیک ...
از مکافات بیندیش که در شرع وفا
گردن شمع به خونواهی پروانه زدند
وصال شیرازی
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به کراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپا خورده ی رنجور
منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
مهدی اخوان ثالث
یاد آن گلشن که گل هرچند میچیدم از آن
وقت بیرون آمدن حسرت به دامن داشتم
فضلی گلپایگانی
طفلی تو حال دل به تو گفتن چه فایده؟
تو درد دل شنیده ای اما ندیده ای
مهجور قمی
شب،آن چنان زلال،كه مي شد ستاره چيد!
دستم به هرستاره كه مي خواست میرسيد!
نه ازفرازبام،
كه ازپاي بوته ها
مي شد تورادرآينه هرستاره ديد!
دربي كران دشت
درنيمه هاي شب
جزمن كه باخيال تومي گشتم
جزمن كه دركنارتو،مي سوختم غريب!
تنهاستاره بودكه مي سوخت.
تنهانسيم بودكه مي گشت.
بازم يه سال ديگه شد،سالي مث سالاي پيش
دوباره نسل آدما،باغم وغصه،قوم وخويش
سالي كه توش كامپيوترباآدماحرف ميزنه
جاي مابازي ميكنه،گوله هاي برف ميزنه
سالي كه بازشروع ميشه باهديه هاي ژانويه
اميدعاشقاش فقط،چهاردهم،توفوريه
يه سال مث سالاي قبل،غريب وبي طاقت وسرد
يه كم خوشي،يه كم بلا،يه دنياغصه،كلي درد
يه سالي كه بهش مي گن،سال رواج گفتگو
اول سال بازمي كنن،آدماكلي آرزو
ظالما،ظالمن هنوز،عاشقازردوبي قرار
تموم لحظه هاش ميشن،شبيه سال دوهزار
Normal 0 false false false EN-US X-NONE FAپرواز بلبلان تو مشق رمیدنست
سیر مسافران تو در خوت تپیدن است
کافیست خرقه ای ز لباس جهان مرا
آنهم برای سر بگریبان کشیدنست
"ناظم" زیان نکرد اگر بنده ی تو شد
خود را فروختن به تو یوسف خریدن است
ناظم هروی
گفتی که رفته رفته چو عمر آیمت به سر
عمرم ز دیر آمدنت رفته رفته رفت
محشم کاشانی
هیچ دردی بتر از عافیت دائم نیست
تلخی تازه به از قند مکرر باشد
صائب تبریزی
هرگز از یاد نبردم من مدهوش تورا
من نه آنم که توان کرد فراموش تورا
مسیح کاشانی
ای گل شکفته شو که به یاد تو کرده ایم
آن گریه ها که ابر بهاری نکرده است
یکدم که با توام بسوی من نظر نکن
سیرت ندیده ام ز خودم بی خبر مکن
امشب به وصل او خوشم ای صبح دم مزن
ای آسمان تو نیز شبم را سحر مکن
میبینمت ز دور و دلم میرود ز جای
خواهی که زنده مانم از این سو گذر مکن
همایون اسفراینی
من نمیگویم که منع نرگس غماز کن
بنده ی چشمت شوم تا میتوانی ناز کن
قصاب کاشانی
یکروزه وصل موجب ص اله هجر شد
هرگز باین خمار شرابی ندیده ام
ولی دشت بیاضی
ای بیوفا چه چاره کنم؟ با جفای تو
تا کی جفا کشم بامید وفای تو؟
خواهم من از خدا بدعا صد هزار جان
تا صد هزار بار بمیرم برای تو
هلالی جغتایی
بغیر از مه ندارد کس خبر از ناله و آهم
که او در وادی هجر تو شبها بود همراهم
بابا فغانی
ای گل چه کشی پا ز من زار شکسته؟
خوش باش که در پا نرود خار شکسته
بر دوش من خسته مکن دست حمایل
عاقل نکند تکیه به دیوار شکسته
بر بستن پیمان محبت دو گواهند
آشفتگی خاطر و رخسار شکسته
غم کرده چنانم که چو از پای در آیم
برخاستنم نیست چو دیوار شکسته
ملهمی اردبیلی
تو ایستاده و من خفته؟ نیست رسم ادب
به روز مرگ مبادا به من نماز کنی
حسن بیک انسی
این شکایت نامه ی نامهربانی های توست
آنچه دیدیم از جداییها خواهم نوشت
میروالهی قمی
برو با هرکه میخواهد دلت میل چمن میکن
اگر خاری بگیرد دامنت را یاد من میکن
مقصدی ساوه ای
دلم آشفته ی آن مایه ی نازست هنوز
مرغ پر سوخته در پنجه ی بازست هنوز
جان به لب آمد و لب بر لب جانان نرسید
دل بجان آمد و او بر سر نازست هنوز
گرچه بیگانه ز خود گشتم و دیوانه ی عشق
غافل از حسرت ارباب نیازست هنوز
خاک گردیدم و بر آتش من آب نزد
یار،عاشق کش و بیگانه نوازست هنوز
گرچه هر لحظه مدد میدهم چشم پر آب
دل سودا زده در سوز و گداز است هنوز
همه خفتند بغیر از من و پروانه و شمع
قصه ی ما دو سه دیوانه دراز است هنوز
گرچه رفتی ز دلم حسرت روی تو نرفت
در این خانه به امّید تو باز است هنوز
این چه سوداست "عمادا" که تو در سر داری
وین چه سوزیست که در پرده ی سازست هنوز؟
عماد خراسانی
با من سخن از تو مرد و زن میگفتند
از عهد شکستنت سخن میگفتند
باور ز کسم نبود این گفته،دریغ
دیدم تو همانی که به من میگفتند
مهرداد اوستا
میدانم چه گرمی کرده ای با دل نهان از من؟
که تا غافل شوم از وی دوان سوی تو می آید
حکیم شفایی
میخواست دلت که بی دل و دین باشم
بی عقل و وفا و هوش و تمکین باشم
بازآ که چنانم که دلت میخواهد
مپسند دگر که بدتر از این باشم
میرزا حبیب خراسانی
بغیر سینه ی دریا دلان نگنجد عشق
برای بحر، خدا آفریده طوفان را
فرج الله شبستری
هر نفس دل در شکنج غم سرودی میکند
های های گریه ام آهنگ رودی میکند
من نمیدانم که دل میسوزد از غم یا جگر؟
آتش افتاده ست در جایی و دودی میکند
سایر مشهدی
خوش آنکه از دو جهان گوشه ی غمی دارد
همیشه سر به گریبان ماتمی دارد
تو اهل صحبت دل نیستی نمیدانی
که سر به جیب بردن چه عالمی دارد
صائب تبریزی
دلا تا مهر مهرویی نداری
هوای سرو دلجویی نداری
ز باغ زندگانی بهره ات چیست؟
که با سروی لب جویی نداری
عجب آسوده ای گویا بدنبال
فریب چشم جادویی نداری
بدشنامی دل مارا بدست آر
که همچون ما دعا گویی نداری
نثاری تبریزی
ما در غم هجران تو گر زآنکه بمیریم
بر وصل تو یکروز ببینی که امیریم
ای سرو که اسباب جوانی همه داری
با ما به جفا پنجه مینداز که پیریم
در شهر طبیبی ست که داند همه رنجی
او نیز ندانست که مجروح چه تیریم؟
با روی تو این سختی پیوند که ماراست
بعد از تو روا باشد اگر دوست نگیریم
هر تلخ که خواهی تو بگو تا بنیوشیم
هر زهر که داری تو بده تا بپذیریم
این نامه پراکنده از آنست که بی تو
چون "اوحدی" امروزپراکنده ضمیریم
اوحدی مراغه ای
دوش به خواب دیده ام روی ندیده ی تورا
وز مژه آب داده ام باغ نچیده ی تورا
قطره ی خون تازه ای از تو رسیده بر دلم
به که به دیده جا دهم تازه رسیده ی تورا
تیر و کمان عشق را هرکه ندیده گو: ببین
پشت خمیده ی مرا قد کشیده ی تورا
قامتم از خمیدگی صورت چنگ شد ولی
چنگ نمیتوان زدن زلف خمیده ی تورا
باز "فروغی" از درت روی طلب کجا برد؟
زآنکه کسی نمیخرد هیچ خریده ی تورا
سه ساعت است نگارا در انتظار توام
سه ساعتی که در آن عمر و روزگار گذشت
سه ساعت است ولی گوییا که در این باغ
هزار بار خزان آمد و بهار گذشت
اگرچه سخت گذشته ست شکوه ای نکنم
هزار شکر که در انتظار یار گذشت
عماد خراسانی
گر بداند لذت جان باختن در راه عشق
هیچ عاقل زنده نگذارد بعالم خویش را
قاآنی شیرازی
چهره را از عشق خوبان ارغوانی کرده ایم
شوخ چشمی بین که در پیری جوانی کرده ایم
کس زبان چشم خوبان را نمیداند چو ما
روزگاری این غزالان را شبانی کرده ایم
نامرادیهای ما "صائب" بعالم روشن است
بر مراد خلق دائم زندگانی کرده ایم
صائب تبریزی
به رخ سیاه چشمان نظر ار بود گناهی
بگذار تا گناهی بکنیم گاه گاهی
همه شب ستاره ریزد ز دو چشم بر کنارم
به هوای چشم مستی به خیال روی ماهی
تو ز اشتباه روزی قدمی به خانه ام نه
که رسد دلی به کامی چو کنی تو اشتباهی
دل عاشقان مسکین مشکن بترس از آندم
که شبی نیازمندی بکشد ز سینه آهی
شب و روز در فراقت ز تو دور بس که نالم
شده دل ز غصه کوهی، شده تن ز رنج آهی
به خلاف پیش از این پس نگهی به سوی من کن
چه شود که خسته ای را بنوازی از نگاهی؟
کاظم پزشکی
کرده ام خاک در میکده را بستر خویش
میگذارم چو سبو دست به زیر سر خویش
دست فارغ نشد از چاک گریبان مارا
آستینی نکشیدیم به چشم تر خویش
سرکشان را فکند تیغ مکافات از پای
شعله را زود نشانند به خاکستر خویش
بیخود از نشئه ی دیدار خودی میدانم
مست من! آینه را ساخته ای ساغر خویش
بلبل ای گل همه دم همنفسانند "حزین"
بینوا من که جدا مانده ام از دلبر خویش
حزین لاهیجی
من از آن سوی تو آیم که به جز تو کس ندارم
تو از آن ز من گریزی که چو من هزار داری
من اگر وفا نمایم همه عمر کارم اینست
تو جفا و جور میکن به وفا چکار داری؟
اگر از جفا بسوزد دلت اخنیار داری
دل از آن اوست "اهلی" تو چه اختیار داری؟
اهلی شیرازی
هرچه گویی آخری دارد بغیر از حرف عشق
کاینهمه گفتند و آخر نیست این افسانه را
وحشی بافقی
بگذارید بگریم به پریشانی خویش
که به جان آمدم از بی سر و سامانی خویش
غم بی همنفسی کشت مرا در این شهر
در میان با که گذارم غم پنهانی خویش؟
اندرین بحر بلا ساحل امّیدی نیست
تا بدانسوی کشم کشتی طوفانی خویش
زنده ام باز، پس از اینهمه ناکامیها
به خدا کس نشناسم به گرانجانی خویش
گفتم: ای دل که چو من خانه خرابی دیدی؟
گفت: ما خانه ندیدیم به ویرانی خویش
جان چو پروانه بپای تو فشاندم که چو شمع
بینمت رقص کنان بر سر قربانی خویش
ما بپای تو سر صدق نهادیم و زدیم
داغ رسوایی عشق تو به پیشانی خویش
"اطهری" قصه ی عشاق شنیدیم بسی
نشنیدیم کسی را به پریشانی خویش
کدام عشوه که در چشم پر خمار تو نیست؟
کدام فتنه که در زلف تابدار تو نیست؟
درون سینه ز داغ کهن نشان جستم
به هیچ گوشه ندیدم که یادگار تو نیست
هوای عشق چو کردی دلا به روز نخست
هزار بار بگفتم: مگن که کار تو نیست
دلا عنان ارادت به دست یار سپرد
درین مقام چو کاری به اختیار تو نیست
اگرچه در ره عشق تو خاک شد "شاهی"
هنوز بر دل آزرده اش غبار تو نیست
شاهی سبزواری
دیشب پی وداع درین باغ و این چمن
او بود و من که جان و تن من فدای او
آنجا کنار آن برکه به دامان آن درخت
تا نیمه شب به دامن من بود جای او
مه در میان ابر شناور به دلبری
ما هردو محو چهره ی عشق آشنای او
شد موج زن نوای غم انگیز مرغ حق
در باغ و در سکوت پر از کبریای او
بر سینه ام نهاد سر نازنین و گفت:
آه از فغان مرغ شباهنگ و وای او
رخ بر رخش فشردم و اشکم فرو چکید
در ظلمت شبانه به روشن لقای او
ناگه دوید بر سر مژگان دلکشش
اشکی؟ نه گوهری که ندانم بهای او
لختی بگرد برکه قدم زد حبیب من
چون شمع و من چو سایه روان در قفای او
این جای پای اوست که بر خاک نم زد
مانده ست تا به یاد من آید صفای او
او صبحدم بسیج سفر ساخت وین زمان
در دست من نمانده مگر جای پای او
با من سخن از فرقت بسیار مگویید
از مرگ سخن در بر بیمار مگویید
از شادی بسیار مبادا که بمیرم
با من خبر وصل به یکبار مگویید
ای همنفسان آمده جان بر لبم از شوق
امروز بغیر از سخن یار مگویید
شرف قزوینی
دائم گل رخسار تو پربار نماند
وین دلشده در حسرت دیدار نماند
چندین چه کنی ناز؟ که تا چشم کنی باز
از عشق من و حسن تو آثار نماند
حسن مروزی
گر توانی ای باد صبا بگذر شبی بر کوی او
ور دلت خواهد ببر از ما پیامی سوی او
این دل گمگشته ی من بازجو اززلف او
ور نیابی رو بیفشان دامن گیسوی او
گر دلم را بینی آنجا گو: حرامت باد وصل
من چنین محروم و تو پیوسته همزانوی او
نرم نرم آن برقع رنگین برانداز از رخش
ور گمان بد نداری بوسه زن بر روی او
نی خطا گفتم من این طاقت ندارم زینهار
گر رسول خاص مایی نیز منگر سوی او
شرف اصفهانی
حدیث درد من گر کس نگفت افسانه ای کمتر
اگر من هم نباشم در جهان دیوانه ای کمتر
از آن سیمرغ را در قاف قربت آشیان دادند
که شد زین دامگه مشغول آب و دانه ای کمتر
نگو بزمیست عالم لیک ساقی جام غم دارد
خوش آن مهمان که خورد از دست او پیمانه ای کمتر
کسی عاشق بود کز آتش سوزان نپرهیزد
به راه عشق نتوان بود از پروانه ای کمتر
مکن "مانی" عمارت وز سرای دهر بیرون شو
برای این دوروز عمر محنت خانه ای کمتر
مانی شیرازی
لب پیمانه اگر بر لب جانانه نبود
بوسه گاه لب رندان لب پیمانه نبود
از پی مقصد دل در همه عالم گشتم
گنج مقصود در این عالم ویرانه نبود
پرتو روی تو آتش به دلم زد وقتی
که به پیراهن شمع اینهمه پروانه نبود
تا سر لف تو شد سلسله جنبان جنون
کس ندیدم به همه شهر که دیوانه نبود
جند در دل آرزو را خاک غم بر سر کنم؟
آتشی را تا به کی در زیر خاکستر کنم؟
چند بینم خواری و در سینه بینم تیر آه؟
شعله را تا کی نگهبانی به بال و پر کنم؟
زاریم گویا اثر دارد که امشب بر درش
ناله ای ناکرده خواهم ناله ی دیگر کنم
با وجود ناامیدی بسکه مشتاق توام
مدعی گر مژده ی وصلم دهد باور کنم
گر جز از خاک سر کوی تو خیزد روز حشر
خاک صحرای قیامت را همه بر سر کنم
عالمی امروز بر حالم "نظیری" خون گریست
وای اگر فردا چنین جا در صف محشر کنم
نظیری نیشابوری
کی میرسد خیال طبیبان به درد من؟
دردم بدان رسید که نتوان خیال کرد
هلالی جغتایی
آخر این درد دل من به دوایی برسد
آخر این ناله ی شبگیر به جایی برسد
آخر این سینه ی دلگیر غم آباد مرا
روزی از روزنه ی غیب صفایی برسد
پای را باز مگیر از سرم ای دوست که دست
گر به هیچم نرسد خود به دعایی برسد
سر و پا بوس تو دارم من و هیهات کجا
به چنان پایه چنین بی سر و پایی برسد؟
رویم از دیده به خون تر شد و میدانستم
که به روی من از این دیده بلایی برسد
با جفا خو کن و با درد بساز ای "سلمان"
کاین نه دردیست که هرگز به دوایی برسد
جانا دلم ز درد فراق تو کم نسوخت
آخر چه شد که هیچ دلت بر دلم نسوخت؟
نزد تو نامه ای ننوشتم که سوز دل
صدبار نامه در کف من با قلم نسوخت
بر من گذر نکرده شبی کاشتیاق تو
جان مرا به آتش ده گونه غم نسوخت
در روزگار حسن تو یک دل نشان که داد؟
کو لحظه لحظه خون نشد و دم به دم نسوخت
گفتی: در آتش غم خود سوختم تو را
خو آتش غم تو کرا؟ ای صنم نسوخت
کو در جهان دلی که نگشت از غم تو زار
یا سینه ای کز آن سر زلف یخم نسوخت؟
اوحدی مراغه ای
رفتی ز پیش دیده و گربان نشسته ام
زلفت ز دست داده پریشان نشسته ام
در گوشه ای شکسته دل از پا فتاده ام
ناکام پا کشیده به دامان نشسته ام
تزدیک شد که جان ز جدایی به لب رسد
دور از تو برگرفته دل از جان نشسته ام
تا کس نیابد از دل پر خونم اگهی
مانند غنچه سر به گریبان نشسته ام
"نیکی" خوشم به چاشنی درد اشقی
برکنده دل ز لذت درمان نشسته ام
نیکی اصفهانی
دردم نه همین است که بستند پرم را
ترسم نرسانند به گلشن خبرم را
از حسرت مرغی که جدا مانده ز گلشن
آگه نشدم تا نشکستند پرم را
گردیست ز من باقی و ترسم که تو از ناز
تا باز کنی چشم نیابی اثرم را
بودند به هم روز و شب آیا که جدا کرد؟
از روشنی روز شب بی سحرم را
چون لاله من آن روز که سر بر زدم از خاک
پیوست به داغ تو محبت جگرم را
"عاشق" منم آن نخل که از سردی ایام
یکباره بر افشاند قضا برگ و برم را