1039

خوبی همین کرشمه و ناز و خرام نیست

بسیار شیوه هست بتان را که نام نیست

کامی نیافت از تو دل نامراد من

جایی که نامرادی عشق است کام نیست

ماییم و نیمه شب و ناله ی سحر

اهل فراق را طلب صبح و شام نیست

گاهی صبا به بوی تو جان بخشدم ولی

افسوس کاین نسیم عنایت مدام نیست

هرجا که هست جای تو در چشم روشنست

بنشین که آفتاب بدین احترام نیست

تا صبح مگوی پند که گفتار تلخ تو

چون گفتگوی ساقی شیرین کلام نیست

بابافغانی شیرازی

967

بس تازه و تری، چمن آرای کیستی؟

نخل امید و شاخ تمنّای کیستی؟

روز آفتاب روزن و بام که میشوی؟

شبها چراغ خلوت تنهای کیستی؟

رنگت چو بوی دلکش و بویت چو روی خوش

حوری سرشت من، گل رعنای کیستی؟

گل این وفا ندارد و گلزار این صفا

ای لاله ی غریب ز صحرای کیستی؟

حالی ز غنچه ی دل ما بازکن گره

در انتظار  وعده ی فردای کیستی؟

چون من به بند عشق تو صد ماهرو اسیر

تو زلف تاب داده به سودای کیستی؟

بزمی پر از پری ست "فغانی" تو در میان

دبوانه ی  کدامی و شیدای کیستی؟

بابافغانی شیرازی

961

غم نا امیدی من مگر آن زمان بدانی

که برون روی ز باغی و گلی نچیده باشی

بابافغانی شیرازی

948

شبها گذشت و چشم من یک لحظه آرامی ندید

بی گریه صبحی دم نزد بی خون دل شامی ندید

یکشب سر شوریده ام سامان بالینی نیافت

روزی دل سرگشته ام روی دلارامی ندید

نگذشت روزی یا شبی کاین جان خرمن سوخته

پروانه ی شمعی نشد داغ گلندامی ندید

میخواست عشق جانستان قتل یکی از عاشقان

از من زبون تر در جهان رسوا و بدنامی ندید

عمریست کاین دلبستگی دارد "فغانی" با بتان

هرگز گشاد کار خود از حلقه ی دامی ندید

بابافغانی شیرازی

910

گل خود روی مرا بوی بنی آدم نیست

آنچه من میطلبم در چمن عالم نیست

عیبم اینست که دستم ز زر و سیم تهیست

ورنه از تحفه ی دردم سر موئی کم نیست

از فلک نیست "فغانی" طمع خاطر شاد

در چنین منزل ویران که دلی خرم نیست


بابافغانی شیرازی

869

چه باشد عاشقی؟خود را به غمها مبتلا کردن

به صد خون جگر بیگانه ای را آشنا کردن

چه حاصل زینهمه افسانه ی مهر و وفا یارب

چو نتوان در دل سنگین او یک ذره جا کردن

اگر صد سال افتم چون گدایان بر سر راهش

هم او دشنام خواهد داد و من خواهم دعا کردن

من و دردی بروی درد و داغی بر سر راهی

که بی دردی بود در عشق تدبیر دوا کردن

به جای قطره گوهر در کنارم ریختی دیده

اگر ممکن شدی از گریه تغییر قضا کردن

"فغانی" کمترین بازیست در عشق نکو رویان

جفا از بیوفایان دیدن و نامش وفا کردن


بابافغانی شیرازی

848

خزان آمد گریبان را به مستی چاک خواهم کرد

به من می ده که پر افشانیی چون تاک خواهم کرد

به چین ابروی ساقی که تا دارم دمی باقی

نظر در چشم مست و غمزه ی بیباک خواهم کرد

چو عکس خط ساقی در شراب افتاد دانستم

که حرف عافیت از صفحه ی دل پاک خواهم کرد


بابافغانی شیرازی

842

ای ز جان شیرین تر آغاز ترشرویی مکن

با چنان روی نکو بنیاد بدخویی مکن

ما به آب دیده و خون دلت پرورده ایم

سر مکش ای شاخ گل از ما و خودرویی مکن

چون نمیجویی دلم را کز جفا آزرده ای

سرو من جای دگر اظهار دلجویی مکن

یارب از روی نکو هرگز نبیند روی نیک

آنکه میگوید که با عشاق نیکویی مکن

بارها گفتی دلت را از جدایی خون کنم

جان من این را مگو باری چو میگویی مکن

در نمییگیرد "فغانی"  با سیه چشمان فسون

پیش این شوخان سحر انگیز جادویی مکن


بابافغانی شیرازی

838

کار ما جز نامرادی نیست دور از وصل یار

نامرادانیم ما را با مراد دل چکار؟

گر نمیچینم گل شادی خوشم با خار غم

زانکه من دیوانه ام گل ار نمیدانم ز خار

زار میسوزد دلم منع من از زاری مکن

تا بگریم بر دل پر آتش خود زار زار


بابافغانی شیرازی

828

درون سینه ام این نیم جان کز بهر ماهی بود

به یک نظّاره بیرون رفت پنداری که آهی بود

کسم در هیچ گلشن ره نداد امشب ز بدبختی

گذشت آنهم که این دیوانه را آرامگاهی بود

به آب چشم من رحمی کن آخر این همان چشم است

که بر خورشید رخسار تواش روزی نگاهی بود

فتادم در تظلم روز جولان بر سر راهش

نگفت آن بیوفا کان آدمی یا برگ کاهی بود

"فغانی" از سموم هجر در دشت فنا افتاد

نشد پیدا نشان و نام او گویا گیاهی بود


بابافغانی شیرازی

817

شکسته شد دل و شادست جان خسته ی ما

که یار نیست جدا از دل شکسته ی ما

چو روز حشر بر آریم سر ز خواب اجل

بروی دوست شود باز چشم بسته ی ما

نشست آتش دل چهره برفروز ای شمع

بود که شعله کشد آتش نشسته ی ما

رمید خواب خوش از چشم ما کجاست خیال؟

که آرمیده شود چشم خواب جسته ی ما

گذشت کوکبه ی صبح وصل و منتظریم

که باز جلوه کند طالع خجسته ی ما

هزار دسته ی گل بسته شد به خون جگر

نظر نکرد به گلهای دسته دسته ی ما


بابافغانی شیرازی

814

به بستر افتم و مردن کنم بهانه ی خویش

به این بهانه مگر آرمت به خانه ی خویش

بسی شبست که در انتظار مقدم تو

چراغ دیده نهادم بر آستانه ی خویش

حسود تنگ نظر گو به داغ غصه بسوز

که هست خاتم مقصود بر نشانه ی خویش

کلید گنج سادت به دست شاه وشیست

که بر فقیر نبندد در خزانه ی خویش

نه مرغ زیرکم ای دهر سنگسارم کن

چرا که برده ام از یاد آشیانه ی خویش

مرو که سوز "فغانی" بگیردت دامن

سحر که یاد کند مجلس شبانه ی خویش


بابافغانی شیرازی

811

ای دل بیا که نوبت هستی گذشته است

وقت نشاط و باده پرستی گذشته است

از آب زندگی چه حکایت کند کسی؟

با دلشکسته ای که ز هستی گذشته است

خواهی بلند ساز مرا خواه پست کن

کار من از بلندی و پستی گذشته است

دارم چنان خیال که بشکسته ای دلم

ورهم شکست چون تو شکستی گذشته است

بنشین دمی و باقی عمرم عدم شمار

کاین یک دو لحظه تا تو نشستی گذشته است

هم در شرابخانه "فغانی"  خراب به

کارش چو از خرابی و مستی گذشته است


بابافغانی شیرازی

807

یار باید که غم یار خورد یار کجاست؟

غم دل هست فراوان دل غمخوار کجاست؟

ماه من روشنی دیده ی بیدار منست

یارب آن روشنی دیده ی بیدار کجاست؟

نرگس چشم تو مردم کشی آموخت ولی

چشم او را مژه و غمزه ی خونخوار کجاست؟

شد گرفتار "فغانی" به کمند غم عشق

کس نپرسید که آن صید گرفتار کجاست

بابافغانی شیرازی

805

هرگز به رخت سیر نگاهی نتوان کرد

وز بیم کسان پیش تو آهی نتوان کرد

روزی که به نایددن رویت گذرانم

شرح غم آن روز،به ماهی نتوان کرد

بابافغانی شیرازی