818

نیست کاری به شما مردم فرزانه مرا

واگذارید دمی با دل دیوانه مرا

خود پرستی ز شما دوست پرستی از من

غم جان است شما را غم جانانه مرا

کاش در آتش حسرت بگدازد چون شمع

آنکه در آتش غم سوخت چو پروانه مرا

یاد آن شب که به دیوانگیم قهقهه زد

ریخت آن سلسله ی زلف چو بر شانه مرا

گر نگشتی به مراد دلم ای چرخ مگرد

بی نیاز از تو کند گردش پیمانه مرا

"اطهری" نالم از آن چشم فسونگر؟ حاشا

دل من کرد به دیوانگی افسانه مرا

754

بگذارید بگریم به پریشانی خویش

که به جان آمدم از بی سر و سامانی خویش

غم بی همنفسی کشت مرا در این شهر

در میان با که گذارم غم پنهانی خویش؟

اندرین بحر بلا ساحل امّیدی نیست

تا بدانسوی کشم کشتی طوفانی خویش

زنده ام باز، پس از اینهمه ناکامیها

به خدا کس نشناسم به گرانجانی خویش

گفتم: ای دل که چو من خانه خرابی دیدی؟

گفت: ما خانه ندیدیم به ویرانی خویش

جان چو پروانه بپای تو فشاندم که چو شمع

بینمت رقص کنان بر سر قربانی خویش

ما بپای تو سر صدق نهادیم و زدیم

داغ رسوایی عشق تو به پیشانی خویش

"اطهری" قصه ی عشاق شنیدیم بسی

نشنیدیم کسی را به پریشانی خویش

499

رفتی ولی کجا؟ که به دل جا گرفته ای

دل جای تست گرچه دل از ما گرفته  ای

ترسم به عهد خویش نپایی و بشکنی

آن دل که از منش به تمنا گرفته ای

ای نخل من که برگ و برت شد ز دیگران

دانی کز آب دیده ی من پا گرفته ای

بگذار تا ببینمش اکنون که میرود

ای اشک از چه راه تماشا گرفته ای؟

خارم به دل فرو مکن ای گل به نیشخند

اکنون که روی سینه ی او جا گرفته ای

گفتی: صبور باش به هجرانم "اطهری"

آخر تو صبر از این دل شیدا گرفته ای

423

عاشقم سوخته ام وا بگذارید مرا

لحظه ای با دل شیدا بگذارید مرا

من در افتاده ام از پا دگر ای همسفران

ببرید از من و تنها بگذارید مرا

سرنوشت من و دل بی سر و سامانی بود

به قضا و قدر اینجا بگذارید مرا

عاقلان راه سلامت به شما ارزانی

من که مجنونم و رسوا بگذارید مرا

خسته و کوفته از شور وشر زندگی ام

یکدم آسوده ز غوغا بگذارید مرا

تلخکامم که به غمخواری من بنشینید

شاد از آنم که به غمها بگذارید مرا

دل دیوانه ی عاشق نشود پند پذیر

بهتر آنست بخود وابگذارید مرا

82

باز امشب جلوه بخش جمع مستانم چو شمع

در میان سوز و ساز خویش خندانم چو شمع

رقص مرگ است اینکه میپیچم به خود از تاب درد

کس چه میداند که میسوزد تن و جانم چو شمع

با که گویم درد بی درمان خودرا زآنکه من

در میان جمع تنها و پریشانم چو شمع

اشک گرم و آه سرد و روی زرد و سوز دل

حاصل عشقند و من این نکته میدانم چو شمع

با خیالش با نگاهش با فراقش با غمش

گاه گریان گاه سوزان گاه لرزانم چو شمع

بسکه با شب زنده داری های خود خو کرده ام

از نسیم صبحگاهی هم گریزانم چو شمع

گفتمت از سوز و ساز عشق ننشینم ز پای

تا وجودی باشدم بر عهد و پیمانم چو شمع