961

غم نا امیدی من مگر آن زمان بدانی

که برون روی ز باغی و گلی نچیده باشی

بابافغانی شیرازی

932

وعده ی قتلم به فردا آن پری پیکر دهد

باز میترسم که فردا وعده ی دیگر دهد

در وفای وعده چون کوشد چو میداند که من

میشوم راضی که بازم وعده ی دیگر دهد

چون کنم بی طاقتی سویم کم اندازد نگاه

هرکه بد مستی کند ساقی میش کمتر دهد

ناشناس

681.از طرف سیمین عزیز

دگر مثل هرشب نگو شب به خير

كجايش به خير است آخر شبم؟

بكش دست آهسته بر گونه ام

ببين سخت سوزان و داغ از تبم


نگو خواب خوبي ببيني گلم

مگر خواب دارد دو چشمان من؟

در انديشه ام كي رسد آن زمان

نباشد به دست تو دستان من


تو خوابيده اي مثل هرشب چه خوب

و بيدار چشمان من رو به در

نمي داني از من و شبهاي من

ندارد، ندارد، ندارد سحر


كنار تو هستم من روسياه

كنار تو جسمم به ظاهر خموش

ولي روح من عاشق ديگري

دلم مي كشد بار اين غم به دوش

 

اگر چه به ظاهر تو عشق مني 

دل من ولي با تو دارد ستيز

اسيرم به اين خانه و زندگي

ندارم دگر چاره اي جز گريز


دگر مثل هرشب نگو شب به خير

كه يادم مي افتد به تنهايي ام

كه يادم مي افتد به پايان شب

به صبح پر از شور رسوايي ام


خطايي نكردم بگويم ببخش

اگر پست هستم و يا نقطه چين

بكش يا رها كن مرا عشق خوب

به چشمان من صد تمنا ببين


دگر مثل هرشب نگو شب به خير

من از با تو بودن، ببين، خسته ام

اگر چه تو خوبي ولي درك كن

كه دل را به عشقی دگر بسته ام

236

گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود

گاهی نـمـی شــود کــه نـمـی شــود

گاهی هـزار دوره دعـا بی اجـابت است

گاهی نگفته قـرعه به نام تـو مـی شود

گاهی گدای گدایی و بخت با تـو نیست

گاهی تمـام شهـر گـدای تـو مـی شود

222.از طرف فاطمه عزیز

از دست تو امشب شده فکرم متلاشي

آرام نگيرم ، مگر از من شده باشي

چشمان تو معمار غزلهاي بديل است

بد نيست مرا جنس نگاهت بتراشي

جنجال به پا کرده اي و متن خبر ها

محتاج نباشند از اين پس به حواشي

نفرين نکن از دور مرا جان عزیزست

درد است نمک بر جگر پاره بپاشي

يک نيمه پر از دردم و يک نيمه پر از غم

سخت است تو هم روح و تنم را بخراشي

مجموعه اي از درد و غم و رنج و عذابم

مجموعه اي از اينکه تو باشي و نباشي

76.از طرف هستی عزیز

درخواب چراغ تا سحردستم بود

درخواب کلید هرچه در، دستم بود

زیباترازآن خواب ندیدم خوابی

بیدارشدم،دست تودردستم بود

62.از طرف مادر عزیز

روز اول با خود گفتم

دیگرش هرگز نخواهم دید

روز دوم باز می گفتم

لیک با اندوه و با تردید

روز سوم هم گذشت اما

برسرپیمان خود بودم

ظلمت زندان مرا می کشت

باز زندان بان خود بودم

آن من دیوانه ی عاصی

در درونم های وهوی می کرد

مشت بر دیوارها می کوفت

روزنی را جستجو می کرد

می شنیدم نیمه شب در خواب

های های گریه هایش را

در صدایم گوش می کردم

درد سیال صدایش را

شرمگین می خواندمش بر خویش

از چه بیهوده گریانی؟

در میان گریه می نالید:

دوستش دارم نمیدانی؟!

روزها رفتند ومن دیگر

خود نمی دانم کدامینم

آن من سرسخت مغرورم

یا من مغلوب دیرینم؟!

بگذرم گر ازسر پیمان

می کشد این غم دگربارم

می نشینم شاید اوآید

عاقبت روزی به دیدارم