827

نمیتوان به تو شرح بلای هجران کرد

فتاده ام به بلایی که شرح نتوان کرد

بلای هجر تو مشکل بود خوش آن بیدل

که مرد پیش تو و کار بر خود آسان کرد

"هلالی" از دل مجروح من چه میپرسی؟

خرابه ای که تو دیدی، فراق ویران کرد

هلالی جغتایی

824

سوی شکار ای بت رعنا چه میروی؟

شهری خراب توست به  صحرا چه میروی؟

گر میروی به شهر که صیدی فتد به دام

اینجا مرا گذاشته تنها چه میروی؟

همراه توست لشکر حسن و سپاه ناز

با صد هزار فتنه و غوغا چه میروی؟

آیینه ای بگیر و تماشای خویش کن

سوی چمن به عزم تماشا چه میروی؟

چون یار وعده کرد "هلالی" به قتل تو

او میکشد، تو بهر تقاضا چه میروی؟

هلالی جغتایی



816

من گرفتار و تو در بند رضای دگران

من ز درد تو هلاک و تو دوای دگران

گنج حسن دگران را چه کنم بی رخ تو؟

من برای تو خرابم تو برای دگران

خلوت وصل تو جای دگرانست دریغ

کاش بودم من دلخسته به جای دگران

پیش از این بود هوای دگران در سر من

خاک کویت ز سرم برد هوای دگران

گفتی امروز بلای دگران خواهم شد

روزی من شود ایکاش بلای دگران

دل غمگین "هلالی" به جفای تو خوش است

ای جفاهای تو خوشتر ز وفای دگران

هلالی جغتایی

808

دوشینه کجا بودی و مهمان که بودی؟

دل بی تو بجان بود و تو جانان که بودی؟

این غصه مرا کشت که غمخوار که گشتی؟

این درد مرا سوخت که درمان که بودی؟

با خال سیه مردم چشم که شدی باز؟

با روی چو مه شمع شبستان که بودی؟

من با دل آشفته چه دانم که تو امشب

جمعیت احوال پریشان که بودی؟

دور از تو سیه بود شب تار "هلالی"

ای ماه تو خورشید درخشان که بودی؟

هلالی جغتایی

473

ای همچو پری از من دیوانه رمیده

صد بار مرا دیده و گویی که ندیده

دریاب که ماتم زده ی روز فراقت

هم چهره خراشیده و هم جامه دریده

ای وای بر آن عاشق محروم که هرگز

نه با تو سخن گفته و نه از تو شنیده

آن دل که نه غم خوردی و نه آه کشیدی

از دست غمت آه چه گویم چه کشیده؟

بر روی تو این قطره ی خون چیست "هلالی" ؟

گویا که دل از غصه به روی تو دویده

هلالی جغتایی

407

حاش لله کز رخت، چشم افکنم سوی دگر

خوش نمی آید به جز روی توام روی دگر

تازه گلهای چمن خوش رنگ و خوش بویند لیک

گلرخ ما رنگ دیگر دارد و بوی دگر

روز محشر کز جفای نیکوان نالند خلق

باشد آن بدخوی را هر سو دعاگوی دگر

هرکه را خاک سر کوی تو دامنگیر شد

کی به دامانش رسد گرد سر کوی دگر

دی چو با آن زلف و رخ سوی "هلالی" آمدی

رفت آرام و قرارش هریکی سوی دگر

هلالی جغتایی

402

روز نوروزست سرو گلعذار من کجاست؟

در چمن یاران همه جمعند یار من کجاست؟

مونسم جز آه و یارب نیست شبها تا به روز

آه! یارب، مونس شبهای تار من کجاست؟

گشته مردم هریکی امروز صید چابکی

چابک صید افکن مردم شکار من کجاست؟

نیست یک ساعت قرار این جان بی آرام را

یارب آن آرام جان بیقرار من کجاست؟

سوخت از درد جدایی دل به امید وصال

مرهم داغ دل امیدوار من کجاست؟

روزگاری شد که دور افتاده ام آخر بپرس

کان سیه روز پریشان روزگار من کجاست؟

بود عمری بر سر کویت "هلالی" خاک راه

رفت بر باد و نگفتی خاکسار من کجاست؟

هلالی جغتایی

401

دل خون شد از امید و نشد یار یار من

ای وای از من و دل امیدوار من

ای سیل اشک خاک وجودم بباد ده

تا بر دل کسی ننشیند غبار من

از جور روزگار چه گویم که در فراق

هم روز من سیه شد و هم روزگار من

زین پیش صبر بود دلم را قرار نیز

یارب کجا شد آنهمه صبر و قرار من؟

نزدیک شد که خانه ی عمرم شود خراب

رحمی بکن وگرنه خرابست کار من

گفتی برو "هلالی" و صبر اختیار کن

وه چون کنم؟ که نیست بدست اختیار من

هلالی جغتایی

180

آنکه از دردِ دلِ خود به فغانست منم

وآنکه از زندگی خویش بجانست منم

آنکه هر روز دل از مهر بتان میگیرد

چون شود روز دگر، باز همانست منم

آنکه در حسن کنون، شهره ی شهرست تویی

وآنکه در عشق تو رسوای جهانست منم

آنکه در صومعه چل سال شب آورد بروز

وین زمان معتکف دیر مغانست منم

در غمت گرچه به یکبار پریشان شده دل

آنکه صدبار پریشان تر از آنست منم

عاشقانت همه نامی و نشانی دارند

آنکه در عشق تو بی نام و نشانست منم

عاقبت همچو "هلالی" شدم افسانه ی دهر

آنکه هرجا سخنش ورد زبانست منم

هلالی جغتایی

153

ترک یاری کردی و من همچنان یارم ترا

دشمن جانی و از جان دوست تر دارم ترا

گر به صد خار جفا آزرده سازی خاطرم

خاطر نازک به برگ گل نیازارم ترا

قصد جان کردی که یعنی دست کوته کن ز من

جان به کف بگذارم و از دست نگذارم ترا

گر برون آرند جانم را ز خلوتگاه دل

نیست ممکن جان من کز دل برون آرم ترا

یک دو روزی صبر کن ای جان بر لب آمده

زآنکه خواهم در حضور دوست بسپارم ترا

اینچنین کز صوت مطرب بزم عیشت پر صداست

مشکل آگاهی رسد از ناله ی زارم ترا

گفته ای خواهم "هلالی" را به کام دشمنان

این سزای من که با خود دوست تر دارم ترا

هلالی جغتایی

26

خواهم که به زیر قدمت زار بمیرم

هرچند کنی زنده دگر بار بمیرم

دانم که چرا خون مرا زود نریزی؟

خواهی که به جان کندن بسیار بمیرم

من طاقت نادیدن روی تو ندارم

مپسند که در حسرت دیدار بمیرم

خورشید حیاتم به لب بام رسیده ست

آن به که در آن سایه ی دیوار بمیرم

گفتی که ز رشک تو هلاکند رقیبان

من نیز بر آنم که از این عار بمیرم

چون یار به سروقت من افتاد "هلالی"

وقتست اگر در قدم یار بمیرم

 هلالی جغتایی