987

آن غنچه که نشکفت به گلشن شب ماست

کامی که روا نمیشود مطلب ماست

در عشق دو چیز است که پایانش نیست

اول سر زلف یار و اخر شب ماست

حزین لاهیجی

984

دانی که کدامین شب و روز است که عاشق

خشنود دلی دارد و خوشبوی مشامی؟

شامی که شمال آورد از دوست شمیمی

صبحی که صبا آورد از یار پیامی

حریف جندقی

962

 

چشم  تو از كهكشان راه شيري هم سرست

پيش چشمان تو ياس و ناز و مريم پرپراست

من نميدانم چه رازي  بين عشق و اسم توست

اسم تو ازهرچه زيبا ديده ام زيباتراست

مریم حیدر زاده

959

ای آنکه شب از سپیده نشناخته ای

وز کثرت جهل خود به حق تاخته ای

گر منکر آفریدگاری بر گوی:

از پیکر خود چه چیز را ساخته ای؟

مهدی سهیلی

957

بر رهگذرت نهاده ام چشم

پیوسته چو کاسه ی گدایی

عشقی که نظر بوصل دارد

باشد چو عبادت  ریایی

میروالهی قمی

956

از هجری و از درد نهانیش مپرس

زآزرده دلی و خسته جانیش مپرس

پرسی اگر از زندگیش دور از تو

زنده ست ولی ز زندگانیش مپرس

هجری تفرشی

952


ملامت میکند دشمن مرا در عشق ورزیدن

به چشم عاقلان باید جمال شاهدان دیدن

دهان غنچه خوش باشد سحرگه چون شود خندان

ولی ذوقی دگر دارد لبت هنگام خندیدن

همام تبریزی

950

مسیح صبح به عطر نفس ز راه رسید

به مژده گفت که مرگ شب سیاه رسید

صفیر مرغ برآمد ملک ندا در داد

که لحظه لحظه ی آمرزش گناه رسید

مهدی سهیلی


949

خوش آنروزی که شرح حال خود با یار میکردم

نمیداد او بحرفم گوش و من تکرار میکردم

حکایت گاه با دیوار میکردم گهی با در

بدینسان مطلب خود را به او اظهار میکردم

مشهور اصفهانی

947

با من همه خلق را تو دشمن کردی

در گوشه ی عزلتم نشیمن کردی

آیا بود آن شبی که من باشم و تو؟

تا با تو بگویم که چه با من کردی

مشهور اصفهانی

946

تو و ناز و عتاب و از کفم دامن کشیدنها

من و عجز و نیاز و بی تو پیراهن دریدنها

نهان چشمش بمن به غیر سرگرم سخن گفتن

کفایت میکند مارا همین دزدیده دیدنها

محمود قاجار

943

پیام عشق را آغاز کردی

نیازم را چو دیدی ناز کردی

تو بودی کفتر خوشبختی من

ولی زود از برم پرواز کردی


مهدی سهیلی

939

مرا هرگز نباشد بیمی از مشت

برادر جان مرا نامردمی کشت

فتوت پیشه خنددروی در روی

زند نامرد ناکس خنجر از پشت

مهدی سهیلی

930

دوست آنست کو معایب دوست

همچو آیینه روبرو گوید

نه که چون شانه با هزار زبان

پشت سر رفته مو به مو گوید

نشانی دهلوی

929

ای "غزالی" گریزم از یاری

که اگر بد کنم نکو گوید

من و آن ساده دل که عیب مرا

همچو آیینه روبرو گوید

غزالی مشهدی

925

دل گفت مرا علم لدنّی هوس است

تعلیمم کن اگر ترا دسترس است

گفتم که "الف" گفت: دگر؟ گفتم هیچ

درخانه اگر کس است یک حرف بس است

عزیز الدّین محمود کاشانی

904

ای خواجه که روز وشب پی سیم و زری

دنیا طلبانه هر طرف در به دری

گنجت به پسر رسد غذابش بر تو

بالله که ز دیوانه تو دیوانه تری

مهدی سهیلی

901

آنم که به عالم ز من افتاده تری نیست

آزار من سوخته چندان هنری نیست

مشتی خسم و گلرخ من آتش سوزان

تا نیک نگه میکنی از من اثری نیست

گلخنی قمی

894

این ذوق و سماع ما مجازی نبود

وین وجد که حال ماست بازی نبود

با بیخبرنبگو که ای بیخبران

بیهوده سخن به این رازی نبود

علاء الدوله سمنانی

885.از طرف داداش مهدی عزیز


چو رخت خویش بر بستم از این خاک

همه گفتند با ما آشنا بود

ولیکن کس ندانست این مسافر

چه گفت و با که گفت و از کجا بود؟؟؟

اقبال لاهوری

883.از طرف داداش مهدی عزیز

ساحل افتاده گفت گرچه بسی زیستم
هیچ نه معلوم شد آه که من چیستم
موج ز خود رفته ای تیز خرامید و گفت
هستم اگر می روم گر نروم نیستم

اقبال لاهوری

879

کو همنفسی تا کنم اظهار غم دل

زآن پیش که گیرد غم دل راه نفس را

روزی که دهم جان و فغانی نکند کس

معلوم شود بیکسی من همه کس را

شریف تبریزی

875

خاری به جهان اگر به پای پسرست

آن خار چو ناوکی به چشم پدر است

در رنج پسر پدر به جان آید لیک

از درد پدر روح پسر بیخبر است

مهدی سهیلی

870

نه از مهر و نه از کین می نویسم

نه از کفر و نه از دین می نویسم

دلم خون است ، می دانی برادر؟

دلم خون است ، از این می نویسم

قیصر امین پور

864

غم دل گفتم و رفتم چو بپرسند بگوی

بود مجنونی و میگفت پریشانی چند

آتش عشق به این وز نبودست نخست

هرکه پیدا شده بر آن زده دامانی چند

ملهمی اردبیلی

854

هرگز به گل لاله عذاری نرسیدیم

چون بلبل مستی به بهاری نرسیدیم

آنروز که کار همه میساخت خداوند

ما دیر رسیدیم و به کاری نرسیدیم

مسیح کاشانی

851


تورا شمع و مرا پروانه کردند

به جرم عاشقی دیوانه کردند

ز من در عشق شیرین کارتر نیست

چرا فرهاد را افسانه کردند؟

مهدی سهیلی

849

برون کردی مرا از دل چو دل با دیگری داری

کجا یاد آوری از من؟ که از من بهتری داری

چه محتاجی به آرایش؟ که پیش نقش روی تو

کس از حیرت نمیداند که بر تن زیوری داری

اوحدی مراغه ای

825

با دگری به رغم من عهد وصال بسته ای

ورنه به روی من چرا در همه سال بسته ای؟

از دهن تو بوسه ای داشتم آرزو ولی

چون طلبم؟ که بر لبم جای سوال بسته ای

اوحدی مراغه ای

805

هرگز به رخت سیر نگاهی نتوان کرد

وز بیم کسان پیش تو آهی نتوان کرد

روزی که به نایددن رویت گذرانم

شرح غم آن روز،به ماهی نتوان کرد

بابافغانی شیرازی

800.از طرف مریم  عزیز

در پهنه ی دشت رهنوردی پیداست

وندر پی آن غافله ، گردی پیداست

فریاد زدم - "دوباره دیداری هست ؟ "

در چشم ستاره اشک سردی پیداست

فریدون مشیری

777

ای بیوفا چه چاره کنم؟ با جفای تو

تا کی جفا کشم بامید وفای تو؟

خواهم من از خدا بدعا صد هزار جان

تا صد هزار بار بمیرم برای تو

هلالی جغتایی

770

با من سخن از تو مرد و زن میگفتند

از عهد شکستنت سخن میگفتند

باور ز کسم نبود این گفته،دریغ

دیدم تو همانی که به من میگفتند

مهرداد اوستا

768

میخواست دلت که بی دل و دین باشم

بی عقل و وفا و هوش و تمکین باشم

بازآ که چنانم که دلت میخواهد

مپسند دگر که بدتر از این باشم

میرزا حبیب خراسانی

766

هر نفس دل در شکنج غم سرودی میکند

های های گریه ام آهنگ رودی میکند

من نمیدانم که دل میسوزد از غم یا جگر؟

آتش افتاده ست در جایی و دودی میکند

سایر مشهدی

765

خوش آنکه از دو جهان گوشه ی غمی دارد

همیشه سر به گریبان ماتمی دارد

تو اهل صحبت دل نیستی نمیدانی

که سر به جیب بردن چه عالمی دارد

صائب تبریزی

750

دائم گل رخسار تو پربار نماند

وین دلشده در حسرت دیدار نماند

چندین چه کنی ناز؟ که تا چشم کنی باز

از عشق من و حسن تو آثار نماند

حسن مروزی

720

چو کس با زبان دلم آشنا نیست
چه بهتر که از شکوه خاموش باشم
چو یاری مرا نیست همدرد ، بهتر
که از یاد یاران فراموش باشم

دکتر علی شریعتی


692

در زمان همیشه شب، ای اشک

آفتابی به سینه ی ما بود

روزگارا ، تو باش وخورشیدت

مهر شب تاب من ، غزلها بود

رحیم معینی کرمانشاهی

691

مستان که گام در حرم کبریا نهند
یک جام وصل را دو جهان در بها دهند
سنگی که سجده‌ گاه نماز ریای ماست
ترسم که در ترازوی اعمال ما نهند

شیخ بهایی

689

مستان که گام در حرم کبریا نهند

یک جام وصل را دو جهان در بها دهند

سنگی که سجده‌گاه نماز ریای ماست

ترسم که در ترازوی اعمال ما نهند

شیخ بهایی

685

چون، اوج كمال بشري مي بينم

چون، جمع صفان آدمي مي بينم

در دورنماي عالم انساني

كوتاه سخن، فقط علي مي بينم

رحیم معینی کرمانشاهی

678

بايد خريدارم شوي تا من خريدارت شو م

وزجان و دل يارم شوي تا عاشق زارت شوم

من نيستم چون ديگران بازيچه بازيگران

اول به دام آرم ترا و آنگه گرفتارت شوم

رهی معیری

677

مستان خرابات ز خود بی خبرند

جمعنـد و ز بـوی گــل پراکـــنده تـرند

ای زاهــد خـــودپرســت با ما منشین

مستـــان دگــــرند و خـــودپرستان دگرند

رهی معیری

676

داغ حسرت سوخت جان آرزومند مرا

آسمان با اشك غم آميخت لبخند مرا

در هواي دوستداران دشمن خويشم رهي

در همه عالم نخواهي يافت مانند مرا

رهی معیری

640

مادرا ! گرچه چو تصوير خيالي شب وروز

در سراپرده اين چشم پر آبم آيي

خواهشم روز وشب اينست بدر گاه خدا

كه كند لطفي و گه گاه به خوابم آيي

رحیم معینی کرمانشاهی

500

اگر روزی خدا خواهد که هستی را بیاراید

تو را گوید تجلی کن که هستی را بیارایی

گنه کن هرچه میخواهی و از محشر مکن پروا

که با این چهره در دوزخ، در فردوس بگشایی

قاآنی شیرازی

465

از آن چشمی که میداند زبان بی زبانی را

نکویان یاد میگیرند طرز نکته دانی را

کنون کز رعشه ی پیری به جامم می نمیماند

چه حاصل گر دهد دوران شراب کامرانی را؟

کلیم کاشانی

450

تمام، دردم و پیش تو شکوه سر نکنم

تمام، آتشم و در دلت اثر نکنم

محبتم که فراموش کرده ای ما را

وفا شدم که بگرد دلت گذر نکننم

غازی قلندر اصفهانی

445

از بس که چشم یاریم از روزگار نیست

هرگز  بمطلبی دلم امیدوار نیست

نه صبر و نه قرار و نه امید وصل یار

چون من کسی به کام دل روزگار نیست

عزتی شیرازی

444

پدر از مهر ترا هیچ به استاد نداد؟

یا معلم بتو حرفی ز وفا یاد نداد؟

خبر ما که رساند به چمن؟ چون صیاد

بال ما بست و به ما رخصت فریاد نداد

عاشق اصفهانی

441

از پیش من آن دلبر جانی بگذشت

آن مایه ی عیش و شادمانی بگذشت

گفتی که: چسان گذشت یار از بر تو؟

بگذشت چنانکه زندگانی بگذشت

غزالی مشهدی

436

زلف یر روی تو گویی که بر آتش دود است

ای بسا دیده کز آن دود سرشک آلود است

شادی بزم تویی، دیرتر از جا برخیز

پاسی از شب نگذشته ست، قیامت زود است

شهاب ترشیزی

435

کو همنفسی تا کنم اظهار غم دل؟

زآن پیش که گیرد غم دل راه نفس را

روزی که دهم جان و فغانی نکند کس

معلوم شود بیکسی من همه کس را

شریف ابریزی

432

بیمار دلی دارم و بهبود ندارد

چندانکه دوا میکنمش سود ندارد

دل سوخت تمام از غم و آهی نکشیدیم

آتش چو بر افروخته شد دود ندارد

فرید کاتب

431

جون ننالم که در این سینه دل زاری هست؟

راحتی نیست در آن خانه که بیماری هست

دلم از سینه به تنگشست خدایا برهان

هرکجا در قفسی مرغ گرفتاری هست

حالتی ترکمان

430

درگاه خدا قبله ی حاجات منست

با او همه دم وقت مناجات منست

از او همه رحمت است و از من غفلت

خود بیخبری اصل مجازات منست

مهدی سهیلی

427

نظر جانب دلفگاری نداری

خبر از دل بیقراری نداری

طبیب دل خستگانی و هرگز

به دردی که دارند کاری نداری

عاشق اصفهانی

425

گر به سخن در آورم عشق سخن سرای را

بر بر و دوش سر دهی گریه ی های های را

درس ادیب اگر بود زمزمه ی محبتی

جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را

نظیری نیشابوری

421


گفتم: که روم ز درگه تو

گفتا: که خدا بهمره تو

گفتم: که رسد به دامنت دست؟

گفتا: که نه دست کوته نو

شکوهی یزدی

420

دور از تو فغان من به نی میماند

خون در قدحم به رنگ می میماند

تا چند به حال من نمیپردازی؟

این دولت حسن تا به کی میماند؟

صابر شیرازی

415

تا کی دلت از چرخ حزین خواهد بود؟

با محنت و درد همنشین خواهد بود؟

خوش باش که روزگار پیش از من و تو

تا بود چنین بود و چنین خواهد بود

هلالی

355

همه کس را تن و اندام و جمالست و جوانی

وین همه لطف ندارد، تو مگر سرو روانی؟

تو ندانی که چرا در تو کسی خیره بماند

تا کسی همچو تو باشد که در او خیره بمانی

سعدی

350


بر من در باغ زندگی باز نبود

در گوشه ی دام حال آواز نبود

روزی ز قفس مرا رهایید ادند

کاندر پر من قدرت پرواز نبود

مهدی سهیلی

334

ازراه وفا گاه ز ما یاد توان کرد

گاهی بنگاهی دل ما شاد توان کرد 

مستم ز می عشق چنان کز پس مرگم

صد میکده از خاک من آباد توان کرد

صفایی نراقی

320

در پیچ و تاب، خصلت سنبل گرفته ام

در جوش و ناله، عادت بلبل گرفته ام

خارم، ولی گلاب ز من میتوان گرفت

از بسکه بوی همدمی گل گرفته ام

لطفی نیشابوری

311

گفتم: چشمم ، گفت: براهش میدار

گفتم: جگرم ، گفت: پر آهش میدار

گفتم: که دلم ، گفت: چه داری در دل؟

گفتم: غم تو، گفت: نگاهش میدار

ناشناس

291

 ما کسی  را نشناسیم که غم نشناسد

هست بیگانه ی ما هرکه الم نشناسد

یارب آنکس که زند تهمت شادی بر من

تا ابد کام دلش لذت غم نشناسد

عرفی شیرازی

257

اين زندگي غمزده غير از قفسي نيست

تنها نفسي هست ولي هم نفسي نيست

اين قدر نپرسيد کجا رفت و کي آمد

اشعار پراکنده ي من مال کسي نيست

مریم حیدر زاده

251

چشم تو از کهكشان راه شيري هم سرست

پيش چشمان تو ياس و ناز و مريم پر پر است

من نمي دانم چه رازي بين عشق و اسم توست

اسم تو از هر چه زيباتر ديده ام زيباتر است

مریم حیدر زاده

214

سحرگه براهی یکی پیر دیدم

سوی خاک، خم گشته از ناتوانی

بگفتم: چه گم کرده ای اندر این خاک؟

بگفتا: جوانی جوانی جوانی

ملک الشعرا بهار

209

هرچند که یار، سرگرانست به تو

غمگین نشوی که مهربانست به تو

دلدار مثال صورت آینه است

تا تو نگرانی، نگرانست به تو

ابو سعید ابوالخیر

208

تورا مانند گل گفتم، ز داغ شرم میسوزم

ز چشم آینه دیدم، که تو بر خویش مانندی

تورا با اشک پروردم ندانستم و باکی نیست

نداند تلخیِ رنجِ پدر را هیچ فرزندی

مهدی سهیلی

194

نه باغ، نه بستان، نه چمن میخواهم

نه سرو، نه گل، نه یاسمن میخواهم

خواهم ز خدای خویش کنجی که در آن

من باشم و آن کسی که من میخواهم

ابو سعید ابوالخیر

189

ما زین جهان از پی دلدار میرویم

از شوق دیدن حیدر کرّار میرویم

درب بهشت، گر نگشایند روی ما

گوییم "یا علی" و ز دیوار میرویم

ناشناس

188

تا نامه ی جرم ما به هم پیچیدند

بردند و به دیوان عمل سنجیدند

بیش از همه کس گناه ما بود ولی

ما را به ولایت "علی" بخشیدند

ناشناس

184

دور از تو فغان من به نی میماند

خون در قدحم به رنگ می میماند

تا چند به حال من نمیپردازی؟

این دولت حسن تا به کی میماند؟

صابر شیرازی

183

ای "غزالی" گریزم از یاری

که اگر بد کنم نکو گوید

من و آن ساده دل که عیب مرا

همچو آیینه روبرو گوید

غزالی مشهدی

179

خنده دارم به لب و هیچکس آگاه نشد

زین همه دردِ خموشانه که بر جان من است

به بهارم نرسیدی به خزانم بنگر

که به مویم اثر از برف زمستان من است

مهدی سهیلی

178

تو و ناز و عتاب و از کفم دامن کشیدنها

من و عجز و نیاز و بی تو پیراهن دریدنها

نهان چشمش بمن، با غیر سرگرم سخن گفتن

کفایت میکند ما را همین دزدیده دیدنها

محمود قاجار

173

دردا که فراق، ناتوان ساخت مرا

در بستر ناتوانی انداخت مرا

از ضعف، چنان شدم که بر بالینم

صد بار اجل آمد و نشناخت مرا

شوقی ساوه ای

170

من بنده ی آن کسم که شوقی دارد

بر گردن دل ز عشق،طوقی دارد

تو لذت عشق و عاشقی کی دانی؟

این باده کسی خورد که ذوقی دارد

حافظ

169

از یار صفا که دید تا من بینم؟

راحت ز جفا که دید تا من بینم؟

تو عمر منی و بیوفایی، چه کنم؟

از عمر وفا که دید تا من بینم؟

حافظ

163.از طرف مادر عزیز و دوس داشتنی

مکن کاری ز کس  پوزش  بخواهی

که  مردان  را  چنین  شیوه  نباشد

به  هر  کاری  خرد  را  رهنما  ساز

عصا  هرگز  به  از  دیده  نباشد

ناشناس

162.از طرف مادر عزیز و دوس داشتنی

شبهای دراز !بی عبادت چه کنم

طبعم به گناه کرده عادت چه کنم

 گویند کریم است، گنه می بخشد 

گیرم که ببخشد زخجالت چه کنم؟

آیت الله حسن زاده آملی

161.از طرف مادر عزیز و دوس داشتنی

یا رب گناه جمله جهان را به ما ببخش

ما را سپس به رحمت بی منتها ببخش

هر چند ما نه ایم سزاوار رحمتت

ما را بدانچه نیست سزاوار ما ببخش

ناشناس

105

ای عهد شکسته و وفا داده به باد

مادر همه شیر بی وفایی بتو داد

اول تو چنان بدی که کس چون تو نبود

آخر تو چنان شدی که کس چون تو مباد

ولی دشت بیاضی

97.از طرف حنان عزیز

چشم توازكهكشان راه شيري هم سرست

پيش چشمان تو ياس ونازومريم پرپراست

من نميدانم چه رازي بين عشق واسم توست

اسم توازهرچه زيبا ديده ام زيباتراست

مریم حیدر زاده

81

سوزنده تر از شرار آهم کردی

افتاده تر از غبار راهم کردی

دانی چه زمان دین و دلم دزدیدی؟

آن روز که دزدانه نگاهم کردی

رضا شمسا

57.از طرف سمیه عزیز

بود سوزی در آهنگم خدایا

تو میدانی چه دلتنگم خدایا

دگر تاب پریشانی ندارم

نه از آهن نه از سنگم خدایا

مهدی سهیلی

52

روزگارم نام داد و کامرانی را گرفت

تا زبانم داد شوق همزبانی را گرفت

هیچ دانی روزگار حیله گر با من چه کرد؟

سالها عمر عبث داد و جوانی را گرفت

مهدی سهیلی

50

دل ز همصحبتیم دلگیر است

عیش، بی زلف تو در زنجیر است

آنچنان منتظرم در ره شوق

که اگر زود بیایی دیر است

مرتضی قلیخان سلطان

43

از دست من آن گوهر نایاب گریخت

بی او همه شب دیده ام از خواب گریخت

شب بود که چون ستاره آمد لب بام

رفتم که ببوسمش چو مهتاب گریخت

مهدی سهیلی

41

در حیاتت اگر که ماه شوی

پرتو مجلسی نخواهی شد

زندگان را بها و قدری نیست

تا نمیری کسی نخواهی شد

مهدی سهیلی

39

ای شاد ز لطفت دل شاد دگران

با من ستمت پی مراد دگران

پیش دگران از تو شکایت نکنم

تا آنکه نیارمت به یاد دگران

صباحی بیگدلی

19

عشق تو نیز با همه سوگند و اشتیاق

گر مست، لیک هوسی کودکانه نیست

با من بمیر زآنکه بجز در پناه مرگ

جاوید، عشق کسی در زمانه نیست

عاشق اصفهانی

15

من آن مرغم که افکندم به صد دام بلا خود را

به یک پرواز بی هنگام کردم مبتلا خود را

نه دستی داشتم بر دل نه پایی داشت در گل

بدست خویش کردم اینچنین بی دست و پا خود را

وحشی بافقی

12

ما دل به غم تو بسته داریم ای دوست

درد تو به جان خسته داریم ای دوست

گفتی که به دلشکستگان نزدیکیم

ما نیز دل شکسته داریم ای دوست

ابوسعید ابوالخیر