987
آن غنچه که نشکفت به گلشن شب ماست
کامی که روا نمیشود مطلب ماست
در عشق دو چیز است که پایانش نیست
اول سر زلف یار و اخر شب ماست
حزین لاهیجی
آن غنچه که نشکفت به گلشن شب ماست
کامی که روا نمیشود مطلب ماست
در عشق دو چیز است که پایانش نیست
اول سر زلف یار و اخر شب ماست
حزین لاهیجی
دانی که کدامین شب و روز است که عاشق
خشنود دلی دارد و خوشبوی مشامی؟
شامی که شمال آورد از دوست شمیمی
صبحی که صبا آورد از یار پیامی
حریف جندقی
چشم تو از كهكشان راه شيري هم سرست
پيش چشمان تو ياس و ناز و مريم پرپراست
من نميدانم چه رازي بين عشق و اسم توست
اسم تو ازهرچه زيبا ديده ام زيباتراست
مریم حیدر زاده
ای آنکه شب از سپیده نشناخته ای
وز کثرت جهل خود به حق تاخته ای
گر منکر آفریدگاری بر گوی:
از پیکر خود چه چیز را ساخته ای؟
مهدی سهیلی
بر رهگذرت نهاده ام چشم
پیوسته چو کاسه ی گدایی
عشقی که نظر بوصل دارد
باشد چو عبادت ریایی
میروالهی قمی
از هجری و از درد نهانیش مپرس
زآزرده دلی و خسته جانیش مپرس
پرسی اگر از زندگیش دور از تو
زنده ست ولی ز زندگانیش مپرس
هجری تفرشی
ملامت میکند دشمن مرا در عشق ورزیدن
به چشم عاقلان باید جمال شاهدان دیدن
دهان غنچه خوش باشد سحرگه چون شود خندان
ولی ذوقی دگر دارد لبت هنگام خندیدن
همام تبریزی
مسیح صبح به عطر نفس ز راه رسید
به مژده گفت که مرگ شب سیاه رسید
صفیر مرغ برآمد ملک ندا در داد
که لحظه لحظه ی آمرزش گناه رسید
مهدی سهیلی
خوش آنروزی که شرح حال خود با یار میکردم
نمیداد او بحرفم گوش و من تکرار میکردم
حکایت گاه با دیوار میکردم گهی با در
بدینسان مطلب خود را به او اظهار میکردم
مشهور اصفهانی
با من همه خلق را تو دشمن کردی
در گوشه ی عزلتم نشیمن کردی
آیا بود آن شبی که من باشم و تو؟
تا با تو بگویم که چه با من کردی
مشهور اصفهانی
تو و ناز و عتاب و از کفم دامن کشیدنها
من و عجز و نیاز و بی تو پیراهن دریدنها
نهان چشمش بمن به غیر سرگرم سخن گفتن
کفایت میکند مارا همین دزدیده دیدنها
محمود قاجار
پیام عشق را آغاز کردی
نیازم را چو دیدی ناز کردی
تو بودی کفتر خوشبختی من
ولی زود از برم پرواز کردی
مهدی سهیلی
مرا هرگز نباشد بیمی از مشت
برادر جان مرا نامردمی کشت
فتوت پیشه خنددروی در روی
زند نامرد ناکس خنجر از پشت
مهدی سهیلی
دوست آنست کو معایب دوست
همچو آیینه روبرو گوید
نه که چون شانه با هزار زبان
پشت سر رفته مو به مو گوید
نشانی دهلوی
ای "غزالی" گریزم از یاری
که اگر بد کنم نکو گوید
من و آن ساده دل که عیب مرا
همچو آیینه روبرو گوید
غزالی مشهدی
دل گفت مرا علم لدنّی هوس است
تعلیمم کن اگر ترا دسترس است
گفتم که "الف" گفت: دگر؟ گفتم هیچ
درخانه اگر کس است یک حرف بس است
عزیز الدّین محمود کاشانی
ای خواجه که روز وشب پی سیم و زری
دنیا طلبانه هر طرف در به دری
گنجت به پسر رسد غذابش بر تو
بالله که ز دیوانه تو دیوانه تری
مهدی سهیلی
آنم که به عالم ز من افتاده تری نیست
آزار من سوخته چندان هنری نیست
مشتی خسم و گلرخ من آتش سوزان
تا نیک نگه میکنی از من اثری نیست
گلخنی قمی
این ذوق و سماع ما مجازی نبود
وین وجد که حال ماست بازی نبود
با بیخبرنبگو که ای بیخبران
بیهوده سخن به این رازی نبود
علاء الدوله سمنانی
چو رخت خویش بر بستم از این خاک
همه گفتند با ما آشنا بود
ولیکن کس ندانست این مسافر
چه گفت و با که گفت و از کجا بود؟؟؟
اقبال لاهوری
ساحل افتاده گفت گرچه بسی زیستم
هیچ نه معلوم شد آه که من چیستم
موج ز خود رفته ای تیز خرامید و گفت
هستم اگر می روم گر نروم نیستم
اقبال لاهوری
کو همنفسی تا کنم اظهار غم دل
زآن پیش که گیرد غم دل راه نفس را
روزی که دهم جان و فغانی نکند کس
معلوم شود بیکسی من همه کس را
شریف تبریزی
خاری به جهان اگر به پای پسرست
آن خار چو ناوکی به چشم پدر است
در رنج پسر پدر به جان آید لیک
از درد پدر روح پسر بیخبر است
مهدی سهیلی
نه از مهر و نه از کین می نویسم
نه از کفر و نه از دین می نویسم
دلم خون است ، می دانی برادر؟
دلم خون است ، از این می نویسم
قیصر امین پور
غم دل گفتم و رفتم چو بپرسند بگوی
بود مجنونی و میگفت پریشانی چند
آتش عشق به این وز نبودست نخست
هرکه پیدا شده بر آن زده دامانی چند
ملهمی اردبیلی
هرگز به گل لاله عذاری نرسیدیم
چون بلبل مستی به بهاری نرسیدیم
آنروز که کار همه میساخت خداوند
ما دیر رسیدیم و به کاری نرسیدیم
مسیح کاشانی
تورا شمع و مرا پروانه کردند
به جرم عاشقی دیوانه کردند
ز من در عشق شیرین کارتر نیست
چرا فرهاد را افسانه کردند؟
مهدی سهیلی
برون کردی مرا از دل چو دل با دیگری داری
کجا یاد آوری از من؟ که از من بهتری داری
چه محتاجی به آرایش؟ که پیش نقش روی تو
کس از حیرت نمیداند که بر تن زیوری داری
اوحدی مراغه ای
با دگری به رغم من عهد وصال بسته ای
ورنه به روی من چرا در همه سال بسته ای؟
از دهن تو بوسه ای داشتم آرزو ولی
چون طلبم؟ که بر لبم جای سوال بسته ای
اوحدی مراغه ای
هرگز به رخت سیر نگاهی نتوان کرد
وز بیم کسان پیش تو آهی نتوان کرد
روزی که به نایددن رویت گذرانم
شرح غم آن روز،به ماهی نتوان کرد
بابافغانی شیرازی
در پهنه ی دشت رهنوردی پیداست
وندر پی آن غافله ، گردی پیداست
فریاد زدم - "دوباره دیداری هست ؟ "
در چشم ستاره اشک سردی پیداست
فریدون مشیری
ای بیوفا چه چاره کنم؟ با جفای تو
تا کی جفا کشم بامید وفای تو؟
خواهم من از خدا بدعا صد هزار جان
تا صد هزار بار بمیرم برای تو
هلالی جغتایی
با من سخن از تو مرد و زن میگفتند
از عهد شکستنت سخن میگفتند
باور ز کسم نبود این گفته،دریغ
دیدم تو همانی که به من میگفتند
مهرداد اوستا
میخواست دلت که بی دل و دین باشم
بی عقل و وفا و هوش و تمکین باشم
بازآ که چنانم که دلت میخواهد
مپسند دگر که بدتر از این باشم
میرزا حبیب خراسانی
هر نفس دل در شکنج غم سرودی میکند
های های گریه ام آهنگ رودی میکند
من نمیدانم که دل میسوزد از غم یا جگر؟
آتش افتاده ست در جایی و دودی میکند
سایر مشهدی
خوش آنکه از دو جهان گوشه ی غمی دارد
همیشه سر به گریبان ماتمی دارد
تو اهل صحبت دل نیستی نمیدانی
که سر به جیب بردن چه عالمی دارد
صائب تبریزی
دائم گل رخسار تو پربار نماند
وین دلشده در حسرت دیدار نماند
چندین چه کنی ناز؟ که تا چشم کنی باز
از عشق من و حسن تو آثار نماند
حسن مروزی
چو کس با زبان دلم آشنا نیست
چه بهتر که از شکوه خاموش باشم
چو یاری مرا نیست همدرد ، بهتر
که از یاد یاران فراموش باشم
دکتر علی شریعتی
در زمان
همیشه شب، ای اشک
آفتابی به سینه ی ما بود
روزگارا ، تو باش وخورشیدت
مهر شب تاب من ، غزلها بود
رحیم معینی کرمانشاهی
مستان که گام در حرم
کبریا نهند
یک جام وصل را دو
جهان در بها دهند
سنگی که سجده گاه
نماز ریای ماست
ترسم که در ترازوی
اعمال ما نهند
شیخ بهایی
مستان که گام در حرم کبریا نهند
یک جام وصل را دو جهان در بها دهند
سنگی که سجدهگاه نماز ریای ماست
ترسم که در ترازوی اعمال ما نهند
شیخ بهایی
چون، اوج كمال بشري مي بينم
چون، جمع صفان آدمي مي بينم
در دورنماي عالم انساني
كوتاه سخن، فقط علي مي بينم
رحیم معینی کرمانشاهی
بايد خريدارم شوي تا من خريدارت شو م
وزجان و دل يارم شوي تا عاشق زارت شوم
من نيستم چون ديگران بازيچه بازيگران
اول به دام آرم ترا و آنگه گرفتارت شوم
رهی معیری
مستان خرابات ز خود بی خبرند
جمعنـد و ز بـوی گــل پراکـــنده تـرند
ای زاهــد خـــودپرســت با ما منشین
مستـــان دگــــرند و خـــودپرستان دگرند
رهی معیری
داغ حسرت سوخت جان آرزومند مرا
آسمان با اشك غم آميخت لبخند مرا
در هواي دوستداران دشمن خويشم رهي
در همه عالم نخواهي يافت مانند مرا
رهی معیری
مادرا ! گرچه چو تصوير
خيالي شب وروز
در سراپرده اين چشم پر آبم آيي
خواهشم روز وشب اينست بدر گاه خدا
كه كند لطفي و گه گاه به خوابم آيي
رحیم معینی کرمانشاهی
اگر روزی خدا خواهد که هستی را بیاراید
تو را گوید تجلی کن که هستی را بیارایی
گنه کن هرچه میخواهی و از محشر مکن پروا
که با این چهره در دوزخ، در فردوس بگشایی
قاآنی شیرازی
از آن چشمی که میداند زبان بی زبانی را
نکویان یاد میگیرند طرز نکته دانی را
کنون کز رعشه ی پیری به جامم می نمیماند
چه حاصل گر دهد دوران شراب کامرانی را؟
کلیم کاشانی
تمام، دردم و پیش تو شکوه سر نکنم
تمام، آتشم و در دلت اثر نکنم
محبتم که فراموش کرده ای ما را
وفا شدم که بگرد دلت گذر نکننم
غازی قلندر اصفهانی
از بس که چشم یاریم از روزگار نیست
هرگز بمطلبی دلم امیدوار نیست
نه صبر و نه قرار و نه امید وصل یار
چون من کسی به کام دل روزگار نیست
عزتی شیرازی
پدر از مهر ترا هیچ به استاد نداد؟
یا معلم بتو حرفی ز وفا یاد نداد؟
خبر ما که رساند به چمن؟ چون صیاد
بال ما بست و به ما رخصت فریاد نداد
عاشق اصفهانی
از پیش من آن دلبر جانی بگذشت
آن مایه ی عیش و شادمانی بگذشت
گفتی که: چسان گذشت یار از بر تو؟
بگذشت چنانکه زندگانی بگذشت
غزالی مشهدی
زلف یر روی تو گویی که بر آتش دود است
ای بسا دیده کز آن دود سرشک آلود است
شادی بزم تویی، دیرتر از جا برخیز
پاسی از شب نگذشته ست، قیامت زود است
شهاب ترشیزی
کو همنفسی تا کنم اظهار غم دل؟
زآن پیش که گیرد غم دل راه نفس را
روزی که دهم جان و فغانی نکند کس
معلوم شود بیکسی من همه کس را
شریف ابریزی
بیمار دلی دارم و بهبود ندارد
چندانکه دوا میکنمش سود ندارد
دل سوخت تمام از غم و آهی نکشیدیم
آتش چو بر افروخته شد دود ندارد
فرید کاتب
جون ننالم که در این سینه دل زاری هست؟
راحتی نیست در آن خانه که بیماری هست
دلم از سینه به تنگشست خدایا برهان
هرکجا در قفسی مرغ گرفتاری هست
حالتی ترکمان
درگاه خدا قبله ی حاجات منست
با او همه دم وقت مناجات منست
از او همه رحمت است و از من غفلت
خود بیخبری اصل مجازات منست
مهدی سهیلی
نظر جانب دلفگاری نداری
خبر از دل بیقراری نداری
طبیب دل خستگانی و هرگز
به دردی که دارند کاری نداری
عاشق اصفهانی
گر به سخن در آورم عشق سخن سرای را
بر بر و دوش سر دهی گریه ی های های را
درس ادیب اگر بود زمزمه ی محبتی
جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را
نظیری نیشابوری
گفتم: که روم ز درگه تو
گفتا: که خدا بهمره تو
گفتم: که رسد به دامنت دست؟
گفتا: که نه دست کوته نو
شکوهی یزدی
دور از تو فغان من به نی میماند
خون در قدحم به رنگ می میماند
تا چند به حال من نمیپردازی؟
این دولت حسن تا به کی میماند؟
صابر شیرازی
تا کی دلت از چرخ حزین خواهد بود؟
با محنت و درد همنشین خواهد بود؟
خوش باش که روزگار پیش از من و تو
تا بود چنین بود و چنین خواهد بود
هلالی
همه کس را تن و اندام و جمالست و جوانی
وین همه لطف ندارد، تو مگر سرو روانی؟
تو ندانی که چرا در تو کسی خیره بماند
تا کسی همچو تو باشد که در او خیره بمانی
سعدی
بر من در باغ زندگی باز نبود
در گوشه ی دام حال آواز نبود
روزی ز قفس مرا رهایید ادند
کاندر پر من قدرت پرواز نبود
مهدی سهیلی
ازراه وفا گاه ز ما یاد توان کرد
گاهی بنگاهی دل ما شاد توان کرد
مستم ز می عشق چنان کز پس مرگم
صد میکده از خاک من آباد توان کرد
صفایی نراقی
در پیچ و تاب، خصلت سنبل گرفته ام
در جوش و ناله، عادت بلبل گرفته ام
خارم، ولی گلاب ز من میتوان گرفت
از بسکه بوی همدمی گل گرفته ام
لطفی نیشابوری
گفتم: چشمم ، گفت: براهش میدار
گفتم: جگرم ، گفت: پر آهش میدار
گفتم: که دلم ، گفت: چه داری در دل؟
گفتم: غم تو، گفت: نگاهش میدار
ناشناس
ما کسی را نشناسیم که غم نشناسد
هست بیگانه ی ما هرکه الم نشناسد
یارب آنکس که زند تهمت شادی بر من
تا ابد کام دلش لذت غم نشناسد
عرفی شیرازی
اين زندگي غمزده غير از قفسي نيست
تنها نفسي هست ولي هم نفسي نيست
اين قدر نپرسيد کجا رفت و کي آمد
اشعار پراکنده ي من مال کسي نيست
مریم حیدر زاده
چشم تو از کهكشان راه شيري هم سرست
پيش چشمان تو ياس و ناز و مريم پر پر است
من نمي دانم چه رازي بين عشق و اسم توست
اسم تو از هر چه زيباتر ديده ام زيباتر است
مریم حیدر زاده
سحرگه براهی یکی پیر دیدم
سوی خاک، خم گشته از ناتوانی
بگفتم: چه گم کرده ای اندر این خاک؟
بگفتا: جوانی جوانی جوانی
ملک الشعرا بهار
هرچند که یار، سرگرانست به تو
غمگین نشوی که مهربانست به تو
دلدار مثال صورت آینه است
تا تو نگرانی، نگرانست به تو
ابو سعید ابوالخیر
تورا مانند گل گفتم، ز داغ شرم میسوزم
ز چشم آینه دیدم، که تو بر خویش مانندی
تورا با اشک پروردم ندانستم و باکی نیست
نداند تلخیِ رنجِ پدر را هیچ فرزندی
مهدی سهیلی
نه باغ، نه بستان، نه چمن میخواهم
نه سرو، نه گل، نه یاسمن میخواهم
خواهم ز خدای خویش کنجی که در آن
من باشم و آن کسی که من میخواهم
ابو سعید ابوالخیر
ما زین جهان از پی دلدار میرویم
از شوق دیدن حیدر کرّار میرویم
درب بهشت، گر نگشایند روی ما
گوییم "یا علی" و ز دیوار میرویم
ناشناس
تا نامه ی جرم ما به هم پیچیدند
بردند و به دیوان عمل سنجیدند
بیش از همه کس گناه ما بود ولی
ما را به ولایت "علی" بخشیدند
ناشناس
دور از تو فغان من به نی میماند
خون در قدحم به رنگ می میماند
تا چند به حال من نمیپردازی؟
این دولت حسن تا به کی میماند؟
صابر شیرازی
ای "غزالی" گریزم از یاری
که اگر بد کنم نکو گوید
من و آن ساده دل که عیب مرا
همچو آیینه روبرو گوید
غزالی مشهدی
خنده دارم به لب و هیچکس آگاه نشد
زین همه دردِ خموشانه که بر جان من است
به بهارم نرسیدی به خزانم بنگر
که به مویم اثر از برف زمستان من است
مهدی سهیلی
تو و ناز و عتاب و از کفم دامن کشیدنها
من و عجز و نیاز و بی تو پیراهن دریدنها
نهان چشمش بمن، با غیر سرگرم سخن گفتن
کفایت میکند ما را همین دزدیده دیدنها
محمود قاجار
دردا که فراق، ناتوان ساخت مرا
در بستر ناتوانی انداخت مرا
از ضعف، چنان شدم که بر بالینم
صد بار اجل آمد و نشناخت مرا
شوقی ساوه ای
من بنده ی آن کسم که شوقی دارد
بر گردن دل ز عشق،طوقی دارد
تو لذت عشق و عاشقی کی دانی؟
این باده کسی خورد که ذوقی دارد
حافظ
از یار صفا که دید تا من بینم؟
راحت ز جفا که دید تا من بینم؟
تو عمر منی و بیوفایی، چه کنم؟
از عمر وفا که دید تا من بینم؟
حافظ
مکن کاری ز کس پوزش بخواهی
که مردان را چنین شیوه نباشد
به هر کاری خرد را رهنما ساز
عصا هرگز به از دیده نباشد
ناشناس
شبهای دراز !بی عبادت چه کنم
طبعم به گناه کرده عادت چه کنم
گویند
کریم است، گنه می بخشد
گیرم
که ببخشد زخجالت چه کنم؟
آیت الله حسن زاده آملی
ما را سپس به رحمت بی منتها ببخش
هر چند ما نه ایم سزاوار رحمتت
ما را بدانچه نیست سزاوار ما ببخش
ناشناس
ای عهد شکسته و وفا داده به باد
مادر همه شیر بی وفایی بتو داد
اول تو چنان بدی که کس چون تو نبود
آخر تو چنان شدی که کس چون تو مباد
ولی دشت بیاضی
افتاده تر از غبار راهم کردی
دانی چه زمان دین و دلم دزدیدی؟
آن روز که دزدانه نگاهم کردی
رضا شمسا
تو میدانی چه دلتنگم خدایا
دگر تاب پریشانی ندارم
نه از آهن نه از سنگم خدایا
مهدی سهیلی
تا زبانم داد شوق همزبانی را گرفت
هیچ دانی روزگار حیله گر با من چه کرد؟
سالها عمر عبث داد و جوانی را گرفت
مهدی سهیلی
دل ز همصحبتیم دلگیر است
عیش، بی زلف تو در زنجیر است
آنچنان منتظرم در ره شوق
که اگر زود بیایی دیر است
مرتضی قلیخان سلطان
از دست من آن گوهر نایاب گریخت
بی او همه شب دیده ام از خواب گریخت
شب بود که چون ستاره آمد لب بام
رفتم که ببوسمش چو مهتاب گریخت
مهدی سهیلی
در حیاتت اگر که ماه شوی
پرتو مجلسی نخواهی شد
زندگان را بها و قدری نیست
تا نمیری کسی نخواهی شد
مهدی سهیلی
ای شاد ز لطفت دل شاد دگران
با من ستمت پی مراد دگران
پیش دگران از تو شکایت نکنم
تا آنکه نیارمت به یاد دگران
صباحی بیگدلی
عشق تو نیز با همه سوگند و اشتیاق
گر مست، لیک هوسی کودکانه نیست
با من بمیر زآنکه بجز در پناه مرگ
جاوید، عشق کسی در زمانه نیست
عاشق اصفهانی