834

بیمار غمت را بجز از صبر دوا نست

صبرست دوای من و دردا که مرا نیست

از هیچ طرف راه ندارم که ز زلفت

بر هیچ طرف نیست که دامی ز بلا نیست

عشقست میان دل و جان من وبی عشق

حقا که میان دل و جان هیچ صفا نیست

ای رفته به خشم ار غرضت قصد دل ماست

بازآ که مرا جز سر تسلیم و رضا نیست

از هرکه دوای دل "سلمان" طلبیدم

گفتا: چه کنم چاره؟ چو در دست دوا نیست

744

آخر این درد دل من به دوایی برسد

آخر این ناله ی شبگیر به جایی برسد

آخر این سینه ی دلگیر غم آباد مرا

روزی از روزنه ی غیب صفایی برسد

پای را باز مگیر از سرم ای دوست که دست

گر به هیچم نرسد خود به دعایی برسد

سر و پا بوس تو دارم من و هیهات کجا

به چنان پایه چنین بی سر و پایی برسد؟

رویم از دیده به خون تر شد و میدانستم

که به روی من از این دیده بلایی برسد

با جفا خو کن و با درد بساز ای "سلمان"

کاین نه دردیست که هرگز به دوایی برسد

458

بر زلف تو من بار دگر عهد شکستم

بس عهد که چون زلف تو بشکستم و بستم

دریاب که زد کار جهانی همه بر هم

چشم تو و عذرش همه اینست که مستم

در نامه چو من شرح فراق تو نویسم؟

خون گرید و فریاد کند خامه ز دستم

خورشید بلندی تو و من سایه ی خاکی

آنجا که تو باشی نتوان گفت که هستم

چشم تو به دل گفت که مست منی ای دل

دل گفت بلی مست تو از روز الستم

394

در زلف خویش پیچ و از او حال ما بپرس

حال شکستگان کمند بلا بپرس

وقتی که پرسشی کنی اصحاب درد را

چون من شکسته دل ترم اول مرا بپرس

خون میرود میان دل و چشم من بیا

بنشین میان چشم و دل این ماجرا بپرس

خواهی که روشنت شود احوال درد من

درگیر شمع را و ز سر تا به پا بپرس

کردم سوال دل ز خرد گفت زان میان

بیگانه ام من این سخت از آشنا بپرس

جانها به یاد زلف تو بر باد داده ایم

ور نیست باورت ز نسیم صبا بپرس

27

در رکابت میدوم تا گوی چوگانت شوم

از برایت میکشم خود را که قربانت شوم

آخر ای ماه جهانتابم چه کم گردد ز تو؟

گر شبی پروانه ی شمع شبستانت شوم

ای سهی سرو خرامان سایه ای بر من فکن

تا فدای سایه ی سرو خرامانت شوم

در سرم سودای زلف توست میدانم که من

عاقبت هم در سر زلف پریشانت شوم

گفتمش تو جان من شو گفت "سلمان" را بگو

ترک جان وآنگه بیا تا جان جانانت شوم