954
دیده گریان دل غمین جان سوخته ست
عشق ما سرمایه ها اندوخته ست
اندر این دنیای ناکامی مرا
تیره بختی نکته ها آموخته ست
بر لبم مگذار جام وصل خویش
فارغ از آبست آنکو سوخته ست
پژمان بختیاری
دیده گریان دل غمین جان سوخته ست
عشق ما سرمایه ها اندوخته ست
اندر این دنیای ناکامی مرا
تیره بختی نکته ها آموخته ست
بر لبم مگذار جام وصل خویش
فارغ از آبست آنکو سوخته ست
پژمان بختیاری
باز آمدم که باز پریشان کنی مرا
بار دگر ز کرده پشیمان کنی مرا
باز آمدم که در ره آبادی رقیب
ای سیل فتنه خیزی و ویران کنی مرا
با سرکشی ز پیش تو رفتم ولی به عجز
باز آمدم که سر به گریبان کنی مرا
رفتم که بر تو خندم و غافل که بیدریغ
بر روی غیر خندی و گریان کنی مرا
اکنون به درگه تو سرافکنده آمدم
تا آنچه خواهش دل تست آن کنی مرا
پژمان بختیاری
قطره ای آبم ز چشمی اشکبار افتاده ام
پاره ای آهم به راهی بیقرار افتاده ام
آتشم در خرمن امال خویش افکنده ام
ناله ام در دامن شبهای تار افتاده ام
بوسه ای نشکفته ام در موی او پیچیده ام
حسرتی بی حاصلم در پای یار افتاده ام
اشک چشمم آیت نومیدیم ای جان ولی
در رهت از دیده ی امّیدوار افتاده ام
گر جوانی میکنم در عشق او عیبم مکن
برگ خشکم در گریبان بهار افتاده ام
روزگاری چون نگه جا داشتم در چشم خلق
من که چون مژگان ز چشم روزگار افتاده ام
سینه ام لبریز گوهر بوده وز دریای عشق
چون صدف با دست خالی برکنار افتاده ام
کیستم من؟ چیستم من؟ خسته ای دیوانه ای
نی غلط گفتم که از دیوانگان افسانه ای
پژمان بختیاری
تا به سر سودای آن گیسوی دامنگیر دارم
خاطری آزاد و پایی بسته در زنجیر دارم
در نگاه من بیانی خالی از توصیف بینی
در بیان غم زبانی عاجز از تقریر دارم
روح پیران داشتم در جسم زیبای جوانی
این زمان روحی جوان از عشق و جسمی پیر دارم
تشنه کامان را به آب زندگانی رهبری کن
زآنکه من در بحر عشقم غرق و چشمی سیر دارم
منتی ز احسان یاران بر دل و جان نیست اکنون
منتی گر دارم از این آه بی تاثیر دارم
زندگی خوابی پریشان است و من با ساده لوحی
انتظاری بی سبب زین خواب بی تعبیر دارم
دوست دشمن بخت وارون کار مشکل گشته اما
از که نالم؟ بر که نالم؟ من که خود تقصیر دارم
پژمان بختیاری
دیشب پی وداع درین باغ و این چمن
او بود و من که جان و تن من فدای او
آنجا کنار آن برکه به دامان آن درخت
تا نیمه شب به دامن من بود جای او
مه در میان ابر شناور به دلبری
ما هردو محو چهره ی عشق آشنای او
شد موج زن نوای غم انگیز مرغ حق
در باغ و در سکوت پر از کبریای او
بر سینه ام نهاد سر نازنین و گفت:
آه از فغان مرغ شباهنگ و وای او
رخ بر رخش فشردم و اشکم فرو چکید
در ظلمت شبانه به روشن لقای او
ناگه دوید بر سر مژگان دلکشش
اشکی؟ نه گوهری که ندانم بهای او
لختی بگرد برکه قدم زد حبیب من
چون شمع و من چو سایه روان در قفای او
این جای پای اوست که بر خاک نم زد
مانده ست تا به یاد من آید صفای او
او صبحدم بسیج سفر ساخت وین زمان
در دست من نمانده مگر جای پای او
نفس در سینه می لرزد ز دست دل تپیدنها
نگه در دیده میرقصد ز شور و شوق دیدنها
دلی دارم گریزان زآشنایی ها و خرسندم
که رامش کرد آن اهوی وحشی با رمیدنها
چو کوهی از گرانباری زمینگیرم در این وادی
خوش آن در کوه و در صحرا بسر مستی دویدنها
مبادا منتی یارب نصیب جان محرومم
که می لرزد تنم زاندیشه ی منت کشیدنها
به گلشنها پریدم از سبکبالی وزین غافل
که میریزد پر و بالم ز بیحاصل دویدنها