863
حوادث انسان های بزرگ را متعالی...
و آدم های کوچک را متلاشی می کند...
حوادث انسان های بزرگ را متعالی...
و آدم های کوچک را متلاشی می کند...
جامعه دو طبقه دارد:
۱: طبقه ای که می خورد و کار نمی کند
۲: طبقه ای که کار می کند و نمی خورد
کیست؟؟
که تنها آروزی همیشگی اش در این جهان این باشد...
که تنها چیزی را که از این جهان آرزو می کند از دست بدهد؟؟
چقدر ندانستن ها و نفهمیدن ها...
که از دانستن ها و فهمیدن ها بهتر است...
چقدر دعا می کنم که:
بعضی اصوات را نشنونی...
بعضی رنگ ها نبینی...
بعضی افکار را نفهمی...
بعضی حالات را حس نکنی...
دو بیگانه هم درد...
از خویش بی درد یا نا هم درد...
با هم خویشاوند ترند...
دلی که عشق ندارد و به عشق نیاز دارد،
آدمی را همواره در پی گم شده اش،
ملتهبانه به هر سو می کشاند...
چو کس با زبان دلم آشنا نیست
چه بهتر که از شکوه خاموش باشم
چو یاری مرا نیست همدرد ، بهتر
که از یاد یاران فراموش باشم
دکتر علی شریعتی
به سه چیز تکیه نکن،
غرور، دروغ و عشق...
آدم با غرور می تازد...
با دروغ می بازد...
با عشق می میرد...
دلی که از بی کسی غمگین است...
هر کسی را می تواند تحمل کند...
هر کسی را نه بدان گونه که هست احساسش می کنند...
بدان گونه که احساسش می کنند، هست…
.اگر پیاده هم شده است سفر کن...
در ماندن می پوسی…
زنی که زیبایی اندیشه پیدا کرده باشد...
زیبایی بدنش را نشان نمی دهد…
انسان به میزان برخورداری هایی که در زندگی دارد انسان نیست...
بلکه به اندازه نیازهایی که در خود احساس می کند انسان است…
شرف مرد هم چون بکارت یک دختر است...
اگر یک بار لکه دار شد دیگر هرگز جبران پذیر نیست…
گریستن خوب نیست...
مگر بشود جوری گریست که چشم ها نفهمند…
انسان نقطه ای است میان دو بی نهایت:
بی نهایت لجن بی نهایت فرشته…
با همه چیز درآمیز و با هیچ چیز آمیخته مشو...
در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش...
دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست
اسراف محبت است...
هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود
هنگامی لب به زمزمه گشودم که مخاطبی نداشتم
و هنگامی تشنه آتش شدم،
که در برابرم دریا بود و دربا و دریا ...!
آیا در این دنیا کسی هست بفهمد
که در این لحظه چه می کشم ؟ چه حالی دارم؟
چقدر زنده نبودن خوب است ، خوب خوب خوب...
حرف هایی هست برای نگفتن...
و ارزش عمیق هر کسی...
به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد...
عشق تنها کار بی چراشی عالم است ،
چه ، آفرینش بدان پایان می گیرد...
زن عشق می كارد و كینه درو می كند...
دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر...
می تواند تنها یك همسر داشته باشد
و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی ....
برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ اجازه ولی لازم است
و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج كنی ...در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو ...
او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی ...
او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی....
او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد ....
او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ....
او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ...و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛
پیر می شود و میمیرد...و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند
چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت،زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛
گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛
سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده...
و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند...
و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد...!
و این رنج است...
اگر قادر نیستی خود را بالا ببری...
همانند سیب باش...
تا با افتادنت اندیشهای را بالا ببری...
وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند...
وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است...
وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است...
وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است...
وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است...
دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم...
اکنون تو با مرگ رفته ای
و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم...
این است زندگی من....
برای خوشبخت بودن ،
به هیچ چیز نیاز نیست...
جز به نفهمیدن..