1049

شب عبور شما را شهاب لازم نیست
که با حضور شما آفتاب لازم نیست
در این چمن که ز گلهای برگزیده پر است
برای چیدن گل ، انتخاب لازم نیست
خیال دار تو را خصم از چه می بافد ؟
گلوی شوق که باشد طناب لازم نیست
ز بس که گریه نگردم غرور بغض شکست
برای غسل دل مرده آب لازم نیست
کجاست جای تو ؟ - از آفتاب می پرسم -
سوال روشن ما را جواب لازم نیست
ز پشت پنجره بر خیز تا به کوچه رویم
برای دیدن تصویر ، قاب لازم نیست

قیصر امین پور

1022

تو قله ی خیالی و تسخیر تو محال
بخت منی که خوابی و تعبیر تو محال
ای همچو شعر حافظ و تفسیر مثنوی
شرح تو غیر ممکن و تفسیر تو محال
عنقای بی نشانی و سیمرغ کوه قاف
تفسیر رمز و راز اساطیر تو محال
بیچاره ی دچار تو را چره جز تو چیست ؟
چون مرگ ، ناگزیری و تدبیر تو محال
ای عشق ، ای سرشت من ، ای سرنوشت من !
تقدیر من غم تو و تغییر تو محال

قیصر امین پور

900

  آیینه ها دچار فراموشی اند

و نام تو ورد کوچه خاموشی

امشب تکلیف پنجره

بی چشم های باز تو

روشن نیست!

898

چه می شد اگر مثل پروانه ها

کمی دست و پای دلت باز بود

به هر جا دلت خواست سر می زدی

از این خاک امکان پرواز بود



اگر باخبر بودی از آسمان

به روی زمین این خبر ها نبود

اگر خانه پر بود از پنجره

نیازی به این قفل و درها نبود


اگر با خبر باشی از آسمان

خبر های آن سو همه آبی اند

خبر های روشن خبرهای خوب

همه آفتابی و مهتابی اند


خبرهای آن سو همه سبز سبز

خبر های این سو همه سرخ و زرد

در آن سو همه رنگ آرامش است

در این سو همه رنگ نیرنگ و درد


در این آسمان و زمین بزرگ

مگر یک وجب جا برای تو نیست؟!

مگر شاخ یا دم در آورده ای؟!

که جای دم و شاخ های تو نیست؟!


هوای تنفس در این جا کم است؟!

و یا آب و نانش به اندازه نیست؟!

برای تو خورشید و ماهش کم است؟!

و یا کهکشانش به اندازه نیست؟!

تمام زمین جای جولان توست

بگو جا برای تو تنگ است باز؟!

نه تنها زمین آسمان مال توست

نیازی به شمشیر و جنگ است باز؟!

895


در سایه ی این سقف ترک خورده نشستیم

بی حوصله و خسته و افسرده نشستیم

خاموش چو فانوس که در خویش خمیده است

پیچیده به خود با تن تا خورده نشستیم

یک بار به پرواز پری باز نکردیم

سر زیر پر خویش فرو برده نشستیم

بر سنگ مزار دل خود مرثیه خواندیم

یک عمر به بالین دل مرده نشستیم

بر گرده ی ما خاطره ی خنجر یاران

با جنگلی از خاطره بر گرده نشستیم

آیینه هم از دیده ی تردید مرا دید

با سایه ی خود نیز دل آزرده نشستیم

برخاست صدا از درو دیوار ولی ما

با این همه فریاد فرو خورده نشستیم

877

ناودانها شرشر باران بی صبری است

آسمان بی حوصله حجم هوا ابری است

کفشهایی منتظر در چارچوب در

کوله باری مختصر لبریز بی صبری است

پشت شیشه می تپد پیشانی یک مرد

در تب دردی که مثل زندگی جبری است

وسرانگشتی به روی شیشه های مات

بار دیگر می نویسد:(خانه ام ابری است)

874

چشمها پرسش بی پاسخ حیرانی ها

دستها تشنه ی تقسیم فراوانی ها

با گل زخم سر راه تو آذین بستیم

داغهای دل ما جای چراغانیها

حالیا دست کریم تو برای دل ما

سر پناهی است در این بی سروسامانی ها

وقت آن شد که به گل حکم شکفتن بدهی

ای سر انگشت تو آغاز گل افشانیها

فصل تقسیم گل و گندم و لبخند رسید

فصل تقسیم غزلها و غزلخوانیها

سایه ی امن کشای تو مرا بر سر بس

تا پناهم دهد از وحشت عریانیها

چشم تو لایحه ی روشن آغاز بهار

طرح لبخند تو پایان پریشانی ها

873

کودک

با گربه هایش در حیاط خانه بازی می کند

مادر، کنار چرخ خیاطی

آرام رفته در نخ سوزن

عطر بخار چای تازه

در خانه می پیچد

صدای در!

ـ "شاید پدر!"

870

نه از مهر و نه از کین می نویسم

نه از کفر و نه از دین می نویسم

دلم خون است ، می دانی برادر؟

دلم خون است ، از این می نویسم

قیصر امین پور

868

موجیم و وصل ما از خود بریدن است

ساحل بهانه ای است رفتن رسیدن است

تا شعله در سریم پروانه اخگریم

شمعیم و اشک ما در خود چکیدن است

ما مرغ بی پریم از فوج دیگریم

پرواز بال ما در خون تپیدن است

پر می کشیم و بال بر پرده ی خیال

اعجاز ذوق ما در پر کشیدن است

ما هیچ نیستیم جز سایه ای ز خویش

آیین آینه خود را ندیدن است

گفتی مرا بخوان خواندیم و خامشی

پاسخ همین تو را تنها شنیدن است

بی درد و بی غم است چیدن رسیده را

خامیم و درد ما از کال چیدن است

865

من از عهد آدم تو را دوست دارم

از آغاز عالم تو را دوست دارم

چه شبها من و آسمان تا دم صبح

سرودیم نم نم؛ تو را دوست دارم

نه خطی! نه خالی! نه خواب و خیالی!

من ای حس مبهم تورا دوست دارم

سلامی صمیمی تر از غم ندیدم

به اندازۀ غم تو را دوست دارم

بیا تا صدا از دل سنگ خیزد

بگوییم با هم تو را دوست دارم

جهان یک دهان شد هم آواز با ما:

تو را دوست دارم؛ تو را دوست دارم

862

الفبای درد ازلبم میتراود

نه شبنم ، که خون از شبم میتراود

سه حرف است مضمون سیپاره دل

الف . لام . میم . از لبم میتراود

چنان گرم هذیان عشقم که آتش

به جای عرق از تبم میتراود

ز دل بر لبم تا دعایی برآید

اجابت زهر یاربم میتراود

ز دین ریا بی نیازم ، بنازم

به کفری که از مذهبم میتراود

860

ما را به حال خود بگذارید و بگذرید

از خیل رفتگان بشمارید و بگذرید

اکنون که پا به روی دل ما گذاشتید

پس دست بر دلم مگذارید و بگذرید

تا داغ ما کویردلان تازه تر شود

چون ابری از سراب ببارید و بگذرید

پنهان در آستین شما برق خنجر است

دستی از آستین به درآرید و بگذرید

ما دل به دست هرچه که بادا سپرده ایم

ما را به دست دل بسپارید و بگذرید

با آبروی آب چه باک از غبار باد

نانپاره ای مگر به کف آرید و بگذرید

859

کودکی هایم اتاقی ساده بود

قصه ای دور اجاقی ساده بود

شب که میشد نقشها جان میگرفت

روی سقف ما که طاقی ساده بود

میشدم پروانه خوابم می پرید

خوابهایم اتفاقی ساده بود

زندگی دستی پر از پوجی نبود

باری ما جفت و طاقی ساده بود

قهر میکردم به شوق آشتی

عشقهایم اشتیاقی ساده بود

ساده بودن عادتی مشکل نبود

سختی نان بود و باقی ساده بود

857

طلوع می کند آن آفتاب پنهانی

ز سمت مشرق جغرافیای عرفانی

دوباره پلک دلم می پرد نشانه ی چیست؟

شنیده ام که می آید کسی به مهمانی

کسی که سبزتر است از هزار بار بهار

کسی شگفت کسی آن چنانکه میدانی

کسی که نقطه ی آغاز هرچه پرواز است

تویی که در سفر عشق خط پایانی

تویی بهانه ی آن ابرها که می گریند

بیا که صاف شود این هوای بارانی

تو از حوالی اقلیم هرکجا آباد

بیا که می رود این شهر رو به ویرانی

کنار نام تو لنگر گرفت کشتی عشق

بیا که یاد تو آرامشی است طوفانی

856

عمری به جز بیهوده بودن سر نکردیم

تقویم ها گفتند و ما باور نکردیم

در خاک شد صد غنچه در فصل شکفتن

ما نیز جز خاکستری بر سر نکردیم

دل در تب لبیک تاول زد ولی ما

لبیک گفتن را لبی هم تر نکردیم

حتی خیال نای اسماعیل خود را

همسایه با تصویری از خنجر نکردیم

بی دست و پاتر از دل خود کس ندیدیم

زان رو که رقصی با تن بی سر نکردیم

278

چرا عاشقان را نصیحت کنیم

بیایید از عشق صحبت کنیم

تمام عبادات ما عادت است

به بی عادتی کاش عادت کنیم

چه اشکال دارد پس از هر نماز

دو رکعت گلی را عبادت کنیم

به هنگام نیت برای نماز

به آلاله ها قصد قربت کنیم

چه اشکال دارد که در هر قنوت

دمی بشنو از نی حکایت کنیم

چه اشکال دارد در آیینه ها

جمال خدا را زیارت کنیم

277

گفت: احوال ات چطور است؟

گفتم اش: عالی است

مثل حال گل!

حال گل در چنگ چنگیز مغول!

276

اما

با این همه

تقصیر من نبود

که با این همه...

با این همه امید قبولی

در امتحان سادهْ تو رد شدم

اصلاً نه تو ، نه من!

تقصیر هیچ کس نیست

از خوبی تو بود

که من

بد شدم...

150

برخیز به خون دل وضویی بکنیم

در آب ترانه شستشویی بکنیم

عمر اندک و فرصت خموشی بسیار

تلخ است سکوت گفتگویی بکنیم

قیصر امین پور

 

149

دلم قلمرو جغرافیای ویرانی است

هوای ناحیه ی ما همیشه بارانی است

دلم میان دو دریای سرخ مانده سیاه

همیشه برزخ دل تنگه ی پریشانی است

مهار عقده ی آتشفشان خاموشم

گدازه های دلم درد های پنهانی است

صفات بغض مرا فرصت بروز دهید

درون سینه ی من انفجار زندانی است

تو فیض یک اقیانوس آب آرامی

سخاوتی که دلم خواهشی بیابانی است

 

148

شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید

مگر مساحت رنج مرا حساب کنید

محیط تنگ دلم را شکسته  رسم کنید

خطوط منحنی خنده را خراب کنید

طنین نام مرا موریانه خواهد خورد

مرا به نام دگر غیر از این خطاب کنید

دگر به منطق منسوخ مرگ می خندم

مگر به شیوه ی دیگر مرا مجاب کنید

در انجماد سکون پیش از آنکه سنگ شوم

مرا به هرم نفسهای عشق آب کنید

مگر سماجت پولادی سکوت مرا

درون کوره ی فریاد خود مذاب کنید

بلاغت غم من انتشار خواهد یافت

اگر که متن سکوت مرا کتاب کنید

 

147

ما که این همه برای عشق

آه و ناله ی دروغ می کنیم

راستی چرا

در رثای بی شمار عاشقان

که بی دریغ

خون خویش را نثار عشق می کنند

از نثار یک دروغ هم

دریغ می کنیم؟

146

چشمها پرسش بی پاسخ حیرانی ها

دستها تشنه ی تقسیم فراوانی ها

با گل زخم سر راه تو آذین بستیم

داغهای دل ما جای چراغانیها

حالیا دست کریم تو برای دل ما

سر پناهی است در این بی سروسامانی ها

وقت آن شد که به گل حکم شکفتن بدهی

ای سر انگشت تو آغاز گل افشانیها

فصل تقسیم گل و گندم و لبخند رسید

فصل تقسیم غزلها و غزلخوانیها

سایه ی امن گشای تو مرا بر سر بس

تا پناهم دهد از وحشت عریانیها

چشم تو لایحه ی روشن آغاز بهار

طرح لبخند تو پایان پریشانی ها

 

145

ناودانها شرشر باران بی صبری است

آسمان بی حوصله حجم هوا ابری است

کفشهایی منتظر در چارچوب در

کوله باری مختصر لبریز بی صبری است

پشت شیشه می تپد پیشانی یک مرد

در تب دردی که مثل زندگی جبری است

وسرانگشتی به روی شیشه های مات

بار دیگر می نویسد:(خانه ام ابری است)

 

144

ما را به حال خود بگذارید و بگذرید

از خیل رفتگان بشمارید و بگذرید

اکنون که پا به روی دل ما گذاشتید

پس دست بر دلم مگذارید و بگذرید

تا داغ ما کویر دلان تازه تر شود

چون ابری از سراب ببارید و بگذرید

پنهان در آستین شما برق خنجر است

دستی از آستین به درآریدو بگذرید

ما دل به دست هرچه که بادا سپرده ایم

ما را به دست دل بسپارید و بگذرید

با آبروی آب چه باک از غبار باد

نانپاره ای مگر به کف آرید و بگذرید

 

143

در سایه ی این سقف ترک خورده نشستیم

بی حوصله و خسته و افسرده نشستیم

خاموش چو فانوس که در خویش خمیده است

پیچیده به خود با تن تا خورده نشستیم

یک بار به پرواز پری باز نکردیم

سر زیر پر خویش فرو برده نشستیم

بر سنگ مزار دل خود مرثیه خواندیم

یک عمر به بالین دل مرده نشستیم

بر گرده ی ما خاطره ی خنجر یاران

با جنگلی از خاطره بر گرده نشستیم

آیینه هم از دیده ی تردید مرا دید

با سایه ی خود نیز دل آزرده نشستیم

برخاست صدا از درو دیوار ولی ما

با این همه فریاد فرو خورده نشستیم

 

142

کودکی هایم اتاقی ساده بود

قصه ای دور اجاقی ساده بود

شب که میشد نقشها جان میگرفت

روی سقف ما که طاقی ساده بود

میشدم پروانه خوابم می پرید

خوابهایم اتفاقی ساده بود

زندگی دستی پر از پوجی نبود

باری ما جفت و طاقی ساده بود

قهر میکردم به شوق آشتی

عشقهایم اشتیاقی ساده بود

ساده بودن عادتی مشکل نبود

سختی نان بود و باقی ساده بود

 

141

پس کجاست؟

چندبار

خرت و پرت های کیف بادکرده را

زیروروکنم

پوشه ی مدارک اداری و گزارش اضافه کار و کسرکار

کارتهای اعتباری

کارتهای دعوت عروسی و عزا

قبضهای آب و برق و غیره و کذا

برگه ی حقوق وبیمه وجریمه و مساعده

رونوشت بخشنامه های طبق قاعده

نامه های رسمی و تعارفی

نامه های مستقیم و محرمانه ی معرفی

برگه ی رسید قسطهای وام

قسطهای تا همیشه ناتمام

پس کجاست؟

چندبار

جیبهای پاره و پوره را

پشت و رو کنم

چند تا بلیت تا شده

چند اسکناس کهنه و مچاله

چند سکه ی سیاه

صورت خرید خواروبار

صورت خرید جنس های خانگی

پس کجاست؟

یادداشتهای درد جاودانگی؟

 

140

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم

ولى دل به پائیز نسپرده ایم

چو گلدان خالى لب پنجره

پر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود، ما دیده ایم

اگر خون دل بود، ما خورده ایم

اگر دل دلیل است، آورده ایم

اگر داغ شرط است، ما برده ایم

اگر دشنه دشمنان، گردنیم

اگر خنجر دوستان، گرده ایم

گواهى بخواهید، اینک گواه

همین زخم هایى که نشمرده ایم!

دلى سر بلند و سرى سر به زیر

از این دست عمرى به سر برده ایم

139

خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری

شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری

لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن

خاطرات بایگانی،زندگی های اداری

آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین

سقفهای سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری

با نگاهی سر شکسته،چشمهایی پینه بسته

خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری

صندلی های خمیده،میزهای صف کشیده

خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری

عصر جدول های خالی، پارک های این حوالی

پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری

رو نوشت روزها را،روی هم سنجاق کردم:

شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها

خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری

روی میز خالی من، صفحه ی باز حوادث

در ستون تسلیتها ، نامی از ما یادگاری

 

138

اینجا هر لحظه همه می پرسند:

حالت چطور است؟؟

اما کسی یکبار

از من نپرسید:

بالت؟؟...

137

موجیم و وصل ما، از خود بریدن است

ساحل بهانه‌ای است، رفتن رسیدن است

تا شعله در سریم، پروانه اخگریم

شمعیم و اشک ما، در خود چکیدن است

ما مرغ بی پریم، از فوج دیگریم

پرواز بال ما، در خون تپیدن است

پر می‌کشیم و بال، بر پرده‌ی خیال

اعجاز ذوق ما، در پر کشیدن است

ما هیچ نیستیم، جز سایه‌ای ز خویش

آیین آینه، خود را ندیدن است

گفتی مرا بخوان، خواندیم و خامشی

پاسخ همین تو را، تنها شنیدن است

بی درد و بی غم است، چیدن رسیده را

خامیم و درد ما، از کال چیدن است

 

136

رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا می‌بیند
از دور می‌گوید:
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!

اما
من مثل هر روزم
با آن نشانیهای ساده
و با همان امضا، همان نام و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام

این روزها تنها
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس می‌کنم
از روزهای پیش قدری بیشتر
این روزها را دوست دارم
گاهی
- از تو چه پنهان -
با سنگها آواز می‌خوانم
و قدر بعضی لحظه‌ها را خوب می‌دانم
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال، از تقویم
از روزنامه بی خبر هستم

حس می‌کنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیدا بیشتر هستم حتی اگر می‌شد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر می‌پرستم

از جمله دیشب هم
دیگرتر از شب‌های بی‌رحمانه دیگر بود:
من کاملا تعطیل بودم
اول نشستم خوب
جوراب‌هایم را اتو کردم
تنها - حدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم
با کفش‌هایم گفتگو کردم
و بعد از آن هم
رفتم تمام نامه‌ها را زیر و رو کردم
و سطر سطر نامه‌ها را
دنبال آن افسانه‌ی موهوم
دنبال آن مجهول گشتم
چیزی ندیدم
تنها یکی از نامه‌هایم
بوی غریب و مبهمی می‌داد
انگار
از لابه لای کاغذ تا خورده‌ی نامه
بوی تمام یاس‌های آسمانی
احساس می‌شد

دیشب دوباره
بی تاب در بین درختان تاب خوردم
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
در آسمان گشتم
و جیب‌هایم را
از پاره‌های ابر پر کردم
جای شما خالی!
یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد
یک پاره از مهتاب خوردم

دیشب پس از سی سال فهمیدم
که رنگ چشمانم کمی میشی است
و بر خلاف سال‌ها پیش
رنگ بنفش و ارغوانی را
از رنگ آبی دوست‌تر دارم

دیشب برای اولین بار
دیدم که نام کوچکم دیگر
چندان بزرگ و هیبت آور نیست

این روزها دیگر
تعداد موهای سفیدم را نمی‌دانم

گاهی برای یادبود لحظه‌ای کوچک
یک روز کامل جشن می‌گیرم
گاهی
صد بار در یک روز می‌میرم
حتی
یک شاخه از محبوبه‌های شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است

گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی می‌کند
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی می‌کند

اما
غیر از همین حس‌ها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم
رفتار من عادی است

135

باران گرفت نیزه و قصد مصاف کرد

آتش نشست و خنجر خود را غلاف کرد

گویی که آسمان سر نطقی فصیح داشت

با رعد سرفه‌های گران سینه صاف کرد

تا راز عشق ما به تمامی بیان شود

با آب دیده آتش دل ائتلاف کرد

جایی دگر برای عبادت نیافت عشق

آمد به گرد طایفه‌ی ما طواف کرد

اشراق هر چه گشت ضریحی دگر نیافت

در گوشه‌ای ز مسجد دل اعتکاف کرد

تقصیر عشق بود که خون کرد بی‌شمار

باید به بی‌گناهی دل اعتراف کرد

 

134

از غم خبری نبود اگر عشق نبود

دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود؟

بی رنگ تر از نقطه ی موهومی بود

این دایره‌ی کبود، اگر عشق نبود

از آینه‌ها غبار خاموشی را

عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود؟

در سینه‌ی هر سنگ دلی در تپش است

از این همه دل چه سود اگر عشق نبود؟

بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود؟

دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود

از دست تو در این همه سرگردانی

تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود؟

 

133

دیری‌است از خود، از خدا، از خلق دورم

با این‌همه در عین بی‌تابی صبورم

 

پیچیده در شاخ درختان، چون گوزنی

سرشاخه‌های پیچ‌درپیچ غرورم

 

هر سوی سرگردان و حیران در هوایت

نیلوفرانه پیچكی بی‌تاب نورم

 

بادا بیفتد سایه‌ی برگی به پایت

باری، به روزی روزگاری از عبورم

 

از روی یكرنگی شب و روزم یكی شد

همرنگ بختم تیره رختِ سوگ و سورم

 

خط می‌خورد در دفتر ایام، نامم

فرقی ندارد بی‌تو غیبت یا حضورم

 

در حسرت پرواز با مرغابیانم

چون سنگ‌پشتی پیر در لاكم صبورم

 

آخر دلم با سربلندی می‌گذارد

سنگ تمام عشق را بر خاك گورم

132

مردم همه

تورا به خدا

سوگند می‌دهند

اما برای من

تو آن همیشه‌ای

که خدا را به‌تو

سوگند می‌دهم!

131

قطار می‌رود

تو می‌روی

تمام ایستگاه می‌رود

 و من چقدر ساده‌ام

كه سال‌های سال

در انتظار تو

كنار این قطار ِ رفته ایستاده‌ام

و همچنان

به نرده‌های ایستگاهِ رفته

تكیه داده‌ام!

130

دست عشق از دامن دل دور باد!

می‌توان آیا به دل دستور داد؟


می‌توان آیا به دریا حكم كرد

كه دلت را یادی از ساحل مباد؟


موج را آیا توان فرمود: ایست!

باد را فرمود: باید ایستاد؟


آنكه دستور زبان عشق را

بی‌گزاره در نهاد ما نهاد


خوب می‌دانست تیغ تیز را

در كف مستی نمی‌بایست داد

129

اول آبي بود اين دل، آخر اما زرد شد   

   آفتابي بود، ابري شد، سياه و سرد شد

آفتابي بود، ابري شد، ولي باران نداشت   

   رعد و برقي زد ولي رگبار برگ زرد شد

صاف بود و ساده و شفاف، عين آينه   

   آه، اين آيينه كي غرق غبار و گرد شد؟

هرچه با مقصود خود نزديكتر مي شد، نشد     

 هرچه از هر چيز و هر ناچيز دوري كرد، شد

هر چه روزي آرمان پنداشت، حرمان شد همه   

  هر چه مي پنداشت درمان است، عين درد شد

درد اگر مرد است با دل راست رويارو شود   

  پس چرا از پشت سر خنجر زد و نامرد شد؟

سر به زير و ساكت و بي دست و پا مي رفت دل    

   يك نظر روي تو را ديد و حواسش پرت شد

بر زمين افتاد چون اشكي ز چشم آسمان  

    ناگهان اين اتفاق افتاد: زوجي فرد شد

بعد هم تبعيد و زندان ابد شد در كوير    

   عين مجنون از پي ليلي بيابانگرد شد

كودك دل شيطنت كرده است يك دم در ازل    

  تا ابد از دامن پر مهر مادر طرد شد.

 

128

حرفهای ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می کنی:

وقت رفتن است

بازهم همان حکایت همیشگی !

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود

آی...

ناگهان

چقدر زود

دیر می شود!

127

گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟

شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟

پر می زند دلم به هوای غزل، ولی

گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را

چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تقویم چارفصل دلم را ورق زدم

آن برگهای سبز سر آغاز سال کو؟

رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند

حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟

 

126

ای که بوی باران شکفته در هوایت

یاد از آن بهاران که شد خزان به پایت

شد خزان به پایت بهار باور من

سایه بان مهرت نمانده بر سر من

جز غمت ندارم به حال دل گواهی

ای که نور چشمم در این شب سیاهی

چشم من به راهت همیشه تا بیایی

باغ من بهارم بهشت من کجایی؟

جان من کجایی؟
کجایی؟
که بی تو دل شکسته ام

سر به زانوی غم نهاده ام ، به گوشه ای نشسته ام

آتشم به جان و خموشم، چو نای مانده از نوا

مانده با نگاهی به راهی که می رود به ناکجا

ای گل آشنا بیا

بیقرارم بیا

وای از این غم جدایی
وای از این غم جدایی
وای از این غم جدایی
وای از این غم جدایی

125

اي نامت از دل و جان در همه جا به هر زبان جاري است

عطر پاك نفست سبز و رها از آسمان جاري است

نور يادت همه شب در دل ما چو كهكشان جاري است

تو نسيم خوش نفسي
من كوير خار و خسم
گر بفريادم نرسي
من چو مرغي در قفسم
تو با مني اما
من از خودم دورم
چو قطره از دريا
من از تو مهجورم

اي نامت از دل و جان در همه جا به هر زبان جاري است
عطر پاك نفست سبز و رها از آسمان جاري است
نور يادت همه شب در دل ما چو كهكشان جاري است

با يادت اي بهشت من آ تش دوزخ كجاست
عشق تو درسرشت من با دل و جان آ شناست
با يادت اي بهشت من آ تش دوزخ كجاست
عشق تو درسرشت من با دل و جان آ شناست
چگونه فريادت نزنم
چرا دم از يادت نزنم
در اوج تنهائي
اگر زمين ويرا نه شود
جهان همه بيگانه شود
تويي كه با مايي

اي نامت از دل و جان در همه جا به هر زبان جاري است
عطر پاك نفست سبز و رها از آسمان جاري است
نور يادت همه شب در دل ما چو كهكشان جاري است

124

عمري به جز بيهوده بودن سر نكرديم
تقويم ها گفتند و ما باور نكرديم

در خاك شد صد غنچه در فصل شكفتن
ما نيز جز خاكستري بر سر نكرديم

دل در تب لبيك تاول زد ولي ما
لبيك گفتن را لبي هم تر نكرديم

حتي خيال ناي اسماعيل خود را
همسايه با تصويري از خنجر نكرديم

بي دست و پاتر از دل خود كس نديديم
زان رو كه رقصي با تن بي سر نكرديم

123

ما گنهكاريم، آري، جُرم ما هم عاشقي است

آري اما آنكه آدم هست و عاشق نيست، كيست؟

زندگي بي عشق، اگر باشد، همان جان كندن است

دم به دم جان كندن اي دل كار دشواري است، نيست؟

زندگي بي عشق، اگر باشد، لبي بي خنده است

بر لب بي خنده بايد جاي خنديدن گريست

زندگي بي عشق اگر باشد، هبوطي دائم است

آنكه عاشق نيست، هم اينجا هم آنجا دوزخي است

عشق عينِ آبِ ماهي يا هواي آدم است

مي توان اي دوست بي آب و هوا يك عمر زيست؟

تا ابد در پاسخ اين چيستان بي جواب

بر در و ديوار مي پيچد طنينِ چيست؟ چيست؟

 

122

با تيشه خيال تراشيده ام تو را

در هر بُتي كه ساخته ام  ديده ام تو را

از آسمان به دامنم افتاده آفتاب؟

يا چون گل از بهشت خدا چيده ام تو را

هر گل به رنگ و بوي خودش مي دمد به باغ

من از تمام گلها بوييده ام تو را

رؤياي آشناي شب و روز عمر من!

در خوابهاي كودكي ام ديده ام تو را

از هر نظر تو عين پسند دل مني

هم ديده، هم نديده، پسنديده ام تو را

زيبا پرستيِ دل من بي دليل نيست

زيرا به اين دليل پرستيده ام تو را

با آنكه جز سكوت جوابم نمي دهي

در هر سؤال از همه پرسيده ام تو را

از شعر و استعاره و تشبيه برتري

با هيچكس بجز تو نسنجيده ام تو را

 

121

چرا مردم قفس را آفريدند؟

چرا پروانه را از شاخه چيدند؟

 

چرا پروازها را پر شكستند؟

چرا آوازها را سر بريدند؟

 

پس از كشف قفس، پرواز پژمرد

سرودن بر لب بلبل گره خورد

 

كلاف لاله سر در گم فرو ماند

شكفتن در گلوي گل گره خورد

 

چرا نيلوفرِ آواز بلبل

به پاي ميله هاي سرد پيچيد؟

 

چرا آواز غمگين قناري

درون سينه اش از درد پيچيد؟

 

چرا لبخند گل پرپر شد و ريخت؟

چه شد آن آرزوهاي بهاري؟

 

چرا در پشت ميله خط خطي شد

صداي صاف آواز قناري؟

 

چرا لاي كتابي، خشك كردند

براي يادگاري پيچكي را؟

 

به دفترهاي خود سنجاق كردند

پر پروانه و سنجاقكي را؟

 

خدا پر داد تا پرواز باشد

گلويي داد تا آواز باشد

 

خدا مي خواست باغ آسمان ها

به روي ما هميشه باز باشد

 

خدا بال و پر و پروازشان داد

ولي مردم درون خود خزيدند

 

خدا هفت آسمان باز را ساخت

ولي مردم قفس را آفريدند

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA

120

غنچه با دل گرفته گفت:

«زندگي، لب ز خنده بستن است

گوشه اي درون خود نشستن است.»

گل به خنده گفت:

« زندگي شكفتن است

با زبان سبز راز گفتن است.»

گفتگوي غنچه و گل از درون باغچه

باز هم به گوش مي رسد...

تو چه فكر مي كني؟

راستي كدام يك درست گفته اند؟

من كه فكر مي كنم

گل به راز زندگي اشاره كرده است

هر چه باشد او گل است

گل يك دو پيرهن

بيش تر ز غنچه پاره كرده است!

119

صبح يك روز نوبهاري بود

روزي از روزهاي اول سال

 

بچه ها در كلاس جنگل سبز

جمع بودند دور هم خوشحال

 

بچه ها گرم گفت و گو بودند

باز هم در كلاس غوغا بود

 

هر يكي برگ كوچكي در دست

باز انگار زنگ انشا بود

 

تا معلم ز گرد راه رسيد

گفت با چهره اي پر از خنده 

 

باز موضوع تازه اي داريم 

« آرزوي شما در آينده » 

 

شبنم از روي برگ گل برخاست

گفت: « مي خواهم آفتاب شوم 

 

ذره ذره به آسمان بروم

ابر باشم ، دوباره آب شوم »

 

دانه آرام بر زمين غلتيد

رفت و انشاي كوچكش را خواند

 

گفت : « باغي بزرگ خواهم شد

تا ابد سبزِ سبز خواهم ماند »

 

غنچه هم گفت : « گرچه دلتنگم

مثل لبخند باز خواهم شد

 

با نسيم بهار و بلبل باغ

گرم راز ونياز خواهم شد »

 

جوجه گنجشك گفت: « مي خواهم

فارغ از سنگِ بچه ها باشم

 

روي هر شاخه جيك جيك كنم

در دل آسمان رها باشم »

 

جوجه ي كوچك پرستو گفت :

« كاش با باد رهسپار شوم

 

تا افق هاي دور كوچ كنم

باز پيغمبر بهار شوم »

 

جوجه هاي كبوتران گفتند :

« كاش مي شد كنار هم باشيم

 

توي گل دسته هاي يك گنبد

روز و شب زاير حرم باشيم »

 

زنگ تفريح را كه زنجره زد

باز هم در كلاس غوغا شد

 

هر يك از بچه ها به سويي رفت

و معلم دوباره تنها شد

 

با خودش زير لب چنين مي گفت :

« آرزوهاي تان چه رنگين است!

 

كاش روزي به كام خود برسيد!

بچه ها آرزوي من اين است ! »

118

پيش از اين ها فكر مي كردم خدا

خانه اي دارد كنار ابرها

 

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتي از الماس و خشتي از طلا

 

پايه هاي برجش از عاج و بلور

بر سر تختي نشسته با غرور

 

ماه ، برق كوچكي از تاج او

هر ستاره ، پولكي از تاج او

 

اطلس پيراهن او ، آسمان

نقشِ روي دامن او ، كهكشان

 

رعد و برق شب، طنين خنده اش

سيل و طوفان، نعره ي توفنده اش

 

دكمه ي پيراهن او، آفتاب

برق تيغ و خنجر او، ماهتاب

 

هيچ كس از جاي او آگاه نيست

هيچ كس را در حضورش راه نيست

 

پيش از اينها خاطرم دلگير بود

از خدا ، در ذهنم اين تصوير بود

 

آن خدا بي رحم بود و خشمگين

خانه اش در آسمان، دور از زمين

 

بود، اما در ميان ما نبود

مهربان و ساده و زيبا نبود

 

در دل او دوستي جايي نداشت

مهرباني هيچ معنايي نداشت

 

هر چه مي پرسيدم، از خود، از خدا

از زمين، از آسمان، از ابرها

 

زود مي گفتند: اين كار خداست

پرس و جو از كار او كاري خطاست

 

هر چه مي پرسي ، جوابش آتش است

آب اگر خوردي، عذابش آتش است

 

تا ببندي چشم، كورت مي كند

تا شدي نزديك، دورت مي كند

 

كج گشودي دست، سنگت مي كند

كج نهادي پاي، لنگت مي كند

 

تا خطا كردي، عذابت مي كند

 در ميان آتش، آبت مي كند ...

 

با همين قصه، دلم مشغول بود

خوابهايم ، خواب ديو و غول بود

 

خواب مي ديدم كه غرق آتشم

در دهانِ شعله هاي سركشم

 

در دهان اژدهايي خشمگين

بر سرم باران ِگُرزِ آتشين

 

محو مي شد نعره هايم، بي صدا

در طنين خنده ي خشمِ خدا ...

 

نيّت من، در نماز و در دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا

 

هر چه مي كردم، همه از ترس بود

مثل از بر كردن يك درس بود

 

مثل تمرين حساب و هندسه

مثل تنبيه مدير مدرسه

 

تلخ، مثل خنده اي بي حوصله

سخت، مثل حل ِّ صدها مسئله

 

مثل تكليف رياضي سخت بود

مثل صرفِ فعل ماضي سخت بود

 

تا كه يك شب دست در دست پدر

راه افتادم به قصد يك سفر

 

در ميان راه، در يك روستا

خانه اي ديدم، خوب و آشنا

 

زود پرسيدم : پدر، اين جا كجاست ؟

گفت : اين جا خانه ي خوب خداست !

 

گفت اين جا مي شود يك لحظه ماند

گوشه اي خلوت، نمازي ساده خواند

 

با وضويي، دست و رويي تازه كرد

با دل خود، گفت و گويي تازه كرد

 

گفتمش: پس آن خداي خشمگين

خانه اش اين جاست؟ اين جا، درزمين؟

 

گفت : آري، خانه ي او بي رياست

فرش هايش از گليم و بورياست

 

مهربان و ساده و بي كينه است

مثل نوري در دل آيينه است

 

عادت او نيست خشم و دشمني

نام او نور و نشانش روشني

 

خشم، نامي ازنشاني هاي اوست

حالتي از مهرباني هاي اوست

 

قهر او از آشتي ، شيرين تر است

مثل قهرِ مهربانِ مادر است

 

دوستي را دوست، معني مي دهد

قهر ما با دوست، معني مي دهد

 

هيچ كس با دشمن خود، قهر نيست

قهريِ او هم نشان دوستي است ...

 

تازه فهميدم خدايم، اين خداست

اين خداي مهربان و آشناست

 

دوستي، از من به من نزديك تر

از رگِ گردن به من نزديك تر

 

آن خداي پيش از اين را باد برد

نام او را هم دلم از ياد برد

 

آن خدا مثل خيال و خواب بود

چون حبابي، نقش روي آب بود

 

مي توانم بعد از اين، با اين خدا

دوست باشم، دوست، پاك و بي ريا

 

مي توان با اين خدا پرواز كرد

سفره ي دل را برايش باز كرد

 

مي توان درباره ي گل حرف زد

صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد

 

چكه چكه مثل باران راز گفت

با دو قطره، صد هزاران راز گفت

 

مي توان با او صميمي حرف زد

مثل ياران قديمي حرف زد

 

مي توان تصنيفي از پرواز خواند

با الفباي سكوت آواز خواند

 

مي توان مثل علف ها حرف زد

با زبان بي الفبا حرف زد

 

مي توان در باره ي هر چيز گفت

مي توان شعري خيال انگيز گفت

 

مثل اين شعر روان و آشنا:

« پيش از اين ها فكر مي كردم خدا . . .»

117


باز آن احساس گنگ و آشنا

در دلم سير و سفر آغاز كرد

 

باز هم با دست هاي كودكي

سفره ي تنگ دلم را باز كرد

 

باز برگشتم به آن دوران دور

روزهاي خوب و بازي هاي خوب

 

قصه هاي ساده ي مادر بزرگ

در هواي گرم شب هاي جنوب

 

رختخوابي پهن، روي پشت بام

كوزه هاي خيس، با آب خنك

 

بوي گندم، بوي خوب كاهگل

آسمانِ باز و مهتاب خنك

 

از فراز تپه مي آمد به گوش

زنگ دور و مبهم زنگوله ها

 

كوچه هاي روستا ، تنگ غروب

محو مي شد در غبار گله ها

 

هاي و هوي كوچه هاي شيطنت

دست دادن با مترسك هاي باغ

 

حرف هاي آسمان و ريسمان

حرف هاي يك كلاغ و چل كلاغ

 

روزهاي دسته گل دادن به آب

چيدن يك دسته گل از باغچه

 

جست و جوي عينك مادر بزرگ

توي گرد و خاك روي طاقچه

 

فصل خيش و فصل كشت و فصل كار

فصل خرمنجا و خرمن كوب بود

 

خواندن  خط هاي در هم توي ماه

خواب هاي روي خرمن خوب بود

 

روزهاي خرمن افشاني كه بود

خوشه ها در باد مي رقصيد شاد

 

دانه هاي گندم و جو را زكاه

پاك مي كرديم با آهنگ باد

 

در دل شبهاي مهتابي كه نور

مثل باران مي چكيد از آسمان

 

مي كشيديم از سر شب تا سحر

بارهاي كاه را تا كاهدان

 

آسمان ها در مسير كهكشان

ريزه هاي ماه را مي ريختند

 

اسب ها از بارشان ، در طول راه

ريزه هاي كاه را مي ريختند

 

ريزه هاي كاه خطي مي كشيد

از سر خرمن به سوي كاه دان

 

 

كهكشاني ديده مي شد در زمين

كهكشانِ ديگري در آسمان

 

توي خرمنجاي خاكي كيف داشت

بازي پرتاب « توپ آتشي » 

 

« دوز » بازي هاي بي دوز و كلك

جنگ با « تير و كمان هاي كِشي »

 

جنگ مردان مثل جنگ واقعي

جنگ با سنگ و تفنگ و چوب بود

 

جنگ ما مانند « جنگ زر گري »

گرچه پر آشوب، اما خوب بود

 

مرگ ما يك چشم بستن بود و بس

خون ما در جنگها بي رنگ بود

 

هفت تير چوبي ما بي صدا

اسب هاي چوبي ما لنگ بود

 

آسياهاي قديمي خوب بود

دوستي هاي صميمي خوب بود

 

گر چه ماشينهاي ما كوكي نبود

باز « ماشينهاي سيمي خوب بود»

 

ظهر ها بعد از شنا و خستگي

ماسه هاي نرم كارون كيف داشت

 

وقت بيماري كه مي رفتيم شهر

سينماي گنج قارون كيف داشت

 

روزها در كوچه هاي رو ستا

ديدن ملاي مكتب ترس داشت

 

ديدن جن توي حمام خراب

ديدن يك سايه در شب ترس داشت

 

چشم ها، هول و هراس ثبت نام

دست ها، بوي كتاب تازه داشت

 

گر چه كيف ما پر از دلشوره بود

باز هم دلشوره ها اندازه داشت

 

« باز باران با ترانه » مي گرفت

دفتر« تصميم كبري » خيس بود

 

« خاله مرجان » و خروس ساده اش

كه پر و بالش سرا پا خيس بود

 

روز هاي باد و باران تگرگ

تيله بازي هاي ما با آسمان 

 

تيله هاي شيشه اي از پشت بام

صاف، غِل مي خورد توي ناودان

 

بعضي از شب ها كه مهمان داشتيم

گرم و روشن بود ايوان و اتاق

 

مي نشستيم از سر شب تا سحر

فال حافظ بود و گرماي اجاق

 

« هفت بند » كهنه ي « كاكا علي »

ناله اش مثل صداي آب بود

 

شاهنامه خواني « عامو رضا »

داستانش رستم و سهراب بود

 

ياد شربت هاي شيرين و خنك

توي ظهر داغ عاشورا به خير ! 

 

ياد آشِ نذري همسايه ها

روضه ها و نوحه خواني ها به خير!

 

ياد ماه روزه و شب هاي قدر

ياد آن پيراهن مشكي به خير!

 

ياد آن افطارهاي نيمه وقت

روزه هاي كله گنجشكي به خير!

 

قهرها و آشتي هاي قشنگ

با زبان آشناي « زرگري »

 

يك دوچرخه، چند چشم منتظر

بعد از آن هم بوي چسب پنچري

 

چال مي كرديم زير يك درخت

لاشه ي گنجشك هاي مرده را

 

" چينه " مي داديم نزديك اجاق

جوجه هاي زرد سرما خورده را

 

خواب مي رفتيم روي سبزه ها

سير مي كرديم روي آسمان

 

راه مي رفتيم روي ابرها

تاب مي بستيم بر رنگين كمان ...

 

 ناگهان آن روزها را باد برد

روزهايي را كه گل مي كاشتيم

 

روزهايي كه كلاه باد را

از سرش با خنده برمي داشتيم

 

بال هاي كاغذي آتش گرفت

قصه هاي كودكي از ياد رفت

 

خاك بازي هاي ما را آب برد

بادبادك هاي ما بر باد رفت

 

آه، آيا مي توان آغاز كرد

باز اين راهِ به پايان برده را؟

 

مي توان در كوچه ها احساس كرد،

باز بوي خاكِ باران خورده را؟

 

 مي توان يك بار ديگر باز هم

بال هاي كودكي را باز كرد؟

 

چشم ها را بست و بر بالِ خيال

تا تماشاي خدا پرواز كرد؟

67.از طرف نفس (رویای کودکی ) عزیز

بوی بهار می شنوم از صدای تو

نازکتر از گل است گل ِ گونه های تو

ای در طنین نبض تو آهنگ قلب من

ای بوی هر چه گل نفس آشنای تو

ای صورت تو آیه و آیینه خدا

حقا که هیچ نقص ندارد خدای تو

صد کهکشان ستاره و هفت آسمان حریر

آورده ام که فرش کنم زیر پای تو

رنگین کمانی از نخ باران تنیده ام

تا تاب هفت رنگ ببندم برای تو

چیزی عزیزتر ز تمام دلم نبود

ای پاره ی دلم، که بریزم به پای تو

امروز تکیه گاه تو آغوش گرم من

فردا عصای خستگی ام شانه های تو

در خاک هم دلم به هوای تو می تپد

چیزی کم از بهشت ندارد هوای تو

همبازیان خواب تو خیل فرشتگان

آواز آسمانیشان لای لای تو

بگذار با تو عالم خود را عوض کنم:

یک لحظه تو به جای من و من به جای تو

این حال و عالمی که تو داری، برای من

دار و ندار و جان و دل من برای تو

64.از طرف نفس (رویای کودکی) عزیز

از تمام راز و رمز هاي عشق

جز همين سه حرف...

جز همين سه حرف ساده ي ميان تهي ...

چيز ديگري سرم نمي شود


من سرم نمی شود

ولي...

راستی...

دلم چه مي شود؟