392
رفتی ز چشم و مانده به جا ماجرای تو
خالیست در دو دیده ام ای دوست جای تو
گویی که روشناییم از دیده رفته است
تا گریه شسته از نظرم خاک پای تو
خاکم به سر که از دل و جان در وجود من
چیزی نمانده است که سازم فدای تو
باید برونش از قفس سینه کرد زود
مرغ دلی که پر نزند در هوای تو
پنهان مکن ز آینه رخسار خویش را
چندانکه کسب نور کند از صفای تو
بگشا دری ز لطف که "قصاب" دیده را
کرده ست حلقه ی، درِ دولتسرای تو
قصاب کاشانی