392

رفتی ز چشم و مانده به جا ماجرای تو

خالیست در دو دیده ام ای دوست جای تو

گویی که روشناییم از دیده رفته است

تا گریه شسته از نظرم خاک پای تو

خاکم به سر که از دل و جان در وجود من

چیزی نمانده است که سازم فدای تو

باید برونش از قفس سینه کرد زود

مرغ دلی که پر نزند در هوای تو

پنهان مکن ز آینه رخسار خویش را

چندانکه کسب نور کند از صفای تو

بگشا دری ز لطف که "قصاب" دیده را

کرده ست حلقه ی، درِ دولتسرای تو

قصاب کاشانی

185

ما اسیران همه مرغانِ خوش الحان همیم

همزبانِ قفس و همدمِ بستان همیم

جمع گردیده بیکجا همه چون رشته ی شمع

همه دلسوز هم و سر به گریبان همیم

میکند عکس یکی جلوه در آیینه ی ما

چشم بگشوده بروی هم و حیران همیم

لیلی ما همه در عالم معنی ست یکی

در حقیقت همه مجنون بیابان همیم

جان سپردن به خموشی ز هم آموخته ایم

عشقبازان همه شاگرد دبستان همیم

تیره بختان همه از آتش هم میسوزیم

همه آتش نفسان برقِ نیستان همیم

عندلیب و من و پروانه نداریم نزاع

آخر این قومِ جگر سوخته، یاران همیم

چشم سیریم و نداریم امیدی به کسی

ما فقیران همه قانع به لب نان همیم

 قصاب کاشانی

11

تا کی به بزم شوقِ غمت جا کند کسی؟

خون را بجای باده تمنا کند کسی

تا مرغ دل پرید گرفتار دام شد

صیاد کی گذاشت که پر، وا کند کسی؟

دنیا و آخرت به نگاهی فروختیم

سودا چنین خوشست که یکجا کند کسی

ای شاخ گل بهر طرفی میل میکنی

ترسم دراز دستی بیجا کند کسی

نشکفت غنچه ای که به باد فنا نرفت

در این چمن چگونه دلی وا کند کسی؟

خوش گلشنی ست حیف که گلچین روزگار

فرصت نمیدهد که تماشا کند کسی

عمر عزیز خود منما صرف ناکسان

حیف از طلا که خرج مُطلا کند کسی

بر روضه های خُلد، قدم میتوان گذاشت

"قصاب" اگر زیارت دلها کند کسی

قصاب کاشانی