714

جامی ست که عقل آفرین میزندش

صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش

بین کوزه گر دهر که این جام لطیف

میسازد و باز بر زمین میزندش

***

در کارگه کوزه گری رفتم دوش

دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش

ناگاه یکی کوزه برآورد خروش

کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش؟

***

زان کوزه ی می که نیست در وی ضرری

پر کن قدحی بخور بمن ده دگری

زآن پیشتر ای صنم که در رهگذری

خاک من و تو کوزه کند کوزه گری

713

ای دیده اگر کور نه ای گور ببین

وین عالم پر فتنه و پر شور ببین

شاهان و سران و سروران زیر گلند

روهای چو مه در دهن مور ببین

***

می خوردن و گرد نیکوان گردیدن

به زآنکه به زرق، زاهدی ورزیدن

گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود

پس روی بهشت کس نخواهد دیدن

***

ابریق می مرا شکستی ربّی

بر من در عیش را ببستی ربّی

من می خورم و تو میکنی بد مستی؟

خاکم به دهن! مگر که مستی ربّی؟

***

از کوزه گری کوزه خریدم باری

آن کوزه سخن گفت ز هر اسراری

شاهی بودم که جام زرّنم بود

اکنون شده ام کوزه ی هر خمّاری

712

تا چند اسیر رنگ و بو خواهی شد

چند از پی هر زشت و نکو خواهی شد

گر چشمه ی زمزمی وگر آب حیات

آخر به دل خاک فرو خواهی شد

***

دی کوزه گری بدیدم اندر بازار

بر پاره ی گل لگد همی زد بسیار

وآن گل به زبان حال با او میگفت

من همچو تو بوده ام مرا نیکو دار

***

من می نه ز بهر تنگدستی نخورم

یا از غم رسوایی و مستی نخورم

من می ز برای خوشدلی میخوردم

اکنون که تو بر دلم نشستی نخورم

***

تا چند اسیر عقل یکروزه شویم؟

در دهر چه یکروزه چه صد روزه شویم

درده تو به کاسه می از آن پیش که ما

در کارگه کوزه گران کوزه شویم

711

گر شاخ قضا  ز بیخ بختت رسته ست

ور بر تن تو عمر لباسی چست است

در خیمه ی تن که سایبانیست ترا

هان تکیه مکن که چار میخش سست است

***

در فصل بهار اگر بتی حور سرشت

یک ساغر می دهد مرا بر لب کشت

هرچند به نزد عامه این باشد زشت

سگ به ز من ار دگر برم نام بهشت

***

از رنج کشیدن آدمی حر گردد

قطره چو کشد حبس صدف در گردد

گر مال نماند سایه ات ماند به جای

پیمانه چو شد تهی دگر پر گردد

***

یک جام شراب صد دل و دین ارزد

یک جرعه ی می مملکت چین ارزد

جز باده ی لعل نیست در روی زمین

تلخی که هزار جان شیرین ارزد

709

ای کاش که جای آرمیدن بودی

یا این ره دور را رسیدن بودی

کاش از پس صد هزار سال از دل خاک

چون سبزه امید بر دمیدن بودی

***

هان کوزه گرا بپای اگر هشیاری

تا چند کنی بر گل مردم خواری؟

انگشت فریدون و کف کیخسرو

بر چرخ نهاده ای چه میپنداری؟

***

هنگام سپیده دم خروس سحری

دانی که چرا همی کند نوحه گری؟

یعنی که: نمودند در آیینه ی صبح

کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری

***

بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی

سرمست بدم چو کردم این کلاشی

با من به زبان حال خود گفت سبو:

من چون تو بدم تو نیز چون من باشی

708

تا کی غم آن خورم که دارم یا نه؟

وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه؟

پر کن قدح باده که معلومم نیست

این دم که فرو برم برآرم یا نه؟

***

در کارگه کوزه گری کردم رای

دیدم دو هزار کوزه استاده به پای

میکرد دلیر کوزه را دسته و سر

از کله ی پادشاه و از دست گدای

***

شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی

هر لحظه به دام دگری پا بستی

گفتا شیخا هر آنچه گویی هستم

آیا تو چنان که مینمایی هستی؟

***

از آمدن بهار و از رفتن دی

اوراق وجودت همی گردد طی

می خور مخور اندوه که گفته ست حکیم

زهر است غم جهان و تریاقش می

707

از تن چو برفت جان پاک من و تو

خشتی دو نهند بر مغاک من و تو

وآنگه ز برای خشت گور دگران

در کالبدی کشند خاک من و تو

***

از آمدن و رفتن ما سودی کو؟

وز تار امیدوار ما پودی کو؟

چندین سر و پای نازنینان جهان

میسوزد و دود میشود دودی کو؟

***

ناکرده گنه در جهان کیست بگو؟

آنکس که گنه نکرد چون زیست؟ بگو

من بد کنم و تو بد مکافات دهی

پس فرق میان من و تو چیست؟ بگو

***

آن کاخ که بر چرخ همی زد پهلو

بر درگه او شهان نهادندی رو

دیدیم که بر کنگره اش فاخته ئئ

بنشسته همی گفت کو؟ کو؟ کو؟ کو؟

706

از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن

فردا که نیامدست فریاد مکن

بر نامده و گذشته بنیاد مکن

حالی خوش باش و عمر بر باد نکن

***

قومی متحیرند اندر ره دین

قومی به گمان فتاده در راه یقین

میترسم از آن که بانگ آید روزی

کای بیخبران راه نه آن است و نه این

***

گاوی ست در آسمان و نامش پروین

یک گاو دگر نهفته در زیر زمین

چشم خردت باز کن از روی یقین

زیر و زبر دو گاو مشتی خر بین

***

رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین

نه کفر نه اسلام نه دنیا و نه دین

نه حق نه حقیقت نه شریعت نه یقین

اندر دو جهان که را بود زهره چنین؟

704

ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم

وین یکدم عمر را غنیمت شمریم

فردا که از این دیر فنا درگذریم

با هفت هزار سالگان سر به سریم

***

یک روز ز بند عالم آزاد نیم

یک دم زدن از وجود خود شاد نیم

شاگردی  روزگار کردم بسیار

در کار جهان هنوز استاد نیم

***

برخیز ومخور غم جهان گذران

بنشین و دمی به شادمانی گذران

در طبع جهان اگر وفایی بودی

نوبت به تو خود نیامدی از دگران

***

قانع به یک استخوان چو کرکس بودن

به زآن که طفیل خوان ناکس بودن

با نان جوین خویش حقا که به است

کآلوده به پالوده ی هر خس بودن

703

از جرم گل سیاه تا اوج زحل

کردم همه مشکلات کلی را حل

بگشادم بندهای مشکل به حیل

هر بند گشاده شد مگر بند اجل

***

یک چند به کودکی به استاد شدیم

یک چند ز استادی خود شاد شدیم

پایان سخن شنو که مارا چه رسید؟

از خاک بر آمدیم و در خاک شدیم

***

ای مفتی شهر از تو پر کار تریم

با این همه مستی از تو هشیار تریم

تو خون کسان خوری و ما خون رزان

انصاف بده کدام خونخوارتریم؟

***

برخیز ز خواب تا شرابی بخوریم

زآن پیش که از زمانه تابی بخوریم

کاین چرخ ستیزه جوی ناگه روزی

چندان ندهد زمان که آبی بخوریم

702

تا زهره و مه در آسمان گشت پدید

بهتر ز می ناب کسی هیچ ندید

من در عجبم ز می فروشان کایشان

به زآنچه فروشند چه خواهند خرید؟

***

خشت سر خم ز ملکت جم خوشتر

بوی قدح از غذای مریم خوشتر

آه سحری ز سینه ی خمّاری

از ناله ی بوسعید و ادهم خوشتر

***

گر باده خوری تو با خردمندان خور

یا با صنمی لاله رخی خندان خور

بسیار مخور ورد مکن فاش مساز

اندک خور و گاه گاه خور و پنهان خور

***

خیام اگر ز باده مستی خوش باش

با لاله رخی اگر نشستی خوش باش

چون عاقبت کار جهان نیستی است

انگار که نیستی! چو هستی خوش باش

701


آنان که محیط فضل و آداب شدند

در جمع کمال شمع اصحاب شدند

ره زین شب تاریک نبردند برون

گفتند فسانه ای و در خواب شدند

***

گویند هر آن کسان که با پرهیزند

زان سان که بمیرند چنان برخیزند

ما با می و معشوق از آنیم مدام

باشد که به حشرمان چنان انگیزند

***

ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود

نی نام ز ما و نی نشان خواهد بود

زان پیش نبودیم و نبد هیچ خلل

زین پس چو نباشیم همان خواهد بود

***

گویند بهشت و حور و عین خواهد بود

وآنجا می و حور و انگبین خواهد بود

گر ما می و معشوق گزیدیم چه باک

چون عاقبت کار چنین خواهد بود

700

مرا کسی نساخت،

خدا ساخت...

نه آنچنان که کسی می خواست...

که من کس نداشتم...

کسم خدا بود ، کس بی کسان...

699

گویند بهشت و حور و کوثر باشد

جوی می و شیر وشهد وشکّر باشد

پر کن قدح باده و بر دستم نه

نقدی ز هزار نسیه بهتر باشد

***

بر چرخ فلک هیچکسی چیر نشد

وز خوردن آدمی زمین سیر نشد

مغرور به آنی که نخورده ست اورا

تعجیل مکن،هم بخورد، دیر نشد

***

هرگز دل من ز علم محروم نشد

کم ماند ز اسرار که معلوم نشد

هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز

معلومم شد که هیچ معلوم نشد

***

هم دانه ی امید به خرمن ماند

هم باغ و سرای بی تو و من ماند

سیم و زر خویش از درمی تا به جویی

با دوست بخور ورنه بدشمن ماند

698

آن قصر که جمشید در او جام گرفت

آهو بچه کر و رو به آرام گرفت

بهرام که گور میگرفتی همه عمر

دیدی که چگونه گور بهرام گرفت؟

***

گرچه غم و رنج من درازی دارد

عیش و طرب تو سرفرازی دارد

بر هر دو مکن تکه که دوران فلک

در پرده هزار گونه باز دارد

***

این قافله ی عمر عجب میگذرد

دریاب دمی که با طرب میگذرد

ساقی غم فردای حریفان چه خوری؟

پیش آر پیاله را که شب میگذرد

***

افسوس که نامه ی جوانی طی شد

وان تازه بهار زندگانی دی شد

آن مرغ طرب که نام او بود شباب

فریاد ندانم که کی امد کی شد؟

697

این یک دو سه روزه نوبت عمر گذشت

چون ابر به کوهسار و چون باد به دشت

هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت

روزی که نیامدست و روزی که گذشت

***

من هیچ ندانم که مرا انکه سرشت

از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت

جامی و بتی و بربطی و لب کشت

این هر سه مرا نقد و تورا نسیه بهشت

***

چون بلبل مست راه در بستان یافت

روی گل و جام و باده را خندان یافت

آمد به زبان حال در گوشم گفت

دریاب که عمر رفته را نتوان یافت

***

دریاب که از روح جدا خواهی رفت

در پرده ی اسرار فنا خواهی رفت

می نوش ندانی از کجا امده ای

خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت

696

خاکی که به زیر پای هر نادانی ست

زلف صنمی و چهره ی جانانی ست

هر خشت که بر کنگره ی ایوانی ست

انگشت وزیری و لب سلطانی ست

***

چون نیست ز هرچه هست جز باد به دست

چون هست بهرچه نقصان و شکست

انگار که هرچه هست در عالم نیست

انگار که هرچه نیست در عالم هست

***

گویند کسان که دوزخی باشد مست

قولی ست خلاف و دل در او نتوان بست

گر عاشق و میخواره به دوزخ باشند

فردا بینی بهشت همچون کف دست

***

ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست

بی باده ی گلرنگ نمی شاید زیست

امروز تماشاگه ما این سبزه ست

تا سبزه ی خاک ما تماشاگه کیست؟

694

گویند کسان بهشت با حور خوش است

من میگویم که آب انگور خوش است

این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار

کاواز دهل شنیدن از دور خوش است

***

ای چرخ فلک خرابی از کینه ی توست

بیداد گری شیوه ی دیرینه ی توست

ای خاک اگر سینه ی تو بشکافند

بس گوهر قیمتی که در سینه ی توست

***

یک جرعه ی می ز ملک کاووس به است

از تخت قباد و ملکت توس به است

هر ناله که رندی به سحرگاه زند

از طاعت زاهدان سالوس به است

***

این کوزه چو من عاشق زاری بوده ست

در بند سر زلف نگاری بوده ست

این دسته که بر گردن او میبینی

دستی ست که بر گردن یاری بوده ست

693

در دایره ای کامدن و رفتن ماست

مارا نه نهایت نه بدایت پیداست

کس می نزند دمی در این معنی راست

کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست؟

***

گر می نخوری طعنه مزن مستان را

بنیاد مکن تو حیله و دستان را

تو غرّه بدان مشو که مِی می نخوری

صد لقمه خوری که می غلام است آنرا

***

هرچند که رنگ و بوی زیباست مرا

چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا

معلوم نشد که در طربخانه ی عشق

نقاش ازل بهر چه آراست مرا؟

***

نیکی و بدی که در نهاد بشر است

شادی و غمی که در قضا و قدر است

با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل

چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است