905
شیوه ی مردان نباشد عشق پنهان باختن
کمتر از پروانه نتوان بود در جان باختن
همام تبریزی
شیوه ی مردان نباشد عشق پنهان باختن
کمتر از پروانه نتوان بود در جان باختن
همام تبریزی
ای خواجه که روز وشب پی سیم و زری
دنیا طلبانه هر طرف در به دری
گنجت به پسر رسد غذابش بر تو
بالله که ز دیوانه تو دیوانه تری
مهدی سهیلی
سالها وصل تورا ما از خدا میخواستیم
دیگران را شد میسر آنچه ما میخواستیم
نجفی
دم آخر است بنشین که رخ تو سیر بینم
که امید صد تماشا به همین نگاه دارم
عهدی ساوه ای
آنم که به عالم ز من افتاده تری نیست
آزار من سوخته چندان هنری نیست
مشتی خسم و گلرخ من آتش سوزان
تا نیک نگه میکنی از من اثری نیست
گلخنی قمی
آیینه ها دچار فراموشی اند
و نام تو ورد کوچه خاموشی
امشب تکلیف پنجره
بی چشم های باز تو
روشن نیست!
نقاش چون شمایل آن ماه میکشد
نوبت بزلف او چو رسد آه میکشد
خالص
چه می شد اگر مثل پروانه ها
کمی دست و پای دلت باز بود
به هر جا دلت خواست سر می زدی
از این خاک امکان پرواز بود
اگر باخبر بودی از آسمان
به روی زمین این خبر ها نبود
اگر خانه پر بود از پنجره
نیازی به این قفل و درها نبود
اگر با خبر باشی از آسمان
خبر های آن سو همه آبی اند
خبر های روشن خبرهای خوب
همه آفتابی و مهتابی اند
خبرهای آن سو همه سبز سبز
خبر های این سو همه سرخ و زرد
در آن سو همه رنگ آرامش است
در این سو همه رنگ نیرنگ و درد
در این آسمان و زمین بزرگ
مگر یک وجب جا برای تو نیست؟!
مگر شاخ یا دم در آورده ای؟!
که جای دم و شاخ های تو نیست؟!
هوای تنفس در این جا کم است؟!
و یا آب و نانش به اندازه نیست؟!
برای تو خورشید و ماهش کم است؟!
و یا کهکشانش به اندازه نیست؟!
تمام زمین جای جولان توست
بگو جا برای تو تنگ است باز؟!
نه تنها زمین آسمان مال توست
نیازی به شمشیر و جنگ است باز؟!
تو کاری کن که مردم آفت جانها نخوانندت
وگرنه سهل باشد کار این یک جان که من دارم
مقصدی ساوجی
جنون را کارها باقیست با مشت غبار من
که بازیگاه طفلان میشود خاک مزار من
حزین لاهیجی
در سایه ی این سقف ترک خورده نشستیم
بی حوصله و خسته و افسرده نشستیم
خاموش چو فانوس که در خویش خمیده است
پیچیده به خود با تن تا خورده نشستیم
یک بار به پرواز پری باز نکردیم
سر زیر پر خویش فرو برده نشستیم
بر سنگ مزار دل خود مرثیه خواندیم
یک عمر به بالین دل مرده نشستیم
بر گرده ی ما خاطره ی خنجر یاران
با جنگلی از خاطره بر گرده نشستیم
آیینه هم از دیده ی تردید مرا دید
با سایه ی خود نیز دل آزرده نشستیم
برخاست صدا از درو دیوار ولی ما
با این همه فریاد فرو خورده نشستیم
این ذوق و سماع ما مجازی نبود
وین وجد که حال ماست بازی نبود
با بیخبرنبگو که ای بیخبران
بیهوده سخن به این رازی نبود
علاء الدوله سمنانی
گفتا : که دهم کام دلت روزی وبسیار
ماه آمد و سال آمد و آن روز نیامد
واله ی اصفهانی
نعمت آسودگی بر دیده ی عاشق خطاست
خانه ای کز خود بر آرد آب جای خواب نیست
صائب تبریزی
دم به دم نور امیدی ز نگاهت گیرم
مستی زندگی از چشم سیاهت گیرم
هر نگاهت به تنم آتش تب میریزد
بوسه ای ده که بدین شعله گواهت گیرم
گل لب را به نسیم سخنی رنجه مدار
که هزاران خبر از طرز نگاهت گیرم
قطره ای آبم ز چشمی اشکبار افتاده ام
پاره ای آهم به راهی بیقرار افتاده ام
آتشم در خرمن امال خویش افکنده ام
ناله ام در دامن شبهای تار افتاده ام
بوسه ای نشکفته ام در موی او پیچیده ام
حسرتی بی حاصلم در پای یار افتاده ام
اشک چشمم آیت نومیدیم ای جان ولی
در رهت از دیده ی امّیدوار افتاده ام
گر جوانی میکنم در عشق او عیبم مکن
برگ خشکم در گریبان بهار افتاده ام
روزگاری چون نگه جا داشتم در چشم خلق
من که چون مژگان ز چشم روزگار افتاده ام
سینه ام لبریز گوهر بوده وز دریای عشق
چون صدف با دست خالی برکنار افتاده ام
کیستم من؟ چیستم من؟ خسته ای دیوانه ای
نی غلط گفتم که از دیوانگان افسانه ای
پژمان بختیاری
تو شرط یاری و رسم وفاداری نمیدانی
همین دل میتوانی برد دلداری نمیدانی
حزین اصفهانی
با لب میگون او من می پرستی میکنم
با نگاه مست او بی باده مستی میکنم
تندرستی را همه عالم بجان جویند و من
پیش درد او وداع تندرستی میکنم
بت پرستم خلق میدانند و حق داند که من
تا تو بت را میپرستم حق پرستی میکنم
شمیم شیرازی
مرا ز شعر خود آسایشی نبود هرگز
که هیچکس نکند خواب از فسانه ی خویش
سنجر کاشانی
دیدن آن سرو نازم آرزوست
دیده ام صد بار و بازم آرزوست
پیش شمع روی او پروانه وار
مرها سوز و گدازم آرزوست
قد او را گفته ام عمر دراز
از خدا عمر درازم آرزوست
رفیق اصفهانی
چو رخت خویش بر بستم از این خاک
همه گفتند با ما آشنا بود
ولیکن کس ندانست این مسافر
چه گفت و با که گفت و از کجا بود؟؟؟
اقبال لاهوری
دم به دم حلقه اين دام شود تنگتر و من
دست و پايي نزنم خود ز كمندت نرهانم
سرپر شور مرا نه شبي اي دوست به دامان
تو شوي فتنه ساز دلم و سوز نهانم
ساز بشكسته ام و طائر پر بسته نگارا
عجبي نيست كه اين گونه غم افزاست فغانم
نكته عشق ز من پرس به يك بوسه كه داني
پير اين دير جهان مست كنم گر چه جوانم
گر ببيني تو هم آن چهره به روزم بنشيني
نيم شب مست چو بر تخت خيالت بنشانم
كه تو را ديد كه در حسرت ديدار دگر نيست
"آري آنجا كه عيان است
چه حاجت به بيانم؟
عماد خراسانی
ساحل افتاده گفت گرچه بسی زیستم
هیچ نه معلوم شد آه که من چیستم
موج ز خود رفته ای تیز خرامید و گفت
هستم اگر می روم گر نروم نیستم
اقبال لاهوری
زندگی در صدف خویش گهر ساختن است
در دل شعله فرو رفتن و نگداختن است
عشق ازین گنبد در بسته برون تاختن است
شیشه ماه ز طاق فلک انداختن است
سلطنت نقد دل و دین ز کف انداختن است
به یکی داد جهان بردن و جان باختن است
حکمت و فلسفه را همت مردی باید
تیغ اندیشه بروی دو جهان آختن است
مذهب زنده دلان خواب پریشانی نیست
از همین خاک جهان دگری ساختن است
رمز عشق تو به ارباب هوس نتوان گفت
سخن از تاب و تب شعله به خس نتوان گفت
تو مرا ذوق بیان دادی و گفتی که بگوی
هست در سینه من آنچه به کس نتوان گفت
از نهانخانه دل خوش غزلی می خیزد
سر شاخی همه گویم به قفس نتوان گفت
شوق اگر زنده ی جاوید نباشد عجب است
که حدیث تو در این یک دو نفس نتوان گفت