1047

ز نقص خویش ندیدم به خود نماز تمامی

خوشا کسی که رسد از نمازها به مقامی

نماز وروزه اگر روح را عروج نبخشد

چه قبله ای؟چه نمازی؟چه روزه ای؟ چه صیامی؟

مهدی سهیلی

959

ای آنکه شب از سپیده نشناخته ای

وز کثرت جهل خود به حق تاخته ای

گر منکر آفریدگاری بر گوی:

از پیکر خود چه چیز را ساخته ای؟

مهدی سهیلی

950

مسیح صبح به عطر نفس ز راه رسید

به مژده گفت که مرگ شب سیاه رسید

صفیر مرغ برآمد ملک ندا در داد

که لحظه لحظه ی آمرزش گناه رسید

مهدی سهیلی


943

پیام عشق را آغاز کردی

نیازم را چو دیدی ناز کردی

تو بودی کفتر خوشبختی من

ولی زود از برم پرواز کردی


مهدی سهیلی

939

مرا هرگز نباشد بیمی از مشت

برادر جان مرا نامردمی کشت

فتوت پیشه خنددروی در روی

زند نامرد ناکس خنجر از پشت

مهدی سهیلی

904

ای خواجه که روز وشب پی سیم و زری

دنیا طلبانه هر طرف در به دری

گنجت به پسر رسد غذابش بر تو

بالله که ز دیوانه تو دیوانه تری

مهدی سهیلی

891

دم به دم نور امیدی ز نگاهت گیرم

مستی زندگی از چشم سیاهت گیرم

هر نگاهت به تنم آتش تب میریزد

بوسه ای ده که بدین شعله گواهت گیرم

گل لب را به نسیم سخنی رنجه مدار

که هزاران خبر از طرز نگاهت گیرم

875

خاری به جهان اگر به پای پسرست

آن خار چو ناوکی به چشم پدر است

در رنج پسر پدر به جان آید لیک

از درد پدر روح پسر بیخبر است

مهدی سهیلی

851


تورا شمع و مرا پروانه کردند

به جرم عاشقی دیوانه کردند

ز من در عشق شیرین کارتر نیست

چرا فرهاد را افسانه کردند؟

مهدی سهیلی

822

شبی در عالم تنهایی خویش

در دل را به غم ها باز کردم

در آن خلوتسرای بی کسیها

خدا را دم به دم آواز کردم

به یاد مادرم اشکی فشاندم

غم دیرینه را آغاز کردم

شنیدم مادرم با ناله میگفت

تورا با گریه ها دمساز کردم

چو قدرم را ندانستی ز دستت

به سوی آسمان پرواز کردم

804.از طرف سمیه عزیز

 به كه بايد دل بست؟ 

به كه شايد دل بست؟

سينه ها جاي محبت، همه از كينه پر است . 

هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را ـ

گرم، پاسخ گويد 

نيست يك تن كه در اين راه غم آلوده عمر ـ

قدمي، راه محبت پويد 

***

خط پيشاني هر جمع، خط تنهائيست 

همه گلچين گل امروزند ـ

در نگاه من و تو حسرت بي فردائيست .

*** 

به كه بايد دل بست ؟

به كه شايد دل بست ؟ 

نقش هر خنده كه بر روي لبي ميشكفد ـ

نقشه يي شيطانيست 

در نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد ـ

حيله پنهانيست . 

***

زير لب زمزمه شادي مردم برخاست ـ 

هر كجا مرد توانائي بر خاك نشست

پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق ـ 

هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست

به كه بايد دل بست؟ 

به كه شايد دل بست؟

*** 

خنده ها ميشكفد بر لبها ـ

تا كه اشكي شكفد بر سر مژگان كسي 

همه بر درد كسان مينگرند ـ

ليك دستي نبرند از پي درمان كسي 

***

از وفا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست ؟ 

ريشه عشق، فسرد

واژه دوست، گريخت 

سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست ؟

*** 

دست گرمي كه زمهر ـ

بفشارد دستت ـ

در همه شهر مجوی 

گل اگر در دل باغ ـ 

بر تو لبخند زند ـ

بنگرش، ليك مبوي 

لب گرمي كه ز عشق ـ

ننشيند بلبت ـ 

به همه عمر، مخواه

سخني كز سر راز ـ 

زده در جانت چنگ ـ

بلبت نيز، مگو

چاه هم با من و تو بيگانه است 

ني صد بند برون آيد از آن، راز تو را فاش كند

درد دل گر بسر چاه كني 

خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند

گر شبي از سر غم آه كني . 

***

درد اگر سينه شكافد، نفسي بانگ مزن 

درد خود را به دل چاه مگو

استخوان تو اگر آب كند آتش غم ـ 

آب شو، « آه » مگو .

*** 

ديده بر دوز بدين بام بلند

مهر و مه را بنگر 

سكه زرد و سپيدي كه به سقف فلك است

سكه نيرنگ است 

سكه اي بهر فريب من و تست

سكه ای صد رنگ است 

***

ما همه كودك خرديم و همين زال فلك 

با چنين سكه زرد ـ

و همين سكه سيمين سپيد ـ 

ميفريبد ما را

هر زمان ديده ام اين گنبد خضراي بلند ـ 

گفته ام با دل خويش:

مزرع سبز فلك ديدم و بس نيرنگش 

نتوانم كه گريزم نفسي از چنگش

آسمان با من و ما بيگانه 

زن و فرزند و در و بام و هوا بيگانه

« خويش » در راه نفاق ـ 

« دوست » در كار فريب ـ

« آشنا » بيگانه 

***

شاخه عشق، شكست 

آهوي مهر، گريخت

تار پيوند، گسست

 به كه بايد دل بست ؟

به كه شايد دل بست ؟

801.از طرف سمیه عزیز

اگر آواز میخوانی

بخوان آواز غمگین یتیمان را

که همچون طوطی بی نغمه خاموشند

وبر سرهایشان چتر محبت سایه ا فکن نیست

بدلها راهشان بسته است

زخاطر ها فراموشند

مخوان آواز ای دختر!

صدای نغمه ی مستانه ات را در گلو بشکن

پسر آواز عشق انگیز را بس کن

سرود لحظه های کامیابی را به دور افکن

تو ای دختر که شور نغمه از لبهات لبریز است

برای نغمه هایت فکر دیگر کن

تو ای مرد جوان کز کام ها در سینه ات بانگی طر بخیز است

سرود قرن را سر کن

بخوان اواز اما همره بانگ دلاویزت

بگوش ما رسان شب ناله های بینوایان را

صدای دردمندان بلاکش را

نوای مبتلایان را

مخوان آواز عشق انگیز ای دختر!

اگر اواز میخوانی

بخوان اواز دردانگیز آن مرد نگون بختی

که شب با دست خالی میکند اهنگ کاشانه

و با شرمی غم الوده

به جای نان به پای کودکانش اشک میریزد

وغمگین کودکان او

بگردش در تضرع چون کبوترهای بی دانه...

تو ای دختر !برای نغمه هایت فکر دیگر کن

سرود قرن را سر کن

438

گر راحت گیتی طلبی عدل در اینست

کز مال جهان از دگران بیش نباشی

در کار معیشت به خرد کوش و چنان باش

کز وسوسه ی فقر به تشویش نباشی

خوش زیستنت بسته به آنست که مردم

گنجور ندانندت و درویش نباشی

مهدی سهیلی

283

هزار شکر که گر غایبی ز دیده ی ما

غم فراق تو با اشک من همآغوشست

مهدی سهیلی

208

تورا مانند گل گفتم، ز داغ شرم میسوزم

ز چشم آینه دیدم، که تو بر خویش مانندی

تورا با اشک پروردم ندانستم و باکی نیست

نداند تلخیِ رنجِ پدر را هیچ فرزندی

مهدی سهیلی

201.از طرف سمیه عزیز

ای مرا آزرده از خود، گر پشیمانی بیا

نغمه های ناموافق گر نمی خوانی بیا

تا که سر پیچیدی از راه وفا گفتم برو

جز وفا اکنون اگر راهی نمی دانی بیا

یک نفس با من نبودی مهربان ای سنگدل

زان همه نامهربانی گر پشیمانی بیا

تاب رنجوری ندارم در پی رنجم مباش

گر نمی خواهی که جانم را برنجانی بیا

خود، تو دانی دردها بر جان من بگذاشتی

تا نفس دارم اگر در فکر درمانی بیا

دشمن جانم تو بودی درد پنهانم ز تست

با همه این شکوه ها گرراحت جانی بیا

198.از طرف سمیه عزیز

نیمه شب همدم من دیده ی گریان منست

ناله ی مرغ شب از حال پریشان منست

در همه عمر دمی خاطر من شاد نبود

گریه انگیز تر از مهر من آبان منست

خنده ها بر لب من بود و کس آگاه نشد

زین همه درد خموشانه که بر جان منست

به بهارم نرسیدی به خزانم بنگر

که به مویم اثر از برف زمستان منست

غافل از حق شدم و قافله ی عمر گذشت

ناله ام زمزمه ی روح پشیمان منست

گر به سرچشمه ی توحید رسم جاویدم

ورنه هر لحظه ی من نقطه ی پایان منست

در بر عشق بسی دم زدم از رتبت عقل

گفت خاموش که او طفل دبستان منست

179

خنده دارم به لب و هیچکس آگاه نشد

زین همه دردِ خموشانه که بر جان من است

به بهارم نرسیدی به خزانم بنگر

که به مویم اثر از برف زمستان من است

مهدی سهیلی

95.از طرف سمیه عزیز

دخترم! با تو سخن ميگويم

گوش كن، با تو سخن ميگويم :

زندگي در نگهم گلزاريست

و تو با قامت چون نيلوفر ـ

شاخه پر گل اين گلزاري

من در اندام تو يك خرمن گل مي بينم

گل گيسو ـ گل لبها ـ گل لبخند شباب

من به چشمان تو گلهاي فراوان ديدم

گل تقوا ـ

گل عفت ـ

گل صد رنگ اميد

گل فرداي بزرگ

گل دنياي سپيد

***

ميخرامي و تو را مينگرم

چشم تو آينه روشن دنياي منست

تو همان خرد نهالي كه چنين باليدي

راست، چون شاخه سر سبز و برومند شدي

همچو پر غنچه درختي، همه لبخند شدي

ديده بگشاي و در انديشه گلچينان باش

همه گلچين گل امروزند

همه هستي سوزند

***

كس بفرداي گل باغ نميانديشد

آنكه گرد همه گلها بهوس ميچرخد ـ

بلبل عاشق نيست ـ


بلكه گلچين سيه كرداريست ـ

كه سراسيمه دود در پي گلهاي لطيف ـ

تا يكي لحظه بچنگ آرد و ريزد بر خاك

دست او دشمن باغ است و نگاهش ناپاك

تو گل شادابي

به ره باد، مرو

غافل از باغ مشو

***

اي گل صد پر من!

با تو در پرده سخن ميگويم :

گل چو پژمرده شود جاي ندارد در باغ

گل پژمرده نخندد بر شاخ

كس نگيرد ز گل مرده سراغ

***

دخترم! با تو سخن ميگويم:

عشق ديدار تو بر گردن من زنجيريست

و تو چون قطعه الماس درشتي كمياب

« گردن آويز » بر اين زنجيري

تا نگهبان تو باشم ز « حرامي » هر شب

خواب بر ديده من هست حرام

بر خود از رنج به پيچم همه روز

ديده از خواب بپوشم همه شام

***

دخترم، گوهر من !

گوهرم، دختر من !

تو كه تك گوهر دنياي مني

دل بلبخند « حرامي » مسپار

« دزد » را « دوست » مخوان

چشم اميد بر ابليس مدار

***

ديو خويان پليداي كه سليمان رويند

همه گوهر شكنند

« ديو » كي ارزش گوهر داند ؟

نه خردمند بود ـ

آنكه اهريمن را ـ

از سر جهل، سليمان خواند

***

دخترم ـ اي همه هستي من !

تو چراغي، تو چراغ همه شبهاي مني

به ره باد مرو

تو گلي، دسته گل صد رنگي

پيش گلچين منشين

تو يكي گوهر تابنده بي مانندي

خويش را خوار مبين

***

آري اي دختركم، اي به سراپا الماس

از « حرامي » بهراس

قيمت خودمشكن

قدر خود را بشناس

قدر خود را بشناس

92

آمدی با تاب گیسو تا که بی تابم کنی

زلف را یکسو زدی تا غرق مهتابم کنی

آتش از برق نگاهت ریختی بر جان من

خواستی تا در میان شعله ها آبم کنی

رفتی از پیشم که دور از چشم خود تا نیمشب

با نوای لای لای گریه ها خوابم کنی

58.از طرف  سمیه عزیز

دل بي تاب من با ديدنت آرام ميگيرد

اگر دوري ز آغوشم نگاهم كام ميگيرد

مرا گر مست ميخواهي نگاهت را مگير از من

كه دل از ساقي چشمان مستت جام ميگيرد

تو نوشين لب ميان جمع خاموشي ولي چشمم

ز هر موج نگاه دلكشت پيغام ميگيرد

57.از طرف سمیه عزیز

بود سوزی در آهنگم خدایا

تو میدانی چه دلتنگم خدایا

دگر تاب پریشانی ندارم

نه از آهن نه از سنگم خدایا

مهدی سهیلی

56.از طرف سمیه عزیز

خوشا عاشق شدن اما جدایی

خوشا عشق و نوای بی نوایی


خوشا در سوز عشقی سوختن ها

درون شعله اش افروختن ها

چو عاشق از نگارش کام گیرد

چراغ آرزوهایش بمیرد

در این آتش هر آنکس بیشتر سوخت

چراغش در جهان روشنتر افروخت

نوای عاشقان در بینوایست

دوام عاشقی ها در جدایست

52

روزگارم نام داد و کامرانی را گرفت

تا زبانم داد شوق همزبانی را گرفت

هیچ دانی روزگار حیله گر با من چه کرد؟

سالها عمر عبث داد و جوانی را گرفت

مهدی سهیلی

43

از دست من آن گوهر نایاب گریخت

بی او همه شب دیده ام از خواب گریخت

شب بود که چون ستاره آمد لب بام

رفتم که ببوسمش چو مهتاب گریخت

مهدی سهیلی

41

در حیاتت اگر که ماه شوی

پرتو مجلسی نخواهی شد

زندگان را بها و قدری نیست

تا نمیری کسی نخواهی شد

مهدی سهیلی

29.از طرف سمیه عزیز

شبی از دست نور افشان مهتاب

بسیمای جهان می ریخت سیماب

ستاره ُدر فلک چشمک زنان بود

قمر تاجی بقرق آسمان بود

نسیم گل افشان هر سو گذر داشت

زمین و آسمان لطف سحر داشت

مهی با من در آن مهتاب شب بود

مرا لبهای جان بخشی به لب بود

ز ذست غم ُنجاتم داد آن شب

لبش ُآب حیاتم داد آن شب

مرا آن شب دو مه در پیش رو بود

یکی خاموش ُیکی در گفتگو بود

مرا همچون هلالی بود آغوش

درونش کوکبی سیمین بنا گوش

همه رنج جهان رفت از تن من

چو دستش حلقه شد بر گردن من

نگاهش با نگاهم راز می گفت

سخنها چشم او با ناز می گفت

به چشمم اشک شادی حلقه زن بود

که دلدارم نبود اوُ جان من بود

نمایاند تا به من آن بدن را

بدور افکند ُ آن گل ُ پیرهن را

دلم از شوق آن تن رفت از دست

تن او رونق مهتاب بشکست

تن او خرمنی بود از گل یاس

دلم افتاد از شوقش به وسواس

گل من دلبرانه ناز می کرد

لبش را غنچه آسا باز می کرد

بر آن بودم که در پایش بمیرم

ز وصلش داد هجران را بگیرم

بدو گفتم که:که ای ماه شب افروز

که از روی تو یابد روشنی ُروز

مرا از دوریت بی تاب کردی

کجا بودی؟ دلم را آب کردی

کجا بودی که بینی شام تارم

گهر ریزان دو چشم اشکبارم؟

گواهم مرغ شب در زاری من

قمرُ آگاه از بیداری من

ز گفتارم ُدو چشمش شد غم آلود

گل رویش ُز اشکش شبنم آلود

بگفت: ای بی خبر از شهر رازم

کجا بودت خبر از سوزو سازم؟

که من هم در غمت بی تاب بودم

ز گریه در میان آب بودم

بگفتم: روز من بدتر ز شب بود

تنم هرشب میان سوز و تب بود

به پاسخ گفت: یار گرم گفتار

سخن از حال گوُ بگذشته بگذار

بگفتم: با وصالت غم ندارم

بگفتا:من هم از تو کم ندارم

بگفتم:بوسه باشد مطلب من

بگفتا: این تو این هم لب من

بدو گفتم: چه نوشم در جوانی؟

بگفت: از لعلم آب زندگانی

بگفتم:درد هجران را دوا کن

بگفت: از وصل ُکامت روا کن

بت افسونگر من ناز ها کرد

میان ناز ها کامم روا کرد

در آغوشم به مستی رفت در خواب

چو طاوسی که آرامد به مهتاب

چه خوش باشد که بعد از انتظاری

به امیدی رسد امیدواری