1047
ز نقص خویش ندیدم به خود نماز تمامی
خوشا کسی که رسد از نمازها به مقامی
نماز وروزه اگر روح را عروج نبخشد
چه قبله ای؟چه نمازی؟چه روزه ای؟ چه صیامی؟
مهدی سهیلی
ز نقص خویش ندیدم به خود نماز تمامی
خوشا کسی که رسد از نمازها به مقامی
نماز وروزه اگر روح را عروج نبخشد
چه قبله ای؟چه نمازی؟چه روزه ای؟ چه صیامی؟
مهدی سهیلی
ای آنکه شب از سپیده نشناخته ای
وز کثرت جهل خود به حق تاخته ای
گر منکر آفریدگاری بر گوی:
از پیکر خود چه چیز را ساخته ای؟
مهدی سهیلی
مسیح صبح به عطر نفس ز راه رسید
به مژده گفت که مرگ شب سیاه رسید
صفیر مرغ برآمد ملک ندا در داد
که لحظه لحظه ی آمرزش گناه رسید
مهدی سهیلی
پیام عشق را آغاز کردی
نیازم را چو دیدی ناز کردی
تو بودی کفتر خوشبختی من
ولی زود از برم پرواز کردی
مهدی سهیلی
مرا هرگز نباشد بیمی از مشت
برادر جان مرا نامردمی کشت
فتوت پیشه خنددروی در روی
زند نامرد ناکس خنجر از پشت
مهدی سهیلی
ای خواجه که روز وشب پی سیم و زری
دنیا طلبانه هر طرف در به دری
گنجت به پسر رسد غذابش بر تو
بالله که ز دیوانه تو دیوانه تری
مهدی سهیلی
دم به دم نور امیدی ز نگاهت گیرم
مستی زندگی از چشم سیاهت گیرم
هر نگاهت به تنم آتش تب میریزد
بوسه ای ده که بدین شعله گواهت گیرم
گل لب را به نسیم سخنی رنجه مدار
که هزاران خبر از طرز نگاهت گیرم
خاری به جهان اگر به پای پسرست
آن خار چو ناوکی به چشم پدر است
در رنج پسر پدر به جان آید لیک
از درد پدر روح پسر بیخبر است
مهدی سهیلی
تورا شمع و مرا پروانه کردند
به جرم عاشقی دیوانه کردند
ز من در عشق شیرین کارتر نیست
چرا فرهاد را افسانه کردند؟
مهدی سهیلی
شبی در عالم تنهایی خویش
در دل را به غم ها باز کردم
در آن خلوتسرای بی کسیها
خدا را دم به دم آواز کردم
به یاد مادرم اشکی فشاندم
غم دیرینه را آغاز کردم
شنیدم مادرم با ناله میگفت
تورا با گریه ها دمساز کردم
چو قدرم را ندانستی ز دستت
به سوی آسمان پرواز کردم
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
سينه ها جاي محبت، همه از كينه پر است .
هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را ـ
گرم، پاسخ گويد
نيست يك تن كه در اين راه غم آلوده عمر ـ
قدمي، راه محبت پويد
***
خط پيشاني هر جمع، خط تنهائيست
همه گلچين گل امروزند ـ
در نگاه من و تو حسرت بي فردائيست .
***
به كه بايد دل بست ؟
به كه شايد دل بست ؟
نقش هر خنده كه بر روي لبي ميشكفد ـ
نقشه يي شيطانيست
در نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد ـ
حيله پنهانيست .
***
زير لب زمزمه شادي مردم برخاست ـ
هر كجا مرد توانائي بر خاك نشست
پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق ـ
هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
***
خنده ها ميشكفد بر لبها ـ
تا كه اشكي شكفد بر سر مژگان كسي
همه بر درد كسان مينگرند ـ
ليك دستي نبرند از پي درمان كسي
***
از وفا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست ؟
ريشه عشق، فسرد
واژه دوست، گريخت
سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست ؟
***
دست گرمي كه زمهر ـ
بفشارد دستت ـ
در همه شهر مجوی
گل اگر در دل باغ ـ
بر تو لبخند زند ـ
بنگرش، ليك مبوي
لب گرمي كه ز عشق ـ
ننشيند بلبت ـ
به همه عمر، مخواه
سخني كز سر راز ـ
زده در جانت چنگ ـ
بلبت نيز، مگو
چاه هم با من و تو بيگانه است
ني صد بند برون آيد از آن، راز تو را فاش كند
درد دل گر بسر چاه كني
خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند
گر شبي از سر غم آه كني .
***
درد اگر سينه شكافد، نفسي بانگ مزن
درد خود را به دل چاه مگو
استخوان تو اگر آب كند آتش غم ـ
آب شو، « آه » مگو .
***
ديده بر دوز بدين بام بلند
مهر و مه را بنگر
سكه زرد و سپيدي كه به سقف فلك است
سكه نيرنگ است
سكه اي بهر فريب من و تست
سكه ای صد رنگ است
***
ما همه كودك خرديم و همين زال فلك
با چنين سكه زرد ـ
و همين سكه سيمين سپيد ـ
ميفريبد ما را
هر زمان ديده ام اين گنبد خضراي بلند ـ
گفته ام با دل خويش:
مزرع سبز فلك ديدم و بس نيرنگش
نتوانم كه گريزم نفسي از چنگش
آسمان با من و ما بيگانه
زن و فرزند و در و بام و هوا بيگانه
« خويش » در راه نفاق ـ
« دوست » در كار فريب ـ
« آشنا » بيگانه
***
شاخه عشق، شكست
آهوي مهر، گريخت
تار پيوند، گسست
به كه بايد دل بست ؟
به كه شايد دل بست ؟
گر راحت گیتی طلبی عدل در اینست
کز مال جهان از دگران بیش نباشی
در کار معیشت به خرد کوش و چنان باش
کز وسوسه ی فقر به تشویش نباشی
خوش زیستنت بسته به آنست که مردم
گنجور ندانندت و درویش نباشی
مهدی سهیلی
هزار شکر که گر غایبی ز دیده ی ما
غم فراق تو با اشک من همآغوشست
مهدی سهیلی
تورا مانند گل گفتم، ز داغ شرم میسوزم
ز چشم آینه دیدم، که تو بر خویش مانندی
تورا با اشک پروردم ندانستم و باکی نیست
نداند تلخیِ رنجِ پدر را هیچ فرزندی
مهدی سهیلی
خنده دارم به لب و هیچکس آگاه نشد
زین همه دردِ خموشانه که بر جان من است
به بهارم نرسیدی به خزانم بنگر
که به مویم اثر از برف زمستان من است
مهدی سهیلی
آمدی با تاب گیسو تا که بی تابم کنی
زلف را یکسو زدی تا غرق مهتابم کنی
آتش از برق نگاهت ریختی بر جان من
خواستی تا در میان شعله ها آبم کنی
رفتی از پیشم که دور از چشم خود تا نیمشب
با نوای لای لای گریه ها خوابم کنی
تو میدانی چه دلتنگم خدایا
دگر تاب پریشانی ندارم
نه از آهن نه از سنگم خدایا
مهدی سهیلی
خوشا عاشق شدن اما جدایی
خوشا عشق و نوای بی نوایی
خوشا در سوز عشقی سوختن ها
درون شعله اش افروختن ها
چو عاشق از نگارش کام گیرد
چراغ آرزوهایش بمیرد
در این آتش هر آنکس بیشتر سوخت
چراغش در جهان روشنتر افروخت
نوای عاشقان در بینوایست
دوام عاشقی ها در جدایست
تا زبانم داد شوق همزبانی را گرفت
هیچ دانی روزگار حیله گر با من چه کرد؟
سالها عمر عبث داد و جوانی را گرفت
مهدی سهیلی
از دست من آن گوهر نایاب گریخت
بی او همه شب دیده ام از خواب گریخت
شب بود که چون ستاره آمد لب بام
رفتم که ببوسمش چو مهتاب گریخت
مهدی سهیلی
در حیاتت اگر که ماه شوی
پرتو مجلسی نخواهی شد
زندگان را بها و قدری نیست
تا نمیری کسی نخواهی شد
مهدی سهیلی