829

در این عالم یکی مسجد یکی میخانه میسازد

بلی در خورد همّت هرکسی کاشانه میسازد

خوشا بر حال مهمانی که با بسیاری نعمت

دلش با نعمت دیدار صاحبخانه میسازد

مگر از هوشیاری چون به بزم می کشان رفتی

که مستت ساقی مجلس به یک پیمانه میسازد

به دست عاشقان اندازدم عشقت اگر گیتی

ز خاک من سبو با سبحه ی صد دانه میسازد

تو چون با چشم از حال کسان عبرت نمیگیری

از آن گوش تو چون اصفال با افسانه میسازد

اگر "رنجی" به هجرش با امید وصل میسازد

نمیدانم به من میسازد آن گل یا نمیسازد

 هادی رنجی

409

نه تنها بوسه از لعل لبت ای دلربا خواهم

که از جان بهر بوسیدن ترا سر تا به پا خواهم

تو ای زیبا صنم عاشق فزون داری اگر خواهی

ولی از خیل خوبان من تورا دارم تورا خواهم

به چشم فتنه انگیزت چو افکندم نظر گفتم

بلا اینست اگر من این بلا را از خدا خواهم

نگاه گاه گاهی گر تورا باشد به من ای مه

نه از بیکانه مهر و نی وفا از آشنا خواهم

به جز جور و جفا یک جو ندارد حاصل گیتی

ولی از ساده لوحی من از او مهر و وفا خواهم

طبیبی جستجو در عشق میباید کنم "رنجی"

که دردم را کند افزون اگر از او دوا خواهم

هادی رنجی

159

ما را دل از کشاکش دنیا شکسته است

این کشتی از تلاطم دریا شکسته است

تنها ننالم از غمِ ایام و جور یار

باشد مرا دلی که ز صد جا شکسته است

این حسرتم کُشد که ز مرغان گلشنت

بال منِ فلک زده تنها شکسته است

از آنچه پیش دوست بود در خور نثار

تنها مرا دلی بود اما شکسته است

یک دل به سینه دارم و یک شهر دلستان

بازار من ز گرمی سودا شکسته است

هرچیز بشکند ز بها اوفتد ولی

دل را بها و قدر بود تا شکسته است

خواهی اگر به درگه مقصود رو نهی

دست از طلب مدار گرت پا شکسته است

هرکس به ملک صبر و قناعت نهاد پای

دست هزار گونه تمنا شکسته است

"رنجی" کجا روم ز سر کوی او که من

پای جهان دویده ام اینجا شکسته است

هادی رنجی

155

بر نمی آید نوای دلکش از نای شکسته

آری از بشکسته ناید غیر آوای شکسته

درخور شادی کجا باشد دل بشکسته ی من

مِی نشاید ریختن هرگز به مینای شکسته

گوی سبقت را ربود از عاشقان با تحمل

آنکه راه عشق را پیمود، با پای شکسته

از شکستن اوفتد هر چیزی از قیمت، بجز دل

هست این بشکسته را رونق ز اشیای شکسته

چون خلیل و نوح "رنجی" ز آب و اتش نیست باکم

ترسم از سیلاب اشک و آه دلهای شکسته

هادی رنجی

2

دوش از بی مهری آن ماه سیما سوختم

با کمال تشنه کامی پیش دریا سوختم

آنکه با هجران به امید وصالش ساختم

در کنارش ز آتش شرم و تمنا سوختم

حسرت خورشید دیدار رخش دارم هنوز

گرچه از تاب رخش گاه تماشا سوختم

سوختم اما نبودم شمع سان یکجا مقیم

چون چراغ کاروان هرشب به صد جا سوختم

منکه هرگز ز آتش قهرش دلم جایی نسوخت

با رقیبان گرم صحبت بود و اینجا سوختم

گفت: روزی میشوی فردا ز وصلم کامیاب

سالها در انتظار صبح فردا سوختم

 هادی رنجی