762

دوش به خواب دیده ام روی ندیده ی تورا

وز مژه آب داده ام باغ نچیده ی تورا

قطره ی خون تازه ای از تو رسیده بر دلم

به که به دیده جا دهم تازه رسیده ی تورا

تیر و کمان عشق را هرکه ندیده گو: ببین

پشت خمیده ی مرا قد کشیده ی تورا

قامتم از خمیدگی صورت چنگ شد ولی

چنگ نمیتوان زدن زلف خمیده ی تورا

باز "فروغی" از درت روی طلب کجا برد؟

زآنکه کسی نمیخرد هیچ خریده ی تورا

747

لب پیمانه اگر بر لب جانانه نبود

بوسه گاه لب رندان لب پیمانه نبود

از پی مقصد دل در همه عالم گشتم

گنج مقصود در این عالم ویرانه نبود

پرتو روی تو آتش به دلم زد وقتی

که به پیراهن شمع اینهمه پروانه نبود

تا سر لف تو شد سلسله جنبان جنون

کس ندیدم به همه شهر که دیوانه نبود

396

به بوسه ای ز دهان تو آرزومندم

فغان که با همه حسرت به هیچ خرسندم

تو از قبیله ی خوبان سست پیمانی

من از قبیله ی عشاق سخت پیوندم

برید از همه جا دست روزگار مرا

بدین گناه که در گردنت نیفکندم

شرار شوق تو بر میجهد ز هر عضوم

نوای عشق تو سر میزند ز هر بندم

اگر تو داغ گذاری چگونه نپذیرم؟

وگر تو درد فرستی چگونه نپسندم؟

زمانه تا نکند خیمه ات نمیدانی

که من چگونه از آن کوی خیمه برکندم

براه وعده خلافی نشسته ام چندی

که زیر تیغ تغافل نشانده یک چندم

کسی سزای ملامت بجز "فروغی" نیست

که دارد از می و معشوق میدهد پندم

391

ز صحن این چمن آن سرو قامت را تمنا کن

بزیر سایه اش بنشین قیامت را تماشا کن

بطرف بوستان باد بهار آمد به صد شادی

برای دوستان اسباب عشرت را مهیا کن

تو مشکین مو نباید ساعتی بیکار بنشینی

گهی بر تار چنگی زن گهی در جام صهبا کن

175

با آنکه می از شیشه به پیمانه نکردی

در بزم، کسی نیست که دیوانه نکردی

ای خانه ی شهری نگهت برده به یغما

در شهر دلی کو که در او خانه نکردی؟

تا گنج غمت را سر ویرانی دلهاست

یک خانه ی دل نیست که ویرانه نکردی

تنها نه من از عشق رخت شهره ی شهرم

صاحب نظری نیست که افسانه نکردی

نازم سرت ای شمع که شهری زدی آتش

و اندیشه ز دودِ دل پروانه نکردی

با چشم تو محرم نشدم تا به نگاهی

بیگانه ام از محرم و بیگانه نکردی

102

اندوه تو شد وارد کاشانه ام امشب

مهمان عزیز آمده در خانه ام امشب

صد شکر، خدا را که نشسته است به شادی

گنج غمت اندر دل ویرانه ام امشب

من از نگه شمع رخت دیده ندوزم

تا پاک بسوزد پر پروانه ام امشب

یک جرعه ی آن مست کند هر دو جهان را

چیزی که لبت ریخت به پیمانه ام امشب

از من بگریزید که می خورده ام امروز

با من منشینید که دیوانه ام امشب

بی حاصلم از عمر گرانمایه "فروغی"

گر جان نرود در پی جانانه ام امشب

31

امشب ترا به خوبی نسبت به ماه کردم

تو خوبتر ز ماهی من اشتباه کردم

دوشینه پیش رویت آیینه را نهادم

روز سفید خود را آخر سیاه کردم

هر صبح یاد رویت تا شامگه نمودم

هر شام فکر مویت تا صبحگاه کردم

تو آنچه دوش کردی از نوک غمزه کردی

من هرچه کردم امشب از تیر آه کردم

صد گوشمال دیدم تا یک سخن شنیدم

صد ره به خون تپیدم تا یک نگاه کردم

چون خواجه روز محشر جرم مرا ببخشد؟

کز وعده ی عطایش عمری گناه کردم