831

ای دل آن زلف ز کف برده قرار من و تو

شود آشفته از این پس همه کار من و تو

شد قرار اینکه دگر در پی خوبان نرویم

آخر ای دل چه شد آن عهد و قرار من و تو؟

سر کویی که محال است رسد پای خیال

مشکل آنجا فتد ای باد، گذار من و تو

شکوه از خار تو داری و من از جور رقیب

بلبلا نیست عبث ناله ی زار من و تو

ناز کن ناز نگارا که دهم جان به نیاز

زآنکه در عشق جز این نیست شعار من و تو

در خمار از می حسنی تو من از می عشق

کو شرابی که کند دفع خمار من و تو؟

کی رسیم ای دل گمگشته به سر منزل عشق

که فتاده ست در این مرحله بار من و تو

28

دیدن روی تو و دادن جان مطلب ماست

پرده بردار ز رخساره که جان بر لب ماست

بت روی تو پرستیم و ملامت نشویم

بت پرستی اگر این است که این مذهب ماست

نیست جز وصف رخ و زلف تو مارا سخنی

در همه سال و مه این قصه ی روز و شب ماست

اینکه نامش به فلک مهر جهان افروز است

روشن است، این که یکی ذره ز تاب و تب ماست