740
چقدر ندانستن ها و نفهمیدن ها...
که از دانستن ها و فهمیدن ها بهتر است...
چقدر ندانستن ها و نفهمیدن ها...
که از دانستن ها و فهمیدن ها بهتر است...
مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا
زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم
گفت که دیوانه نه ای لایق این خانه نه ای
رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم
گفت که سرمست نه ای رو که از این دست نه ای
رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم
گفت که تو کشته نه ای در طرب آغشته نه ای
پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم
گفت که تو زیر ککی مست خیالی و شکی
گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم
گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی
جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم
گفت که شیخی و سری پیش رو و راهبری
شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم
گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم
در هوس بال و پرش بی پر و پرکنده شدم
گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشو
زانک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم
گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن
گفتم آری نکنم ساکن و باشنده شدم
چشمه خورشید تویی سایه گه بید تویی
چونک زدی بر سر من پست و گدازنده شدم
تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم
اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم
صورت جان وقت سحر لاف همی زد ز بطر
بنده و خربنده بدم شاه و خداونده شدم
شکر کند کاغذ تو از شکر بی حد تو
کآمد او در بر من با وی ماننده شدم
شکر کند خاک دژم از فلک و چرخ به خم
کز نظر وگردش او نورپذیرنده شدم
شکر کند چرخ فلک از ملک و ملک و ملک
کز کرم و بخشش او روشن و بخشنده شدم
شکر کند عارف حق کز همه بردیم سبق
بر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم
زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم
یوسف بودم ز کنون یوسف زاینده شدم
از توام ای شهره قمر در من و در خود بنگر
کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم
باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان
کز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم
صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازم
وانگه همه بت ها را در پیش تو بگدازم
صد نقش برانگیزم با روح درآمیزم
چون نقش تو را بینم در آتشش اندازم
تو ساقی خماری یا دشمن هشیاری
یا آنکه کنی ویران هر خانه که می سازم
جان ریخته شد بر تو آمیخته شد با تو
چون بوی تو دارد جان جان را هله بنوازم
هر خون که ز من روید با خاک تو می گوید
با مهر تو همرنگم با عشق تو هنبازم
در خانه آب و گل بی توست خراب این دل
یا خانه درآ جانا یا خانه بپردازم
شاگرد تو می باشم گر کودن و کژپوزم
تا زان لب خندانت یک خنده بیاموزم
ای چشمه آگاهی شاگرد نمی خواهی
چه حیله کنم تا من خود را به تو دردوزم
باری ز شکاف در برق رخ تو بینم
زان آتش دهلیزی صد شمع برافروزم
یک لحظه بری رختم در راه که عشارم
یک لحظه روی پیشم یعنی که قلاوزم
گه در گنهم رانی گه سوی پشیمانی
کژ کن سر و دنبم را من همزه مهموزم
در حوبه و در توبه چون ماهی بر تابه
این پهلو و آن پهلو بر تابه همی سوزم
بر تابه توام گردان این پهلو و آن پهلو
در ظلمت شب با تو براقتر از روزم
بس کن همه تلوینم در پیشه و اندیشه
یک لحظه چو پیروزه یک لحظه چو پیروزم
غلامم خواجه را آزاد کردم
منم کاستاد را استاد کردم
منم آن جان که دی زادم ز عالم
جهان کهنه را بنیاد کردم
منم مومی که دعوی من این است
که من پولاد را پولاد کردم
بسی بی دیده را سرمه کشیدم
بسی بی عقل را استاد کردم
منم ابر سیه اندر شب غم
که روز عید را دلشاد کردم
عجب خاکم که من از آتش عشق
دماغ چرخ را پرباد کردم
ز شادی دوش آن سلطان نخفته ست
که من بنده مر او را یاد کردم
ملامت نیست چون مستم تو کردی
اگر من فاشم و بیداد کردم
خمش کن کآینه زنگار گیرد
چو بر وی دم زدم فریاد کردم
چقدر دعا می کنم که:
بعضی اصوات را نشنونی...
بعضی رنگ ها نبینی...
بعضی افکار را نفهمی...
بعضی حالات را حس نکنی...
جمع تو دیدم پس از این هیچ پریشان نشوم
راه تو دیدم پس از این همره ایشان نشوم
ای که تو شاه چمنی سیرکن صد چو منی
چشم و دلم سیر کنی سخره این خوان نشوم
کعبه چو آمد سوی من جانب کعبه نروم
ماه من آمد به زمین قاصد کیوان نشوم
فربه و پرباد توام مست و خوش و شاد توام
بنده و آزاد توام بنده شیطان نشوم
شاه زمینی و زمان همچو خرد فاش و نهان
بازآمدم بازآمدم از پیش آن یار آمدم
در من نگر در من نگر بهر تو غمخوار آمدم
شاد آمدم شاد آمدم از جمله آزاد آمدم
چندین هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم
آن جا روم آن جا روم بالا بدم بالا روم
بازم رهان بازم رهان کاین جا به زنهار آمدم
من مرغ لاهوتی بدم دیدی که ناسوتی شدم
دامش ندیدم ناگهان در وی گرفتار آمدم
من نور پاکم ای پسر نه مشت خاکم مختصر
آخر صدف من نیستم من در شهوار آمدم
ما را به چشم سر مبین ما را به چشم سر ببین
آن جا بیا ما را ببین کان جا سبکبار آمدم
از چار مادر برترم وز هفت آبا نیز هم
من گوهر کانی بدم کاین جا به دیدار آمدم
یارم به بازار آمده ست چالاک و هشیار آمده ست
ور نه به بازارم چه کار وی را طلبکار آمدم
ای شمس تبریزی نظر در کل عالم کی کنی
کاندر بیابان فنا جان و دل افگار آمدم
آمد بهار ای دوستان منزل سوی بستان کنیم
گرد غریبان چمن خیزید تا جولان کنیم
امروز چون زنبورها پران شویم از گل به گل
تا در عسل خانه جهان شش گوشه آبادان کنیم
آمد رسولی از چمن کاین طبل را پنهان مزن
ما طبل خانه عشق را از نعره ها ویران کنیم
بشنو سماع آسمان خیزید ای دیوانگان
جانم فدای عاشقان امروز جان افشان کنیم
زنجیرها را بردریم ما هر یکی آهنگریم
آهن گزان چون کلبتین آهنگ آتشدان کنیم
چون کوره آهنگران در آتش دل می دمیم
کآهن دلان را زین نفس مستعمل فرمان کنیم
آتش در این عالم زنیم وین چرخ را برهم زنیم
وین عقل پابرجای را چون خویش سرگردان کنیم
کوبیم ما بی پا و سر گه پای میدان گاه سر
ما کی به فرمان خودیم تا این کنیم و آن کنیم
نی نی چو چوگانیم ما در دست شه گردان شده
تا صد هزاران گوی را در پای شه غلطان کنیم
خامش کنیم و خامشی هم مایه دیوانگیست
این عقل باشد کآتشی در پنبه ای پنهان کنیم
ای سنایی گر نیابی یار یار خویش باش
در جهان هر مرد و کاری مرد کار خویش باش
هر یکی زین کاروان مر رخت خود را رهزنند
خویشتن را پس نشان و پیش بار خویش باش
حس فانی می دهند و عشق فانی می خرند
زین دو جوی خشک بگذر جویبار خویش باش
می کشندت دست دست این دوستان تا نیستی
دست دزد از دستشان و دستیار خویش باش
این نگاران نقش پرده آن نگاران دلند
پرده را بردار و دررو با نگار خویش باش
با نگار خویش باش و خوب خوب اندیش باش
از دو عالم بیش باش و در دیار خویش باش
رو مکن مستی از آن خمری کز او زاید غرور
غره آن روی بین و هوشیار خویش باش
دو بیگانه هم درد...
از خویش بی درد یا نا هم درد...
با هم خویشاوند ترند...
عزم رفتن کرده ای چون عمر شیرین یاد دار
کرده ای اسب جدایی رغم ما زین یاد دار
بر زمین و چرخ روید مر تو را یاران صاف
لیک عهدی کرده ای با یار پیشین یاد دار
کرده ام تقصیرها کان مر تو را کین آورد
لیک شب های مرا ای یار بی کین یاد دار
قرص مه را هر شبی چون بر سر بالین نهی
آنک کردی زانوی ما را تو بالین یاد دار
همچو فرهاد از هوایت کوه هجران می کنم
ای تو را خسرو غلام و صد چو شیرین یاد دار
بر لب دریای چشمم دیده ای صحرای عشق
پر ز شاخ زعفران و پر ز نسرین یاد دار
التماس آتشینم سوی گردون می رود
جبرئیل از عرش گوید یا رب آمین یاد دار
شمس تبریزی از آن روزی که دیدم روی تو
دین من شد عشق رویت مفخر دین یاد دار
جفا از سر گرفتی یاد می دار
نکردی آن چه گفتی یاد می دار
نگفتی تا قیامت با تو جفتم؟
کنون با جور جفتی یاد می دار
مرا بیدار در شب های تاریک
رها کردی و خفتی یاد می دار
به گوش خصم می گفتی سخن ها
مرا دیدی نهفتی یاد می دار
نگفتی خار باشم پیش دشمن
چو گل با او شکفتی یاد می دار
گرفتم دامنت از من کشیدی
چنین کردی و رفتی یاد می دار
همی گویم عتابی من به نرمی
تو می گویی به زفتی یاد می دار
فتادی بارها دستت گرفتم
دگرباره بیفتی یاد می دار
زیر باران دوشنبه بعد از ظهر
اتفاقی مقابلم رخ داد
وسط کوچه ناگهان دیدم
زن همسایه بر زمین افتاد
سیب ها روی خاک غلطیدند
چادرش در میان گرد وغبار
قبلا این صحنه را...نمی دانم
در من انگار می شود تکرار
آه سردی کشید،حس کردم
کوچه آتش گرفت از این آه
و سراسیمه گریه در گریه
پسر کوچکش رسید از راه
گفت:آرام باش! چیزی نیست
به گمانم فقط کمی کمرم...
دست من را بگیر،گریه نکن
مرد گریه نمی کند پسرم
چادرش را تکاند، با سختی
یا علی گفت و از زمین پا شد
پیش چشمان بی تفاوت ما
ناله هایش فقط تماشا شد
صبح فردا به مادرم گفتم
گوش کن ! این صدای روضهء کیست
طرف کوچه رفتم و دیدم
در ودیوار خانه ای مشکی است
با خودم فکر می کنم حالا
کوچه ی ما چقدر تاریک است
گریه،مادر،دوشنبه،در،کوچه
راستی! فاطمیه نزدیک است
روی پیشانی بختم خط به خط چین دیده ام
بسکه خود را در دل آیینه غمگین دیده ام
مو سپیدم مو سپیدم موسپیدم مو سپید
گرگ باران دیده هستم، برف سنگین دیده ام
آه یک چشمم زلیخا آن یکی یعقوب شد
حال یوسف را ببینم با کدامین دیده ام؟
آشنا هستی به چشمم صبر کن، قدری بخند
یادم آمد، من تورا روز نخستین دیده ام
بیستون دیشب به چشمم جاده ای هموار بود
ابن سیرین را خبر کن، خواب شیرین دیده ام
دلی که عشق ندارد و به عشق نیاز دارد،
آدمی را همواره در پی گم شده اش،
ملتهبانه به هر سو می کشاند...
با همین چشم های خود دیدم، زیر باران بی امان بانو!
درحرم قطره قطره می افتاد آسمان روی آسمان بانو
صورتم قطره قطره حس کرده ست چادرت خیس می شوداما
به خدا گریه های من گاهی دست من نیست مهربان بانو
گم شده خاطرات کودکی ام گریه گریه در ازدحام حرم
باز هم آمدم که گم بشوم من همان کودکم همان،بانو
باز هم مثل کودکی هر سو می دوم در رواق تو در تو
دفترم دشت و واژه ها آهو...گفتم آهو و ناگهان بانو...
شاعری در قطار قم - مشهد چای می خوردو زیر لب می گفت:
شک ندارم که زندگی یعنی، طعم سوهان و زعفران بانو
شعر از دست واژه ها خسته است بغض راه گلوم را بسته است
بغض یعنی که حرف هایم را از نگاهم خودت بخوان بانو
این غزل گریه ها که می بینی آنِ شعر است، شعر آیینی
زنده ام با همین جهان بینی، ای جهان من ای جهان بانو!
کوچه در کوچه قم دیار من است شهر ایل من و تبار من است
زادگاه من و مزار من است ،مرگ یک روز بی گمان ...
در آن کرانه که دل با ستاره همزاد است
به من اجازه در اوج پر زدن داده است
در ان کرانه که همواره یک نفر آنجاست
که در پذیرش مهمان همیشه آماده است
در آن کرانه که خورشید پیش یک گنبد
بدون رنگ ز بازار حسن افتاده است
همیشه از تو سرودن چه سخت و شیرین است
شبیه تیشه زدن های سخت فرهاد است
سوال می کند از خود هنوز آهویی
که بین دام و نگاهت کدام صیاد است
دلم که دست خودم نیست این دل غمگین
همان دلی است که جامانده در گوهر شاد است
بدون فن غزل بی کنایه می گویم
دلم برای تو تنگ است شعر من ساده است
جمعه ها طبع من احساس تغزل دارد
ناخودآگاه به سمت تو تمایل دارد
بی تو چندیست که در کار زمین حیرانم
مانده ام بی تو چرا باغچه ام گل دارد
شاید این باغچه ده قرن به استقبالت
فرش گسترده و در دست گلایل دارد
تا به کی یکسره یکریز نباشی شب و روز
ماه مخفی شدنش نیز تعادل دارد
کودکی فال فروش است و به عشقت هر روز
می خرم از پسرک هر چه تفال دارد
یازده پله زمین رفت به سمت ملکوت
یک قدم مانده زمین شوق تکامل دارد
هیچ سنگی نشود سنگ صبورت ، تنها
تکیه بر کعبه بزن ، کعبه تحمل دارد
در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم
اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم
یک قطره ی آبم که در اندیشه ی دریا
افتادم و باید بپذیرم که بمیرم
یا چشم بپوش از من و از خویش برانم
یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم
این کوزه ترک خورد ! چه جای نگرانی است
من ساخته از خاک کویرم که بمیرم
خاموش مکن آتش افروخته ام را
بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم
چو کس با زبان دلم آشنا نیست
چه بهتر که از شکوه خاموش باشم
چو یاری مرا نیست همدرد ، بهتر
که از یاد یاران فراموش باشم
دکتر علی شریعتی
وقتي که حالت از غم دنيا گرفته است
حال من و تمام غزلها گرفته است
دلشوره هاي خود بخود چند روز پيش
حالا چقدر يکشبه معنا گرفته است
بعد از تو جاي آنهمه تاب و تب مرا
مشتي چرا و بايد و اما گرفته است
اين سرنوشت غمزده تاوان عشق را
روزي هزار مرتبه از ما گرفته است
حتي خدا نخواست ببيند در اين جهان
کار دو عاشق اينهمه بالا گرفته است
يک لحظه چشم بستم و ديدم کسي برام
تصميم گريه آور کبري گرفته است
حالا منم و ميز و دو فنجان قهوه و...
مردي که روي صندلي ات جا گرفته است
حرفي نمي زنم نکند برملا شود
بغضي که توي حنجره ام پا گرفته است
دارد به عمق فاجعه پي ميبرد دلم
نفرين نکن که آه تو من را گرفته است!
زهرا شعبانی
آبي بپوش وقت عزا هم براي من
خندان بيا به بدرقه ام، پا به پاي من
هرچند تو، تو كه كوه دماوند نيستي
تا نشكني درون خودت در هواي من
روزي كه مي برند مرا روي دست ها
دنبال دست توست فقط چشم هاي من
حتي نخوان ز دفتر شعرم حكايتي
تا در دل تو هيچ نيفتد بلاي من
نذري بكن كه آتش دوزخ نسوزدم
يك آسمان پرنده رها كن به جاي من!!
شيدا شيرزاد
دنبال من میگردی و حاصل ندارد
این موج عاشق کاربا ساحل ندارد
باید ببندم کوله بار رفتنم را
مرغ مهاجر هیچ جا منزل ندارد
من خام بودم،داغ دوری! پخته ام کرد
عمری که پایت سوختم قابل ندارد
من عاشقی کردم تواما سرد، گفتی :
از برف اگر آدم بسازی دل ندارد
باشد ولم کن باخودم تنها بمانم
دیوانه با دیوانه ها مشکل ندارد
شاید به سرگردانی ام دنیا بخندد
موجی که عاشق میشود ساحل ندارد
مهدی فرجی
گمان نمیکنم اين دستـــــها بهم برسند
دو دل شکسته در انزوا بهم برسند
ضريح و نـذر رها کن بعيـــــد میدانم
دو دســت دور به زور دعا بهم برسند
کـــدام دست رسيده به دست دلــخواهش
که دستهای پر از زخم ما بهم برسند
شکـــــوه عشق به زير سوال خواهــد رفت
وگرنه میشود آسان دو تا بهم برسند
فلــــك نجيب نشسته و موذيــانه به فکــــر
که پيش چشم من اين دو چرا بهم برسند
نشانی ده بالا به يـــــادمان باشد
مگــر دو دور در آن دورها بهم برسند
محمدرضارستم پور
به سه چیز تکیه نکن،
غرور، دروغ و عشق...
آدم با غرور می تازد...
با دروغ می بازد...
با عشق می میرد...
جامی ست که عقل آفرین میزندش
صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش
بین کوزه گر دهر که این جام لطیف
میسازد و باز بر زمین میزندش
***
در کارگه کوزه گری رفتم دوش
دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش
ناگاه یکی کوزه برآورد خروش
کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش؟
***
زان کوزه ی می که نیست در وی ضرری
پر کن قدحی بخور بمن ده دگری
زآن پیشتر ای صنم که در رهگذری
خاک من و تو کوزه کند کوزه گری
ای دیده اگر کور نه ای گور ببین
وین عالم پر فتنه و پر شور ببین
شاهان و سران و سروران زیر گلند
روهای چو مه در دهن مور ببین
***
می خوردن و گرد نیکوان گردیدن
به زآنکه به زرق، زاهدی ورزیدن
گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود
پس روی بهشت کس نخواهد دیدن
***
ابریق می مرا شکستی ربّی
بر من در عیش را ببستی ربّی
من می خورم و تو میکنی بد مستی؟
خاکم به دهن! مگر که مستی ربّی؟
***
از کوزه گری کوزه خریدم باری
آن کوزه سخن گفت ز هر اسراری
شاهی بودم که جام زرّنم بود
اکنون شده ام کوزه ی هر خمّاری
تا چند اسیر رنگ و بو خواهی شد
چند از پی هر زشت و نکو خواهی شد
گر چشمه ی زمزمی وگر آب حیات
آخر به دل خاک فرو خواهی شد
***
دی کوزه گری بدیدم اندر بازار
بر پاره ی گل لگد همی زد بسیار
وآن گل به زبان حال با او میگفت
من همچو تو بوده ام مرا نیکو دار
***
من می نه ز بهر تنگدستی نخورم
یا از غم رسوایی و مستی نخورم
من می ز برای خوشدلی میخوردم
اکنون که تو بر دلم نشستی نخورم
***
تا چند اسیر عقل یکروزه شویم؟
در دهر چه یکروزه چه صد روزه شویم
درده تو به کاسه می از آن پیش که ما
در کارگه کوزه گران کوزه شویم
گر شاخ قضا ز بیخ بختت رسته ست
ور بر تن تو عمر لباسی چست است
در خیمه ی تن که سایبانیست ترا
هان تکیه مکن که چار میخش سست است
***
در فصل بهار اگر بتی حور سرشت
یک ساغر می دهد مرا بر لب کشت
هرچند به نزد عامه این باشد زشت
سگ به ز من ار دگر برم نام بهشت
***
از رنج کشیدن آدمی حر گردد
قطره چو کشد حبس صدف در گردد
گر مال نماند سایه ات ماند به جای
پیمانه چو شد تهی دگر پر گردد
***
یک جام شراب صد دل و دین ارزد
یک جرعه ی می مملکت چین ارزد
جز باده ی لعل نیست در روی زمین
تلخی که هزار جان شیرین ارزد
دلی که از بی کسی غمگین است...
هر کسی را می تواند تحمل کند...
ای کاش که جای آرمیدن بودی
یا این ره دور را رسیدن بودی
کاش از پس صد هزار سال از دل خاک
چون سبزه امید بر دمیدن بودی
***
هان کوزه گرا بپای اگر هشیاری
تا چند کنی بر گل مردم خواری؟
انگشت فریدون و کف کیخسرو
بر چرخ نهاده ای چه میپنداری؟
***
هنگام سپیده دم خروس سحری
دانی که چرا همی کند نوحه گری؟
یعنی که: نمودند در آیینه ی صبح
کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری
***
بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی
سرمست بدم چو کردم این کلاشی
با من به زبان حال خود گفت سبو:
من چون تو بدم تو نیز چون من باشی
تا کی غم آن خورم که دارم یا نه؟
وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه؟
پر کن قدح باده که معلومم نیست
این دم که فرو برم برآرم یا نه؟
***
در کارگه کوزه گری کردم رای
دیدم دو هزار کوزه استاده به پای
میکرد دلیر کوزه را دسته و سر
از کله ی پادشاه و از دست گدای
***
شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی
هر لحظه به دام دگری پا بستی
گفتا شیخا هر آنچه گویی هستم
آیا تو چنان که مینمایی هستی؟
***
از آمدن بهار و از رفتن دی
اوراق وجودت همی گردد طی
می خور مخور اندوه که گفته ست حکیم
زهر است غم جهان و تریاقش می
از تن چو برفت جان پاک من و تو
خشتی دو نهند بر مغاک من و تو
وآنگه ز برای خشت گور دگران
در کالبدی کشند خاک من و تو
***
از آمدن و رفتن ما سودی کو؟
وز تار امیدوار ما پودی کو؟
چندین سر و پای نازنینان جهان
میسوزد و دود میشود دودی کو؟
***
ناکرده گنه در جهان کیست بگو؟
آنکس که گنه نکرد چون زیست؟ بگو
من بد کنم و تو بد مکافات دهی
پس فرق میان من و تو چیست؟ بگو
***
آن کاخ که بر چرخ همی زد پهلو
بر درگه او شهان نهادندی رو
دیدیم که بر کنگره اش فاخته ئئ
بنشسته همی گفت کو؟ کو؟ کو؟ کو؟
از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن
فردا که نیامدست فریاد مکن
بر نامده و گذشته بنیاد مکن
حالی خوش باش و عمر بر باد نکن
***
قومی متحیرند اندر ره دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
میترسم از آن که بانگ آید روزی
کای بیخبران راه نه آن است و نه این
***
گاوی ست در آسمان و نامش پروین
یک گاو دگر نهفته در زیر زمین
چشم خردت باز کن از روی یقین
زیر و زبر دو گاو مشتی خر بین
***
رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین
نه کفر نه اسلام نه دنیا و نه دین
نه حق نه حقیقت نه شریعت نه یقین
اندر دو جهان که را بود زهره چنین؟
هر کسی را نه بدان گونه که هست احساسش می کنند...
بدان گونه که احساسش می کنند، هست…
ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم
وین یکدم عمر را غنیمت شمریم
فردا که از این دیر فنا درگذریم
با هفت هزار سالگان سر به سریم
***
یک روز ز بند عالم آزاد نیم
یک دم زدن از وجود خود شاد نیم
شاگردی روزگار کردم بسیار
در کار جهان هنوز استاد نیم
***
برخیز ومخور غم جهان گذران
بنشین و دمی به شادمانی گذران
در طبع جهان اگر وفایی بودی
نوبت به تو خود نیامدی از دگران
***
قانع به یک استخوان چو کرکس بودن
به زآن که طفیل خوان ناکس بودن
با نان جوین خویش حقا که به است
کآلوده به پالوده ی هر خس بودن
از جرم گل سیاه تا اوج زحل
کردم همه مشکلات کلی را حل
بگشادم بندهای مشکل به حیل
هر بند گشاده شد مگر بند اجل
***
یک چند به کودکی به استاد شدیم
یک چند ز استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که مارا چه رسید؟
از خاک بر آمدیم و در خاک شدیم
***
ای مفتی شهر از تو پر کار تریم
با این همه مستی از تو هشیار تریم
تو خون کسان خوری و ما خون رزان
انصاف بده کدام خونخوارتریم؟
***
برخیز ز خواب تا شرابی بخوریم
زآن پیش که از زمانه تابی بخوریم
کاین چرخ ستیزه جوی ناگه روزی
چندان ندهد زمان که آبی بخوریم
تا زهره و مه در آسمان گشت پدید
بهتر ز می ناب کسی هیچ ندید
من در عجبم ز می فروشان کایشان
به زآنچه فروشند چه خواهند خرید؟
***
خشت سر خم ز ملکت جم خوشتر
بوی قدح از غذای مریم خوشتر
آه سحری ز سینه ی خمّاری
از ناله ی بوسعید و ادهم خوشتر
***
گر باده خوری تو با خردمندان خور
یا با صنمی لاله رخی خندان خور
بسیار مخور ورد مکن فاش مساز
اندک خور و گاه گاه خور و پنهان خور
***
خیام اگر ز باده مستی خوش باش
با لاله رخی اگر نشستی خوش باش
چون عاقبت کار جهان نیستی است
انگار که نیستی! چو هستی خوش باش
آنان که محیط فضل و آداب شدند
در جمع کمال شمع اصحاب شدند
ره زین شب تاریک نبردند برون
گفتند فسانه ای و در خواب شدند
***
گویند هر آن کسان که با پرهیزند
زان سان که بمیرند چنان برخیزند
ما با می و معشوق از آنیم مدام
باشد که به حشرمان چنان انگیزند
***
ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود
نی نام ز ما و نی نشان خواهد بود
زان پیش نبودیم و نبد هیچ خلل
زین پس چو نباشیم همان خواهد بود
***
گویند بهشت و حور و عین خواهد بود
وآنجا می و حور و انگبین خواهد بود
گر ما می و معشوق گزیدیم چه باک
مرا کسی نساخت،
خدا ساخت...
نه آنچنان که کسی می خواست...
که من کس نداشتم...
کسم خدا بود ، کس بی کسان...
گویند بهشت و حور و کوثر باشد
جوی می و شیر وشهد وشکّر باشد
پر کن قدح باده و بر دستم نه
نقدی ز هزار نسیه بهتر باشد
***
بر چرخ فلک هیچکسی چیر نشد
وز خوردن آدمی زمین سیر نشد
مغرور به آنی که نخورده ست اورا
تعجیل مکن،هم بخورد، دیر نشد
***
هرگز دل من ز علم محروم نشد
کم ماند ز اسرار که معلوم نشد
هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز
معلومم شد که هیچ معلوم نشد
***
هم دانه ی امید به خرمن ماند
هم باغ و سرای بی تو و من ماند
سیم و زر خویش از درمی تا به جویی
با دوست بخور ورنه بدشمن ماند
آن قصر که جمشید در او جام گرفت
آهو بچه کر و رو به آرام گرفت
بهرام که گور میگرفتی همه عمر
دیدی که چگونه گور بهرام گرفت؟
***
گرچه غم و رنج من درازی دارد
عیش و طرب تو سرفرازی دارد
بر هر دو مکن تکه که دوران فلک
در پرده هزار گونه باز دارد
***
این قافله ی عمر عجب میگذرد
دریاب دمی که با طرب میگذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری؟
پیش آر پیاله را که شب میگذرد
***
افسوس که نامه ی جوانی طی شد
وان تازه بهار زندگانی دی شد
آن مرغ طرب که نام او بود شباب
فریاد ندانم که کی امد کی شد؟
این یک دو سه روزه نوبت عمر گذشت
چون ابر به کوهسار و چون باد به دشت
هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت
روزی که نیامدست و روزی که گذشت
***
من هیچ ندانم که مرا انکه سرشت
از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت
جامی و بتی و بربطی و لب کشت
این هر سه مرا نقد و تورا نسیه بهشت
***
چون بلبل مست راه در بستان یافت
روی گل و جام و باده را خندان یافت
آمد به زبان حال در گوشم گفت
دریاب که عمر رفته را نتوان یافت
***
دریاب که از روح جدا خواهی رفت
در پرده ی اسرار فنا خواهی رفت
می نوش ندانی از کجا امده ای
خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت
خاکی که به زیر پای هر نادانی ست
زلف صنمی و چهره ی جانانی ست
هر خشت که بر کنگره ی ایوانی ست
انگشت وزیری و لب سلطانی ست
***
چون نیست ز هرچه هست جز باد به دست
چون هست بهرچه نقصان و شکست
انگار که هرچه هست در عالم نیست
انگار که هرچه نیست در عالم هست
***
گویند کسان که دوزخی باشد مست
قولی ست خلاف و دل در او نتوان بست
گر عاشق و میخواره به دوزخ باشند
فردا بینی بهشت همچون کف دست
***
ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست
بی باده ی گلرنگ نمی شاید زیست
امروز تماشاگه ما این سبزه ست
تا سبزه ی خاک ما تماشاگه کیست؟
.اگر پیاده هم شده است سفر کن...
در ماندن می پوسی…
گویند کسان بهشت با حور خوش است
من میگویم که آب انگور خوش است
این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار
کاواز دهل شنیدن از دور خوش است
***
ای چرخ فلک خرابی از کینه ی توست
بیداد گری شیوه ی دیرینه ی توست
ای خاک اگر سینه ی تو بشکافند
بس گوهر قیمتی که در سینه ی توست
***
یک جرعه ی می ز ملک کاووس به است
از تخت قباد و ملکت توس به است
هر ناله که رندی به سحرگاه زند
از طاعت زاهدان سالوس به است
***
این کوزه چو من عاشق زاری بوده ست
در بند سر زلف نگاری بوده ست
این دسته که بر گردن او میبینی
دستی ست که بر گردن یاری بوده ست
در دایره ای کامدن و رفتن ماست
مارا نه نهایت نه بدایت پیداست
کس می نزند دمی در این معنی راست
کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست؟
***
گر می نخوری طعنه مزن مستان را
بنیاد مکن تو حیله و دستان را
تو غرّه بدان مشو که مِی می نخوری
صد لقمه خوری که می غلام است آنرا
***
هرچند که رنگ و بوی زیباست مرا
چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا
معلوم نشد که در طربخانه ی عشق
نقاش ازل بهر چه آراست مرا؟
***
نیکی و بدی که در نهاد بشر است
شادی و غمی که در قضا و قدر است
با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل
چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است
در زمان
همیشه شب، ای اشک
آفتابی به سینه ی ما بود
روزگارا ، تو باش وخورشیدت
مهر شب تاب من ، غزلها بود
رحیم معینی کرمانشاهی
مستان که گام در حرم
کبریا نهند
یک جام وصل را دو
جهان در بها دهند
سنگی که سجده گاه
نماز ریای ماست
ترسم که در ترازوی
اعمال ما نهند
شیخ بهایی
مستان که گام در حرم کبریا نهند
یک جام وصل را دو جهان در بها دهند
سنگی که سجدهگاه نماز ریای ماست
ترسم که در ترازوی اعمال ما نهند
شیخ بهایی
همه روز روزه رفتن،همه شب نماز کردن
همه ساله حج نمودن،سفر حجاز کردن
ز مدینه تا به مکه،به برهنه پای رفتن
دو لب از برای لبیک،به وظیفه باز کردن
به معابد و مساجد،همه اعتکاف جستن
ز مناهی و ملاهی،همه احتراز کردن
شب جمعهها نخفتن،به خـدای راز گفتن
ز وجود بینیازش،طلب نیاز کردن
به خددا قسم که آنرا،ثمر آن قدر نباشد
که به روی ناامیدی در بسته باز کردن
تاکی به تمنای وصال تو یگانه
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
خواهد به سر آید، شب هجران تو یانه؟
ای تیر غمت را دل عشاق نشانه
جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه
رفتم به در صومعهٔ عابد و زاهد
دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد
در میکده رهبانم و در صومعه عابد
گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد
یعنی که تو را میطلبم خانه به خانه
روزی که برفتند حریفان پی هر کار
زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار
من یار طلب کردم و او جلوهگه یار
حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار
او خانه همی جوید و من صاحب خانه
هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو
هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو
در میکده و دیر که جانانه تویی تو
مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو
مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه
بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید
پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید
عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید
یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید
دیوانه منم من که روم خانه به خانه
عاقل به قوانین خرد راه تو پوید
دیوانه برون از همه آیین تو جوید
تا غنچهٔ بشکفتهٔ این باغ که بوید
هر کس به زبانی صفت حمد تو گوید
بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه
بیچاره بهائی که دلش زار غم توست
هر چند که عاصی است ز خیل خدم توست
امید وی از عاطفت دم به دم توست
تقصیر خیالی به امید کرم توست
یعنی که گنه را به از این نیست بهانه
یک گل ز باغ دوست، کسی بو نمیکند
تا هرچه غیر اوست، به یک سو نمیکند
روشن نمیشود ز رمد، چشم سالکی
تا از غبار میکده، دارو نمیکند
گفتم: ز شیخ صومعه، کارم شود درست
گفتند: او به دردکشان خو نمیکند
گفتم: روم به میکده، گفتند: پیر ما
خوش میکشد پیاله و خوش بو نمیکند
رفتم به سوی مدرسه، پیری به طنز گفت:
تب را کسی علاج، به طنزو نمیکند
آن را که پیر عشق، به ماهی کند تمام
در صد هزار سال، ارسطو نمیکند
کرد اکتفا به دنیی دون خواجه، کاین
عروس
هیچ اکتفا، به شوهری او نمیکند
آن کو نوید آیهٔ «لا تقنطوا» شنید
گوشی به حرف واعظ پرگو نمیکند
زرق و ریاست ز بهائی، وگرنه او
کاری کند که کافر هندو نمیکند
چون، اوج كمال بشري مي بينم
چون، جمع صفان آدمي مي بينم
در دورنماي عالم انساني
كوتاه سخن، فقط علي مي بينم
رحیم معینی کرمانشاهی
گر نبود خنگ مطلی لگام
زد بتوان بر قدم خویش گام
ور نبود مشربه از زر ناب
با دو کف دست، توان خورد آب
ور نبود بر سر خوان، آن و این
هم بتوان ساخت به نان جوین
ور نبود جامهٔ اطلس تو را
دلق کهن، ساتر تن بس تو را
شانه ی عاج ار نبود بهر ریش
شانه توان کرد به انگشت خویش
جمله که بینی، همه دارد عوض
در عوضش، گشته میسر غرض
آنچه ندارد عوض، ای هوشیار
عمر عزیزیست، غنیمت شمار
آنانکه
شمع آرزو در بزم عشق افروختند
از تلخی جان کندنم، از عاشقی واسوختند
دی مفتیان شهر را تعلیم کردم مسئله
و امروز اهل میکده، رندی ز من آموختند
چون رشتهٔ ایمان من، بگسسته دیدند اهل کفر
یک رشته از زنار خود، بر خرقهٔ من دوختند
یارب! چه فرخ طالعند، آنانکه در بازار عشق
دردی خریدند و غم دنیای دون بفروختند
در گوش اهل مدرسه، یارب! بهائی شب چه گفت؟
کامروز، آن بیچارگان اوراق خود را سوختند
بگذر ز علم رسمی، که تمام قیل و قال
است
من و درس عشق ای دل! که تمام وجد و
حال است
ز مراحم الهی، نتوان برید امید
مشنو حدیث زاهد، که شنیدنش وبال است
طمع وصال گفتی که به کیش ما حرام است
تو بگو که خون عاشق، به کدام دین حلال
است؟
به جواب دردمندان، بگشا لب ای شکرخا!
به کرشمه کن حواله، که جواب صد سوال
است
غم هجر را بهائی، به تو ای بت ستمگر
به زبان حال گوید که زبان قال لال است
دگر مثل هرشب نگو شب به خير
كجايش به خير است آخر شبم؟
بكش دست آهسته بر گونه ام
ببين سخت سوزان و داغ از تبم
نگو خواب خوبي ببيني گلم
مگر خواب دارد دو چشمان من؟
در انديشه ام كي رسد آن زمان
نباشد به دست تو دستان من
تو خوابيده اي مثل هرشب چه خوب
و بيدار چشمان من رو به در
نمي داني از من و شبهاي من
ندارد، ندارد، ندارد سحر
كنار تو هستم من روسياه
كنار تو جسمم به ظاهر خموش
ولي روح من عاشق ديگري
دلم مي كشد بار اين غم به دوش
اگر چه به ظاهر تو عشق مني
دل من ولي با تو دارد ستيز
اسيرم به اين خانه و زندگي
ندارم دگر چاره اي جز گريز
دگر مثل هرشب نگو شب به خير
كه يادم مي افتد به تنهايي ام
كه يادم مي افتد به پايان شب
به صبح پر از شور رسوايي ام
خطايي نكردم بگويم ببخش
اگر پست هستم و يا نقطه چين
بكش يا رها كن مرا عشق خوب
به چشمان من صد تمنا ببين
دگر مثل هرشب نگو شب به خير
من از با تو بودن، ببين، خسته ام
اگر چه تو خوبي ولي درك كن
كه دل را به عشقی دگر بسته ام
زنی که زیبایی اندیشه پیدا کرده باشد...
زیبایی بدنش را نشان نمی دهد…
شد خزان گلشن آشنايي
باز هم آتش به جان زد جدايي
عمر من اين گل. طي شد بهر تو
ور تو نديدم جز بد عهدي و بي وفايي
با تو وفا كردم تا به تنم جان بود
عشق و وفاداري با تو چه دارد سود؟
آفت خرمن مهر ووفايي
نوگل گلشن جورو جفايي
از دل سنگت...آه
دلم از غم خونين است
روش بختم اين است
از جام غم مستم
دشمن مي پرستم
تا هستم
تو و مست از مي به چمن
چون گل خندان از مستي بر گريه من
با دگران در گلشن نوشي مي
من ز فراقت ناله كنم تا كي؟
تو و چون می ناله كشيدن ها
من و چون گل جامه دريدنها
ز رقيبان خواري ديدنها
دلم از غم خون كردي
جه بگويم چون كردي
دردم افزون كردي
برو اي از مهر و وفا عاري
برو اي عاري ز وفاداري
كه شكستي چون زلفت عهد مرا
دريغ و درد از عمرم
كه در وفايت شد طي
ستم به ياران تا چند
جفا به عاشق تا كي؟
نمي كني اي گل يكدم يادم
كه همچو اشك از چشمت افتادم
گرچه ز محنت خوارم كردي
با غم و حسرت يارم كردي
مهر تو دارم باز
بكن اي گل با من
هرچه تواني ناز
هرچه توانی ناز
کز عشقت میسوزم باز
بايد خريدارم شوي تا من خريدارت شو م
وزجان و دل يارم شوي تا عاشق زارت شوم
من نيستم چون ديگران بازيچه بازيگران
اول به دام آرم ترا و آنگه گرفتارت شوم
رهی معیری
مستان خرابات ز خود بی خبرند
جمعنـد و ز بـوی گــل پراکـــنده تـرند
ای زاهــد خـــودپرســت با ما منشین
مستـــان دگــــرند و خـــودپرستان دگرند
رهی معیری
داغ حسرت سوخت جان آرزومند مرا
آسمان با اشك غم آميخت لبخند مرا
در هواي دوستداران دشمن خويشم رهي
در همه عالم نخواهي يافت مانند مرا
رهی معیری
انسان به میزان برخورداری هایی که در زندگی دارد انسان نیست...
بلکه به اندازه نیازهایی که در خود احساس می کند انسان است…
سزای چون تو گلی گر چه نیست خانه ما
بیا چو بوی گل امشب به آشیانه ما
تو ای ستاره خندان کجا خبر داری؟
زناله ی سحر و گریه شبانه ما
چو بانگ رعد خروشان که پیچد اندر کوه
جهان پر است ز گلبانگ عاشقانه ما
نوای گرم نی از فیض آتشین نفسی است
زسوز سینه بود گرمی ترانه ما
چنان زخاطر اهل جهان فراموشیم
که سیل نیز نگیرد سراغ خانه ما
به خنده رویی دشمن مخور فریب رهی
که برق ، خنده کنان سوخت آشیانه ما
چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی
چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی
من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم
تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی
خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم
تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی
ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی
من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی
در سینه سوزانم مستوری و مهجوری
در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی
من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی
من سلسله موجم تو سلسله جنبانی
از آتش سودایت دارم من و دارد دل
داغي که نمی بینی دردی که نمی دانی
دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم
کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی
ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت ؟
روی از من سر گردان شاید که نگردانی
تو را خبر ز دل بی قرار باید و نیست
غم تو هست ولی غمگسار باید و نیست
اسیر گریه ی بی اختیار خویشتنم
فغان که در کف من اختیار باید و نیست
چو شام غم دلم اندوهگین نباید و هست
چو صبحدم نفسم بی غبار باید و نیست
مرا ز باده نوشین نمی گشاید دل
که می بگرمی آغوش یار باید و نیست
درون آتش از آنم که آتشین گل من
مرا چو پاره ی دل در کنار باید و نیست
بسرد مهری باد خزان نباید و هست
به فیض بخشی ابر بهار باید و نیست
چگونه لاف محبت زنی ؟ که از غم عشق
ترا چو لاله دلی داغدار باید و نیست
کجا به صحبت پکان رسی ؟ که دیده تو
بسان شبنم گل اشکبار باید و نیست
رهی بشام جدایی چه طاقتی است مرا؟
که روز وصل دلم را قرار باید و نیست
از صـحبــت مـــــردم دل نـاشــاد گــــریــــزد
چون آهــوی وحشی که ز
صیاد گــــریزد
پــروا کــند از باده
کــشان زاهـد غـافل
چون کودک نادان که از
استاد گریزد
دریاب کــه ایام گــل
و صبـح جوانی
چون برق کـند جلوه و
چون باد گـریزد
شادی کن اگر طالب
آسایش خویشی
کـــآســودگـــی از
خــاطــر ناشاد گریزد
شرف مرد هم چون بکارت یک دختر است...
اگر یک بار لکه دار شد دیگر هرگز جبران پذیر نیست…
ما نظر از خرقه پوشان بسته ایم
دل بـه مهـر بـاده نوشـان بسته ایم
جـان بکــوی مـی فـروشـــان داده ایم
در بـه روی خود فــــروشـــان بستـــه ایم
بحـــر طــوفـــان زا دل پــر جـــوش مـــاست
دیـــده از دریـــای جـــوشــــان بستــــه ایم
اشـــک غـــم در دل فــــرو ریــــزیـــم مـــا
راه بــــر سیـــل خروشــــان بسته ایم
بــر نخیـــزد نالــــه ای از مـــــا رهی
عهد الفت با خموشان بسته ایم
در پـیــش بـــی دردان چــــرا فـــریـاد بــــی حــاصــل کــــنم
گــــــر شکـــــوه
ای دارم ز دل بـــا یـــار صـاحبــــدل کــــنم
در پــرده سـوزم
همچــو گل در سینه جوشم همچو مل
مــن شمـــع رســـوا
نیستم تا گـــــریه در محفل کنم
اول کــــنم
انـــدیشـــه ای تــا بــرگـــــزینم پیشه ای
آخـــر به یک پیمانه
مــــی اندیشه را باطل کـــنم
زآن رو
ســـتــــانــــم جــــام را آن مایـــــه آرام را
تا خویشتن را لحظه ای
از خویشتن غافل کنم
از گـــل شنیدم بــوی
او مستانه رفتـــم سوی او
تا چـــون غبار
کـــوی او در کـــوی جـــان منزل کــنم
روشـنـگــــــری
افــلاکـــیـم چــون آفـتــــاب از پـاکــــیم
خـاکـــــی نیــم
تــا خــویـش را سـرگـــرم آب و گــل کنم
غــــــرق
تمـنـــــای تـــــوام مـــوجــــی ز دریــــای تــــــوام
مـــن نخــل سرکـــش
نیستــم تـا خانــه در ساحــل کـــنم
ما را دلی بود کـه ز دنیای دیگر است
ماییم جای دیگر و او
جای دیگـــر است
امـــروز میخــوری
غـــم فـــردا و همچنــــان
فــــردا بــــه
خاطـــرت غم فردای دیگــر است
گـــر خلـــق را
بـــود ســـر ســودای مـال و جاه
آزاده مــــرد را
ســـر و ســـودای دیـگـــر اســت
دیشب دلــم بــه
جلــوه مستـــانه ای ربــود
امشــب پـــی
ربــــودن دلهـای دیگر است
غمخانه ایست وادی کون
و مکان رهی
آسودگی اگر طلبی جای
دیگر است
همراه خود نسیم صبا می برد مرا
یا رب چو بوی گل به کجا
می برد مرا؟
ســوی دیـــار صبــح
رود کــــاروان شــب
بــاد فنـــا بـــه
ملـــک بـقـــا مـــی برد مـرا
بـا بـال شـوق ذره
بــه خورشیــد مـی رسد
پـــرواز دل بـــه
ســـوی خـــدا مـــی بـرد مــــرا
گـفتم کــه بوی عشق
که را می برد ز خویش؟
مستانـــه گـــفت دل کــــه
مـــرا مــی بـــرد مــــرا
بـــرگ خـــزان
رسـیــــده بـــــی طـــاقتــــم رهـــی
یــک بـــوســــه
نسیـــــم ز جـــــا مـــی بــــرد مــــرا
گریستن خوب نیست...
مگر بشود جوری گریست که چشم ها نفهمند…
بس کــه جفا ز
خار و گل دید دل رمیدهام
همچـو نسیم از این چمن پای برون کشیدهام
شمـــع طــرب ز بخت مـــا آتش خانهســـوز شـــد
گــشت بلای جـــان مـــن عشـق بـــه جان خریدهام
حاصــل دور زندگــی صحبت آشنـــا بــــود
تـــا تــــو ز مـــن بریدهای من ز جهــان بریدهام
تــا تــــو مــــراد مــن دهی کـــشته مـــرا فراق تو
تــا تـــو به داد مـــن رسی مـن بـــه خدا رسیدهام
گــــر چــــه
روزی تیـــره تـــر از شــام غم باشد مــرا
در دل روشــن صفـــای صبحـــدم بــاشــــد مــــرا
زرپرستــی خـــواب راحـــت را ز نرگس دور کـرد
صرف عشرت می کنـم گـر یک درم باشد مرا
خواهش دل هر چه کمتر شادی جان بیشتر
تا دلـــی بـــی آرزو باشـــد چــه غــم باشد مرا
در کـــنار مـــن ز گـــرمی بـــر کـــنـاری ای دریــــغ
وصـــل و هجران غــم و شادی به هـــم باشد مرا
چشــم فـروبسته
اگـــر وا کنـــی
در تـــو بـــود
هـــر چـــه تمنـا کنـــی
عـــافیت از
غیــر نصیـــب تـــو نیســـت
غیـــر تـــو ای
خستــه طبیب تــو نیست
از تـــــو
بــــــود راحــــــت بـیـمــــــــار تـــــو
نیســت بـــــه
غیــــــر از تـــــو پــرستــار تــــو
همـــــدم
خــــود شـــو کـــــه حبیـــب خـودی
چـــــاره
خـــود کـــــن کـــــه طبیـــب خـــودی
غیــــــر
کـــــــه غــافــــــل ز دل زار تســــــــت
بــــی
خبـــــــر از مصلحــــت کــــــار تســــت
بــــــر
حــــذر از مصلحـــت انــدیش بــاش
مصلحـــت
انــدیــش دل خویـــش باش
چشم بصیــــــرت
نگـشـایــی چـــرا؟
بی خبر از خویـش
چرایی چرا؟
یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم
در میــان لاله و گـــل آشیـــانـــی داشتم
گــرد آن شمع طرب می سوختـم پروانه وار
پــای آن ســـرو روان اشـــک روانـــی داشتــم
آتشـم بر جــان ولی از شکــوه لب خاموش بود
عشــق را از اشــک حســرت ترجمــانی داشتــم
چــون سرشک از شــوق بــودم خاکــبوس در گــهی
چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم
در خــزان با ســـرو و نسرینم بهاری تازه بود
در زمیــن با مــاه و پرویــن آسمــانی داشتــم
درد بــی عشقــي زجانــم بـرده طاقت ورنه من
داشــتــــــم آرام تــا آرام جــــانـــــی داشــــتـــــم
بلبــل طبعــم «رهی» باشـــد زتنهـــایی خمــــوش
نـغــمـــههــا بـــودی مــــرا تـــا هــم زبانـــی
داشتــــم
انسان نقطه ای است میان دو بی نهایت:
بی نهایت لجن بی نهایت فرشته…
سـاقی بده
پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کنـد
بر حسن شور انگیز تو عاشق تر از پیشم کند
زان می کـه در شبهـای غـم بارد فـروغ صبحـدم
غافل کنـد از بیش و کم فارغ ز تشویشم کنـد
نـور سحـرگـاهی دهد فیضی که می خواهی دهد
با مسکنت شاهی دهد سلطان درویشم کند
ســوزد مـرا سـازد مرا در آتـش انـدازد مـرا
وز من رهــا سازد مـرا بیگانه از خویشم کند
بستانــد ای سـرو سهـی! سودای هستـی از رهی
یغما کنـد اندیشـه را دور از بـــد اندیشــم کند
تار و پود هستیم
بر باد رفت اما نرفت
عـاشقی ها از دلـم دیوانگی هـا از سرم
شمع لرزان نیستم تا ماند از من اشک سرد
آتـشــی جــاویــــد باشـــد در دل خاکـستـرم
سـرکـشی آمـوخت بخت از یار یا آموخت یار
شـیـــــوه بــازیــگـری از طــالع بــازیـگـرم؟
خـاطـرم را الفتـی بـا اهل عالـم نیسـت نیسـت
کــز جهــانی دیـگــرنـد و از جهــانـی دیـگـرم
عيبجو دلدادگان را سرزنش ها ميكند
واي اگر با او كند دل آنچه با ما ميكند
با غم جانسوز مي سازد دل مسكين من
مصلحت بين است و با دشمن مدارا مي كند
عكس او در اشك من نقشي خيال انگيز داشت
ماه سيمين جلوه ها در موج دريا مي كند
از طربناكي به رقص آيد سحر كه چون نسيم
هر كه چون گل خواب در اغوش صحرا ميكند
خاك پاك آن تهي دستم كه چون ابر بهار
بر سر عالم فشاند هر چه پيدا مي كند
ديده آزاد مردان سوي دنياي دل است
سفله باشد آنكه روي دل به دنيا مي كند
عشق و مستي را از اين عالم بدان عالم بريم
در نماند هر كه امشب فكر فردا مي كند
همچو آن طفلي كه در وحشت سرايي مانده است
دل درون سينه ام بي طاقتي ها مي كند
هر كه تاب منت گردون ندارد چون رهي
دولت جاويد را از خود تمنا ميكند
الا ای رهـگذر کــز راه يــاری
قـدم بـر تـربــت مـا می گـذاری
در اين جا شاعری غمناک خفته است
رهی در سينه ی اين خاک خفته است
فـرو خفتـه چـو گل بـا سينه ی چاک
فـروزان آتــشی در سيــنه ی خـاک
بنــه مـرهــم ز اشــکی ، داغ مـا را
بـزن آبـی بـر ايـن آتـش، خدا را
بـه شب ها ،شمع بـزم افـروز بـوديـم
کـه از روشنــدلی چـون روز بـوديـم
کنـون شمـع مـزاری نـيست مـارا
چـراغ شـام تـاری، نيـست مـارا
ســراغـی کـن ،ز جـان دردنـاکـی
بـر افــکن پـرتـويـي، بـر تيــره خـاکی
ز ســـوز ســينه بـا مـا هـم رهـی کـن
چـو بيـنی عـاشـقی، يـاد رهی کـن
با همه چیز درآمیز و با هیچ چیز آمیخته مشو...
در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش...
آتشین خوی مرا پاس دل من نیست نیست
برق عالم سوز را پروای خرمن نیست نیست
مشت خاشاکی کجا بندد ره سیلاب را ؟
پایداری پیش اشکم کار دامن نیست نیست
آنقدر بنشین که برخیزد غبار از خاطرم
پای تا سر ناز من هنگام رفتن نیست نیست
قصه امواج دریا را ز دریا دیده پرس
هر دلی آگه ز طوفان دل من نیست نیست
همچو نرگس تا گشودم چشم پیوستم به خاک
گل دوروزی بیشتر مهمان گلشن نیست نیست
ناگزیر از ناله ام در ماتم دل چون کنم ؟
مرهم داغ عزیزان غیر شیون نیست نیست
در پناه می ز عقل مصلحت بین فارغیم
در کنار دوست بیم از طعن دشمن نیست نیست
بر دل پاکان نیفتد سایه آلودگی
داغ ظلمت بر جبینم صبح روشن نیست نیست
نیست در خاطر مرا اندیشه از گردون رهی
رهرو آزاده را پروای رهزن نیست نیست
دور از تو هر شب تا سحر گریان چو شمع محفلم
تا خود چه باشد حاصلی از گریه بی حاصلم ؟
چون سایه دور از روی تو افتاده ام در کوی
تو
چشم امیدم سوی تو وای از امید باطلم
از بسکه با جان و دلم ای جان و دل آمیختی
چون نکهت از آغوش گل بوی تو خیزد از گلم
لبریز اشکم جام کو ؟ آن آب آتش فام کو ؟
و آن مایه آرام کو ؟ تا چاره سازد مشکلم
در کار عشقم یار دل آگاهم از اسرار دل
غافل نیم از کار دل وز کار دنیا غافلم
در عشق و مستی داده ام بود و نبود خویشتن
ای ساقی مستان بگو دیوانه ام یا غافلم
چون اشک می لرزد چرا؟ از موج گیسویی رهی
با آنکه در طوفان غم دریا دلم دریا دلم
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن
تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی
نداند رسم ياري بيوفا ياري كه من دارم
به آزار دلم كوشد دلازاري كه من دارم
وگردل رابه صد خواری رهانم از گرفتاری
دلازاری دگر جوید دل آزاری که من دارم.
به خاک من نیفتد سایه سرو بلند او
ببین کوتاهی بخت نگونساری که من دارم .
گهی خاری کشم از پا گهی دستی زنم بر سر
به کوی دلفریبش این بود کاری که من دارم.
دل رنجور من از سینه هر دم میرود سوئی
زبستر میگریزد طبع بیماری که من دارم.
زپند همنشین درد جگر سوزم فزونتر شد
هلاکم میکند آخر پرستاری که من دارم.
رهی آن مه به سوی من به چشم دیگران بیند
نداند قیمت یوسف خریداری که من دارم.
دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست
اسراف محبت است...
یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم
در میان لاله و گل آشیانی داشتم
گرد آن شمع طرب می سوختم پروانه وار
پای آن سرو روان اشک روانی داشتم
آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود
عشق را از اشک حسرت
ترجمانی داشتم
چون سرشک از شوق بودم خاکبوس در گهی
چون غبار از شکر سر
بر آستانی داشتم
در خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بود
در زمین با ماه و
پروین آسمانی داشتم
درد بی عشقی زجانم برده طاقت ورنه من
داشتم آرام تا آرام جانی داشتم
بلبل طبعم «رهی» باشد زتنهایی خموش
نغمه ها بودی مرا تا هم زبانی داشتم
در پیش بیدردان چرا
فریاد بی حاصل کنم؟
گر شکوه ای دارم ز دل با یار صاحبدل کنم
در پرده سوزم همچو گل در سینه جوشم همچو مل
من شمع رسوا نیستم تا گریه در محفل کنم
اول کنم اندیشه ای تا برگزینم پیشه ای
آخر به یک پیمانه می اندیشه را باطل کنم
زآنرو ستانم جام را آن مایه آرام را
تا خویشتن را لحظه ای از خویشتن غافل کنم
از گل شنیدم بوی او مستانه رفتم سوی او
تا چون غبار کوی او در کوی جان منزل کنم
روشنگری افلاکیم چون آفتاب از پاکیم
خاکی نیم تا خویش را سرگرم آب و گل کنم
غرق تمنای توام موجی ز دریای تو ام
من نخل سرکش نیستم تا خانه در ساحل کنم
دانم که آن سرو سهی از دل ندارد آگهی
چند از غم دل چون رهی فریاد بی حاصل کنم
همچو نی می نالم از
سودای دل
آتشی در سینه دارم جای دل
من که با هر داغ پیدا ساختم
سوختم از داغ نا پیدای دل
همچو موجم یک نفس آرام نیست
بسکه طوفان زا بود دریای دل
دل اگر از من گریزد وای من
غم اگر از دل گریزد وای دل
ما ز رسوایی بلند آوازه ایم
نامور شد هر که شد رسوای دل
خانه مور است و منزلگاه بوم
آسمان با همت والای دل
گنج منعم خرمن سیم و زر است
گنج عاشق گوهر یکتای دل
در میان اشک نومیدی رهی
خندم از امیدواریهای دل
نه به شاخ گل نه به
سرو چمن پبچیده ام
شاخه ای تنها بگرد خویشتن پیچیده ام
گرچه خاموشم ولی آهم بگردون می رود
دود شمع کشته ام در انجمن پیچیده ام
می دهم مستی به دلها گر چه مستورم ز چشم
بوی آغوش بهارم در چمن پیچیده ام
جای دل در سینه دارم آتش صد پاره ای
شعله را چون گل درون پیرهن پیچیده ام
نازک اندامی بود امشب در آغوشم رهی
همچو نیلوفر بشاخ نسترن پیچیده ام
هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود
هنگامی لب به زمزمه گشودم که مخاطبی نداشتم
و هنگامی تشنه آتش شدم،
که در برابرم دریا بود و دربا و دریا ...!
آن قدر با آتش دل
ساختم تا سوختم
بی تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم
سردمهری بین که کس آبی نزد بر آتشم
گرچه همچون برق از گرمی سراپا سوختم
سوختم اما نه چون شمع طرب در بین جمع
لاله ام کز داغ تنهایی به صحرا سوختم
همچو آن شمعی که افروزند پیش آفتاب
سوختم در پیش مه رویان و بیجا سوختم
سوختم از آتش دل در میان موج اشک
شوربختی بین که در آغوش دریا سوختم
شمع و گل هم هر کدامش شعله ای در آتشند
در میان پاکبازان من نه تنها سوختم
جان پاک من رهی خورشید عالمتاب بود
رفتم و از ماتم خود عالمی را سوختم
این سوز سینه شمع شبستان نداشته است
وین
موج گریه سیل خروشان نداشته است
آگه
ز روزگار پریشان ما نبود
هر
دل که روزگار پریشان نداشته است
از
نوشخند گرم تو آفاق تازه گشت
صبح
بهار این لب خندان نداشته است
ما
را دلی بود که ز طوفان حادثات
چون
موج یک نفس سر و سامان نداشته است
سر
بر نکرد پیک نهادی ز جیب خاک
گیتی
سری سزای گریبان نداشته است
جز
خون دل ز خوان فلک نیست بهره ای
این
تنگ چشم طاقت مهمان نداشته است
دریا
دلان ز فتنه ایام فارغند
دریای
بی کران غم طوفان نداشته است
آزار
ما به مور ضعیفی نمی رسد
داریم
دولتی که سلیمان نداشته است
غافل
مشو ز گوهر اشک رهی که چرخ
این
سیمگون ستاره بدامان نداشته است
نه دل مفتون دلبندی
نه جان مدهوش دلخواهی
نه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی
نه جان بی نصیبم را پیامی از دلارامی
نه شام بی فروغم را نشانی از سحرگاهی
نیابد محفلم گرمی نه از شمعی نه از جمعی
ندارم خاطرم الفت نه با مهری نه با ماهی
بدیدار اجل باشد اگر شادی کنم روزی
به بخت واژگون باشد اگر خندان شوم گاهی
کیم من ؟ آرزو گم کرده ای تنها و سرگردان
نه آرامی نه امیدی نه همدردی نه همراهی
گهی افتان و خیزان
چون غباری در بیابانی
گهی افتان و حیران چون نگاهی بر نظر گاهی
رهی تا چند سوزم در دل شبها چو کوکبها
به اقبال شرر نازم که دارد عمر کوتاهی
با دل روشن در آن
ظلمت سرا افتاده ام
نور مهتابم که در ویرانه ها افتاده ام
سایه پرورد بهشتم از چه گشتم صید خاک ؟
تیره بختی بین کجا بودم کجا افتاده ام
جای در بستان سرای عشق میباید مرا
عندلیبم از چه در ماتم سرا افتاده ام؟
پایمال مردمم از نارسایی های بخت
سبزه ی بی طالعم در زیر پا افتاده ام
خار ناچیزم مرا در بوستان مقدار نیست
اشک بی قدرم ز چشم آشنا افتاده ام
تا کجا راحت پذیرم یا کجا یابم قرار ؟
برگ خشکم در کف باد صبا افتاده ام
بر من ای صاحبدلان رحمی که از غمهای عشق
تا جدا افتاده ام از دل جدا افتاده ام
لب فرو بستم رهی بی روی گلچین و امیر
در فراق همنوایان از نوا افتاده ام