1099

دردمندان بیشتر واقف ز احوال همند

از من درد آشنا پرس آنچه بر مجنون گذشت

پارسای تویسرکانی

1098

جز غم که یکدم از دل من دست برنداشت

دیگر کسی ز حال دل من خبر نداشت

پارسای تویسرکانی

1051

گرچه رفتی ز دلم حسرت روی تو نرفت

در این خانه به امّید تو باز است هنوز

عماد خراسانی

1050

ما کوزه ی سفالی آتش ندیده ایم

آسان ترست از همه کاری شکست ما

میر تشبیهی کاشانی

1045

گفتم: نگه تو دل ز من برد

گفتا: به تو کی نگاه کردم؟؟

اختر گرجی

1036

در بند آن نیم که به دشنام یا دعاست

یادش بخیر هرکه مرا یاد میکند

نجیب کاشانی

1026

همچو آن ماهی که در آب است دام او هنوز

از تو مهجورم ولی اگه ز حرمان نیستم

عاشق اصفهانی

1023

هرچه در خاطر من بود فراموشم شد

جز خیال تو که هرگز نرود از یادم

باقی اصفهانی

1020

دیدی که خون ناحق پروانه شمع را

چندان امان نداد که شب را بسر برد

حکیم شفائی اصفهانی

1016

چه قصه بود ندانم دلا فسانه ی عشق؟

که هرکه گوش به آن کرد از زبان افتاد

عالی شیرازی

1013

ما که در نج قفس با حسرت گل ساختیم

گر خزانی آمد آمد گر بهاری رفت رفت

مصور خمسه ای

1010

چشم بر راه نسیم خوش خبر داریم ما

همچو بوی گل عزیزی در سفر داریم ما

دانش مشهدی

1008

چون هرچه میرسد به تو از کرده های توست

جرم فلک کدام و گناه زمانه چیست؟

صائب تبریزی

1007

شیوه ی شمع رخ افروختن و سوختن است

ما به این خوش که به فکر پر پروانه ی ماست

آزاد کشمیری

1004

تا به کی پرسی به راه عشق منزل در کجاست؟

هرکجا بارت به گل افتاد آنجا منزل است

آرزوی اصفهانی

1003

چشمان تو در آینه ی اشک چه زیباست

نرگس شود افسرده چو در آب نباشد

مهدی سهیلی

1002

هرکس که بی رفیق موافق کند سفر

با خود هزار قافله تشویش میبرد

صائب تبریزی

999

بلبل از گل نکشد آنچه کشیدم ز تو من

گل به بلبل نکند آنچه تو با ما کردی

غالب اصفهانی

998

چو در کنج قفس میرم بسوزیدم مگر روزی

به امداد صبا خاکسترم راه چمن گیرد

کوکبی

993

طرفه حالیست که آن آتش سوزان دارد

دورتر میرود و بیشترم میسوزد

اسدلله اصفهانی

991

به یک کرشمه زلیخا وشی دل مارا

چنن ربود که یوسف دل زلیخا را

نیازی

990

تا کی خبر ز روز سفر میدهی مرا؟

ازروز مرگ من چه خبر میدهی مرا؟

رفیق اصفهانی

981

بیش از این نتوان شنیدن ناله ی زار مرا

یا رها کن یا بکش مرغ گرفتار مرا

طایر شیرازی

978

در فراقم بیم مرگ و در وصالم رشک غیر

اینقدر ایکاش کار عاشقی مشکل نبود

خاوری شیرازی

974

میروی خرّم و خندان و نگه می نکنی

که نگه میکند از هر طرفت غمخواری

سعدی

972

رفت از بر من آنکه مرا مونس جان بود

دیگر به چه امید در این شهر توان بود؟

سعدی

970

از این دیار گذشتی و سالها بگذشت

هنوز بوی تو می آید از منازل ما

عماد فقیه

968

از من که کنده اند پَرَم، یاد کن به باغ

بالی چو بَرکشی  و سری زیرِ پر کنی

والی کردستانی

966

نمیگویم که از کنج قفس آزاد کن مارا

به هرجا طایری آزاد بینی یاد کن مارا

مخلص شیرازی

964

به هر شاخی که بنشستم پری بشکست صیّادم

بکام دل نکردم گرم هرگز آشیانی را

والی کردستانی

961

غم نا امیدی من مگر آن زمان بدانی

که برون روی ز باغی و گلی نچیده باشی

بابافغانی شیرازی

955

در گفتن عیب دگران بسته دهان باش

از خوبی خود عیب نمای دگران باش

واعظ قزوینی

945

به همواری توان خاموش کردن خشم سرکش را

که آب از بس کند نرمی،  کند خاموش آتش را

عالی شیرازی

942

دل جدا دیده جدا سوی تو پرواز کند

گرچه من در قفسم بال و پرم بسیار است

عیسای یزدی

937

هیچگه آن شوخ گلرخسار بی اغیار نیست

راست بوده ست آنکه در عالم گل بی خار نیست

گلرخ بیگم هندوستانی

936

با این دو روز وصل چها میکند رقیب

جام مراد بر کف نو دولتان مباد

صبری اصفهانی

933

دل از درد جدایی میکشد آهی و میگوید:

که تنهایی عجب دردیست داد از دست تنهایی

ناشناس