1099
دردمندان بیشتر واقف ز احوال همند
از من درد آشنا پرس آنچه بر مجنون گذشت
پارسای تویسرکانی
دردمندان بیشتر واقف ز احوال همند
از من درد آشنا پرس آنچه بر مجنون گذشت
پارسای تویسرکانی
جز غم که یکدم از دل من دست برنداشت
دیگر کسی ز حال دل من خبر نداشت
پارسای تویسرکانی
گرچه رفتی ز دلم حسرت روی تو نرفت
در این خانه به امّید تو باز است هنوز
عماد خراسانی
ما کوزه ی سفالی آتش ندیده ایم
آسان ترست از همه کاری شکست ما
میر تشبیهی کاشانی
گفتم: نگه تو دل ز من برد
گفتا: به تو کی نگاه کردم؟؟
اختر گرجی
در بند آن نیم که به دشنام یا دعاست
یادش بخیر هرکه مرا یاد میکند
نجیب کاشانی
همچو آن ماهی که در آب است دام او هنوز
از تو مهجورم ولی اگه ز حرمان نیستم
عاشق اصفهانی
هرچه در خاطر من بود فراموشم شد
جز خیال تو که هرگز نرود از یادم
باقی اصفهانی
دیدی که خون ناحق پروانه شمع را
چندان امان نداد که شب را بسر برد
حکیم شفائی اصفهانی
چه قصه بود ندانم دلا فسانه ی عشق؟
که هرکه گوش به آن کرد از زبان افتاد
عالی شیرازی
ما که در نج قفس با حسرت گل ساختیم
گر خزانی آمد آمد گر بهاری رفت رفت
مصور خمسه ای
چشم بر راه نسیم خوش خبر داریم ما
همچو بوی گل عزیزی در سفر داریم ما
دانش مشهدی
چون هرچه میرسد به تو از کرده های توست
جرم فلک کدام و گناه زمانه چیست؟
صائب تبریزی
شیوه ی شمع رخ افروختن و سوختن است
ما به این خوش که به فکر پر پروانه ی ماست
آزاد کشمیری
تا به کی پرسی به راه عشق منزل در کجاست؟
هرکجا بارت به گل افتاد آنجا منزل است
آرزوی اصفهانی
چشمان تو در آینه ی اشک چه زیباست
نرگس شود افسرده چو در آب نباشد
مهدی سهیلی
هرکس که بی رفیق موافق کند سفر
با خود هزار قافله تشویش میبرد
صائب تبریزی
بلبل از گل نکشد آنچه کشیدم ز تو من
گل به بلبل نکند آنچه تو با ما کردی
غالب اصفهانی
چو در کنج قفس میرم بسوزیدم مگر روزی
به امداد صبا خاکسترم راه چمن گیرد
کوکبی
طرفه حالیست که آن آتش سوزان دارد
دورتر میرود و بیشترم میسوزد
اسدلله اصفهانی
به یک کرشمه زلیخا وشی دل مارا
چنن ربود که یوسف دل زلیخا را
نیازی
تا کی خبر ز روز سفر میدهی مرا؟
ازروز مرگ من چه خبر میدهی مرا؟
رفیق اصفهانی
بیش از این نتوان شنیدن ناله ی زار مرا
یا رها کن یا بکش مرغ گرفتار مرا
طایر شیرازی
در فراقم بیم مرگ و در وصالم رشک غیر
اینقدر ایکاش کار عاشقی مشکل نبود
خاوری شیرازی
میروی خرّم و خندان و نگه می نکنی
که نگه میکند از هر طرفت غمخواری
سعدی
رفت از بر من آنکه مرا مونس جان بود
دیگر به چه امید در این شهر توان بود؟
سعدی
از این دیار گذشتی و سالها بگذشت
هنوز بوی تو می آید از منازل ما
عماد فقیه
از من که کنده اند پَرَم، یاد کن به باغ
بالی چو بَرکشی و سری زیرِ پر کنی
والی کردستانی
نمیگویم که از کنج قفس آزاد کن مارا
به هرجا طایری آزاد بینی یاد کن مارا
به هر شاخی که بنشستم پری بشکست صیّادم
بکام دل نکردم گرم هرگز آشیانی را
والی کردستانی
غم نا امیدی من مگر آن زمان بدانی
که برون روی ز باغی و گلی نچیده باشی
بابافغانی شیرازی
در گفتن عیب دگران بسته دهان باش
از خوبی خود عیب نمای دگران باش
واعظ قزوینی
به همواری توان خاموش کردن خشم سرکش را
که آب از بس کند نرمی، کند خاموش آتش را
عالی شیرازی
دل جدا دیده جدا سوی تو پرواز کند
گرچه من در قفسم بال و پرم بسیار است
عیسای یزدی
هیچگه آن شوخ گلرخسار بی اغیار نیست
راست بوده ست آنکه در عالم گل بی خار نیست
گلرخ بیگم هندوستانی