1046

به خانه می رفت

با کیف

و با کلاهی که بر هوا بود

چیزی دزدیدی ؟

مادرش پرسید

دعوا کردی باز؟

پدرش گفت

و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد

به دنبال آن چیز

که در دل پنهان کرده بود

تنها مادربزرگش دید

گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش

و خندیده بود

حسین پناهی

1040

مادربزرگ

گم کرده ام در هیاهوی شهر

آن نظر بند سبز را

که در کودکی بسته بودی به بازوی من

در اوین حمله ناگهانی تاتار عشق

خمره دلم

بر ایوان سنگ و سنگ

شکست

دستم به دست دوست ماند

پایم به پای راه رفت

من چشم خورده ام

من چشم خورده ام

من تکه تکه از دست رفته ام

در روز روز زندگانیم

حسین پناهی

501

دندانم شكست برای شن ریزه ای كه درغذایم بود

درد کشیدم و گریستم

نه برای دندانم،

برای كم سو شدن چشمان مادرم!


412

مگر اشک چقدر وزن دارد

که با جاری شدنش ...

آنقدر سبک میشویم ... ؟؟!!!

411

این روزها "بی" در دنیای من غوغا میکند ...!!

بی کس ، بی مار ، بی زار ، بی چاره ، بی ریخت ، بی صدا

بی تاب ، بی دار ، بی یار ، بی دل ، بی جان ، بی نوا

بی حس ، بی عقل ، بی خبر ، بی نشان ، بی شمار

بی بال ، بی وفا ، بی کلام ، بی جواب ، بی نفس ، بی هوا

بی خود ، بی داد ، بی روح ، بی هدف ، بی راه

بی همزبان

بی تو ، بی تو ، بی تو .... !!!

384

امروز

ذهنم پر است،

از يك ماديان و كره اش

فردا،

برايت شعري عاشقانه خواهم نوشت

383

مگسی را کشتم ..

نه به این جرم که حیوان پلیدی است، بد است ...

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است ...

طفل معصوم به دور سر من میچرخید ،

به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به این حد گندم !!!

ای دو صد نور به قبرش بارد ؛

مگس خوبی بود ...

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد ،

مگسی را کشتم!

382

صفر را بستند

تا ما به بیرون زنگ نزنیم

از شما چه پنهان

ما از درون زنگ زدیم!

381

اینجا در دنیای من گرگ ها هم افسردگی مفرط گرفته اند

**دیگر گوسفند نمیدرند**

به نی چوپان دل میسپارند و گریه میکنند

379

این روزها به جای" شرافت"

از انسان ها  فقط" شر" و " آفت" می بینی

378


می‌دونی"بهشت" کجاست ؟

یه فضـای ِ چند وجب در چند وجب !

بین ِ بازوهای ِ کسی که دوسـتش داری

377

راســـتی،

دروغ گـــــفتن را نیــــــــز، خـــــــــوب یاد گـــرفتــه ام...!

"حــــال مـــن خـــــــوب اســت"...

خــــــوبِ خـــــــوب

376

دل ساده

برگرد و در ازای يک حبه کشک سياه شور

گنجشک ها را

از دور و بر شلتوک ها کيش کن

که قند شهر

دروغی بيش نبوده است

375

وقتی کسی اندازت نیست

دست بـه اندازه ی خودت نزن...

374

اجازه ... !

اشک سه حرف ندارد ... ،

اشک خیلی حرف دارد...

373

می خواهم برگردم به روزهای کودکی

آن زمان ها که :

پدر تنها قهرمان بود

عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد

بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود

بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند

تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند

تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود

و معنای خداحافـظ، تا فردا بود

372

و اما تو! ای مادر!

ای مادر!

هوا

همان چیزی ست که به دور سرت می چرخد

و هنگامی تو می خندی

صاف تر می شود…

371

ميداني ... !؟

به رويت نياوردم ... !

از همان زماني كه جاي " تو " به " من " گفتي : " شما "

فهميدم پاي " او " در ميان است

370

بر می گردم

با چشمانم

که تنها يادگار کودکی منند

آيا مادرم مرا باز خواهد شناخت ؟

369

می گویند

نسل دایناسور ها منقرض شده است

پس من چرا هنوز زنده ام ؟!

368

ده دقيقه سکوت به احترام دوستان و نيکانم

غژ و غژ گهواره های کهنه و جرينگ جرينگ زنگوله ها

دوست خوب من

وقتی مادری بميرد قسمتی از فرزندانش را با خود زير گل خواهد برد

ما بايد مادرانمان را دوست بداريم

وقتی اخم می کنند و بی دليل وسايل خانه را به هم می ريزند

ما بايد بدويم دستشان را بگيريم

تا مبادا که خدای نکرده تب کرده باشند

مابايد پدرانمان را دوست بداريم

برايشان دمپايی مرغوب بخريم

و وقتی ديديم به نقطه ای خيره مانده اند برايشان يک استکان چای بريزيم

پدران ‚ پدران پدرانمان را

ما بايد دوست بداريم

367

جا مانده است

چيزی جايی

که هيچ گاه ديگر

هيچ چيز

جايش را پر نخواهد کرد

نه موهای سياه و

نه دندانهای سفيد

366

به من بگوييد

فرزانه گان رنگ بوم و قلم

چگونه

خورشيدی را تصوير می کنيد

که ترسيمش

سراسر خاك را خاکسترنمی کند ؟

364

ما چيستيم ؟!

جز مولکلولهاي فعال ذهن زمين ،

که خاطرات کهکشان ها را

مغشوش ميکند !

363

برای اعتراف به کلیسا می روم !

رو در روی علف های روئیده

بر دیواره ی کهنه می ایستم

و همه گناهان خود را اعتراف می کنم !

بخشیده خواهم شد به یقین

زیرا علف ها

بی واسطه با خدا حرف می زنند...

362

این جهانی که همش مضحکه و تکراره

تکه تکه شدن دل چه تماشا داره

361

هر جنایتی از آدمی ساخته است !

باور کنید !

داروی جاودانگی را کشف خواهد کرد !

می گوئید نه ؟

این خط ،

این نشان . . .

359

و رسالت من این خواهد بود

تا دو استکان چای داغ را

از میان دویست جنگ خونین

به سلامت بگذرانم

تا در شبی بارانی

آن ها را

با خدای خویش

چشم در چشم هم نوش کنیم !

358

بی شک جهان را به عشق کسی آفریده اند ،

چون من که آفریده ام از عشق

جهانی برای تو !

357

به بهشت نمی روم

اگر

مادرم آنجا نباشد...

356

هیچ وقت ،

هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد !

امشب دلی کشیدم

شبیه نیمه ی سیبی ،

که به خاطر لرزش دستانم

در زیر آواری از رنگ ها

ناپدید ماند...

354

نیستیم

به دنیا می آییم ،

عکس ِ یک نفره می گیریم !

بزرگ می شویم ،

عکس ِ دو نفره می گیریم !

پیر می شویم ،

عکس ِ یک نفره می گیریم ...

و بعد

دوباره باز

نیستیم...

353

میزی برای کار ،

کاری برای تخت ،

تختی برای خواب ،

خوابی برای جان ،

جانی برای مرگ ،

مرگی برای یاد ،

یادی برای سنگ ،

این بود زندگی ....

352

نیم ساعت پیش ،

خدا را دیدم قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش

سرفه کنان در حیاط از کنار دو سرو سیاه گذشت

و رو به ایوانی که من ایستاده بودم آمد ،

آواز که خواند تازه فهمیدم ،

پدرم را با او اشتباهی گرفته ام !

351

صدای پای تو که می روی

صدای پای مرگ که می آید . . . .

دیگر چیزی را نمی شنوم !