1099
دردمندان بیشتر واقف ز احوال همند
از من درد آشنا پرس آنچه بر مجنون گذشت
پارسای تویسرکانی
1098
جز غم که یکدم از دل من دست برنداشت
دیگر کسی ز حال دل من خبر نداشت
پارسای تویسرکانی
1097
بسوی ما گذار مردم دنیا نمی افتد
کسی غیر از غم دیرین به یاد ما نمی افتد
ز بس چون غنچه از پاس حیا سر در گریبانم
نگاه من به چشم آن سهی بالا نمیافتد
بپای گلبنی جان داده ام اما نمیدانم
که می افتد به خاکم سایه ی گل یا نمی افتد
رود هر ذره ی خاکم بدنبال پریرویی
غبار من بصحرای طلب از پا نمی افتد؟
نصیب ساغر می شد لب جانانه بوسیدن
" رهی " دامان این دولت بدست ما نمی افتد
رهی معیری
1096
معشوق اگر میل وفا داشته باشد
عاشق چه غم از جور و جفا داشته باشد
ما همنفس آینه ی زانوی خویشیم
یک سینه ندیدیم صفا داشته باشد
حزین لاهیجی
1095
روزگاری به خویش میگفتم
آدم خوب و مهربان کم نیست
بعد پنجاه سال دانستم
که درین روزگار آدم نیست
نواب صفا
1094
بسکه من با درد هجرانت مدارا کرده ام
خویش را در حلقه ی عشاق رسوا کرده ام
درد را بی گفتگو باید به اهل درد گفت
در غمت با شمع زین رو گفتگو ها کرده ام
اشک را گفتم چرا میریزی ای دیوانه گفت:
روزن امّیدی از این گوشه پیدا کرده ام
منّت از خوبان کشیدن شیوه ی آزادگیست
زین سبب قامت خم از بار تمنا کرده ام
با "صفا" گفتم که غوغا میکنی در شعر گفت:
دیده ام غوغای چشمی را و غوغا کرده ام
نواب صفا
1093
روزی که نگاهم به تو نسرین بدن افتد
گلهای گلستان همه از چشم من افتد
گر باد کند زلف به روی تو پریشان
صد دسته ی سنبل به سر نسترن افتد
اندر شکن زلف تو نالد دل زارم
چون مرغ غریبی که به یاد وطن افتد
ترسم نگرد دیده ی نرگس به رخ یار
از رشک نخواهم گذرش در چمن افتد
از ماه رخت آنکه مرا کرد چو شب روز
دارم ز خدا چشم که بر روز من افتد
آشفته شود هرکه به آن زلف زند دست
دلتنگ شود هرکه جدا زآن دهن افتد
هستند در این شهر بسی نکته سرایان
"دهقان" نه کسی همچو تو شیرین سخن افتد
دهقان سامانی
1092
در کوی بتان نیست کسی زار تر از من
در پیش عزیزان جهان خوارتر از من
گفتی که مرا یار وفادار بسی هست
هستند ولی نیست وفادار تر از من
گر طالب آنی که به یاری بنشینی
بنشین که تورا نیست کسی یارتر از من
چون غنچه اگر سینه ی تنگم بشکافی
دانی که نبوده ست دل افگار تر از من
خلق دو جهانست گرفتار تو لیکن
در هردو جهان نیست گرفتار تر از من
امروز اگر عشق گناهست " هلالی"
فردا نتوان یافت گنهکار تر از من
هلالی جغتایی
1091
ای پری بی گریه ی شب ها در آغوشم بیا
صیدگر را در پی آهو دویدن میکشد
مهدی سهیلی
1090
چشمی دارم چو لعل شیرین همه آب
بختی دارم چو چشم خسرو همه خواب
جسمی دارم چو جان مجنون همه درد
جانی دارم چو زلف لیلی همه تاب
اشراق اصفهانی
1089
نکردی رحم و رفتی، صبر و تابم را کجا بردی؟
ز دل آسایش و از دیده خوابم را کجا بردی؟
تو رو گرداندی و در چشم من تاریک شد دنیا
چه کردی بی مروت آفتابم را کجا بردی؟
لاهوتی
1088
نازنینان که چو گل چهره بر افروخته اند
غافل از حال دل عاشق دلسوخته اند
گر گنهکار بود آنکه نورزد جز عشق
من نه تنها که بسی این گنه اندوخته اند
شیوه ی چشم سیاهان همه تاراج دل است
یارب این شیوه نکویان ز که آموخته اند؟
چه کنم گر بودم بخت، چو موی تو سیاه؟
این لباسی ست که بر قامت ما دوخته اند
این چه شهریست "پزشکی" که دل از سیم تنان
بوسه با قیمت جان خواست و نفروخته اند؟؟؟
کاظم پزشکی
1087
روشنی رفت از دو چشمم عطر پیراهن کجاست؟
پیر کنعانم مرا یوسف ندیدن میکشد
مهدی سهیلی
1052
گاهی که خویش را ز غمت شاد میکنم
افسانه ی خیال تورا یاد میکنم
دادی نوید بوسه و رفتم ز خاطرت
ممن هم به وعده ای دل خود شاد میکنم
رشکی به بزم خسر و شیرین نمیبرم
یادی ز تلخکامی فرهاد میکنم
طبعی اصفهانی
1051
گرچه رفتی ز دلم حسرت روی تو نرفت
در این خانه به امّید تو باز است هنوز
عماد خراسانی
1050
ما کوزه ی سفالی آتش ندیده ایم
آسان ترست از همه کاری شکست ما
میر تشبیهی کاشانی
1049
شب عبور شما را شهاب لازم نیست
که با حضور شما آفتاب لازم نیست
در این چمن که ز گلهای برگزیده پر است
برای چیدن گل ، انتخاب لازم نیست
خیال دار تو را خصم از چه می بافد ؟
گلوی شوق که باشد طناب لازم نیست
ز بس که گریه نگردم غرور بغض شکست
برای غسل دل مرده آب لازم نیست
کجاست جای تو ؟ - از آفتاب می پرسم -
سوال روشن ما را جواب لازم نیست
ز پشت پنجره بر خیز تا به کوچه رویم
برای دیدن تصویر ، قاب لازم نیست
1048
آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود
چشم خواب آلوده اش را مستی رویا نبود
نقش عشق و آرزو از چهره ی دل شسته بود
عکس شیدایی در آن آیینه ی سیما نبود
لب همان لب بود اما بوسه اش گرمی نداشت
دل همان دل بود اما مست و بی پروا نبود
در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود
برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود
دیدم آن چشم درخشان را ولی در این صدف
گوهر اشکی که من میخواستم پیدا نبود
بر لب لرزان من فریاد دل خاموش شد
آخر آن تنها امید جان من تنها نبود
جز من و او دیگری هم بود اما ای دریغ
آگه از درد دلم زآن عشق جانفرسا نبود
ای نداده خوشه ای زآن خرمن زیبایی ام
تا نبودی در کنارم زندگی زیبا نبود
ابوالحسن وزیری
1047
ز نقص خویش ندیدم به خود نماز تمامی
خوشا کسی که رسد از نمازها به مقامی
نماز وروزه اگر روح را عروج نبخشد
چه قبله ای؟چه نمازی؟چه روزه ای؟ چه صیامی؟
مهدی سهیلی
1046
به خانه می رفت
با کیف
و با کلاهی که بر هوا بود
چیزی دزدیدی ؟
مادرش پرسید
دعوا کردی باز؟
پدرش گفت
و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد
به دنبال آن چیز
که در دل پنهان کرده بود
تنها مادربزرگش دید
گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش
و خندیده بود
حسین پناهی
1045
گفتم: نگه تو دل ز من برد
گفتا: به تو کی نگاه کردم؟؟
اختر گرجی
1044
خلوت نشین خاطر دیوانه ی منی
افسونگری و گرمی افسانه ی منی
بودیم با تو همسفر عشق سالها
ای آشنا نگاه که بیگانه منی
هر چند شمع بزم کسانی ولی هنوز
آتش فروز خرمن پروانه منی
چون موج سر به صخره ی غم کوفتم ز درد
دور از تو ای که گوهر یک دانه منی
خالی مباد ساغر نازت که جاودان
شورافکنی و ساقی میخانه منی
آنجا که سرگذشت غم شاعران بود
نازم تو را که گرمی افسانه منی
1043
مستیم و دل به چشم تو و جام داده ایم
سامان دل به جرعه فرجام داده ایم
محرم تری ز مردمک دیدگان نبود
زان بانگاه سوی تو پیغام داده ایم
چون شمع اگر به محفل تو ره نیافتیم
مهتاب وار بوسه بر آن ببام داده ایم
دور از تو با سیاهی شب های غم گذشت
این مردنی که زندگی اش نام داده ایم
با یاد نرگس تو چو باران به هر سحر
صد بوسه بر شکوفه بادام داده ایم
وز موج خیز فتنه دل بی شکیب را
در ساحل خیال تو آرام داده ایم
1042
بیخود از زمزمه ی مرغ گرفتار شدم
دیگری یاد تو میکرد من از کار شدم
دوش در خواب تورا بر سر بالین دیدم
سایه ی گل بسرم بود چو بیدار شدم
مفرد همدانی
1041
از تو دورم من و دیوانه و مدهوش توام
آنچنان محو تو گشتم که در آغوش توام
یکدم از دل نبرم یاد دلاویز تورا
گرچه چون عشق ز دل رفته فراموش توام
نگه گرمم و در چشم سخنگوی توام
هوس بوسه ام و در لب خاموش توام
همچو اشکی که ز جان ریخته در دامن تو
چون صدایی که ز دل خاسته در گوش توام
پای تا سر همه طوفانم و آشفتگیم
بحر پر موجم و عمریست که در جوش توام
گرچه در حسرتم از دوری برق نگهت
زنده با یاد تو و گرمی اغوش توام
درد ل این شب تاریک که چون بخت منست
تا سحر منتظر صبح بناگوش توام
خاطر نازکت آزرده شد از خاطر من
بار سنگینم و آویخته از دوس توام
ابوالحسن وزیری
1040
مادربزرگ
گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اوین حمله ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم
بر ایوان سنگ و سنگ
شکست
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانیم
حسین پناهی
1039
خوبی همین کرشمه و ناز و خرام نیست
بسیار شیوه هست بتان را که نام نیست
کامی نیافت از تو دل نامراد من
جایی که نامرادی عشق است کام نیست
ماییم و نیمه شب و ناله ی سحر
اهل فراق را طلب صبح و شام نیست
گاهی صبا به بوی تو جان بخشدم ولی
افسوس کاین نسیم عنایت مدام نیست
هرجا که هست جای تو در چشم روشنست
بنشین که آفتاب بدین احترام نیست
تا صبح مگوی پند که گفتار تلخ تو
چون گفتگوی ساقی شیرین کلام نیست
بابافغانی شیرازی
1038
دیدم از دور بر افروخته سیمای تو را
خواندم از نرگس بیمار تو غمهای تو را
منکه هرگز نگشودم به کسی چشم نیاز
دارم امروز به جان تو تمنای تو را
بخدا میکشدم حسرت این غم که چو شمع
نکنم گرم چرا خلوت شبهای تو را
گردش چشم سیه مست تو سرمستم کرد
به جهانی ندهم مستی صهبای تو را
در دلم مهر کسی خانه نکرده ست بیا
خانه خالیست نگه داشته ام جای تو را
سر ببالین نگذارم من شوریده مگر
تکیه گاه سر شورریده کنم پای تو را
همه سرگرم تماشای بهارند "کمال"
نفروشد به گل و لاله تماشای تو را
کمال خجندی
1037
تا بدام عشق افتادیم آزادیم ما
شرمسار لطف بی پایان صیادیم ما
نیست شیرینی که تا ماند ز ما افسانه ای
ورنه در عشق و جنون استاد فرهادیم ما
دردمندیم و کسی از ما نمیگیرد سراغ
همچو اشک از چشم اهل درد افتادم ما
رفت بی حاصل ز کف سرمایه ی عمر عزیز
نقد جان را در قمار زندگی دادیم ما
هستی ما هست "آگاهی" قرین نیستی
شعله ی شمعیم و لرزان در ره بادیم ما
محمد آگاهی خراسانی
1036
در بند آن نیم که به دشنام یا دعاست
یادش بخیر هرکه مرا یاد میکند
نجیب کاشانی
1035
به شبهای جدایی بسکه با یاد تو خو کردم
دل از غم سوخت لیک ازدیده کسب آبرو کردم
ز مهر ومه از آن گفتم بود روی تو روشن تر
که با مهر و مهت یک روزو یک شب روبرو کردم
مگر سر زد نسیم صبحدم از سنبل مویت
که از بویش مشام جان و دل را مشکبو کردم
بیان حال خود میکردم و توصیف جانان را
بهر مجلس که از مجنون و لیلی گفتگو کردم
دم پیر مغان کرد آگهم از رمز هشیاری
س از عمری که خون اندر دل و جام و سبو کردم
اگر اهل دلی دیدی سلام من رسان بر وی
که کمتر یافتم هرجا فزون تر جستجو کردم
مرا در نوجوانی آرزوها بود چون "صابر"
به پیری چون رسیدم ترک آز و آرزو کردم
صابر همدانی
1034
مردم از درد و به گوش توفغانم نرسید
جان ز کف رفت و به لب راز نهانم نرسید
گرچه افروختم و سوختم و دود شدم
شکوه از دست تو هرگز به زبانم نرسید
به امید تو چو آیینه نشستم همه عمر
گرد راه تو به چشم نگرانم نرسید
غنچه ای بودم و پر پر شدم از باد بهار
شادم از بخت که فرصت به خزانم نرسید
من از پای در افتاده به وصلت چه رسم
که به دامان تو این اشک روانم نرسید
آه ! آن روز که دادم به تو آیینه دل
از تو این سنگ دلی ها به گمانم نرسید
عشق پاک من و تو قصه ی خورشید و گل است
که به گلبرگ تو ای غنچه لبانم نرسید
1033
یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم
تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز
من بیچاره همان عاشق خونین جگرم
خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام
جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم
منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی
هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم
پدرت گوهر خود تا به رز و سیم فروخت
پدر عشق بسوزد که در آمد پدر
عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر
عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم
هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود
که به بازار تو کاری نگشود از هنرم
سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم
تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم
گاهی از کوچهی معشوقهی خود میگذرم
تو از آن دگری رو که مرا یاد توبس
خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم
از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر
شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم
خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت
"شهریارا" چکنم لعلم و والا گهرم
شهریار
1032
آن را که در هوای تو یک دم شکیب نیست
با نامه ایش گر بنوازی غریب نیست
امشب خیالت از تو به ما با صفاتر است
چون دست او به گردن و دست رقیب نیست
اشکم همین صفای تو دارد ولی چه سود
آیینه ی تمام نمای حبیب نیست
فریاد ها که چون نی ام از دست روزگار
صد ناله هست و از لب جانان نصیب نیست
سیلاب کوه و دره و هامون یکی کند
در آستان عشق فراز و نشیب نیست
آن برق را که می گذرد سرخوش از افق
پروای آشیانه ی این عندلیب نیست
شفیعی کدکنی
1031
در جوار کشت همسایه.
سوگواران در میان سوگواران.»
بر
بساطی که بساطی نیست
در درون کومه ی تاریک من که ذره ای با آن نشاطی نیست
ـــ چون دل یاران که در هجران یاران ـــ
قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟
نیما یوشیج
1030
چو بستی در بروی من به کوی صبر رو کردم
چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم
چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو
به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجو کردم
خیالت ساده دل تر بود و با ما از تو یک رو تر
من اینها هر دو با آئینهی دل روبرو کردم
فرود آ ای عزیز دل که من از نقش غیر تو
سرای دیده با اشک ندامت شست و شو کردم
صفائی بود دیشب با خیالت خلوت ما را
ولی من باز پنهانی ترا هم آرزو کردم
تو با اغیار پیش چشم من می در سبو کردی
من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم
ازین پس "شهریارا" ما و از مردم رمیدنها
که من پیوند خاطر با غزالی مشک مو کردم
شهریار
1029
كاش سوی تو دمی رخصت پروازم بود
تا به سوی تو پرم بال و پری بازم بود
یاد آن روز كه از همت بیدار جنون
زین قفس تا سر كویت پر پروازم بود
دیگر اكنون چه كنم زمزمه در پرده ی عشق
دور از آن مرغ بهشتی كه هماوازم بود
همچو طوطی به قفس با كه سخن ساز كنم
دور از آن آینه رخسار كه همرازم بود
خواستم عشق تو پنهان كنم و راه نداشت
پیش این اشك زبان بسته كه غمازم بود
رفتی و بی تو ندارد غزلم گرمی و شور
كه نگاهت مدد طبع سخن سازم بود
شفیعی کدکنی
1028
زردها بی خود قرمز نشده اند
قرمزی رنگ نینداخته است
بی خودی بر دیوار.
صبح پیدا شده از آن طرف کوه "ازاکو" اما
"وازانا" پیدا نیست
گرته ی روشنی مرده ی برفی
همه کارش آشوب
بر سر شیشه ی هر پنجره بگرفته قرار.
وازانا پیدا نیست
من دلم سخت گرفته است از این
میهمان خانه ی مهمان کش روزش تاریک
که به جان هم نشناخته انداخته است:
چند تن خواب آلود
چند تن نا هموار
چند تن نا هشیار.
نیما یوشیج
1027
مرا چوت قطره ی اشکی ز چشم انداختی رفتی
تو هم ای نازنین قدر مرا نشناختی رفتی
بچندین آرزو چون سایه در پای تو افتادم
ولی دامن فشاندی قد به ناز افراختی رفتی
مرا عشق تو فارغ کرده بود از دیگران اما
تو سنگین دل ز من با دیگران پرداختی رفتی
تمنّای نگاهی داشت دل از چشم مست تو
تغاقل کردی و کار دلم را ساختی رفتی
ز چشمم رفت بی او روشنایی وز پیش ای اشک
تو هم زین خانه ی تاریک بیرون تاختی رفتی
اگر آرام ننشینی بخاکت افکنم ایدل
همان گیرم که در پایی و سر جان باختی رفتی
محمد قهرمان
1026
همچو آن ماهی که در آب است دام او هنوز
از تو مهجورم ولی اگه ز حرمان نیستم
عاشق اصفهانی
1025
نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانت
که جانم در جوانی سوخت ای جانم به قربانت
تحمل گفتی و من هم که کردم سالها اما
چقدر آخر تحمل بلکه یادت رفته پیمانت
چو بلبل نغمهخوانم تا تو چون گل پاکدامانی
حذر از خار دامنگیر کن دستم به دامانت
تمنای وصالم نیست عشق من بگیر از من
به دردت خو گرفتم نیستم در بند درمانت
امید خستهام تا چند گیرد با اجل کشتی
بمیرم یا بمانم پادشاها چیست فرمانت
چه شبهائی که چون سایه خزیدم پای قصر تو
به امیدی که مهتاب رخت بینم در ایوانت
دل تنگم حریف درد و اندوه فراوان نیست
امان ای سنگدل از درد و اندوه فراوانت
به شعرت "شهریارا" بیدلان تا عشق میورزند
نسیم وصل را ماند نوید طبع دیوانت
شهریار
1024
نفسی داشتم و ناله و شیون کردم
بی تو با مرگ عجب کشمکشی من کردم
گرچه بگداختی از آتش حسرت دل من
لیک من هم به صبوری دل از آهن کردم
لاله در دامن کوه آمد و من بی رخ دوست
اشک چون لالهی سیراب به دامن کردم
در رخ من مکن ای غنچه ز لبخند دریغ
که من از اشک ترا شاهد گلشن کردم
شبنم از گونهی گلبرگ نگون بود که من
گلهی زلف تو با سنبل و سوسن کردم
دود آهم شد و اشک غمم ای چشم و چراغ
شمع عشقی که به امید تو روشن کردم
تا چو مهتاب به زندان غمم بنوازی
تن همه چشم به هم چشمی روزن کردم
آشیانم به سر کنگرهی افلاک است
گرچه در غمکدهی خاک، نشیمن کردم
"شهریارا" مگرم جرعه فشاند لب جام
سالها بر در این میکده مسکن کردم
شهریار
1023
هرچه در خاطر من بود فراموشم شد
جز خیال تو که هرگز نرود از یادم
باقی اصفهانی
1022
تو قله ی خیالی و تسخیر تو محال
بخت منی که خوابی و تعبیر تو محال
ای همچو شعر حافظ و تفسیر مثنوی
شرح تو غیر ممکن و تفسیر تو محال
عنقای بی نشانی و سیمرغ کوه قاف
تفسیر رمز و راز اساطیر تو محال
بیچاره ی دچار تو را چره جز تو چیست ؟
چون مرگ ، ناگزیری و تدبیر تو محال
ای عشق ، ای سرشت من ، ای سرنوشت من !
تقدیر من غم تو و تغییر تو محال
1021
گر دلی آسوده ز آشوب زمن می داشتم
خاطری خندانتر از صبح چمن می داشتم
تا زدم چون غنچه دم بر باد رفتم همچو گل
کاشکی مهر خموشی بردهن می داشتم
اشک لرزانم که افتادم ز چشم آشنا
کاش یک بار دگر روی وطن می داشتم
داستان عشق من شیرین تر از فرهاد بود
گر نگفتم پاس عشق کوهکن می داشتم
همچو خورشید سحر بودی اگر مشتی زرم
جای در آغوش گل های چمن می داشتم
سود و سودایم کجا بودی به تدبیر جنون
گر هراس نام و ننگ خویشتن می داشتم
شهریار
1020
دیدی که خون ناحق پروانه شمع را
چندان امان نداد که شب را بسر برد
حکیم شفائی اصفهانی
1019
تورا من چشم در راهم
شباهنگام
که می گیرند در شاخ " تلاجن" سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
تورا من چشم در راهم.
شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم.
نیما یوشیج
1018
نالم از دست تو ای ناله که تاثیر نکردی
گر چه او کرد دل از سنگ تو تقصیر نکردی
شرمسار توام ای دیده ازین گریه ی خونین
که شدی کور و تماشای رخش سیر نکردی
ای اجل گر سر آن زلف درازم به کف افتد
وعده هم گر به قیامت بنهی دیر نکردی
وای از دست تو ای شیوهی عاشقکش جانان
که تو فرمان قضا بودی و تغییر نکردی
مشکل از گیر تو جان در برم ای ناصح عاقل
که تو در حلقهی زنجیر جنون گیر نکردی
عشق همدست به تقدیر شد و کار مرا ساخت
برو ای عقل که کاری تو به تدبیر نکردی
خوشتر از نقش نگارین من ای کلک تصور
الحق انصاف توان داد که تصویر نکردی
چه غروریست در این سلطنت ای یوسف مصری
که دگر پرسش حال پدر پیر نشکردی
"شهریارا" تو به شمشیر قلم در همه آفاق
به خدا ملک دلی نیست که تسخیر نکردی
شهریار
1017
قمار عاشقان بردی ندارد از نداران پرس
کس از دور فلک دستی نبرد از بدبیاران پرس
جوانیها رجزخوانی و پیریها پشیمانی است
شب بدمستی و صبح خمار از میگساران پرس
قراری نیست در دور زمانه بی قراران بین
سر یاری ندارد روزگار از داغ یاران پرس
تو ای چشمان به خوابی سرد و سنگین مبتلا کرده
شبیخون خیالت هم شب از شب زنده داران پرس
تو کز چشم و دل مردم گریزانی چه میدانی
حدیث اشک و آه من برو از باد و باران پرس
عروس بخت یکشب تا سحر با کس نخوابیده
عروسی در جهان افسانه بود از سوگواران پرس
جهان ویران کند گر خود بنای تخت جمشید است
برو تاریخ این دیر کهن از یادگاران پرس
به هر زادن فلک آوازهی مرگی دهد با ما
خزان لاله و نسرین هم از باد بهاران پرس
سلامت آنسوی قافست و آزادی در آن وادی
نشان منزل سیمرغ از شاهین شکاران پرس
به چشم مدعی جانان جمال خویش ننماید
چراغ از اهل خلوت گیر و راز از رازداران پرس
گدای فقر را همت نداند تاخت تا شیراز
به تبریز آی و از نزدیک حال "شهریاران" پرس
1016
چه قصه بود ندانم دلا فسانه ی عشق؟
که هرکه گوش به آن کرد از زبان افتاد
عالی شیرازی
1015
ز دریچههای چشمم نظری به ماه داری
چه بلند بختی ای دل که به دوست راه داری
به شب سیاه عاشق چکند پری که شمعی است
تو فروغ ماه من شو که فروغ ماه داری
بگشای روی زیبا ز گناه آن میندیش
به خدا که کافرم من تو اگر گناه داری
من از آن سیاه دارم به غم تو روز روشن
که تو ماهی و تعلّق به شب سیاه داری
تو اگر به هر نگاهی ببری هزارها دل
نرسد بدان نگارا که دلی نگاهداری
دگران روند تنها به مثل به قاضی اما
"تو اگر به حسن دعوی بکنی گواه داری"
به چمن گلی که خواهد به تو ماند از وجاهت
تو اگر بخواهی ای گل کمش از گیاه داری
به سر تو "شهریارا" گذرد قیامت و باز
چه قیامتست حالی که تو گاهگاه داری
1014
رندم و شهره به شوریدگی و شیدائی
شیوهام چشم چرانی و قدح پیمائی
عاشقم خواهد و رسوای جهانی چکنم
عاشقانند به هم عاشقی و رسوائی
خط دلبند تو بادا که در اطراف رخت
کار هر بوالهوسی نیست قلم فرسائی
نیست بزمی که به بالای تو آراسته نیست
ای برازنده به بالای تو بزم آرائی
شمع ما خود به شبستان وفا سوخت که داد
یاد پروانه پر سوخته بی پروائی
لعل شاهد نشنیدیم بدین شیرینی
زلف معشوقه ندیدیم بدین زیبائی
کاش یک روز سر زلف تو در دست افتد
تا ستانم من از او داد شب تنهائی
پیر میخانه که روی تو نماید در جام
از جبین تابدش انوار مبارک رائی
"شهریار" از هوس
قند لبت چون طوطی
شهره شد در همه آفاق به شکرخائی
شهریار
1013
ما که در نج قفس با حسرت گل ساختیم
گر خزانی آمد آمد گر بهاری رفت رفت
مصور خمسه ای
1012
دل و جانیکه دربردم من از ترکان قفقازی
به شوخی میبرند از من سیه چشمان شیرازی
من آن پیرم که شیران را به بازی برنمیگیرم
تو آهووش چنان شوخی که با من میکنی بازی
بیا این نرد عشق آخری را با خدا بازیم
که حسن جاودان بردست عشق جاودان بازی
ز آه همدمان باری کدورتها پدید آید
بیا تا هر دو با آیینه بگذاریم غمازی
غبار فتنه گو برخیز از آن سرچشمهی طبعی
که چون چشم غزالان داند افسون غزل سازی
به ملک ری که فرساید روان فخر رازیها
چه انصافی رود با ما که نه فخریم و نه رازی
عروس طبع را گفتم که سعدی پرده افرازد
تو از هر در که بازآیی بدین شوخی و طنازی
هر آنکو سرکشی داند مبادش سروری ای گل
که سرو راستین دیدم سزاوار سرافرازی
گر از من زشتیی بینی به زیبائی خود بگذر
تو زلف از هم گشائی به که ابرو در هم اندازی
به شعر "شهریار" آن به که اشک شوق بفشانند
طربناکان تبریزی و شنگولان شیرازی
1011
تا کی چو باد سربدوانی به وادیم
ای کعبهی مراد ببین نامرادیم
دلتنگ شامگاه و به چشم ستاره بار
گویی چراغ کوکبه بامدادیم
چون لالهام ز شعلهی عشق تو یادگار
داغ ندامتی است که بر دل نهادیم
مرغ بهشت بودم و افتادمت به دام
اما تو طفل بودی و از دست دادیم
چون طفل اشک پرده دری شیوهی تو بود
پنهان نمیکنم که ز چشم اوفتادیم
فرزند سرفراز خدا را چه عیب داشت
ای مادر فلک که سیه بخت زادیم
بی تار طرههای تو مرهم گذار دل
با زخمه ی صبا و سه تار عبادیم
در کوهسار عشق و وفا آبشار غم
خواند به اشک شوقم و گلبانک شادیم
شب بود و عشق و وادی هجران و "شهریار"
ماهی نتافت تا شود از مهر هادیم
1010
چشم بر راه نسیم خوش خبر داریم ما
همچو بوی گل عزیزی در سفر داریم ما
دانش مشهدی
1009
گرچه رفتی از برم اما فراموشم مکن
با غمت ای آشنا هرشب همآغوشم مکن
همچو موج اشک از دریای چشمم پا مکش
در پی خو چون حبابی خانه بر دوشم مکن
در دلم نقش هزاران عشق داغ مرده است
بیش از این در سوگ عشق خود سیه پوشم مکن
ساغر چشم تو سرشار است از مستی و ناز
با خیال نرگست هرشب قدح نوشم مکن
من ز سوز اشتیاق تو سراپا آتشم
باز با طوفان بی مهریت خاموشم مکن
جوشد امشب جلوه ی جادوی چشمانت ز جام
با شراب نرگست ای فتنه مدهوشم مکن
فریدون صلاحی
1008
چون هرچه میرسد به تو از کرده های توست
جرم فلک کدام و گناه زمانه چیست؟
صائب تبریزی
1007
شیوه ی شمع رخ افروختن و سوختن است
ما به این خوش که به فکر پر پروانه ی ماست
آزاد کشمیری
1006
در دیاری که در او نیست کسی یار کسی
کاش یارب که نیفتد به کسی کار کسی
هر کس آزار من زار پسندید ولی
نپسندید دل زار من آزار کسی
آخرش محنت جانکاه به چاه اندازد
هر که چون ماه برافروخت شب تار کسی
سودش این بس که بهیچش بفروشند چو من
هر که با قیمت جان بود خریدار کسی
سود بازار محبت همه آه سرد است
تا نکوشید پی گرمی بازار کسی
غیر آزار ندیدم چو گرفتارم دید
کس مبادا چو من زار گرفتار کسی
تا شدم خوار تو رشکم به عزیزان آید
بارالها که عزیزی نشود خوار کسی
آن که خاطر هوس عشق و وفا دارد از او
به هوس هر دو سه روزیست هوادار کسی
گر کسی را نفکندیم به سر سایه چو گل
شکر ایزد که نبودیم به پا خار کسی
"شهریارا" سر من زیر پی کاخ ستم
به که بر سر فتدم سایهی دیوار کسی
شهریار
1005
جوانی حسرتا با من وداع جاودانی کرد
وداع جاودانی حسرتا با من جوانی کرد
بهار زندگانی طی شد و کرد آفت ایام
به من کاری که با سرو و سمن باد خزانی کرد
قضای آسمانی بود مشتاقی و مهجوری
چه تدبیری توانم با قضای آسمانی کرد
شراب ارغوانی چارهی رخسار زردم نیست
بنازم سیلی گردون که چهرم ارغوانی کرد
هنوز از آبشار دیده دامان رشک دریا بود
که ما را سینهی آتشفشان آتشفشانی کرد
چه بود ار باز میگشتی به روز من توانائی
که خود دیدی چها با روزگارم ناتوانی کرد
جوانی کردن ای دل شیوهی جانانه بود اما
جوانی هم پی جانان شد و با ما جوانی کرد
جوانی خود مرا تنها امید زندگانی بود
دگر من با چه امیدی توانم زندگانی کرد
جوانان در بهار عمر یاد از "شهریار" آرید
که عمری در گلستان جوانی نغمه خوانی کرد
شهریار
1004
تا به کی پرسی به راه عشق منزل در کجاست؟
هرکجا بارت به گل افتاد آنجا منزل است
آرزوی اصفهانی
1003
چشمان تو در آینه ی اشک چه زیباست
نرگس شود افسرده چو در آب نباشد
مهدی سهیلی
1002
هرکس که بی رفیق موافق کند سفر
با خود هزار قافله تشویش میبرد
صائب تبریزی
1001
شب وصلست و با دلبر مرا لب بر لب است امشب
شبی کز روز خوشتر باشد آن شب امشب است امشب
به چشمی روی آن مه بینم از شوق و به صد حسرت
ز بیم صبح چشم دیگرم بر کوکب است امشب
دلا بردار از لب مهر خاموش و با دلبر
سخن آغاز کن هنگام عرض مطلب است امشب
هاتف اصفهانی
1000
تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم
روزی سراغ وقت من آئی که نیستم
در آستان مرگ که زندان زندگیست
تهمت به خویشتن نتوان زد که زیستم
پیداست از گلاب سرشکم که من چو گل
یک روز خنده کردم و عمری گریستم
طی شد دو بیست سالم و انگار کن دویست
چون بخت و کام نیست چه سود از دویستم
گوهرشناس نیست در این شهر شهریار
من در صف خزف چه بگویم که چیستم
شهریار
999
بلبل از گل نکشد آنچه کشیدم ز تو من
گل به بلبل نکند آنچه تو با ما کردی
غالب اصفهانی
998
چو در کنج قفس میرم بسوزیدم مگر روزی
به امداد صبا خاکسترم راه چمن گیرد
کوکبی
997
من عهد تو سخت، سست میدانستم
بشکستن آن درست میدانستم
این دشمنی ایدوست که با من ز جفا
آخر کردی نخست میدانستم
مهستی گنجوی
996
تو آن جامی که میرقصی بدست مست میخواری
من آن شمعم که میگریم سر بالین بیماری
دل من در خموشی با من امشب راز میگوید
چو مهتابی که نجوا میکند با کهنه دیواری
سزشک نمیشب آرام میبخشد به سوز دل
چو بارانی که میبارد به روی دشت تبداری
امید دل بمرد و آرزوها گوشه بگرفتند
تو گویی لشکری پاشیده شد از مرگ سرداری
در این صحرا فغانها کردم از گردون صید افکن
چو در هر گام دیدم قطره خونی بر سر خاری
جوانی را تبه میسازد این اندوه ناکامی
بسان باد زهرآگین که می افتد بگلزاری
گذرگاه محبت در طریق عمر ما "مفتون"
پل بشکسته را ماند میان راه همواری
مفتون امینی
995
با رنگ و بویت ای گل، گل رنگ و بو ندارد
با لعلت آب حیوان آبی به جو ندارد
از عشق من به هر سو در شهر گفتگوئی ست
من عاشق تو هستم این گفتگو ندارد
دارد متاع عفت از چار سو خریدار
بازار خودفروشی این چار سو ندارد
جز وصف پیش رویت در پشت سر نگویم
رو کن به هر که خواهی گل پشت و رو ندارد
گر آرزوی وصلش پیرم کند مکن عیب
عیب است از جوانی کاین آرزو ندارد
خورشید روی من چون رخساره برفروزد
رخ برفروختن را خورشید رو ندارد
سوزن ز تیر مژگان وز تار زلف نخ کن
هر چند رخنه ی دل تاب رفو ندارد
او صبر خواهد از من بختی که من ندارم
من وصل خواهم از وی قصدی که او ندارد
با "شهریار" بیدل ساقی به سرگرانی است
چشمش مگر حریفان می در سبو ندارد
شهریار
994
من عهد تو سخت، سست میدانستم
بشکستن آن درست میدانستم
این دشمنی ایدوست که با من ز جفا
آخر کردی نخست میدانستم
993
طرفه حالیست که آن آتش سوزان دارد
دورتر میرود و بیشترم میسوزد
اسدلله اصفهانی
992
چه میپرسی ز فریادی که پنهان در گلو دارم
که مهر خامشی بر لب ز بیم آبرو دارم
وفای اشک نازم کو به رغم چرخ دون پرور
گشاید عقده هایی را که پنهان در گلو دارم
من آن پرورده ی دردم که در گهواره ی هستی
به خون خوردن ز پستان غم ایام خو دارم
من آن داغ جوانی دیده ام دیگر چه میپرسی؟
ز شیون ها که شب ها بر مزار آرزو دارم
میان گریه میخندم میان خنده میگریم
خدا را با خیال خویش اینسان گفتگو دارم
من آن مرغ پریشانم که در کنج قفس از دل
هزاران ناله ی شبگیر دور از های و هو دارم
گر از سنگ جفا بال و پرم بشکست غم نبود
که با بشکسته بالی باز پای جستجو دارم
علیرضا تبریزی
991
به یک کرشمه زلیخا وشی دل مارا
چنن ربود که یوسف دل زلیخا را
نیازی
990
تا کی خبر ز روز سفر میدهی مرا؟
ازروز مرگ من چه خبر میدهی مرا؟
رفیق اصفهانی
989
ای غنچهی خندان چرا خون در دل ما میکنی
خاری به خود میبندی و ما را ز سر وا میکنی
از تیر کجتابی تو آخر کمان شد قامتم
کاخت نگون باد ای فلک با ما چه بد تا میکنی
ای شمع رقصان با نسیم آتش مزن پروانه را
با دوست هم رحمی چو با دشمن مدارا میکنی
با چون منی نازک خیال ابرو کشیدن از ملال
زشت است ای وحشی غزال اما چه زیبا میکنی
امروز ما بیچارگان امید فردائیش نیست
این دانی و با ما هنوز امروز و فردا میکنی
ای غم بگو از دست تو آخر کجا باید شدن
در گوشهی میخانه هم ما را تو پیدا میکنی
ما "شهریارا" بلبلان دیدیم بر طرف چمن
شورافکن و شیرینسخن اما تو غوغا میکنی
شهریار
988
زیور به خود مبند که زیبا ببینمت
با دیگران مباش که تنها ببینمت
در این بهار تازه که گلها شکفته اند
لبخند عشق زن که شکوفا ببینمت
منشین گران و جامه سبک ساز و رقص کن
رقصی چنان که آفت دلها بببینمت
ای ایستاده در پس این پرده ی غبار
نزدیکتر بیا که هویدا ببینمت
نازم به بینیازیت ای شوخ سنگدل
هرگز نشد اسیر تمنّا ببینمت
منت پذیر قهر و عتاب توام ولی
میخواستم که بهتر از اینها ببینمت
مفتون امینی
987
آن غنچه که نشکفت به گلشن شب ماست
کامی که روا نمیشود مطلب ماست
در عشق دو چیز است که پایانش نیست
اول سر زلف یار و اخر شب ماست
حزین لاهیجی
986
امشب از دولت می دفع ملالی کردیم
این هم از عمر شبی بود که حالی کردیم
ما کجا و شب میخانه خدایا چه عجب
کز گرفتاری ایام مجالی کردیم
تیر از غمزهی ساقی سپر از جام شراب
با کماندار فلک جنگ وجدالی کردیم
غم به روئینتنی جام می انداخت سپر
غم مگو عربده با رستم زالی کردیم
باری از تلخی ایام به شور و مستی
شکوه از شاهد شیرین خط و خالی کردیم
روزهی هجر شکستیم و هلال ابروئی
منظر افروز شب عید وصالی کردیم
بر گل عارض از آن زلف طلایی فامش
یاد پروانهی زرین پر و بالی کردیم
مکتب عشق بماناد و سیه حجرهی غم
که در او بود اگر کسب کمالی کردیم
چشم بودیم چو مه شب همه شب تا چون صبح
سینه آئینهی خورشید جمالی کردیم
عشق اگر عمر نه پیوست به زلف ساقی
غالب آنست که خوابی و خیالی کردیم
شهریارا غزلم خوانده غزالی وحشی
بد نشد با غزلی صید غزالی کردیم
شهریار
985
ای شاخ گل که در پی گلچین دوانیم
این نیست مزد رنج من و باغبانیم
پروردمت به ناز که بنشینمت به پای
ای گل چرا به خاک سیه مینشانیم
دریاب دست من که به پیری رسی جوان
آخر به پیش پای توگم شد جوانیم
گرنیستم خزانهی خز هم نیم حبیب
باری مده ز دست به این رایگانیم
تا گوشوار ناز گران کرد گوش تو
لب وا نشد به شکوه ز بیهمزبانیم
با صد هزار زخم زبان زندهام هنوز
گردون گمان نداشت به این سخت جانیم
یاری ز طبع خواستم اشکم چکید و گفت
یاری ز من بجوی که با این روانیم
ای گل بیا و از چمن طبع "شهریار"
بشنو ترانهی غزل جاودانیم
شهریار
984
دانی که کدامین شب و روز است که عاشق
خشنود دلی دارد و خوشبوی مشامی؟
شامی که شمال آورد از دوست شمیمی
صبحی که صبا آورد از یار پیامی
حریف جندقی
983
قطره قطره اگر چه آب شدیم
ابر بودیم و آفتاب شدیم
ساخت ما را همو که می پنداشت
به یکی جرعه اش خراب شدیم
هی مترسک کلاه را بردار
ما کلاغان دگر عقاب شدیم
ما از آن سودن و نیاسودن
سنگ زیرین آسیاب شدیم
گوش کن ما خروش و خشم تو را
همچنان کوه بازتاب شدیم
اینک این تو که چهره می پوشی
اینک این ما که بی نقاب شدیم
ما که ای زندگی به خاموشی
هر سوال تو را جواب شدیم
دیگر از جان ما چه می خواهی ؟
ما که با مرگ بی حساب شدیم
محمد علی بهمنی
982
سرم دادی و سامانم ندادی
به جز بخت پریشانم ندادی
خدایا هرچه اشک اندر جهان بود
به من دادی و دامانم ندادی
چو شمع کاروان آواره ماندم
شبم دادی شبستانم ندادی
دلی خونین به من دادی چو غنچه
ولی لبهای خندانم ندادی
خدایا هرکجا درد دلی بود
به من دادی و درمانم ندادی
زدی صد چاک غم بر سینه ی من
ولی چاک گریبانم ندادی
به من بخشیده ای گنج سخن را
ولی یار سخندانم ندادی
من از این جان درد آلوده سیرم
که جان دادی و جانانم ندادی
بهادر یگانه
981
بیش از این نتوان شنیدن ناله ی زار مرا
یا رها کن یا بکش مرغ گرفتار مرا
طایر شیرازی
980
الا ای نوگل رعنا که رشک شاخ شمشادی
نگارین نخل موزونی همایون سرو آزادی
به صید خاطرم هر لحظه صیادی کمین گیرد
کمان ابرو ترا صیدم که در صیادی استادی
چه شورانگیز پیکرها نگارد کلک مشکینت
الا ای خسرو شیرین که خود بیتیشه فرهادی
قلم شیرین و خط شیرین سخن شیرین و لب شیرین
خدا را ای شکر پاره، مگر طوطی قنادی
من از شیرینی شور و نوا بیداد خواهم کرد
چنان کز شیوهی شوخی و شیدایی تو بیدادی
تو خود شعری و چون سحر و پری افسانه را مانی
به افسون کدامین شعر در دام من افتادی
گر از یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت
به شرط آن که گهگاهی تو هم از من کنی یادی
خوشا غلطیدن و چون اشک در پای تو افتادن
اگر روزی به رحمت بر سر خاک من استادی
جوانی ای بهار عمر ای رویای سحرآمیز
تو هم هر دولتی بودی چو گل بازیچه ی بادی
به پای چشمه ی طبع لطیفی "شهریار" آخر
نگارین سایهای هم دیدی و داد سخن دادی
شهریار
979
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران وای به حال دگران
رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند
هر چه آفاق بجویند کران تا به کران
میروم تا که به صاحبنظری بازرسم
محرم ما نبود دیدهی کوته نظران
دل چون آینهی اهل صفا میشکنند
که ز خود بیخبرند این ز خدا بیخبران
دل من دار که در زلف شکن در شکنت
یادگاریست ز سر حلقه ی شوریده سران
گل این باغ بجز حسرت و داغم نفزود
لاله رویا تو ببخشای به خونین جگران
ره بیداد گران بخت من آموخت ترا
ورنه دانم تو کجا و ره بیداد گران
سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن
کاین بود عاقبت کار جهان گذران
"شهریارا" غم آوارگی و دربدری
شورها در دلم انگیخته چون نوسفران
شهریار
978
در فراقم بیم مرگ و در وصالم رشک غیر
اینقدر ایکاش کار عاشقی مشکل نبود
خاوری شیرازی
977
چرا شکسته چنین رنگ و روی گلفامت؟
که برده است ز خاطر قرار و آرامت؟
چو غنچه سر به گریبان ز فکر کیست تورا؟
که پیرهن شده چون گل قبا بر اندامت؟
نگفتمت ز وفا پاس عاشقان میدار
که میشود چو من خسته دل سر انجامت؟
ز انتظار منت شوق میکند آگه
چو بر رهت بنشاند ز صبح تا شامت
مرا به لطف و وفا صید کرده ای چه کنم؟
بغیر آنکه بمیرم به گوشه ی دامت؟
اگرچه رام نگشتی به "عاشق" مسکین
خدا کند که شود آن مراد دل رامت
عاشق اصفهانی
976
از سر کوی تو با دیده ی گریان رفتم
غم به دل خون به جگر اشک به دامان رفتم
داشتم خاطر مجموع ز دیدار تو لیک
عاقبت چون سر زلف تو پریشان رفتم
شیشه ی صبر دل از سنگ جفای تو شکست
لاجرم خسته و بیچاره و پژمان رفتم
پیش از اینم سر و سامان و دل و دینی بود
باختم دین و دل و بی سر و سامان رفتم
آمدم سوی تو سرسبز و جوان خرّم و شاد
پیر وآزرده دل و خسته و نالان رفتم
شوقم آورد به سرعت سوی تو همچو "شهاب"
لیک از آمدن خویش پشیمان رفتم
طاهری شهاب
975
چون زلف را طراز بناگوش میکنی
مهتاب را ز رشک سیه پوش میکنی
گیرم که نام من ز لبت محو گشت و مرد
یاد مرا چگونه فراموش میکنی؟
آغوش من به روی اجل باز مانده است
ای مه تو با که دست در آغوش میکنی؟
طوفان خون و دود و دل و موج اشکها
این است سرگذشتم اگر گوش میکنی
ساقی، حدیث باده بغیر از فسانه نیست
افسون چشم توست که مدهوش میکنی
سرمایه ی وجود به تاراج میدهی
یغمای جان و دین و دل و هوش میکنی
در تنگنای خون به غزلهای آتشین
ای دل حدیث آن لب خاموش میکنی
بهادر یگانه
974
میروی خرّم و خندان و نگه می نکنی
که نگه میکند از هر طرفت غمخواری
سعدی
973
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بیوفا حالا که من افتادهام از پا
چرا
نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا
نازنینا ما به ناز تو جوانی دادهایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا
وه که با این عمرهای کوته بیاعتبار
اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا
شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده
بود
ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا
ای شب هجران که یک دم در تو چشم من
نخفت
اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند
در شگفتم من نمیپاشد ز هم دنیا چرا
در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا
شهریارا بیجیب خود نمیکردی سفر
این سفر راه قیامت میروی تنها چرا
شهریار
972
رفت از بر من آنکه مرا مونس جان بود
دیگر به چه امید در این شهر توان بود؟
سعدی
971
اگر زآغاز کار اندیشه ی انجام میکردم
چرا خود را چنین رسوای خاص و عام میکردم؟
بود یک جان چه؟ گر صد جان دیگر وام میکردم
نثار قاصد جانان به یک پیغام میکردم
اگر صیاد را روزی دو با خود رام میکردم
قفس را باغ و زندان را گلستان نام میکردم
ندارد یک نفس آرام جان ای کاش میدیدم
دلآرامی و ترک جان بی آرام میکردم
نمیدانم "صباحی" صبح و شام از هم خوشا روزی
که با دلدار شامی صبح و صبحی شام میکردم
صباحی بیگدلی
970
از این دیار گذشتی و سالها بگذشت
هنوز بوی تو می آید از منازل ما
عماد فقیه
969
نه بی یادت برآید یکدم از من
نه بی رویت جدا گردد غم از من
بزن بر جانم آن زخمی که دانی
بشرط آنکه گویی مرهم از من
دلم را خون تو میریزی و ترسم
که خواهی خونبهای دل هم از من
مرا از هرکه دیدی بیش کشتی
مگر کس را نمی بینی کم از من؟
اگر آهی برآرم زین دل تنگ
به تنگ آیند خلق عالم از من
چنان رسوا شدم در عالم این بار
که گویی پر شده ست این عالم از من
بسان "اوحدی" دور از تو بیم است
که فریادی برآید هردم از من
اوحدی مراغه ای