332

چگونه رود می‌رود به سمت بیکرانه‌ها

که ابر گریه می‌کند برای رودخانه‌ها

پرنده غافل است از این‌که تندباد میرسد

وگرنه باز هم، بنا نمیشد آشیانه‌ها

و این‌چنین که این‌همه زِ عشق رنج می‌برند

مرا غمِ تو می‌کِشد در آتش بهانه‌ها

چراغ و چشمِ آسمان، ستاره‌ها، تو، ماه، تو

پس از تو تار می‌شود شبِ تمامِ خانه‌ها

اگرچه زخم می‌زنی ولی ترا نوشته‌اند

به روی صفحه‌ی دلم خطوطِ تازیانه‌ها

خلاصه بر درختِ دل تو باید آشیان کنی

وگرنه می‌سپارمش به دست موریانه‌ها


نجمه زارع

331

شبیه قطره باران که آهن را نمی فهمد

دلم فرق رفیق و فرق دشمن را نمی فهمد 

نگاهی شیشه ای دارم به سنگ مردمک هایت

الفبای دلت، معنای نشکن را نمی فهمد 

هزاران بار دیگر هم بگویی دوستت دارم

کسی معنای این حرف مبرهن را نمی فهمد

من ابراهیم عشقم ، مردم اسماعیل دلهاشان

محبت مانده شمشیری که گردن را نمی فهمد 

چراغ چشمهایت را برایم پست کن دیگر

نگاهم فرق شب با روز روشن را نمی فهمد

دلم خون است ، تا حدّی که وقتی از تو می گویم

فقط یک روح سرشارم که این تن را نمی فهمد 

برای خویش دنیایی شبیه آرزو دارم

کسی من را نمی فهمد، کسی من را نمی فهمد


نجمه زارع

330

ساعت دو شب است که با چشم بی‌ رمق

چیزی نشسته‌ ام بنویسم بر این ورق 

چیزی که سال‌هاست تو آن را نگفته‌ ای

جز با زبان شاخه گل و جلد زرورق

هر وقت حرف میزدی و سرخ میشدی

هر وقت مینشست به پیشانی‌ ات عرق 

من با زبان شاعری‌ ام حرف میزنم

با این ردیف و قافیه‌های اجق وجق

این بار از زبان غزل کاش بشنوی

دیگر دلم به این همه غم نیست مستحق

من رفتنی شدم، تو زبان باز کرده‌ای!‌

آن هم فقط همین‌ که: "برو، در پناه حق "


نجمه زارع

329

 شب است و باز چراغ اتاق می سوزد

دلم در آتش آن اتفاق می سوزد


در این یکی دو شبه حال من عوض شده است

و طرز زندگی ام کاملا عوض شده است


صدای کوچه و بازار را نمی شنوم

و مدتی ست که اخبار را نمی شنوم


اتاق پر شده از بوی لاله عباسی

من و دو مرتبه تصمیمهای احساسی


اتاق، محفظه ی کوچک قرنطینه

کنار پنجره ، بیمار، صبح آدینه


کنار پنجره بودم که آسمان لرزید

دو قلب کوچک همزاد، همزمان لرزید


نگاه های شما یک نگاه عادی نیست

و گفته اید که عاشق شدن ارادی نیست


چه ناگهانی و ناباورانه آن شب سرد

تب تکلّف تقدیر زیر و رویم کرد

 

تو حسن مطلع رنجیدن و بزرگ شدن

و خط قرمز دنیای کودکانه ی من


من و دو راهی و بیراهه ها و زوزه ی باد

و مانده ام که جواب تو را چه باید داد


شب است و باز چراغ اتاق می سوزد

به ماه یک نفر انگار چشم می دوزد


چگونه می گذرد این مراحل تازه؟؟

هزار پرسش و خمیازه پشت خمیازه


هوای ابری و اندوه باید و شاید

هنوز پنجره باز است و باد می آید


چقدر خسته ام از فکرهای دیرینه

به خواب می روم اینجا کنار شومینه


چراغ خانه ی ما نیمه روشن است انگار

و خوابهای تو درباره ی من است انگار


چراغ خانه، چراغ اتاق روشن نیست

هنوز آخر این اتفاق روشن نیست


نجمه زارع

328

یک سرنوشت سه حرفی، خالی ست در کنج جدول

فکر مرا کرده مشغول این راز از روز اول

آنجا زنی گریه می کرد با کودکان گرسنه

در دود و خاکستر اینجا، مردی ست بر پای منقل

سر درد داریم و گیجیم این را نباید بگوییم

این چیزها مشکلی نیست بعدا خودش می شود حل

این گرگهای گرسنه، عادی ست ولگرد باشند

ما انتظاری نداریم از وضع قانون جنگل

باید فداکار باشم دارد قطاری می آید

پیراهنم را بسوزان باید بسازیم مشعل

این شعر را بعد خواندن یک جای خلوت بسوزان

یک گوشه، شومینه ی گرم در یک اتاق مجلل

من می روم تا پس از این آماده ی مرگ باشم

ها! راستی "مرگ" دیگر حل شد معمای جدول


نجمه زارع

327

وقتی دلم به سمت تو مایل نمی شود

باید بگویم اسم دلم دل نمی شود

دیوانه ام بخوان که به عقلم نیاورند

دیوانه ی تو است که عاقل نمی شود

تکلیف پای عابران چیست؟ آیه ای

از آسمان فاصله نازل نمی شود

خط می زنم غبار هوا را که بنگرم

آیا کسی ز پنجره داخل نمی شود؟

می خواستم رها شوم از عاشقانه ها

دیدم که در نگاه تو حاصل نمی شود

تا نیستی تمام غزلها معلّقند

این شعر مدتی ست که کامل نمی شود


نجمه زارع

326

فضای خانه که از خنده های ما گرم است

چه عاشقانه نفس می کشم، هوا گرم است

دوباره "دیده امت"، زُل بزن به چشمانی

که از حرارت "من دیده ام ترا" گرم است

بگو دو مرتبه این را که: "دوستت دارم"

دلم هنوز به این جمله ی شما گرم است

بیا گناه کنیم عشق را، نترس، خدا

هزار مشغله دارد، سر خدا گرم است

من و تو اهل بهشتیم اگرچه می گویند

جهنم از هیجانات ما دو تا گرم است

به من نگاه کنی، شعر تازه می گویم

که در نگاه تو بازار شعرها گرم است

نجمه زارع

324

تا می کشم خطوطِ تو را پاک می شوی

داری کمی فراتر از ادراک می شوی

هر لحظه از نگاه دلم می چکی ولی

با دستمال کاغذی ام پاک می شوی

این عابران که می گذرند از خیال من

مشکوک نیستند تو شکاک می شوی

تو زنده ای هنوز برایم، گمان نکن

در گور خاطرات خوشم خاک می شوی

باید به شهر عشق تو با احتیاط رفت

وقتی که عاشقی چقدر خطرناک می شوی

نجمه زارع

323

این شعرها دیگر برای هیچ کس نیست

نه! در دلم انگار جای هیچ کس نیست

آنقدر تنهایم که حتی دردهایم

دیگر شبیه دردهای هیچ کس نیست

حتی نفسهای مرا از من گرفته اند

من مرده ام در من هوای هیچ کس نیست

دنیای مرموزی ست ما باید بدانیم

که هیچ کس اینجا برای هیچ کس نیست

باید خدا هم با خودش روراست باشد

وقتی که می داند خدای هیچ کس نیست

من می روم هرچند می دانم که دیگر

پشت سرم حتی دعای هیچ کس نیست

نجمه زارع

322

بده به دست من این بار بیستونها را

که این چنین به تو ثابت کنم جنونها را

بگو به دفتر تاریخ تا سیاه کند

به نام ما همه ی سطرها، ستونها را

عبور کم کن از این کوچه ها که می ترسم

بسازی از دل مردم کلکسیونها را

منم که گاه به ترک تو سخت مجبورم

تویی که دوری تو شیشه کرده خونها را

میان جاده بدون تو خوب می فهمم

نوشته های غم انگیز کامیونها را


نجمه زارع

321

خورشید پشت پنجره ی پلکهای من

من خسته ام! طلوع کن امشب برای من

می ریزم آنچه هست برایم به پای تو

حالا بریز هستی خود را به پای من

وقتی تو دل خوشی، همه ی شهر دل خوشند

خوش باش هم به جای خودت هم به جای من

تو انعکاس من شده ای ،کوه ها هنوز

تکرار می کنند تو را در صدای من

آهسته تر! که عشق تو جرم است، هیچ کس

در شهر نیست با خبر از ماجرای من

شاید که  ای غریبه، تو همزاد من باشی

من، تو، چقدر مثل تو هستم! خدای من!!


نجمه زارع

319

خبر به دورترین نقطه جهان برسد

نخواست او به من خسته - بی گمان - برسد

شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشم خودت

کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد

چه می کنی؟ اگر او را که خواستی یک عمر

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد

رها کنی برود از دلت جدا باشد

به آن که دوست تَرَش داشته به آن برسد

رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند

خبر به دورترین نقطه جهان برسد

گلایه ای نکنی بغض خویش را بخوری

که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند نه! نفرین نمی کنم، نکند

به او - که عاشق او بوده ام - زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود

خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

نجمه زارع

318

به یک پلک تو می بخشم تمام روزها و شبها را

که تسکین می دهد چشمت غم جانسوز تبها را

بخوان! با لهجه ات حسّی عجیب و مشترک دارم

فضا را یک نفس پر کن به هم نگذار لبها را

به دست آور دل من را چه کارت با دل مردم!

تو واجب را به جا آور رها کن مستحبها را

دلیل دل خوشیهایم! چه بغرنج است دنیایم!

چرا باید چنین باشد؟  نمی فهمم سببها را

بیا این بار شعرم را به آداب تو می گویم

که دارم یاد می گیرم زبان با ادبها را

غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر

برای هر قدم یک دم نگاهی کن عقبها را

نجمه زارع

317

و ای بهانه ی شیرینتر از شکر قندم

به عشق پاک کسی جز تو دل نمی بندم

به دین این همه پیغمبر احتیاجی نیست

همین بس است که اینک تویی خداوندم

همین بس است که هر لحظه ای که می گذرد

گسستنی نشود با دل تو پیوندم

مرا کمک کن از این پس که گامهای زمین

نمی برند و به مقصد نمی رسانندم

همیشه شعر سرودم برای مردم شهر

ولی نه! هیچ کدامش نشد خوشایندم

تویی بهانه ی این شعر خوب باور کن

که در سرودن این شعرها هنرمندم


نجمه زارع

316

گریه کردم گریه هم این بار آرامم نکرد

هر چه کردم - هر چه - آه انگار آرامم نکرد

روستا از چشم من افتاد، دیگر مثل قبل

گرمی آغوش شالیزار آرامم نکرد

بی تو خشکیدند پاهایم کسی راهم نبرد

درد دل با سایه ی دیوار آرامم نکرد

خواستم دیگر فراموشت کنم اما نشد

خواستم اما نشد، این کار آرامم نکرد

سوختم آن گونه در تب، آه از مادر بپرس

دستمال تب بر نم دار آرامم نکرد

ذوق شعرم را کجا بردی؟ که بعد از رفتنت

عشق و شعر و دفتر و خودکار آرامم نکرد

نجمه زارع

314

غم که می آید در و دیوار، شاعر می شود

در تو زندانی ترین رفتار شاعر می شود

می نشینی چند تمرین ریاضی حل کنی

خط کش و نقاله و پرگار، شاعر می شود

تا چه حد این حرفها را می توانی حس کنی؟

حس کنی دارد دلم بسیار شاعر می شود

تا زمانی با توام انگار شاعر نیستم

از تو تا دورم دلم انگار شاعر می شود

باز می پرسی: چه طور این گونه شاعر شد دلت؟

تو دلت را جای من بگذار شاعر می شود

گرچه می دانم نمی دانی چه دارم می کشم

از تو می گوید دلم هر بار شاعر می شود

نجمه زارع

313

یک درخت پیرم و سهم تبرها می شوم

مرده ام، دارم خوراک جانورها می شوم

بی خیال از رنج فریادم تردّد می کنند

باعث لبخند تلخ رهگذرها می شوم

با زبان لال خود حس میکنم این روزها

هم نشین و هم کلام کور و کرها می شوم

هیچ کس دیگر کنارم نیست، می ترسم از این

این که دارم مثل مفقود الاثرها می شوم

عاقبت یک روز با طرز عجیب و تازه ای

می کشم خود را و سر فصل خبرها می شوم

نجمه زارع

312

خود را اگرچه سخت نگه داری از گناه

گاهی شرایطی است که ناچاری از گناه

هر لحظه ممکن است که با برق یک نگاه

بر دوش تو نهاده شود باری از گناه

گفتم: گناه کردم اگر عاشقت شدم

گفتی تو هم چه ذهنیتی داری از گناه!

سخت است این که دل بکنم از تو، از خودم

از این نفس کشیدن اجباری، از گناه

بالا گرفته ام سر خود را اگرچه عشق

یک عمر ریخت بر سرم آواری از گناه

دارند پیله های دلم درد میکشند

باید دوباره زاده شوم، عاری از گناه

نجمه زارع