1097
بسوی ما گذار مردم دنیا نمی افتد
کسی غیر از غم دیرین به یاد ما نمی افتد
ز بس چون غنچه از پاس حیا سر در گریبانم
نگاه من به چشم آن سهی بالا نمیافتد
بپای گلبنی جان داده ام اما نمیدانم
که می افتد به خاکم سایه ی گل یا نمی افتد
رود هر ذره ی خاکم بدنبال پریرویی
غبار من بصحرای طلب از پا نمی افتد؟
نصیب ساغر می شد لب جانانه بوسیدن
" رهی " دامان این دولت بدست ما نمی افتد
رهی معیری
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۴ ساعت 12:5 توسط سهیل ساسان
|