757
کرده ام خاک در میکده را بستر خویش
میگذارم چو سبو دست به زیر سر خویش
دست فارغ نشد از چاک گریبان مارا
آستینی نکشیدیم به چشم تر خویش
سرکشان را فکند تیغ مکافات از پای
شعله را زود نشانند به خاکستر خویش
بیخود از نشئه ی دیدار خودی میدانم
مست من! آینه را ساخته ای ساغر خویش
بلبل ای گل همه دم همنفسانند "حزین"
بینوا من که جدا مانده ام از دلبر خویش
حزین لاهیجی
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 11:29 توسط سهیل ساسان