975
چون زلف را طراز بناگوش میکنی
مهتاب را ز رشک سیه پوش میکنی
گیرم که نام من ز لبت محو گشت و مرد
یاد مرا چگونه فراموش میکنی؟
آغوش من به روی اجل باز مانده است
ای مه تو با که دست در آغوش میکنی؟
طوفان خون و دود و دل و موج اشکها
این است سرگذشتم اگر گوش میکنی
ساقی، حدیث باده بغیر از فسانه نیست
افسون چشم توست که مدهوش میکنی
سرمایه ی وجود به تاراج میدهی
یغمای جان و دین و دل و هوش میکنی
در تنگنای خون به غزلهای آتشین
ای دل حدیث آن لب خاموش میکنی
بهادر یگانه
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر ۱۳۹۲ ساعت 15:53 توسط سهیل ساسان