چون زلف را طراز بناگوش میکنی

مهتاب را ز رشک سیه پوش میکنی

گیرم که نام من ز لبت محو گشت و مرد

یاد مرا چگونه فراموش میکنی؟

آغوش من به روی اجل باز مانده است

ای مه تو با که دست در آغوش میکنی؟

طوفان خون و دود و دل و موج اشکها

این است سرگذشتم اگر گوش میکنی

ساقی، حدیث باده بغیر از فسانه نیست

افسون چشم توست که مدهوش میکنی

سرمایه ی وجود به تاراج میدهی

یغمای جان و دین و دل و هوش میکنی

در تنگنای خون به غزلهای آتشین

ای دل حدیث آن لب خاموش میکنی

بهادر یگانه