752
دیشب پی وداع درین باغ و این چمن
او بود و من که جان و تن من فدای او
آنجا کنار آن برکه به دامان آن درخت
تا نیمه شب به دامن من بود جای او
مه در میان ابر شناور به دلبری
ما هردو محو چهره ی عشق آشنای او
شد موج زن نوای غم انگیز مرغ حق
در باغ و در سکوت پر از کبریای او
بر سینه ام نهاد سر نازنین و گفت:
آه از فغان مرغ شباهنگ و وای او
رخ بر رخش فشردم و اشکم فرو چکید
در ظلمت شبانه به روشن لقای او
ناگه دوید بر سر مژگان دلکشش
اشکی؟ نه گوهری که ندانم بهای او
لختی بگرد برکه قدم زد حبیب من
چون شمع و من چو سایه روان در قفای او
این جای پای اوست که بر خاک نم زد
مانده ست تا به یاد من آید صفای او
او صبحدم بسیج سفر ساخت وین زمان
در دست من نمانده مگر جای پای او
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 17:10 توسط سهیل ساسان