زیور به خود مبند که زیبا ببینمت

با دیگران مباش که تنها ببینمت

در این بهار تازه که گلها شکفته اند

لبخند عشق زن که شکوفا ببینمت

منشین گران و جامه سبک ساز و رقص کن

رقصی چنان که آفت دلها بببینمت

ای ایستاده در پس این پرده ی غبار

نزدیکتر بیا که هویدا ببینمت

نازم به بینیازیت ای شوخ سنگدل

هرگز نشد اسیر تمنّا ببینمت

منت پذیر قهر و عتاب توام ولی

میخواستم که بهتر از اینها ببینمت

مفتون امینی