چه میپرسی ز فریادی که پنهان در گلو دارم

که مهر خامشی بر لب ز بیم آبرو دارم

وفای اشک نازم کو به رغم چرخ دون پرور

گشاید عقده هایی را که پنهان در گلو دارم

من آن پرورده ی دردم که در گهواره ی هستی

به خون خوردن ز پستان غم ایام خو دارم

من آن داغ جوانی دیده ام دیگر چه میپرسی؟

ز شیون ها که شب ها بر مزار آرزو دارم

میان گریه میخندم میان خنده میگریم

خدا را با خیال خویش اینسان گفتگو دارم

من آن مرغ پریشانم که در کنج قفس از دل

هزاران ناله ی شبگیر دور از های و هو دارم

گر از سنگ جفا بال و پرم بشکست غم نبود

که با بشکسته بالی باز پای جستجو دارم

علیرضا تبریزی