همه روی زمین را در غمت از گریه تر کردم

غنیمت بود پیش از گریه هر خاکی به سر کردم

ندانم کی بهاران رفت و کی فصل خزان آمد

همان گل بود در گلشن که من سر زیر پر کردم

ز شبهای دراز هجر او از من چه میپرسی؟

به عمر خویش همچون شمع یک شب را سحر کردم

دریغا مردم و شد قسمت مردم جفای او

به صد امید، یاری را که من بیداد گر کردم

چو شمع از مردنم در این شب تاریک روشن شد

که عمر خویش صرف اشک و آه بی ثمر کردم

ز دست کوتهم "عاشق" نشد کار دگر ممکن

بغیر از اینکه در راه بتان خاکی بسر کردم