404
همه روی زمین را در غمت از گریه تر کردم
غنیمت بود پیش از گریه هر خاکی به سر کردم
ندانم کی بهاران رفت و کی فصل خزان آمد
همان گل بود در گلشن که من سر زیر پر کردم
ز شبهای دراز هجر او از من چه میپرسی؟
به عمر خویش همچون شمع یک شب را سحر کردم
دریغا مردم و شد قسمت مردم جفای او
به صد امید، یاری را که من بیداد گر کردم
چو شمع از مردنم در این شب تاریک روشن شد
که عمر خویش صرف اشک و آه بی ثمر کردم
ز دست کوتهم "عاشق" نشد کار دگر ممکن
بغیر از اینکه در راه بتان خاکی بسر کردم
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 14:42 توسط سهیل ساسان