538
خورشيد دگر نور دلاويز ندارد
مه پرتو مات هوس انگيز ندارد
در باد بهاري ز بس آشوب خزان است
گل وحشتي از غارت پاييز ندارد
آنكس كه ندارد هنر عشق و محبت
زو رحم مجوييد كه اين نيز ندارد
آلوده ام اما همه شب غرق مناجات
با دوست سخن اينهمه پرهيز ندارد
گيتي همه اويست و هم او هيچ بجز لطف
از وسع نظر با من ناچيز ندارد
عاشق ز سر مستي اگر كرد خطايي
معشوق كه بحث گله آميز ندارد
سر گرمي بازار جهان داد و ستد هاست
آن وام خداييست كه واريز ندارد
+ نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 23:2 توسط سهیل ساسان