539
قلم در دست من ميلرزد از تاب سخن امشب
سر انديشه پردازي نمي آيد زمن امشب
مرا ديوانه بايد گفت ،با اين گريه ی سنگين
بحالم شمع ميخندد ،بحال سوختن امشب
ردايم عشق وكفشم صبر و راهم بي سرانجامي
ندانم چون بيارامم درون پيرهن امشب
چنان بريان شدم ، بر آتش آشفته بختيها
كه هردم همچو ني دارم ، نوايي دلشكن امشب
غم از من گريه از من، ناله ی آوارگي از من
تو هم اي مرغ شب بيدار شو ، بانگي بزن امشب
هوا تاريكتر از شب ز آه بينوايان شد
افق رنگين كمان بندد ز اشك مرد وزن امشب
+ نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 23:4 توسط سهیل ساسان